همصدایی

 

سینه ام در آتش سرخ

سوخت.

وجودم از ناله های 

جانسوزِ دلِ مردمِ آغشته به غم

سوخت.

جانم در سفر روزگار

از نابرابری ها سوخت.

آتش شد پریشان،

دلش بر من غریب سوخت.

هوای آرزوی دلم

غروب کرد باز!

دلم خواهد چو کوه

بلند و قوی

و تا زنده ام استوار و محکم

میزبان زیبایی ها باشم.

همچو رود آتش شوم

و به هر سو سر کشم 

تا بسوزانم ستمگرها

مستبدان

جانیان.

 

دلم خواهد چو دریا به طغیان

زشتی ها جارو

و باغ ها را پر از گل

و جهان را غرق در شادی کنم.

دلم خواهد

دلم خواهد...

زمان اما سریع است و

ز یک دست

هیچ صدا نیست!

و با ما همصدایی نیست!

افزودن نظر جدید