روایت نادرست تاریخ را نباید تحمل کرد

یک توضیح ضرور در مورد چند مقاله مندرج در سایت کارآنلاین در هفته های اخیر سایت کار آنلاین به انتشار چند مقاله پيرامون عملکرد سازمان در مقطع سالهای 60 و 61 که توسط سه نفر از اعضای سازمان نوشته شده و حامل دیدگاه ها و برداشت های شخصی نویسندگان این مقالات است، مبادرت نمود. انتشار این مقالات که بطور یک طرفه و بدون بررسی جوانب گوناگون شرایط سیاسی اجتماعی جامعه آنروز و امروز ایران و به میل و سلیقه شخصی نویسنگان آنها نوشته شده، پرسشها و واکنشهای  متفاوتی را نسبت به نظرات ارائه شده در این مقالات در میان خوانندگان کار- آنلاين، بر انگيخته است. با تاکید بر محفوظ بودن حق پاسخگویی رفیق فرخ نگهدار به مطالبی که متوجه و خطاب به ایشان و مسئولیت گذشته شان در این رابطه طرح شدهاند، ما  نیز بر این نظر هستیم که مسایل اولای دیگری هستند که ترجیح می دهیم به آنها بپردازیم و خواهیم کوشید خود این بحث را در هنگام مناسب پیگیری کنیم. شورای سردبیران کار آنلاین ----------------------------- روایت نادرست تاریخ را نباید تحمل کرد پس از انتشار نوشته من در پاسخ به روایت رفیق فرخ نگهدار از سیاست سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در سالهای 1359 تا 1362، رفیق نگهدار و برخی دیگر از خوانندگان، درباره آن نوشته اظهارنظرهایی کرده اند و در مواردی از من پاسخ خواسته اند. من در نوشته قبلی خود اشاره کرده بودم که «پیکار مردم ایران برای گذار از خودکامگی به دمکراسی، اولویت هایی دیگر را در برابر فعالان سیاسی نهاده است». اما از یک سو برآنم احترام به خوانندگانی که اظهار نظر کرده و از من جواب خواسته اند، پاسخی را که در زیر می آید ایجاب می کند، و از سوی دیگر نگرانم که روایت نادرست از رویدادهای تاریخی، چه آگاهانه صورت گیرد چه ناآگاهانه، نسلهای بعدی فعالان سیاسی ایرانی را با چیزی به نام تاریخ، اما بناشده بر روایتی مخدوش روبرو کند. به انگیزه دوم نامبرده، من بارها نسبت به روایت نادرست تاریخ سالهایی که خود شاهد زنده آنم واکنش نشان داده ام. بارها به اصلاح طلبانی که مسئولیت جمهوری اسلامی در رویدادهای خونین دهه 1360 را مخدوش می کردند، پاسخ داده ام. متقابلاً، این ادعا را نیز که همه یا بیشتر اعضا و هوداران سازمان اکثریت خود را شریک جرم جنایات حکومت کردند، رد کرده ام و از مدعیان خواسته ام یا گزاره از نظر من نادرست خود را به گونه ای به اصطلاح «محکمه پسند» ثابت کنند یا این ادعا را پس بگیرند. می توان برای کوبیدن یک نظر، کاریکاتوری از آن ساخت و بدان تاخت. من در مقاله ای که در سال 1385 خطاب به فرج سرکوهی نوشتم از او خواستم ادعایش مبنی بر دخالت اکثریتی ها در «لو دادن مخالفانی که اعدام شدند» را ثابت کند. برخی معترضان به آن مقاله من، برای آنکه کار خود را راحت کنند، ادعا کردند من از سیاست سازمان اکثریت در آغاز دهه 1360 دفاع کرده ام. چنین نبود و چنین نیست. اکنون نیز یک خواننده محترم که در مورد مقاله اخیر من اظهار نظر کرده پرسیده است «با چه شهامتی هزاران عضو و هوادار سازمان را به جاسوسی متهم می کنید». تقاضای من از این خواننده گرامی این است که نوشته مرا دوباره بخوانند و بگویند از کجای مقاله من چنین استنتاج می کند. من کجا نوشته ام هزاران عضو و هوادار سازمان برای حکومت جاسوسی کرده اند. من در همان نوشته، ادعایی صد و هشتاد درجه مخالف این جمله که به من نسبت داده شد آوردم و نوشتم «اکثریت اعضا و هواداران سازمان (...) رهنمودهای فاجعه بار او (نگهدار) را اجرا نکردند». بر این جمله، این را نیز می افزایم: تا زمانی که خلاف آن ثابت نشده است، باید اصل را بر برائت، و بنا را بر این گذاشت که یک عضو یا هوادار اکثریت، رهنمودهای فاجعه بار رهبری سازمان را اجرا نکرده است. آنچه برخی خوانندگان به نادرست، وارد کردن اتهام جاسوسی به اعضا و هواداران اکثریت از سوی من برداشت کرده اند، چیزی نیست جز این دو گزاره: 1 – رهبری وقت سازمان از اعضا و هواداران سازمان می خواست علیه به اصطلاح «ضد انقلاب» برای حکومت کار اطلاعاتی کنند (رفیق نگهدار از من خواسته است خوددار باشم، پس تعبیر ملایم تری به کار می برم). 2 - «ضد انقلاب» از نظر رهبری وقت سازمان به جبهه مخالف حکومت اطلاق می شد و در آخرین شماره های کار اکثریت در سال 1360، این برچسب به رهبری مجاهدین و گروه های چپ نیز تعمیم داده شد. در زیر، دو گزاره فوق را با رجوع به مندرجات نشریه کار در آن دوره، مستند کرده ام. اثبات گزاره نخست کمیته مرکزی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در واکنش به انفجار در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی اطلاعیه ای صادر کرد که در کار، شماره 116، 10 تیر 1360، صفحه 9 درج شده است. در این اعلامیه آمده است: «هواداران سازمان همدوش و همراه با دیگر نیروهای مدافع انقلاب و مدافع جمهوری اسلامی ایران باید تمام هشیاری خود را به کار گیرند، حرکات شبکه مزدوران امپریالیسم آمریکا را دقیقا زیر نظر بگیرند و هر اطلاعی از طرح ها و نقشه های جنایتکارانه آنان به دست آوردند، فورا سپاه پاسداران و سازمان را مطلع سازند.» ممکن است اکنون این فراخوان را چنین تفسیر کنند که تنها دعوتی است به لو دادن «مزدوران امپریالیسم آمریکا» و نه همه گروه های مخالف حکومت. اما مگر «مزدوران آمریکا» با کارت شناسایی مزدوری آمریکا خود را به هواداران سازمان معرفی می کردند؟ اگر کسی به فراخوان فوق عمل می کرد، نمی توانست منتظر اثبات «مزدوری آمریکا» در مورد افراد مورد نظر شود، بلکه باید صرف یک ظن قوی را به سپاه پاسداران و سازمان اطلاع می داد. از این گذشته، آن گونه که در زیر خواهیم دید، اتهام «مزدوری آمریکا» از سوی رهبری وقت سازمان به تدریج به چنان دایره گسترده ای تعمیم داده شد که در عمل همه مخالفان حکومت را در بر گرفت. رهبران مجاهدین و گروه های چپ مخالف حکومت، توده ای ها و اکثریتی ها را «مزدور حکومت»، و رهبران حزب توده و اکثریت، همه مخالفان حکومت را «مزدور آمریکا» می نامیدند. هیچ یک از این برچسب ها، مطابق با واقعیت نبود. نه توده ای ها و اکثریتی ها «مزدور حکومت» بودند و نه مخالفان حکومت «مزدور آمریکا». من اطلاعی در این مورد ندارم که آیا هواداران و اعضایی از سازمان بوده اند که با پیروی از فراخوان رهبری وقت سازمان، گزارشهای امنیتی به سپاه پاسداران داده باشند یا نه. اما قدر مسلم این است که رهبری سازمان در اعلام چنین قصدی تنها نبوده است. خواننده گرامی حمید فرخنده نوشته است: «درست است که آقای نگهدار دبیر اول سازمان در آن سال ها بوده، در پیشبرد سیاست های اشتباه نقش فعال داشته و مسئولیت اصلی برعهده ایشان است، اما او تنها نبوده است. بسیاری از دوستان معترض و یا اکنون ساکت او ، از سیاست ها، تحلیل ها و تصمیمات آقای نگهدار حمایت می کرده اند. خوب است آنها نیز سهم خویش را بپذیرند و همه تقصیرات را متوجه یک مسئول سیاسی نداند.» در تأیید سخن آقای فرخنده به نمونه یک اطلاعیه هواداران سازمان در ترکمن صحرا، مندرج در کار، شماره 111، 6 خرداد 1360، صفحه 9 اشاره می کنم که در آن آمده است: «ما هواداران سازمان ... تلاش داریم همچنان گذشته از جمهوری اسلامی ... حمایت کنیم و با تمان نیرو برای درهم شکستن توطئه های ضدانقلاب در منطقه و دیگر جاها بکمک نیروهای ضدامپریالیست بشتابیم.» من به سهم خود، می پذیرم که به عنوان یک هوادار سازمان در سالهای آغازین دهه 1360، از «سیاست ها، تحلیل ها و تصمیمات آقای نگهدار» حمایت کرده ام. من سهم خویش را در آن سیاست فاجعه بار می پذیرم و از همه کسانی پوزش می طلبم که با حمایتم از سیاست سازمان آنان را آزرده ام. من، با اینکه هرگز با هیچ نهاد امنیتی جمهوری اسلامی همکاری که سهل است، تماس هم نداشته ام، عملکرد آن سالهای خود را که به حمایت سیاسی از مشی سازمان محدود بود، مایه شرمساری خود می دانم. مانند من بسیارند کادرها و اعضا و هواداران سازمان اکثریت که چنین می اندیشند. مشکل ما اینجاست که رهبری وقت سازمان و به ویژه شخص رفیق نگهدار چنین نمی اندیشد. او که بیشترین اطلاع را در مورد عملکرد سازمان در آن سالها دارد، تا کنون حاضر نشده است به روشن شدن حقیقت یاری رساند و بر زوایای تاریک سیاست سازمان در آن ایام نور افکند. همین سرسختی تا به امروز رفیق نگهدار است که به انواع و اقسام تهمتهای ناروا و داوری های یکجانبه در مورد اعضا و هواداران سازمان دامن می زند. اگر رفیق نگهدار می خواهد به رفقای سازمانی خود یاری رساند، باید هرآنچه در مورد حد همکاری سازمان با ارگانهای جمهوری اسلامی می داند را منتشر کند. تا زمانی که رهبری وقت سازمان چنین نکرده است، کسانی خواهند بود که اتهام همکاری با نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی را به ناحق به همه اعضا و هواداران سازمان تعمیم دهند. نیات این افراد در همه موارد کینه توزی علیه سازمان نیست. کسانی هم هستند که می پرسند چگونه منزه ماندن دامن اکثریتی ها را باور کنیم وقتی در ارگان سازمان آنها با افتخار از چنین مواردی سخن رفته است: «خوانین خائن قشقائی و ضدانقلابیون مناطق فارس و بویر احمد ... با عجله و شتاب در صدد اجرای توطئه های تازه و گسترده ای هستند... بر اساس یک خبر کاملا موثق در سرحد «چهاردانگ» عناصر مزدور و دستجات مسلح وابسته به ناصر و خسروخان قشقائی در صدد حمله گسترده علیه پاسداران، نیروهای بسیج و سایر نیروها و نهادهای انقلابی هستند.... خوانین بهمنی با تشکیل جلسات پنهان و آشکار علیه انقلاب توطئه می کنند.» کار، شماره 117، 17 تیر 1360، صفحه 15. «لیبرال های جبهه ملی و محافل رسوای وابسته به حزب آمریکائی رنجبران به سرکردگی «فرخ سنجابی»، «جلال حیدری»، سید حسن خاموشی» و «همایون فرخی» ... مشغول سازماندهی و تدارک توطئه های جدید علیه انقلابند... کیومرث یونسی، پرویز سپاس و فریبرز فیروزان ... اعلامیه های جبهه ملی و بختیار را تکثیر و توزیع می کنند... لازم است هر چه زودتر دستگیر و محاکمه انقلابی شوند.» کار، شماره 118، 24 تیر 1360، صفحه 13. «بر اساس اخبار موثق اسلحه های جدیدی در اردوی خوانین قشقائی دیده شده و قرار است سلاح های گوناگون دیگری نیز که از طرف متحدین ضدانقلابی آنها در خارج تهیه شده است، دریافت کنند. در همین رابطه ناصرخان قشقائی اعلام کرده است که «باید هر چه زودتر برای مقابله با جمهوری اسلامی آماده شویم»... این اخبار حاکی از آن است که خوانین مزدور فارس خود را آماده حملات جدیدی علیه انقلاب و زحمتکشان منطقه می کنند.» کار، شماره 120، 7 مرداد 1360، صفحه 9. «هواداران سازمان در موقعیت خطیر کنونی باید وظایف خود را هوشیارانه تر و قاطعانه تر از پیش انجام دهند. افشاء دسیسه های ضدانقلاب و شناساندن سیاست های ضدانقلابی گروهک ها در محیط کار، در میان خانواده و هر کجا که توده ها حضور دارند جزء وظایف مبرم هواداران مبارز است» کار، شماره 120، 7 مرداد 1360، صفحه 9. «در این منطقه (منطقه مرکور) گذشته از باند قاسملو و شرکاء، اتحادیه روحانیت اهل تسنن فعالیت می کند... «تشکیلات پیشمرگان مسلمان کرد» در این منطقه نیز روباط تنگاتنگی با باند قاسملو دارد.» کار، شماره 125، 11 شهریور 1360، صفحه 12. «اولین اقدام برای مقابله با تروریسم پاکسازی جدی این دستگاه ها از عناصر مشکوک و بی اعتقاد به مردم و انقلاب است... نیروهای امنیتی، انتظامی و همه سازمان ها و نهادهای انقلابی وظیفه دارند با این شبکه های تروریست و بمب گذار به مقابله برخیزند.» کار، شماره 125، 11 شهریور 1360، صفحات 2 و 3. «وظیفه همه ما نیروهای انقلابی است که حرکات دشمنان انقلاب را زیر نظر بگیریم و توطئه های آنان را در نطفه خفه سازیم.» کار، شماره 143، 16 دی 1360، صفحه 4. نتیجه گیری: رهبری وقت سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) از اعضا و هواداران سازمان می خواست اخبار فعالیت گروه هایی را که رهبری سازمان «ضدانقلابی» می نامید به اطلاع نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی برسانند. گمان نمی کنم رفیق نگهدار منکر این نتیجه گیری باشد. من بار دیگر از او می خواهم اولاً مسئولیت سیاسی این فراخوان را بپذیرد، ثانیاً اعلام کند از نظر او چنین فراخوانی را امروز چگونه باید ارزیابی کرد، و ثالثاً اگر مانند من، منتقد این فراخوان است، همان گونه که خود را «وامدار» بازرگان و قاسملو اعلام کرده است، از همه افراد و نیروهای دیگری نیز که از این فراخوان آسیب دیده یا آزرده شده اند، پوزش بطلبد. رفیق نگهدار که در عرصه سیاست از من بسیار باتجربه تر است، حتماً می داند که چنین طلب پوزشی، زمانی ارزشمند است که یکجانبه و بدون انتظار اقدام متقابل برای کاستن از خصومتها باشد. اگر چنین شود، مسئولیت سازمان اکثریت در مورد سیاست خود در آن سالها در همان حدی که واقعی است می ماند و راه بر ادعاها و اتهامات ناروا بسته می شود. اثبات گزاره دوم پاسخ بدین پرسش که «ضدانقلاب» از نظر رهبری وقت سازمان از چه نیروهایی تشکیل می شد، بسته به مقطع زمانی دارد. از بهمن 1357 تا بهمن 1361، طیف «ضدانقلاب» از نظر رهبری وقت سازمان پیوسته گسترده تر شده است. اگر در بهمن 57، رهبری سازمان فدایی عنوان «ضدانقلاب» را تنها به کسانی اطلاق می کرد که با تمام قوا در مقابل سرنگونی نظام پیشین ایستادند، این برچسب هر چه زمان گذشت با سخاوت بیشتری نثار نیروهایی شد که سازمان در جبهه مخالف خود می انگاشت. این روند از خرداد 1360 بسیار شتاب گرفت. رهبری مجاهدین، از تابستان خونین 60 به بعد هر چه آشکارتر هدف شدیدترین حملات رهبری سازمان قرار گرفت: «باید قاطعانه حساب رهبران خیانتکار را از هواداران نوجوان گمراه جدا کنند. خلق حق دارد و باید دشمنان سوگندخورده انقلاب، خائنین به خلق و گریختگان به آغوش امپریالیسم را بدون کوچکترین مماشات سرکوب کند.» کار، شماره 136، 27 آبان 1360، صفحه 2. در میان نیروهای چپ، از همه بیشتر گروه های مائوئیست آماج حملات سازمان بودند: «شاخه خوزستان سازمان اعلامیه ای با عنوان «دستگیری برخی از عوامل گروهک مائوئیستی – آمریکائی رنجبران توسط سپاه پاسداران شادگان مورد حمایت مردم و نیروهای انقلابی است» منتشر کرده و ضمن آن نوشته است: «ما ضمن حمایت از این اقدام انقلابی خواهان محاکمه ضدانقلابیون هستیم.»» کار، شماره 113، 20 خرداد 1360، صفحه 15. «به دنبال شکست مفتضحانه سیاست خائنانه باند رجوی برای گسترش درگیری های مسلحانه خیابانی، جبهه متحد ضدانقلاب بسرکردگی آمریکای جنایتکار تلاش های مذبوحانه تازه ای در جنگل های شمال کشور تدارک می بیند... گویا اجرای نقشه تازه ای که شکست مفتضحانه آن هم اکنون آشکار است به عهده جاسوسان سه جهانی و مائوئیست های همدست آمریکا نهاده شده است... که اکنون در اطراف آمل زیر عنوان سالوسانه «قیام سربداران» به عمل می آید.» کار، شماره 137، 4 آذر 1360، صفحه 13. «مردم آمل دقایقی مانده به بامداد 6 بهمن، شاهد نمایش تازه ای از جنون و خیانت گروهک های چپ آمریکایی بودند... فدائیان خلق ایران (اکثریت) و نیروهای حزب توده ایران از همان نخستین لحظات یورش مهاجمان ضدانقلابی، دوش به دوش مردم و نیروهای بسیج، سپاه و دیگر نیروهای انتظامی شهر با فداکاری در سرکوب و دفع مهاجمان فعالانه شرکت داشتند.» کار، شماره 147، 14 بهمن 1360، صفحه 3. در مورد مجاهدین و اکثر نیروهای چپ، کینه و دشمنی میان آنها و سازمان متقابل بود. اما تاختن بی مهابای رهبری سازمان به نیروهای لیبرال تا حد زیادی یکطرفه و کاملاً غیرقابل درک بود. تنها به مشتی از خروار اکتفا می کنم: «مردم خواهان آنند که دادگاه قاطعانه رأی خود را مبنی بر محکومیت امیرانتظام جاسوس صادر نماید.» کار، شماره 113، 20 خرداد 1360، صفحه 3. «مردم قهرمان ایران پس از مدت ها انتظار شنیدند که عباس امیرانتظام به جرم جاسوسی برای آمریکا به حبس ابد محکوم گردیده است... ما رأی دادگاه را تأیید می کنیم و کیفر مربوطه را در خور خیانت های ارتکاب شده ارزیابی می نمائیم.» کار، شماره 114، 27 خرداد 1360، صفحه 22. «تجار بزرگ، سرمایه داران لیبرال و عناصر ضدانقلاب و سلطنت طلب به سردمداری جبهه ملی، مذبوحانه تلاش دارند با گسترش ناآرامی و ایجاد اغتشاش و ناامنی مقاومت مردم علیه امپریالیسم و جنگ تحمیلی رژیم جنایتکار صدام را تضعیف کنند تا زمینه را برای روی کار آوردن یک دولت وابسته به امپریالیسم فراهم سازند. مردم قهرمان ایران این بار نیز توطئه آمریکائی جبهه باصطلاح ملی را خنثی خواهند کرد. سازمان ما ... از مردم و هواداران خواسته بود این اقدامات ضدانقلابی را خنثی کنند.» کار، شماره 114، 27 خرداد 1360، صفحه 27. «در سحرگاه روز دوشنبه 22 تیرماه با حکم دادگاه انقلاب اسلامی مرکز کریم دستمالچی و احمد جواهریان از سرمایه داران بزرگ، تاجران عمده و غارتگر بازار اعدام شدند. کریم دستمالچی و احمد جواهریان ... به ناآرامی های سیاسی دامن می زدند... و در رهبری جریانات آمریکائی نظیر جبهه ملی و حزب خلق مسلمان قرار داشتند. اعدام مبارک و فرخنده کریم دستمالچی و احمد جواهریان، کوخ نشینان را شادمان و امپریالیسم آمریکا را عزادار کرد. اقدام دادگاه انقلاب اسلامی مرکز در اعدام کریم دستمالچی و احمد جواهریان مورد پشتیبانی قطع ماست.» کار، شماره 118، 24 تیر 1360، صفحه 1. «در هفته گذشته ابوالفضل قاسمی دبیرکل حزب ایران، یکی از دشمنان شناخته شده انقلاب و جنبش کارگری و کمونیستی ایران پس از یک محاکمه نسبتا طولانی به اتهام همکاری با ساواک، شاهپور بختیار و حزب خلق مسلمان و نیز تضعیف انقلاب و ارگان های انقلابی به حبس ابد محکوم گردید. محاکمه ابوالفضل قاسمی در واقع محاکمه مجدد خط سازش، محاکمه خط لیبرالیزم و محاکمه نیروهایی بود که سالها زیر پوشش آزادیخواهی به آرمان ملت ایران و توده های محروم میهنمان خیانت کرده اند.» کار، شماره 136، 27 آبان 1360، صفحه 15. همان گونه که رفیق فرخ نگهدار هم اشاره کرده است، سازمان به شدت به حزب دمکرات کردستان ایران حمله می کرد. البته بهتر بود رفیق نگهدار «وامداری» خود را به شخص زنده یاد قاسملو محدود نمی کرد و بابت حملاتی مانند موارد زیر، از حزب دمکرات و کومه له نیز پوزش می خواست: «هدف نهائی این واحدهای نظامی مزدور که می گویند تعرض جدی خود را در اوایل بهار آینده آغاز خواهند کرد، در ارتباط با باندهای ضدانقلابی قاسملو و سنار مامدی و خوانین و فئودال های مسلح آذربایجان غربی، کردستان و کرمانشاهان، تجزیه قسمت هایی از آذربایجان و مناطق کردنشین ایران است.» کار، شماره 142، 9 دی 1360، صفحه 2. «باند ضدانقلابی قاسملو ... گروهک آمریکایی کومه له» کار، شماره 150، 5 اسفند 1360، صفحه 19. بدترین موارد «ضدانقلابی» نامیدن قربانیان رژیم جمهوری اسلامی از سوی رهبری وقت سازمان، مربوط به اندکی پیش از توقیف نشریه کار است: «روابط عمومی ستاد مرکزی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با صدور اطلاعیه ای در تاریخ بیستم بهمن ماه 60 اعلام نمود: «دیروز در نتیجه محاصره یکی از مخفیگاه های سازمان مجاهدین در خیابان زعفرانیه تهران، موسی خیابانی (جانشین مسعود رجوی در ایران)، اشرف ربیعی همسر رجوی، آذر رضایی همسر خیابانی و بیش از ده نفر دیگر از مسئولین و اعضاء سازمان کشته شدند»! متعاقب این خبر در اطلاعیه دیگری اعلام شد که در نتیجه پیگیری نیروهای سپاه پاسداران و کمیته ها تعداد زیادی از کادر مرکزی و مسئولین گروهک آمریکایی پیکار (از جمله علیرضا سپاسی آشتیانی و حسین احمدی روحانی و عده ای دیگر از جمله فریدون اعظمی) دستگیر شده اند. پس از ضربات مهلکی که در ماههای اخیر باند رجوی – خیابانی و سایر گروهکهای چپ رو و ضدانقلابی متحمل شده بودند و پس از سرکوب توطئه آمریکایی گروهکهای ضدانقلابی در آمل، موارد فوق جدی ترین ضرباتی است که بر پیکر سازمان مجاهدین و پیکار و نظایر آن وارد می شود... آری این انقلاب است که در جریان بالندگی، ناخالصی ها را به دور می ریزد و خائنین را در زیر گام های سنگین و استوار خود له می کند!... سیاستی که امروز رهنمون عمل مجاهدین، اقلیت و نظائر ایشان است، در ماهیت امر با سیاست جریان های شناخته شده چپ آمریکایی چون رنجبران و پیکار و کومه له و نظائر آن و حتی با کارهای باندهای تروریست ساواکی و سلطنت طلب تفاوتی ندارد.» کار، شماره 149، 28 بهمن 1360، صفحه 17. «هم اکنون در میان انبوه کسانی که در زندان های جمهوری اسلامی ایران بسر می برند، گروهبندی زیر قابل تشخیص است: * سرکردگان باندها، دستجات و گروههای مسلحی که در ارتکاب جنایت علیه انقلاب مستقیما و بطور فعال شرکت داشتند. آلودگی اینان به جنایت و خیانت تا بدان پایه است که پس از دستگیری نیز بر مواضع خیانتکارانه خود اصرار دارند و همچنان معتقد به براندازی جمهوری اسلامی ایران هستند. این دسته، گروه معدود زندانیان را تشکیل می دهند که با هیچ منطقی نمی توان آنها را مورد عفو قرار داد. عفو این گروه کوچک اشتباهی شبیه عفو عوامل ساواک در ماههای اول انقلاب است که منشأ لطمات تازه ای به انقلاب خواهد بود.» کار، شماره 150، 5 اسفند 1360، صفحه 2. در زمستان 1360، رهبری وقت سازمان اکثریت به جایی رسیده است که در کنار سلطنت طلبان، نیروهای لیبرال، رهبری مجاهدین و اکثر نیروهای چپ و نیز نیروهای مخالف جمهوری اسلامی در کردستان و مناطق عشایری را «ضدانقلابی» می نامد و خواهان سرکوب بی رحمانه آنها توسط جمهوری اسلامی است. آغاز این مشی اسف بار به زمانی بر می گردد که سازمان از اعدامهای دسته جمعی مقامات رژیم شاه حمایت کرد. این مشی در تابستان 1359 با اتخاذ چنین مواضعی در مورد دستگیرشدگان پایگاه نوژه نمودی دیگر یافت: «اعدام کودتاگران و حامیان آنان خواست مردم است.» کار، شماره 68، 1 مرداد 1359، صفحه 1. و بالاخره تا آنجا پیش رفت که کشته شدن موسی خیابانی را «له شدن خائنین زیر گام های استوار انقلاب» نامید. این مشی، بر خلاف ادعای رفیق نگهدار، هیچ نشان از تنش زدایی نداشت. بر عکس، رهبری وقت سازمان از جمهوری اسلامی می خواست به «ضد انقلاب» رحم نکند. البته این نیز درست است که رهبری وقت سازمان، حساب رهبری سازمانهای مخالف جمهوری اسلامی را از بدنه سازمانهای گسترده مانند مجاهدین جدا می کرد و خواهان آن بود که اعضای ساده و هواداران این سازمانها مشمول «عفو» شوند. اما کیست که باور کند طلب «عفو» برای هواداران مجاهدین همزمان با استقبال از کشته شدن موسی خیابانی و اعدام دستمالچی، کمک به تنش زدایی بود؟ پاسخ به پرسش رفیق نگهدار رفیق فرخ نگهدار نوشته است قبل از ورود به گفتگو با من انتظار دارد نظرم را در مورد «یک خط مشی سیاسی مطلوب در سال های نخستین بعد از انقلاب» بداند. تا حدی غیرمنصفانه است که با تجربه و اطلاعاتی که امروز داریم، به داوری در مورد نیروهایی بنشینیم که در سیاه ترین سالهای سرکوب و کشتار، پرچم آزادیخواهی و آزاداندیشی را از کف ننهادند. از نظر من سازمان راه کارگر چنین کرد اما در درجه اول به علت قساوت لجام گسیخته رژیم جمهوری اسلامی از حفظ جان بسیاری از کادرها و اعضای خود بازماند. البته قطعاً خطاهای همه سازمانهای چپ در گسترش دامنه ضربات به این نیروها نقش داشته است. من در زیر بدین خطاها اشاره خواهم کرد. من ابایی ندارم از اینکه بگویم سیاست آن روز راه کارگر را بر سیاست وقت سازمان اکثریت که راه حمایت از یک رژیم به غایت جنایتکار، خودکامه و سرکوبگر را برگزید، ترجیح می دهم. هم به لحاظ انتخاب تاریخی درستی که راه کارگر کرد و بنا بر آن، در مقابل حکومتی خونریز ایستاد، و هم به خاطر شهامتی که رهبران راه کارگر در تفکر از خود نشان دادند. آنها به خود جرأت دادند مستقل بیاندیشند، و مقهور زرادخانه نظری «جنبش جهانی کمونیستی» چه از نوع روسی و چه از نوع چینی آن نشدند. راه کارگر در چارچوب محدودیتهای فکری مبتلابه همه نیروهای مارکسیست – لنینیست ایران، بیشترین استقلال رأی و پویایی اندیشه را از خود نشان داد و البته در همه موارد به نتایج درست دست نیافت. اما در یک مورد تعیین کننده، انتخابی که راه کارگر با اندیشه خود بدان رسید، بر انتخابی که ما کردیم برتری انکارناپذیر داشت، که همان موضع آنها و ما در مقابل استبداد مذهبی بود. البته سیاست راه کارگر از سیاستی که من امروز برای شرایط آن زمان مناسب می دانم، فاصله زیادی داشت، قبل از هر چیز به علت محصور ماندن همه نیروهای چپ ایران در چارچوب تنگ اندیشه، سیاست و به ویژه اسلوب لنینیستی. نه راه کارگر و نه هیچ سازمان دیگر کمونیست (و از جمله سازمان اکثریت) در آن ایام برای دمکراسی و حقوق بشر ارزشی را که باید قائل نبودند. اما اگر بخواهیم فاصله آن سازمانها با یک مشی مبتنی بر آزادیخواهی و آزاداندیشی را بسنجیم، فاصله سازمان اکثریت بیشتر بود. در عرصه تشکیلاتی، من امروز معتقدم همه سازمانهای کمونیست ایران در آن زمان، حتی تا حدودی حزب توده ایران، مرعوب سنن نامطلوب بنیان گذاشته شده توسط جنبش چریکی بودند، بدین معنا که ترسی بیمارگونه از این داشتند که به «بی عملی» متهم شوند. لازم است درباره این نظر خود توضیحاتی بدهم: در دهه های 1340 و 1350، به دلایل اجتماعی که این نوشته جای پرداختن بدان نیست، اقشار میانی ایران بر حضور خود در عرصه سیاست ایران افزودند. در سطح سازمانها و نیروهای سیاسی، بازتاب این افزایش حضور را می توان در پیدایش نیروهای جدید تشخیص داد. از یک سو، اسلام گرایی به گونه های مختلف (هواداران خمینی، مجاهدین و برخی دیگر) به یک عنصر مهم در سیاست ایران تبدیل شد. از سوی دیگر، بخش غیرمذهبی و کمتر سنتی اقشار میانی در جستجوی نمایندگی سیاسی خود، در میان نیروهای سیاسی تا آن روز موجود صحنه سیاست ایران (به ویژه حزب توده ایران و جبهه ملی)، گرایش مطلوب خود را نیافت. همین، زمینه ساز پیدایش نیروهای جدید چپ در عرصه سیاست ایران شد. یکی از فصول مشترک این نیروها، مرزبندی با حزب توده ایران به عنوان نیرویی بود که از نظر آنها پس از کودتای 28 مرداد دچار انفعال شده بود. در مقابل، جنبش چریکی به نماد عمل گرایی تبدیل شد. فداکارترین و پرشورترین جوانانی که خاستگاه اجتماعی اغلب آنان را اقشار میانی نوین تشکیل می داد، به سازمانهای فدائیان و مجاهدین و گروه های کوچکتری پیوستند که مهمترین دغدغه آنان، شکستن سکوت گورستانی حاکم بر سیاست چهل سال پیش ایران بود. نخستین باری که یک رفیق فدائی برای من مرزبندی میان فدائیان و حزب توده ایران را توضیح می داد، بر این تأکید داشت که بر خلاف مائوئیستها، انتقاد اصلی فدائیان به حزب توده ایران، نه دنباله روی این حزب از اتحاد شوروی، بلکه آن چیزی بود که فدائیان، انفعال و تسلیم به شرایط حاکم شده بر کشور پس از کودتای 1332 می دانستند. در مورد مجاهدین اولیه نیز کمابیش همین گونه بود. وسواس جنبش چریکی برای آنکه به سرنوشت حزب توده ایران دچار نشود، زاینده عمل گرایی این جنبش شد که از نظر من، تا حد افراط پیش رفت. انقلاب 57، این تقدیس «عمل» را مضاعف کرد. ده ها هزار جوان و نوجوانی که می خواستند جهانی را دگرگون کنند، با انقلاب 57 به سازمانهای چپ پیوستند. حتی هواداران و اعضای جدید حزب توده ایران نیز تا حد زیادی تحت تأثیر این روحیه بودند. یکی از علل انتخاب کیانوری به رهبری حزب توده ایران، همین بود که او را در حزب به عنوان کسی می شناختند که پس از کودتا، بیش از سایر اعضای رهبری در ایران مانده بود، در مقایسه با اکثر رهبران دیگر حزب، در مقابل رژیم شاه از مواضعی رادیکال تر دفاع می کرد و به توانایی در کار مخفی شهرت داشت. چنین شرایطی، ریشه خطاهای تشکیلاتی همه گروه های چپ و مجاهدین در سالهای آغازین پس از انقلاب بود. رفیق نگهدار به درستی به این خطا در مورد سازمان اکثریت اشاره می کند. سازمانهای چپ و مجاهدین، به جای آنکه دریابند موج سنگینی در راه است، تا 1360 پیوسته بر ابعاد تشکیلات خود افزودند، تشکیلاتی که بخش اعظم آن، جوانان و نوجوانان پرشور بودند. رهبری نیروهای چپ و مجاهدین، غیرمسئولانه این بدنه پرشور را به گونه ای سازمان دادند که در برابر یورش سهمگین رژیم، حفظ آنها غیرممکن شد. این مشی تشکیلاتی نیروهای چپ و به ویژه مجاهدین، فاجعه آفرید. من از نقد این مشی توسط رفیق نگهدار، استقبال می کنم. چپ ایران می توانست از آن خطای بزرگ تشکیلاتی دوری بجوید. جنبش چپ ایران دارای سنت و تجربه کافی برای عقب نشینی بود. در دهه 1310، هنگامی که گروه 53 نفر توسط حکومت رضاشاه بازداشت شدند، هسته دیگر کمونیستهای ایران دست به عقب نشینی زد و سالم ماند. در سالهای 1325 و 1327 حزب توده ایران توانست در واکنش به سرکوب جنبش آذربایجان و اعلام غیرقانونی بودن حزب، روشی از ادامه فعالیت را در پیش گیرد که اکثریت اعضا و هواداران حزب را از تعرض مصون نگه داشت. من حتی تصمیم به عقب نشینی بخش زندانی شده رهبری حزب توه ایران در سال 1332 را که بعدها متهم به خیانت و «وا دادن» شدند، درست می دانم. به جز اعضای سازمان نظامی و معدودی دیگر، حفظ جان اعضا و هواداران حزب توده ایران از تعرض کودتاچیان با تصمیم حزب به عقب نشینی میسر شد. اما این تجارب جنبش چپ ایران به هیچ وجه مورد اعتنای چپ پس از انقلاب 57 نبود. حتی رهبری حزب توده ایران نیز می خواست دیگر متهم به فرار از صحنه نشود و با اینکه دقیقاً از مقاصد سرکوبگرانه جمهوری اسلامی در مورد توده ای ها آگاه بود، تصمیم گرفت در ایران بماند و از فرصت های متعدد برای خروج از کشور استفاده نکند. من برای همه مبارزانی که جان خود را مشعل راه چپ کردند احترام عمیق قائلم و در برابر خاطره همه آزادزنان و آزادمردانی که به رژیم خونریز جمهوری اسلامی «نه» گفتند سر تعظیم فرود می آورم. اما ایکاش این هزینه سنگین را نمی پرداختیم، ولو اینکه باز چپ را متهم به «بی عملی» و «انفعال» می کردند. ایکاش رهبران سازمانهای چپ این شهامت را در خود می دیدند که به بدنه تشکیلات خود دستور عقب نشینی بدهند. ایکاش از همان هنگام که مسیر جمهوری اسلامی به سمت سرکوب تمام عیار روشن شد و معلوم گردید چپ را یارای ایستادن در برابر موج سنگینی که خواهد آمد نیست، تشکیلات گسترده و علنی به ابتکار خود رهبران، منحل اعلام می شد. تشکیلات منحل شد، اما با شلاق و جوخه اعدام و چوبه دار. گورهای خاوران پر شد. مادران، به سوگ فرزندان، زنان، به سوگ مردان، فرزندان، به سوگ پدران و مادران و همه ما به سوگ بهترین یارانمان نشستیم. آری، آنها با مرگ خود نقاب از چهره رژیم برگرفتند، ستاره های درخشانی بر پرچم پرستاره جنبش چپ ایران افزودند و به بهای جان خود برای چپ افتخار آفریدند. اما اگر می شد، من حاضر بودم همه این افتخار را با جان آن زنده یادان عوض کنم. شاید در نگاه اول، دفاع من از نقد بنیادین استبداد مذهبی از یک سو و از سوی دیگر، این آرزو که چپ در عرصه تشکیلاتی عقب نشینی می کرد، ناخوانا با هم جلوه کند. اما من معتقدم تلفیق این دو، ممکن بود. ممکن بود در اذهان مردم، چپ به عنوان نیرویی بماند که با استبداد مذهبی مخالفت کرد، بدون آنکه نیاز به رویارویی حساب نشده با حکومت باشد. کارنامه سازمان اکثریت در سالهای آغازین دهه 1360 را با کارنامه ملی – مذهبی ها در همان سالها مقایسه کنید. شمار زیادی از کادرها و اعضای سازمان اکثریت توسط رژیم جمهوری اسلامی به قتل رسیدند، اما آنچه از عملکرد این سازمان در اذهان باقی ماند، تصویری از یک نیروی مدافع حکومت بود. در مقابل، ملی – مذهبی ها از خود تصویر یک نیروی منتقد به جای گذاشتند و در عین حال ناگزیر به پرداختن بهایی به سنگینی بهایی که ما پرداختیم نشدند. توضیح اینکه کدام مشی در سالهای اول پس از انقلاب درست می بود، در یک یا دو جمله – آنگونه که رفیق نگهدار خواسته بود – میسر نشد. خواننده، اطاله کلام را بر من ببخشد. سهراب مبشری

افزودن نظر جدید