چه زمانی می توان از جامعه ایران انتظار انقلاب داشت؟

 

بطور کلی دینامیک های روابط مسلط – زیر سلطه در درون جامعه و میان جامعه با جامعه‌ های دیگر کار را به یکی از دو دینامیک می ‌کشانند: دینامیک مرگ وقتی جامعه توان تولید نیروی محرکه را، بیشتر از آنچه دولت جبار می ‌تواند جذب یا حذف کند، نمی ‌یابد و نسبت به دولت جبار، فعل ‌پذیر می ‌شود. در طول تاریخ، جامعه‌ های بسیاری را دینامیک مرگ گرفتار انحلال کرده ‌است. امپراطوری ‌ها نیز وقتی بمثابه امپراطوری می ‌میرند که خویشتن را به این دینامیک می ‌سپارند. اما وقتی جامعه به تولید نیروهای محرکه، بیشتر از آنچه دولت جبار می ‌تواند جذب و حذف کند، توانا می ‌شود، دینامیک ‌های رابطه سلطه گر – زیر سلطه، در مرحله فرسایش ستون پایه ‌های دولت جبار، دینامیک انقلاب را ببار می ‌آورند. دانستنی است که دولت جبار، بخصوص وقتی استبداد فراگیر می ‌شود، بنیاد های جامعه را از آن خود می ‌کند و به خدمت خویش در می ‌آورد. وظیفه بنیادها تنظیم رابطه انسان با دولت فراگیر می ‌شود. براثر این تنظیم، اعضای جامعه و جامعه، خود انگیختگی را با فعل ‌پذیری جانشین ‌می‌ کنند و مطیع دولت جبار بمثابه صاحب ولایت با تمایل به ولایت مطلقه ‌می‌ گردند. در حقیقت، جامعه ‌هائی که، در آنها، محور نظام اجتماعی قدرت است، نظام های باز ندارند، نیمه باز دارند. اندازه «نیمه بازی» را نیز میزان تولید و بکار افتادن نیروهای محرکه در رشد (باز و تحول پذیرتر شدن نظام اجتماعی) و یا تخریب (جلوگیری از بازتر و تحول‌پذیرتر شدن نظام اجتماعی) معین می ‌کند. بدین‌قرار، کار بنیادهای اجتماعی بیشتر تنظیم رابطه انسان با حقوق و سمت دادن به نیروهای محرکه بسوی رشد و یا بیشتر تنظیم رابطه با قدرت و سمت دادن نیروهای محرکه به از خود بیگانه شدن در قدرت و بکار رفتن در تخریب می ‌گردد.  در مرحله فرسایش ستون پایه‌ ها، دولت جبار هم از جذب و حذف نیروهای محرکه ناتوان می ‌شود و هم بنیادهای اجتماعی توانائی تنظیم رابطه انسان با قدرت (دولت جبار) را از دست می‌ دهند. در این مرحله، بنیادهای دینی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و تعلیم و تربیتی که به استخدام کامل دولت جبار درآمده ‌اند، بی‌اعتبار و اعضای جامعه با رهاکردن خویش از موقعیت آلتِ فعلِ بنیادها، خودانگیختگی خویش را باز می ‌یابند. بدین‌قرار، اندازه خودانگیختگی جمعی و فردی، هم دوری و نزدیکی جامعه را از لحظه انقلاب و هم روش متفوق را معلوم می ‌کند:

فراگرد تولد انسان های خود انگیخته، مستقل در اندیشیدن و مستقل در تصمیم گرفتن و آزاد در برگزیدن نوع اندیشه و نوع تصمیم، فراگرد تولد انسان های انقلابی، نیروی محرکهِ نیروی محرکه ساز، و نیز فراگرد پیدایش عوامل دیگری است که انقلاب را میسر می‌ کنند. این جریان سر باز می ‌کند به همگانی شدن وجدان بر کرامت و حقوق خویش بمثابه انسان. این وجدان، با تغذیه از سه وجدان دیگر، بدیل و آینده را روشن و جنبش همگانی را میسر می ‌کند. شفاف گشتن وجدان تاریخی و نقش پیدا کردنش، بخصوص در آنچه به رشته بهم پیوسته جنبش ‌ها و ویژگی ‌های هویت جمعی جامعه و نقش هر شهروند در هویت بخشیدن به خود به یمن شرکت در انقلاب، مربوط می ‌شود. در برهه انقلاب، این وجدان همراه با وجدان علمی (اندیشه راهنما و دانش و فن و هنر، چهار نیروی محرکه که بیشترین کاربرد را در انقلاب پیدا می ‌کنند)، به میزان همگانی شدنشان، جنبش را همگانی می ‌کنند. این دو همراه می ‌شوند با وجدان اخلاقی (بدر آمدن از غفلت به حقوق انسان و کرامت او و ارج جستن عمل به حق و گرایش به دوستی و به یادها آمدن حقوق معنوی، راستگوئی و راست ‌کرداری و  ایثار و همیاری و دستیاری و همکاری و... و  در کار آمدن میزان عدالت برای تمیز حق از ناحق). و این سه غنا می ‌جویند و وجدان همگانی را غنی می‌ بخشند. شفاف می ‌شوند و شفافیت می‌ بخشند. بدین‌سان، اندازه غنای وجدان ها و شفاف شدن آنها و نقش یافتنشان در رها کردن شهروندان از مدار بسته رابطه با قدرت، چند و چون جنبش را تعیین می ‌کنند. هویت شهروندان و هویت جمعی آنها اینک از رهگذر شرکت در انقلاب، نو می ‌شود. چراکه شهروندان از مدار بسته رابطه مسلط – زیر سلطه رها می ‌شوند و، در مدار باز،  رابطه حق با حق را برقرار می‌ کنند و بمثابه مجموعه ‌ای از استعدادها و فضل‌ها، فعال می ‌شوند.

بایستی بدانیم اصولی که هدف می ‌گردند، می ‌باید، در اندیشه‌ های راهنما، تعریف های یکسان بیابند و یا در اندیشه راهنمائی که اکثریت بزرگ جامعه آن را می ‌پذیرد، تعریف ‌های روشنی بجویند به ترتیبی که بر سر آنها اجماع پدید آید. دو اصل استقلال و آزادی هدف و روش می‌ گردند. چراکه انقلاب، نخست انقلاب در انسان و اندیشه راهنمای او، بنابراین، شعور شهروندان به خودانگیختگی و خودانگیخته اندیشیدن و عمل کردن است. در همان ‌حال، انقلاب بیرون آمدن از رابطه مسلط - زیر سلطه است. و بالاخره، دولت تک پایه از راه رابطه با قدرت ‌های خارجی (پایه‌ های دوم و سوم چرا که با پایه‌ای رابطه سازش و با پایه دیگری رابطه ستیز و سازش برقرار کردن، به دولت جبار امکان می ‌دهد بر سه پایه، استواری بجوید) به خود ثبات می ‌بخشد. از این‌رو، رها شدن از دولت جبار و دو پایه خارجی، بنابراین، استقلال و آزادی، هدف می ‌شود.

بدین قرار، برای آنکه جامعه ‌ای روی به انقلاب بیاورد و یا با بخش سازمان یافته خود که در انقلاب شرکت می ‌کند، موافقت کند، اصولی می ‌باید هدف و روش بگردند که ترجمان حقوق و کرامت انسان و حقوق شهروندی و حقوق ملی او و حقوق او بعنوان عضو جامعه جهانی و حقوق طبیعت باشند. بنابراین، انقلاب در کشوری روی می ‌دهد که مردم آن در بند رابطه مسلط – زیر سلطه هستند. از این‌رو، استقلال و آزادی و دیگر حقوق انسان و حقوق شهروندی و حقوق ملی و حقوق جهانی، و حقوق طبیعت، بنابراین، کرامت انسان، هدف می ‌شوند. هرگاه عدالت اجتماعی میزان بگردد و این هدف‌ ها روش نیز بشوند، جریان انقلاب، جریان رشد انسان و آبادانی طبیعت می ‌گردد. در اینجا، تجربه مشترک انقلاب ها را باز می ‌آوریم. وقتی اصلاح یا تغییر رﮊیم با جلب موافقت قدرت خارجی حامی ممکن تصور می ‌شود، دقیق‌تر، وقتی انقلاب در همان مدار بسته رابطه باقدرت، در جانشین کردن نیروی زینده با نیروی میرنده، ناچیز می ‌شود، نیروی جانشین نیز نیازمند دو پایه خارجی می ‌ماند. اما اگر این جانشینی بی ‌نقش کردن قدرت خارجی مسلط را ایجاب کند، تمایل قدرتمدار جانبدار تقدم آزادی بر استقلال می‌ شود (مثال های الجزایر و ویتنام و کوبا). تجربه می‌ گوید جانشین ‌ها به مدار وابستگی باز می ‌گردند. وقتی که پیش کشیدن عدالت اجتماعی عامل برانگیختن قشرهای زحمتکش، باور می ‌شود، تقدم عدالت اجتماعی بر استقلال و آزادی شعار یک یا چند تمایل سیاسی می ‌گردد. هرگاه رﮊیم حاکم از دین اکثریت بزرگ مردم مشروعیت نگیرد، بخصوص اگر از حمایت قدرت خارجی برخوردار باشد، از رشد و ترقی مشروعیت دست و پا می‌ کند و مدعی تقدم آن می ‌شود. در برابر این تمایل ‌ها، بنیاد دینی نیز به تقدم دین قائل می ‌شود. و از این واقعیت غافل می‌ شود که اگر دین از حقوق خالی نشده بود و میزان عدالت را گم نکرده بود و توجیه‌گر قدرت و قدرتمداری نشده بود، نه مقدم انگاری محل می‌ جست و نه گرایش های قدرتمدار توان می ‌یافتند و نه جامعه گرفتار رابطه مسلط – زیر سلطه می ‌گشت. پیش از انقلاب، یک دوره، کشور صحنه رویاروئی ‌های این تمایل ها می‌ گردد. رویاروئی ‌ها گرایش ها را ناتوان می ‌سازند. بیرون رفتن از جنگ تقدم ‌ها، در دستور قرار می ‌گیرد. تعریف‌ ها از اصل ‌های راهنما هم ‌زادی و هم‌ راهی اصل‌ها وقتی با تعریف عدالت بمثابه میزان، جفت شدند، هم‌گرائی تمایل ‌ها میسر و مانع برخاستن مردم به جنبش برداشته می ‌شود. هرگاه گرایش های جانبدار این و آن تقدم، تغییر کنند، یعنی از بند قدرتمداری رها شوند و خودانگیختگی خویش را باز یابند، شرکت آنها در بدیل بی‌خطر می ‌شود. زیرا در بدیل، دیگر تمایل ‌های قدرتمدار وجود ندارند تا که بازسازی رابطه مسلط – زیر سلطه در درون و با بیرون از کشور، ممکن ‌شود. اما اگر تغییر نکنند و موافقت آنها با هدف و روش شدن اصول راهنما، از نوک زبان باشد، خطر بازسازی رابطه قطعی است هرگاه این تمایل ‌ها در رهبری جنبش شرکت جویند. بدین‌سان، اندیشه راهنمائی که بیان استقلال و آزادی می ‌گردد، به جامعه مدنی امکان می ‌دهد تغییر ‌کند و تغییر ‌دهد.

در «انقلاب»‌ها که اندیشه‌ های راهنمای ‌شان، این یا آن بیان قدرت بوده ‌اند، هدفها در آن اندیشه ‌های راهنما تعریف جسته ‌اند. بدیهی است که به قدرت تعریف شده ‌اند. چنان‌که استقلال، در «انقلاب الجزایر» تعریفی جست غیر از تعریف آن در اندیشه راهنمای جنبش‌های مسلحانه ویتنام و یا کوبا. در همه این موارد، مبارزه با سلطه گر، با کمک گرفتن از قدرت رقیب، همراه بوده ‌است. اما این تعریف، کاربردی در برنامه گذاری اقتصاد و فرهنگ و اجتماع و سیاست (از جمله محور نکردن قدرت خارجی در سیاست داخلی و خارجی)، کاربرد پیدا نمی ‌کند. در عوض، در توجیه روابط قوا با دنیای خارج کاربرد پیدا می ‌کند.

دو جنبش از جنبش های ایران در قرن بیستم، بدون رجوع به قدرت خارجی انجام گرفته ‌اند: ملی کردن صنعت نفت و انقلاب 1357 ایران. در هر دو، استقلال، ترجمان موازنه عدمی و با آزادی همراه بوده ‌است. در هر دو مورد، جنبش همگانی روش شده‌ است. بنا بر اساطیر (شاهنامه فردوسی) جنبش کاوه نیز این ویژگی را داشته است. در هر سه جنبش، استقلال هدف شده ‌است. استقلال، در معنایِ برقرار کردن رابطه نه مسلط نه زیر سلطه با قدرت های انیرانی هدف بوده ‌است. به دنبال جنبش کاوه، ایران از رابطه مسلط – زیر سلطه با انیران، رها شد. اما در واپسین دو جنبش همگانی مردم ایران، اقلیت صاحب امتیاز نگران باز و تحول پذیر شدن نظام اجتماعی، به قدرت خارجی در ایران نقش داد و دو کودتا، دو تجربه را نیمه تمام گذاشتند. هر دو تجریه و نیز تجربه انقلاب مشروطیت (1905) می ‌آموزند که حضور قدرت خارجی در صحنه داخلی، رابطه نه مسلط – نه زیر سلطه را ناممکن و عامل بقای کشور در این رابطه، برغم انقلابی با هدف استقلال و آزادی (ترجمان موازنه عدمی)، می ‌گردد. بنابراین، انقلاب وقتی واقعیت پیدا می ‌کند که: گروه قدرتمدار جدید جانشین گروه قدرتمدار میرنده نشود. به سخن دیگر، استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی هدف و نیز روش بگردند. جمهور مردم به یمن بازیافتن خودانگیختگی خویش و زندگی را عمل به حقوق کردن و رابطه ‌ها را رابطه ‌های حق با حق کردن، بنابراین، دوستی همه با همه را برقرارکردن، به انقلاب واقعیت می ‌بخشند. بدین‌سان، انقلاب وقتی ممکن می ‌‌شود که اندیشه راهنما بیان استقلال و آزادی شده باشد. و، در جا، از سوی، هر عضو جامعه، در زندگی همه روزه، در اندیشیدن و سخن گفتن و عمل کردن، بکار رود و به یمن بازیافت خودانگیختگی و شرکت در تولید نیروهای محرکه و بکار بردن آنها در رشد انسان و آبادانی طبیعت، برنامه‌ ها، بقصد متحقق گرداندن استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی، با شرکت شهروندان تهیه و با شرکت آنها اجرا بگردند. بدین‌سان است که فرهنگ استقلال و آزادی و زبان آزادی و اخلاق استقلال و آزادی غنای روزافزون  می ‌جویند. و خواست های ترجمان هدف هائی که در اندیشه راهنما تعریف می ‌شوند، در برنامه عملی گنجانده بگردند. این برنامه در بر می ‌گیرد مردود‌ها (همه آنچه را که هدف از انقلاب، از جمله این ‌است که برجا نمانند. یعنی رابطه مسلط – زیر سلطه و پویائی‌ های آن، بنابراین، ضد فرهنگ قدرت ) و مقبول‌ ها (همه آنچه را که هدف ‌های انقلاب از راه به عمل درآوردنشان، تحقق می ‌یابند) را. در عمل، بنابراین که اندیشه راهنما بیان استقلال و آزادی باشد و یا بیان قدرت، مردودها و مقبول‌ ها روشن یا ناروشن فهرست می ‌شوند. هرگاه اندیشه راهنما بیان قدرت باشد، تحقق مقبول ‌ها و مردودها در گرو تشکیل دولت جدید گمان می ‌رود. هرگاه چنین شود، مقبول ‌ها تحقق نمی ‌یابند و مردودها برجا می ‌مانند و بسا برآنها افزوده نیز می ‌شود. زیرا قدرت، یعنی رابطه مسلط – زیر سلطه و ترکیبی که در این رابطه بکار می ‌رود برجا می ‌ماند. از این‌رو، اندیشه راهنما که از بدیل جدائی ناپذیر است و می ‌تواند بیان استقلال و آزادی باشد یا نباشد، پیشاپیش، می ‌گوید انقلاب تحقق می‌ یابد و یا در جانشینی گرو‌ه‌بندی های میرنده با گروه‌بندی ‌های زینده، ناچیز می ‌شود.

در انقلاب ایران و در «انقلاب اکتبر» روسیه و تحت رژیم کمونیست قرار گرفتن کشورهای اروپای شرقی و در جنبش ‌های کشورهای عرب، پیش از آنکه رهبری مردم را به جنبش فرابخواند و یا سازمانی سیاسی چنین کند، حرکت خودجوشی از سوی بخشی از جامعه که آن را نیروی محرکه سیاسی می ‌خوانیم، آغاز گرفت. نه جنبش خودجوش و نه شرکت کنندگان در آن، از سوی نظریه ‌های موجود، صاحب نقش بشمار نبودند. پیش از این جنبش ‌ها، در ماه مه 1968، در فرانسه نیز، نیروی محرکه ‌ای جنبش همگانی را برانگیخت که نه جامعه شناسی وجودش را احراز کرده بود و نه نظریه‌ های چپ، از مارکسیست و غیر آن، برایش نقشی قائل شده بود.

 نیرو‌های محرکه سیاسی جامعه‌ های نا همسان، این همسانی ‌ها را داشته ‌اند که وقتی نسل جوان، در جامعه محل عمل نمی ‌یابد و خویشتن را از مرام یا مرام ‌هائی می ‌رهد که ناتوانی و نا امیدی و ترس ‌ها را القاء می‌ کنند و خویشتن را توانا و امیدوار و برخوردار از شجاعت زندگی و حقوقمند می ‌یابد، خویشتن را تغییر دهنده تعریف می ‌کند و نیروی محرکه تغییر می ‌گردد. و وقتی این نیروی جوان به یمن اندیشه راهنما و دانش و فن، خودانگیختگی و توانائی سازمان دادن به جنبش خودانگیخته را بدست می‌ آورد، تغییر می‌ کند و آماده تغییر دادن می ‌شود. و وقتی جامعه آمادگی شرکت در جنبش همگانی را پیدا می‌ کند، بنابراین، به اندیشه راهنما، وجدانی کم و بیش همگانی می ‌یابد، حافظ و مددکار نیروهای محرکه می ‌شود. و . وقتی عناصر به بندگی قدرت درآمده و فرسوده و فرساینده بی‌نقش می ‌شوند، یعنی جامعه مدنی آنها را بی ‌نقش می ‌کند و خلاء را شهروندان تازه نفس تغییر جسته و تغییر دهنده پر می ‌کنند، نیروی محرکه توان بزرگ شدنی را می ‌یابد که سرکوبگر نه تنها از ناتوان‌کردنش درمانده می ‌شود، بلکه پیشاروی بزرگ شدن این نیرو، قوای سرکوب‌گر خود را ناتوان می ‌یابند و از سرکوب‌گری باز می ‌ایستند. و وقتی این شهروندان بخش بزرگی از جامعه را تشکیل می ‌دهند، نیروی محرکه بزرگ ‌تر و جنبش همگانی ‌تر می ‌شود و می ‌تواند تا پیروزی ادامه یابد. در ایران، هم ‌زمان با پوسیده شدن رژیم شاه و فرسایش نیروهای سیاسی جذب شده در رژیم و مبلغ ناتوانی و یأس و ترس، زنان و جوانان رها شده از ساخت اجتماعی روستاها و متراکم شده در شهرها و اتصال اینان با دانشجویان و دانش آموزان دبیرستانی، نیروی محرکه سیاسی بس بزرگی را پدید آوردند. و وجود یا عدم وجود سازمان‌های سیاسی جذب نشده در نظام حاکم و اندازه توان این سازمانها، عرصه اجتماعی – سیاسی نیروی محرکه سیاسی را بیشتر و یا کمتر می ‌کند. مقایسه جنبش ماه مه 1968 فرانسه با جنبش همگانی مردم ایران در انقلاب 1978 ایران، ما را از رابطه سازمان ‌های سیاسی با نیروی محرکه سیاسی، آگاه می ‌کند: در ایران، سازمان‌ های سیاسی جذب نشده در رژیم اما طالب قدرت ناتوان بودند و نمی‌توانستند جنبش همگانی را به مهار خود درآورند اما در فرانسه، سازمان‌ های سیاسی که در نظام سیاسی عمل می‌ کردند، توانا به مهار جنبش ماه مه سال 1968 شدند. و هرگاه بدیلی توانمند وجود داشته باشد و این بدیل نماد استقلال و آزادی باشد، یعنی بخواهد رابطه مسلط – زیر سلطه را با رابطه حق با حق جانشین کند و نظام اجتماعی را باز و تحول‌پذیر بگرداند، انقلاب کامل میسر می ‌شود اگر جامعه مدنی خود بدیل خویش شده ‌باشد. و هنوز، اگر سازمان سیاسی وجود داشته باشد یا مجموعه ‌ای از سازمانهای سیاسی وجود داشته باشند که بمنزله نماد جامعه آرمانی، الگو باشد و یا باشند و  نیروی محرکه سیاسی با آن یا با آنها هم‌ سو باشد، جنبش همگانی می ‌شود و می ‌تواند تا پیروزی (واﮊگون کردن دولت قدرتمدار) ادامه بیابد. زمان انقلاب، بمعنای برقرار شدن رابطه ‌های حق با حق و باز و تحول‌پذیر شدن جامعه، طولانی‌تر می ‌گردد. اگرنه، یا پیش از این مرحله و یا بعد از این مرحله، نیروی محرکه کم نقش و یا بسا بی‌نقش می ‌شود. جنبش ‌‌های جامعه ‌های عرب این سرنوشت را یافتند. و رابطه نیروی محرکه سیاسی با بدیل تعیین کننده ‌است. در جنبش ‌هائی که روی داده ‌اند، هیچ‌گاه نیروی محرکه سیاسی نتوانسته نقش بدیل را نیز خود برعهده بگیرد. از این‌رو، جانشین کردن قدرت جدید به جای قدرت میرنده و حتی حفظ دولت قدرتمدار، با تغییر رأس آن ( ایران و مصر و تونس و یمن)، گویای ناتوانی نیروی محرکه سیاسی و نیز سازگار نبودن ترکیب بدیل با هدف انقلاب و نبود انسجام لازم میان نیروی محرکه سیاسی و جامعه ‌ایست که در جنبش شرکت می ‌کند.

بی‌نیازی نیروی محرکه سیاسی از خشونت و توانائیش به خشونت زدائی به قصد همگانی کردن جنبش، عامل سمت یابی نیروی محرکه سیاسی از مدار بسته رابطه با قدرت به مدار باز رابطه با حقوق است. مقایسه جنبش در لیبی و سوریه با جنبش در مصر و تونس، ما را از اهمیت این توانائی آگاه می‌ کند. در انقلاب ایران، با وجود سازمان های سیاسی جانبدار مبارزه مسلحانه، نیروی محرکه سیاسی که اکثریت بزرگ نزدیک به تمامی جامعه مدنی گشت، موفق شد گل را بر گلوله پیروز کند (گل دادن به سربازان و گل نهادن بر لوله‌ های تفنگ ‌ها).  بدیهی است نیروی محرکه سیاسی که این توانائی را نداشته باشد و تمایل به بکار بردن خشونت نیز داشته باشد، درجا، ابتکار عمل را به سود سازمان و یا سازمانهای سیاسی از دست می ‌دهد و یا از ادامه دادن به جنبش ناتوان می ‌شود. امری که، در 1917، در روسیه، روی داد. و امری که در 1388 و 1398، در ایران روی داد. و امری که در لیبی و سوریه و مصر روی داد.

بدین‌قرار، گر چه این سخن که آدمی تحول می‌ کند، راست است، اما  جامعه و بدیل در پی استقرار مردم سالاری، نمی ‌باید اسباب و موقعیت و شرائط بازگشت به اعتیاد  به قدرتمداری و جباریت را در اختیار ترک اعتیاد کنندگان قرار دهند. کسی که بجای دانش و استعداد، از قدرت (= زور) در مدیریت استفاده کرده ‌است، می ‌باید در موقعیت و شرائطی قرار گیرد که دانش و استعدادهای خود را بکار برد. خمینی دانش اداره کشور را نداشت و استعدادهای خود را در مدیریت بی ‌نیاز از قدرت (= زور) بکار نبرده بود. پس وقتی در موقعیت یک حاکم مطاع قرار گرفت و وسیله زور را هم در اختیار یافت و جامعه را نیز گوش بفرمان دید، زور را روش اصلی حکومت کرد و استبداد 43 ساله و هرآنچه از خیانت و جنایت و فساد  که در دوره او روی داده ‌اند و در دوره جانشین او روی می ‌دهند، حاصل بازگشت او به اعتیاد به قدرتمداری هستند. قطعی شدن موفقیت انقلاب (واﮊگون کردن دولت جبار و استقرار جمهوری شهروندان = رابطه حق با حق)، نیازمند انسجام کامل آلترناتیو و نیروی محرکه سیاسی و جامعه شرکت کننده در انقلاب است. نایکسانی اندازه موفقیت ‌ها، از جمله گویای کم و بیشی این انسجام و اندازه شفافیت وجدان نیروی محرکه و هدف شدن استقرار جمهوری شهروندان، در استقلال و آزادی، است.

 

 بهمن 1400

افزودن نظر جدید