بە یاد الله قلی جهانگیری

بیست پنجم بهمن مصادف است با سی و هشتمین سالگرد جان باختن «فرزند دلاور خلق» الله قلی جهانگیری، چهره ای انسان دوست، مردمی، برابری طلب و میهن دوست. 

خواستم در سالگرد جاودانه شدنش با شعر شفیعی کدکنی آغاز کنم که گفت:

یادشان زمزمه نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند.

اما احساس کردم شعری رفیعتر در شأن اوست. کلامی رساتر که معرفی دقیقتری از او داشته باشد. 

از این رو به سراغ حافظ رفتم آنجائی که می گوید:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

الله قلی جهانگیری «عاشق» بود. عشق به مردم عشق به زنان، مردان، کودکان و... او عاشق میهنش بود. برابری طلب بود و بی پروا در راستای دستیابی به اهداف برابری و برادری طلبانه می رزمید.

در بزرگداشت اسطوره ها یک از معضلات بزرگ تکراری شدن مطالب در وصف آنان است. این انسانها در یک بازه زمانی معین آمده اند و رفته اند و یک سری اقدامات انجام داده اند، در زمان و مکان و دوران خود تاثیر گذار بوده اند و با این اعمال نیز بر آیندگان تاثیرگذار شده اند. 

واقعیت این است که آنچه در زمان گرامیداشت در مورد آنان گفته می شود به مرور زمان همه جوانب زندگی و اعمال آنها را شامل وپس از چندی دیگر چیز جدیدی وجود ندارد و آنگاه است که اگر دوستداران آن اسطوره مراقب نباشند تحریفها آغاز می شود و از قهرمان مورد نظر یک موجود فرازمینی ساخته می شود، موجودی که دیگر با واقعیات فاصله بسیار دارد. از این رو به باور من گرامی داشت آنجائی که مطلب جدیدی ندارد همان به که به تکرار بوده ها بسنده کند چرا که بستن پیرایه ها چیزی نیست مگر به انحراف کشاندن افکار و جایگاه قهرمان.  موضوعی که بخصوص نمادهای مبارزاتی یک قرن اخیر جامعه ایران به شدت با آن مشکل داشته اند و خود با اینگونه اعمال مقابله می کرده اند. 

این مقدمه را نوشتم تا بگويم راقم این سطور اگر امسال در بزرگداشت چهره شاخص الله قلی جها نگیری مطلبی جدیدی نداشت قطعا به تکرار همان چیزی بسنده می کرد که طی این سالها گفته و نوشته شده اما چه نیکو که در سی هشتمین سال آن وداع تلخ آن مقاومت و جان باختن خاطره انگیز که در عمل معنای شعر زیبای سیاوش کسرائی را تداعی کرد که گفت:

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبائی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت 

کز برایش می توان از جان گذشت.

خصلتی از خصوصیات او که اتفاقا با اوضاع و احوال این روزها هم خوانی دارد مورد نظر قرار گرفته که کمتر در موردش گفته یا نوشته شده. 

الله قلی جهانگیری بنیانگذار و رهبر جنبشی بود که مرکز اصلی نیرو و رشدش در میان عشایر مرکز و جنوب ایران بود. سرزمینی که از منطقه شهرضا و سمیرم در استان اصفهان شروع می شد استان‌های چهارمحال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد را در بر می گرفت بخش غربی استان فارس و بخش شرقی استان خوزستان را شامل می‌شد و تا حاشیه خلیج فارس یعنی بنادر گناوه، دیلم، و هندیجان امتداد می یافت.

از مشخصه های جوامع عشیره ای تسلط اندیشه های ارتجاعی و پدر سالارانه است. طبیعتا این محدوده نیز که سا کنین آنرا ایلهای قشقائی، لرهای بویر احمدی و عشایر بختیاری تشکیل می دهند از این قاعده مستثنی نبودند اگر چه شور بختانه در مناطق شهری این جغرافیا نیز این اندیشه های آزار دهنده برتری و تسلط بلامنازع داشتند.

جنبش عشایر جنوب و مرکز به رهبری زنده یاد الله قلی از بدو تولد یعنی از اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه خورشیدی و در ادامه یعنی از دوران انقلاب مرزبندی روشن با اندیشه های ارتجاعی بویژه اندیشه مرد سالارانه داشت. وقتی ما امروز از مقابله الله قلی جهانگیری با خصلت‌های ارتجاعی در کل و مردسالارانه در جزء صحبت می کنیم از یک امر طبیعی و پیش پا افتاده در آن زمان  صحبت نمی کنیم. از حرکتی صحبت می کنیم دقیقا  «مخالف جریان آب» برای ترسیم اهمیت عمل کوتاه به شرایط وقت اشاره می کنم.

1-جامعه عشیره ای و مردسالاری موضوعی نه تنها پذیرفته شده که بخش آمیخته به فرهنگ حاکم بر جامعه است.

2-هم زمان اردوهای بزرگ خوانین قشقائی با پشتوانه های متفاوت اولا برپاست و درثانی بقایش منوط به بقای سلطه پدر سالارانه است.

3-دوران دوران پیروزی انقلاب و تبلیغ و ترویج اندیشه های اسلامی و آیت الله خمینی است که خود برای بقا نیاز به یک جامعه دین سالار و مرد سالار داشت.

4-نیروئی که تامین کننده نیروی اجتماعی جنبش عشایر مرکز و جنوب ایران بود پرورش یافته جامعه مرد سالار بود. و پیوستن به این جنبش یعنی پشت پا زدن به بخشی از فرهنگ و سنن خود.  

حالا با در نظر گرفتن  موارد چهارگانه فوق احتمالا می شود تصور کرد که برای ایجاد این موج که منجر به جنبشی شد که نه تنها زنان و  جوانان را به صحنه کشید که دست مایه ای شد برای حضور اجتماعی نسل بعد در حیات اجتماعی.

بخاطر همین محتوای تاثیرگذار جنبش بود که پس از جان باختن رهبر آن الله قلی جهانگیری، لاجوردی دژخیم گفت «اینها برای نظام اسلامی از منافقین خطرناک‌تر بودند»چه زحماتی کشیده و ابتکاراتی به کار گرفته شده است.

الله قلی جهانگیری مبارزی مدرن و تحصیل کرده، آشنا به فرهنگ تودەهای اجتماعی بود. او انسانی بود مسلط به زبان خواص و عوام. از زبان روشنفکران گرفته تا زبان کارگر، زحمتکش، دانش آموز، دانشجو،  چوپانان کوه و... ! او در عین حال که انسانی ماتریالیست و مارکسیست بود، ضد مذهب نبود بلکه غیرمذهبی بود. احترام به حقوق دیگران بویژه زنان و کودکان که در آن دوران حتی هنوز در ادبیات سیاسی هم به آن صورت جا باز نکرده بود، برای او از اصول بود. در عین حال در کنار او کسانی بودند که از سر اعتقاد به انجام فرائض دینی خود می پرداختند، و همواره مورد احترام او نیز بودند.

آنچه منظور این نوشته در سالروز آن واقعه غم انگیز است، نه تنها فقط یادآوری آن خاطره و افسوس از دست رفتن آن «فرزند دلاور خلق» که بیان اولویت پرنسیپ های او بر منافع فکری و گروهی‌ بود. در منطقه حضور او در آن سال‌ها برابر حقوقی زنان برای او یک پرنسیپ بود، و او حاضر نبود تحت هیچ شرایطی آنرا به دلیل موضوعی دیگر به فراموشی بسپارد. در منطقه حضور او «مردی اجازه دست درازی بر زن و فرزندش را نداشت» چه رسد به سر بریدن او! او حاضر نبود بخاطر کسب نیرو یا طرفدار از مقابله با این اعمال ناروا صرف نظر کند. او انسانی با احساساتی پاک عاشق انسان و بهروزی و سعادت بود، و سرانجام به همراه یارانش پس از حدود بیست ساعت درگیری در کوه حاجیلوی اصفهان در درگیری با یگان ویژه دادستانی تهران و سپاه منطقه دو با فرماندهی مشترک اسدالله لاجوردی و سیف اللهی فرمانده سپاه منطقه جان باخت.

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنـده زاد و فـریبــا بمیــرد

شب مرگ، تنها نشیند به موجی

رود گوشـه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه، چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غـزل ها بمیـرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیـدا

کـجا عاشقـی کرد؟ آنـجا بمیـرد

شـب مرگ از بیـم، آنـجا شتابـد

که از مـرگ غافـل شـود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویـی به صـحرا بمیرد

چو روزی ز آغـوش دریا برآمـد

شبـی هم در آغـوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی، آغوش وا کن

که می خواهد این قوی، زیبا بمیرد. (حمیدی شیرازی)

افزودن نظر جدید