یادداشتی بر فیلم قهرمان ساخته ی اصغر فرهادی

 

قهرمانِ اصغر فرهادی صدای اعتراضی بر عملکردِ مصرفی شدن کالای رسانه است. در دورانِ کنونی افراد در معرض نهادهای رسانه ای متولد می شوند، می اندیشند، دنیا را از منظر رسانه می بینند و دیدگاهشان را توسطِ آنچه که از آنها برمیگیرند تنظیم می کنند و به تعبیر مارک دوز، انسان ها دیگر نه با رسانه ها بلکه درون آنها زندگی می کنند. رسانه ها با نوعی نفوذ و تاثیرگذاری در میان مخاطبانِ خود آنها را وا میدارند به قواعدِ صاحبان شان اعتقاد پیدا کنند.

رسانه از نظر مارکسیست ها، سلاحی در خدمتِ نظام سرمایه داری است تا با آن بتواند مردم را با خود همراه و هماهنگ نماید و در واقع نوعی سازش میان طبقه ی فرودست و فرادست به وجود آورد در این بین طبقه ی فرادست نیازمندِ تصرفِ تام و تمامِ قدرت است و سازش میان او و طبقه ی فرودست نه به معنای تقسیم قدرت بلکه به معنای فریب طبقه ی فرودست و قبضه ی قدرت و شخصی کردن آن با استفاده از رسانه است.

در قهرمان، یک واژگونی دیالکتیک اتفاق می افتد یعنی در لحظه ی فعلیت یافتن کامل است که محدودیت ها باید خودشان را نشان دهند. لحظه ی پیروزی همان لحظه ی شکست است بعد از غلبه بر موانع بیرونی، تهدیدِ جدید از درون سر برمی آورد، تهدیدی که حکایت از یک ناسازواری درون ماندگار دارد. وقتی واقعیت به پای مفهومِ خود رسید، خودِ آن مفهوم باید دگرگون شود.

قهرمانی که توسطِ رسانه به موازاتِ قهرمانِ تاریخی صعود می کند (اوج گیری که همزمان با مرمت و بازسازی تاریخی ست) و در مرحله ی بعد همان رسانه جایگاهش را به افول میبرد.

فرهادی در همان صحنه های ابتدایی، چکیده و عصاره ی قهرمان را در ساخته اش گنجانده است.

در قهرمان فرهادی طبقه ی اجتماعی فرودست را نشانه رفته است.

قهرمانی زیر سلطه ی فراساختاریSuperstructure بیمار (فرهنگ) که برساخته از یک زیرساختِ Substructure بیمار (اقتصاد) است را به نمایش می گذارد.

مارکس برای ارجاع به این شکل های فرهنگ، واژه ی "ایدئولوژی" Ideology را بکار می برد ایدئولوژی مورد نظر مارکس یک "آگاهی کاذب" False consciousness در ذهن افرادِ معمولی ترویج میدهد و این باعث می شود که به جای منافع خود، از منافع طبقه ی فرادست حمایت کنند. مارکس، فرهنگ را به عنوان چیزی میدید که طبقه ی فرادست از آن برای گمراه کردن مردم و همچنین تشویق آنها علیه منافع خودشان استفاده می کردند.

فرهادی به درستی روندِ قهرمان سازی را با دو کاراکتر کلیدی شروع میکند یکی رحیم که زندانی جرائم مالی ست و قربانیِ اقتصادِ بیمار و دیگری آقای طاهری که مسئول امور فرهنگی زندان است (فرهنگی بیمار که پرورده ی اقتصادی بیمار است).

رحیم داوطلبانه در برنامه های فرهنگی زندان با طبقه ی حاکم همدستی میکند اینجا رحیمِ از خود بیگانه نقشِ یک لُمپن پرولتر را در ذهن تداعی میکند که بجای متحد بودن با هم طبقه ی خویش با طبقه ی فرادست در اتحاد است.

آنجایی که آقای طاهری متوجه قصد رحیم برای برگرداندنِ سکه ها می شود در جهت منافع کاری و ارتقا جایگاهِ خویش، پای رسانه را برای تبلیغاتِ فرهنگی دروغین به میدان میکشد و رحیم بدونِ پرسش از چرایی انگیزه ی او، سخنانش را می پذیرد و به اجرای یک نمایش ساختگی تن میدهد.

در گفتگوی رحیم با رسانه ی مورد نظر، از آقای طاهری که باعث و بانی این فرهنگ سازی ست قدردانی میشود و قهرمان (قهرمانِ جعلی) ساخته میشود (قهرمانی که حاصل یک نمایش ساختگی توسطِ یک پرسونای جعلی است).

بعد از ساخته شدن قهرمانِ جعلی، یکی از هم بندهای رحیم که گویی از قدردانی رحیم از مسئولان زندان رنجیده است به او تلنگری می زند که چرا بخاطر منفعت دیگری چشم بر خودکشی  داخل زندان بسته است.

مرخصی تشویقی رحیم با نقشِ قهرمانی که توسطِ رسانه برجسته شده آغاز می شود.

موسسه ی خیریه ای که این اقدام رحیم را ستایش برانگیز معرفی میکند و در پی کمک مالی و یافتن شغلی برای او برمی آید.

مراسمی برگزار می شود و بعد از شنیدن ِ صدای بریده و پُرلُکنتِ سیاووش (فرزند رحیم) کمک های مالی به اسم رحیم و برای او جمع آوری می شود.

کارشکنی های بهرام (طلبکار رحیم) که از قبل آغاز شده بود شدت بیشتری می گیرد و قهرمان به سیر نزولی اش ورود می کند.

هنگام مراجعه به فرمانداری برای شغلی که قولش را داده بودند کارمند فرمانداری از رحیم مدرک و سندی دال بر صحت ادعای ثبت شده اش در رسانه را طلب می کند چرا که همان رسانه ای که رحیم را بعنوان قهرمان معرفی کرده اینبار علیه رحیم بکار گرفته شده است.

با ناکام ماندن از جستجو برای یافتن صاحبِ سکه ها، اینبار فرخنده به نقشی دروغین ورود می کند اما با تاریخ پیامکی که از قبل رحیم برای بهرام ارسال کرده همه چیز برملا می شود.

هم خیریه کمکش را به رحیم دریغ میکند و هم فرمانداری از دادنِ یک شغل به او.

خیریه ای که بیش از هر چیزی نگران تبلیغات منفی بر علیه خویش و موقعیت اجتماعی اش است، گویی این سازمانِ مردم نهاد بیشتر از اینکه در پی ریشه یابی مسائل و آگاهی بخشی باشد چشم خود را بر این موارد بسته است و تنها در پی حفظِ اعتبار خویش برای جمع آوری و ارائه ی کمک مالی است.

و در آخر آنچه که می بینیم باز هم استفاده ی ابزاری مسئول امور فرهنگی زندان اینبار از فرزند رحیم در جهتِ آبروی از دست رفته ی زندان توسط رسانه است که در نهایت با درگیر شدن رحیم با او و اجبار به پاک کردنِ  فیلم، از رسیدن به هدفش منع میشود.

فرهادی در لحظه ی آخر قهرمان را تحویل مخاطب میدهد جایی که رحیم با سری تراشیده از فرخنده و سیاووش خداحافظی می کند و وارد زندان می شود و آن لحظه طعم شیرینِ آزادی  میچشد (آزادی از قید و بندِ هر گونه عقیده ی تحمیلی و به عبارتِ بهتر همان ایدئولوژی).

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

بلاخره نفهمیدیم اقای فرهادی چه قصدی داشته اگه شما فهمیدید بگید ما متوجه شویم