چپ ایرانی از منظر فلسفه هابرماس

سر سخن

فلسفه هابرماس، مانند فلسفه هگل و هایدگر، بسیط، عظیم و پیچیدهِ  پیچیده میباشد. از آنجائیکه تلاش من بر آن است تا به چگونگی  بازتاب ها و انعکاس های سیاسی نظریات هابرماس بر افکار چپ ایران پرداخته باشم، در اینجا فقط تلاشی سرفصل گونه در برجسته کردن عنوان های این نگرش فلسفی کرده و بالاخره، شمه ای از بازتاب های آن را در فلسفه نظری چپ ایرانی هدف این نوشتار قرار خواهم داد. با این سر آغاز، اجازه بدهید مستقیما به تنظیم سرفصل های ویژگی فلسفه هابرماس از منظر استنباط من بپردازیم.

یک – فلسفه اخلاقی " اتیک " هابرماس، بر پایه جهانشمولی و عموم بشری کردن پایه های اخلاقی فلسفه امانئول کانت استوار میباشد.

میدانیم که فلسفه امانئول کانت، یکی از ستون های اصلی فلسفه دوران مدرنیسم و روشنگری را تشکیل میدهد. هابرماس، هم از جنبه فلسفه "منطق" امانئول کانت و هم فلسفه اخلاقی "اتیک" وی در پرورش اندیشه های فلسفی خویش استفاده های شایانی نموده است. اینجا فقط به فلسفه اخلاقی کانت اشاره میشود، که از زاویه های پندار نیک و کردار نیک، ستون های اخلاقی سازنده و انسانی بشریت، و به طور خاص فرد را در دوران سرآغاز ورود آن به عصر روشنگری رنسانس از طریق پایه های اندیشه ای و رفتاری خود انسان، بدون هیچگونه پایبندی به نیروهای ماورای طبیعت فورمولبندی می نماید. سه "ماکسیم" فلسفه اخلاقی کانت، پایه های تئوریک اخلاقی انسان دوران روشنگری  را  از نظر وی تشکیل میدهند، که اینجا فرصت پرداختن به آنها را نداریم.

هابرماس، از یک بعد تکاملی تاریخی تمدن بشریت به  اخلاقیات فلسفی نگاه کرده، و مطرح میکند، از زمانی که بشر آغاز به زندگی اجتماعی و گروهی کرده است، با استنباط ضرورت های زندگی اجتماعی، عموم بشری به همدیگر متکی بوده و دارای منافع مشترک بوده و  ضرورت تنظیم مناسبات اخلاقی، در کنار روابط اقتصادی اجتماعی بر پایه احترام به منافع متقابل، حمایت از همدیگر در ارتقاء کیفیت زندگی فردی و عموم بشری را درک نموده است. از این مبداء هابرماس، پایه های اخلاقی خود را از "کانت" آغاز کرده و تلاش می نماید تا آن را از مقیاس فرد مجرد به سطح مبنای منافع مشترک و جهانشمول  انسانی و عموم بشری ارتقاء می دهد.

دو – هابرماس متعلق به مکتب فرانکفورت میباشد، که با نقد مارکسیسم در دهه سی نکته نظرات خویش را تنظیم می نمایند.

مکتب فرانکفورت را میتوان از جمله آغازگران فلسفه پست مدرن تلقی کرد، که با نقد و انتقاد از مارکسیسم آغاز میگردد. هربرت مارکوزه، تئودور ادورنا، هورخایمر و بالاخره یورگان هابرماس را میتوان از جمله اعضا و پیروان مکتب " انتقادی " فرانکفورت نامید. اعضای این مکتب، گذار تمدن سرمایه داری آلمان از دوران رزا لوکرامبورک و کارل لیبکنخت، به دوران آلمان نازی هیتلری را شاهد بوده، ناچار مجبور به مهاجرت به آمریکا میگردند، بعد از جنگ جهانی دوم، شاهد دوران مکارتیسم در آمریکا میگردند، که طی آنها تمامی احزاب کمونیستی و سوسیالیستی در آمریکا غیرقانونی اعلام شده، و اعضا و فعالین این احزاب و رهبران اتحادیه های کارگری تحت پیگرد قرار گرفته و تمامی نهادهای علمی و دانش و منابع کتابی آن کشور از آثار مارکسیستی پاک شده و این آثار، از صحنه های دانش پژوهی این کشور حذف میگردند و به جای آن تبلیغات شدید منفی و ترویج ضد مارکسیستی به جای آن در کشور آغاز میگردد.

هابرماس، و پیروان مکتب فرانکفورت، از نقد پایه های نظری " مارکس " آغاز کرده، به نقد مناسبات نظام سرمایه داری پرداخته و برای آن راهکارهای ویژه انتقادی از مارکسیسم را ترسیم می نمایند. چرا انقلاب سوسیالیستی در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری از جمله آلمان رخ نداده و در روسیه تزاری اتفاق افتاد.  همزمان و   بعد از آن انقلابات سوسیالیستی بیشتر در کشورهای تازه از یوغ استعمار خلاص شده رخ میدادند.  چرا نظام سرمایه داری در کشورهای صنعتی پیشرفته، قادر میشود از طریف سیاستهای بودجه ای، مالیاتی، مالی و پولی خویش، بخصوص اعمال سیاستهایی مشابه سیستهای اقتصادی " برنارد کینز " قادر میباشند تا بحران های ادواری خویش را کنترل نموده و از این بحران ها عبور نمایند؟  آنچه که هابرماس در این زمینه از بابت نظری به آن پایبند میباشد، گذار از نظام سرمایه داری میباشد. چگونگی گذار از نظام سرمایه داری از نظر هابرماس، بر شانه های پایگاه های نظری مختلف دیگری  مبتنی میباشد.

سه – هابرماس را میتوان در ردیف هگلیست های جوان، مانند مارکس، بعد از دوران مارکس قرار داد.

هابرماس را باید یک هگلیست دانست. او با دیدگاه دیالکتیکی انتقادی تکاملی جامع و فراگیر همگانی خویش، پروژه تحولات کائنات و هستی را در یک به هم پیوستگی در حال جوش و خروش و تحول می بیند. ایشان با یک چنین دیدگاهی است که به تحولات اجتماعی نگریسته و در آن نیز یک بهم پیوستگی ارگانیک در حال تحولات دائمی را شاهد میباشد، که در آن، بشریت به موازات تلاش برای تامین منافع؛ نیازها و مصالح فردی خویش، دارای مصالح و منافعی عمومی، مشترک و فراگیرعموم بشری میباشد، که ناچار است برای برآورده کردن آنها، اخلاق، فلسفه ، فرهنگ اجتماعی، نظام حقوقی قانونی، حتی نظام ساختاری های دینی و بالاخره زبانی مشترک یافته و در مسیر تکوین و تعامل چنین فرایندی حرکت نماید. هابرماس، بیشتر عمر بالاتر از نود ساله خویش را در شکل دهی و دفاع از چنین فرایندی صرف نموده است. شاید بشود گفت، که یک چنین کار سترگ و تلاش عظیمی را مانند امانئول کانت و فردریخ هگل، فقط از یک فیلسوف آلمانی دیگر، یعنی هابرماس میتوان انتظار داشت.

چهار– تاثیرات "ویکتنشتاین"، "دیره دا" در اندیشه های او. نقش زبان در فلسفه عموم بشری هابرماس

هابرماس، برای یافتن نظام اخلاقی، فرهنگی اجتماعی و بالاخره قانونی اجرائی مناسب جهت دربرگرفتن منافع عموم بشری، در جستجوی زبانی مشترک میباشد. گرچه ایشان خود در این راه سریعا به نتایجی میرسند، اما این نتیجه گیری های ایشان، بی تاثیر از دیگر فیلسوفان دوران پست مدرنی مانند "لودویگ ویکتنشتاین" و "ژاک دیره دا" نمیباشد. میدانیم که که "ویکتنشتاین" بخش غالب حیات فلسفی خویش را در شناخت و تجزیه و تحلیل ویژگیها زبان و نقش آن در حیات بشری بوده است. ویکتنشتاین، از  تلاش برای فرمولبندی تعریف مشخص و منجمد نقش زبان آغاز کرده، سپس به این نتیجه میرسد، که برعکس،  عموما زبان را همانطوری که هست، باید آموخت. زبان، با ویژگیهای کیفی خاص خویش، در طول حیات بشری مفاهیم، احساسات و کمیت ها و کیفیت های ویژه ای را نمایندگی میکنند، که یک واسطه تبادل ارتباطی و گفتگوی عموم بشری " برای مردمی که به آن زبان مشخص صحبت میکنند" میباشد. 

گرچه خود "ویکتنشتاین" به ویژگی قابلیت استفاده عوام فریبانه و آلوده گری از زبان جهت فریب و سوء استفاده از آن در جهت تامین منافع فردی و گروهی پی برده بود، اما اینجا باید بیشتر  این حق امتیاز را بیشتر از همه به "ژاک دیره دا" فیلسوف الجزایری تبار  فرانسوی داد. " ژاک دیره دا"، با رویکرد ساختارشکنانه به دستاوردهای فلسفی دوران روشنگری و مدرنیزم، توجه ویژه و برجسته ای به "زبان" میکند. دیره دا، نقش سوء استفاده تزویرگرانه و فریبکارانه از زبان را در فریب گروه های ویژه انسان ها ( سرمایه دارها – برده دارها – تیول دارها جهت فریب کارگران و زحمتکشان) ، حتی از طریق دستاویز دروغ گویانه اشاره میکند. کافی است به نقش فریب کارانه سیستماتیک رسانه های عظیم  قدرتمداری نظام سرمایه داری امروز در فریب افکار عمومی، شستشوی مغزی  در غلبه بر رقیبان خویش در زندگی روزانه خودمان توجه بکنیم.

در اینجا باید اشاره کوتاهی به این مساله کرده باشیم که فلسفه شرقی، بخصوص فلسفه شرق میانه در این زمینه ها از صدها سال پیش حرف برای گفته داشته است. لازم میباشد به فلسفه حروفیان در زمان شیروان شاهیان و فضل الله نعیمی و عماد الدین نسیمی اشاره کرد.

پنج – هابرماس چه می گوید. نظام ساختارهای به هم پیوسته سیستمیک

هابرماس از نظام بهم پیوسته سیستم ها صحبت میکند. از نظر او، بشر اجتماعی امروز در محیطی زندگی میکند، که در آن سیستم های مختلف، به موازات همدیگر، در به هم پیوستگی های مشخص با همدیگر، به حیات خویش ادامه میدهند. سیستم های نظام اقتصادی جامعه، در کنار و به موازات سیستم سیاسی کشور، سیستم های مناسبات فرهنگی اجتماعی،  سیستم  نظام های حقوقی و قضائی کشورها، ساختارهای دینی و دیگر سیستم های مشابه، در عین حالی که استقلال های ویژه و مشخصی از همدیگر دارند، همه آنها با همدیگر در هم رفته گی های مشخصی داشته، به هم پیوستگی های قدرتمندی داشته و در همدیگر تنیده و تاثیر میگذارند.

پیغام دیگری که مدل سیستم های هابرماس به ما میدهد، این است، که جهت گفتگو، برقراری مناسبات و تبادل مضمونی میان سیستم های مختلف، نه فقط زبان مشترک فراگیر بر پایه ارزش مداری عموم بشری لازم میباشد، بلکه نظام اخلاقی " اتیک " فراگیر و عموم بشری هابرماس، که قبلا به آن اشاره شد، جهت پاک کردن این زبان مشترک از آلودگیها و دروغ پردازیها و هدایت سمت و سوی آن به  کارآفرینی بالنده این سیستم ها در خدمت عموم بشریت نقشی اساسی و حیاتی دارا میباشد. 

هابرماس، با آلودگی های موجود در زبان و سوء استفاده های دروغ گویانه و فریبکارانه از آن در جامعه باخبر میباشد. در کنار آن، هابرماس با فلسفه اخلاقی دیگری مانند "یوتیلیترینسم" نیز در تقابل  میباشد، که آماده است جهت تامین منافع حیاتی آنچه که آنها اکثریت جامعه می نامند، حاضر میباشند تا اقلیت جامعه را فدا نمایند.

هابرماس، برای رویکرد انتقادی با دیالکتیک بالنده سنتز عمومی اجتماعی، در تلاش میباشد، تا نظام اخلاقی جهانی عموم بشری را با استفاده از زبانی که از تمام این آلودگی ها تمیز بوده باشد، آفریده و با چالش فلسفی اخلاقی عموم بشری خویش، به نقد مارکسیسم و کاپیتالیسم برود.

گرچه بشریت و انسان طی تاریخ دوران گذار خویش از زندگی گلّه ای قبل از تمدن، به آنچه که ما امروز تمدن انسانی می نامیم، هنوز خصلت های وحشی و حیوانی تکامل نیافته فراوانی را با خود حمل میکند، این خصوصیات نادانی، اندیشه های خرافی و رفتارهای حیوانی موجب میگردد تا انسان همنوع خود را استثمار کرده و از آن بهره کشی نماید، به سرزمین های گروه های اجتماعی دیگر انسان ها حمله و تجاوز نموده، خانه و کاشانه های آنها را ویران نموده، کشتار عظیمی از آنها راه انداخته و منابع طبیعی آنها را غارت نماید. ویران کردن و خراب کردن محیط زیست بشری بخاطر خصلت غارتگری و ثروت اندوزی عده ای معدود، از جمله این ویژگیهای حیوانی و هنوز تکامل نیافته انسان میتواند بوده باشد. هابرماس، زبان مشترک آزاد و پاک بدون هرگونه فشار و تزویر و دروغپردازی را وسیله ای اساسی جهت گفتگو میان انسان ها و بشریت جهت یافته هدف ها و نیازهای مشترک دانسته و استفاده از آن را جهت غالب آمدن بر بیماری های کلان اجتماعی اقتصادی ضروری میداند.

شش – نقد نظام سرمایه داری از زاویه هابرماس

هابرماس، آغازی با مشخصه مارکسیستی دارد، ولی خود را مانند دیگر اعضای مکتب فرانکفورت، منتقد مارکس و مارکسیسم میداند. در عین حال، بیش از همه چیز، او منتقد نظام سرمایه داری بوده، و خواهان گذار از این نظام نیز میباشد. بر اساس نظام فکری هابرماس، نظام های سرمایه داری، مانند نظام های دیگر اقتصادی سیاسی اجتماعی، فرهنگی و حقوقی از سیستم های مختلف به هم پیوسته ای تشکیل شده است، که بصورت یک ارگانیسم زنده ای عمل می نمایند. این در شرایطی میباشد که هر کدام از اندام های این سیستم ها، نه تنها میتوانند در همدیگر و در کل حیات اجتماعی تاثیرات سازنده و مثبتی داشته باشند، بلکه بر عکس آن نیز صادق میباشد. بیماریهای هر کدام از این اندام ها و سیستم ها میتواند نه تنها اندام های دیگر را مریض نماید، بلکه میتواند کل حیات سیاسی اجتماعی این جوامع را مورد خطر قرار دهد.

بر پایه این نگرش فلسفی، انسان ها در جوامع مختلف باید برای حفظ حیات اندام های سیستمی اجتماعی مختلف، در کنار حیات اجتماعی جامعه در کل، باید زبان مشترکی یافته، روی منافع عمومی با همدیگر اشتراک مساعی نمایند. این اشتراک مساعی نه تنها موجب سلامت اجتماعی بیشتر میگردد، بلکه موجب میگردد، تا با سالم سازی اندام های مختلف سیاسی، اقتصاد، فرهنگی، اجتماعی و حقوقی، بر نابسامانی های نظام سرمایه داری غالب آمد. این نگرش معتقد میباشد که بر پایه های امکانات دموکراتیک فراهم شده در جوامع  این نظام عملکردی، جوامع بطور غالب قادر میگردند، تا هر چه بیشتر از طریق گفتگو و شعور اجتماعی در مسیر تامین منافع عموم بشری و سعادت عمومی حرکت نمایند.

هفت – فلسفه هابرماس و احزاب سوسیال دموکرات و چپ اروپایی 

اغلب احزاب چپ در نظام های سرمایه داری پیشرفته غربی، به نوعی متاثر  این گونه سیستم های فکری بوده و تلاش می نمایند تا با تکیه بر فشارهای افکار عمومی و گسترش گفتگوهای اجتماعی از طریق تعمیق ازادی های فردی و اجتماعی بتوانند ایده های خویش را بصورت نظام برنامه ای رادیکال و پیشرفت اجتماعی در مسیر تامین و نعمیق رفاه و سعادت بیشتر عمومی بکار گیرند. تداوم این استراتژی در بلند مدت جامعه را در مسیر نظامی جایگزین سوق میدهد که به نفع تمام آحاد جامعه کار میکند.

بر یک چنین پایه هایی میباشد که این احزاب تلاش دارند تا از ساختارهای اجتماعی صنفی و مدنی اجتماعی دیگر جهت گسترش دامنه های این گفتگوها استفاده نمایند. ولی، این گفتگو ها در نهایت باید به گفتگو مابین گروه های اجتماعی مختلفی که با همدیگر منافع مختلف و غالبا متضادی دارند، تبدیل میگردد. نمونه آن، گفتگوی اجتماعی مابین اتحادیه های کارگری با اتحادیه های سرمایه داران جهت تنظیم قرارداد های مابین کارگران و کارفرمایان و تنظیم  قانون کار،  میباشد. 

یکی از نمونه های فراوان سیستم فکری را میتوان در نظام گفتگو ها و توافق های اتحادیه های کارگران با سرمایه داران  نام برد. در این نظام گفتگوی اجتماعی، دولت ها و نظام های حقوقی جامعه نقش واسطه و قاضی را ایفا می نمایند. اکثر این توافق ها بر پایه های بده بستان هایی مبتنی می باشند، که در آن مثلا هر دو طرف باید  در مقابل طرف های مخالف گذشت هایی نموده باشند. به عنوان مثال، اتحادیه های کارگری در کشور استرالیا، متعهد میگردند تا دست به اعتصاب نزنند، و از طریق تضمین تداوم چرخه تولید، موجب رشد اقتصادی و افزایش سودآوری موسسات گردند، در شرایطی که صاحبان موسسات اقتصادی متعهد به افزایش میزان حقوق به نسبت افزایش تورم، یا افزایش تولید ناخالص ملی میباشند. سرمایه داران به کمک نظام حقوقی کشور و تحت حمایت های دولتی از افزایش حقوق و بهبود شرایط کاری کارگران ممانعت به عمل می آورند، در حالیکه  کارگران اتحادیه ها و سندیکاهای کارگری، در صورت اعتصاب و اعتراض میتوانند به پرداخت میلیون ها دلار جریمه محکوم گردند.  

هشت - متکی بر فلسفه آلمانی، گریزان از فلسفه فرانسوی

به همان میزان که اندیشه های هابرماس، از امانئول کانت، هگل، هایدگر، ویکتنشتاین تاثیر برداری نموده است، به میزان از فلسفه فرانسوی گریزان بوده  بیشتر از آن احتیاج به تاثیر برداری از اندیشه های فلسفی سارتر، سیمون دوبوار و بخصوص میشل فوکو  دارد. همانطوری هم که اشاره شد، هابرماس، از نقد مارکس به نفی مارکس میرسد و از طریق توافق و قرار دادهای اجتماعی ما بین سرمایه داران حاکمه و دیگر اقشار و طبقات اجتماعی، خواهان گذار به جامعه عادلانه انسانی و عموم بشری میباشد.

 آنچه که اندیشه میشل فوکو به ما می آموزد این است، که نه تنها سیستم ها بر پایه های رقابت قدرتمداری های اجتماعی مبتنی میباشد، بلکه این قدرتمداری حاکمه و اغلب سرمایه داران میباشند که هم زمین بازی را در اختیار دارند، هم قوانین بازی را تعیین می نماید،  هم نظام سیاسی و نظام اقتصادی را در اختیار و کنترل خویش دارد، بلکه نظام حقوقی قضایی و نظام اجرایی امنیتی نیز در اختیار و کنترل قدرتمداری کلان سرمایه داری میباشد. در یک چنین میدان رقابت به شدت نابرابری، زبان عمومی اجتماعی با اخلاق عموم بشری در گفتگوی عموم بشری لزوما مفهومی طبقاتی یافته و به منافع تمامی بشریت و انسان ها ختم نمیگردد، بلکه امکانات هر چه بیشتری به قدرتمداری کلان سرمایه داری و قدرتمداری های حاکمه جهت کنترل امور، مسخ افکار عمومی و مهار کردن کارگران و زحمتکشان فراهم میگردد. 

مدل نظری تئوریک سیستم های هابرماس را میتوان "ایدئولوژی" چپ نوین اروپایی نامید، که از نفی مارکسیسم و چالش های طبقاتی ، به پلورالیزم اجتماعی لیبرال دموکراتیک پاک از هر گونه دخالت های گفتاری تزویرگرانه و فریکارانه و قدرتمدارانه نئولیبرالیسم سر در می آورد. بر یک چنین پایه هایی است که این ایدئولوژی هیچ نقشی برای دیالکتیک چالش های طبقاتی اجتماعی قائل نبوده و حتی در نهایت اندام های سیستمیک مذهبی "مسیحیت در اروپا و روحانیت اسلامی در ایران "  را به یاری کلان سرمایه داری قدرتمدار حاکمه داخلی دعوت می نماید، تا از طریق گفتگو های مثلا منطقی، به اصطلاح به نفع عموم جامعه نقش افرینی نمایند.

 

نه – اشکالات این نظام فکری

  اگر که تجربیات عملی احزاب چپ در به کار گیری این نظام فکری در کشورهای مختلف سرمایه داری پیشرفته متفاوت بوده باشد، باید در درجه اول این نتیجه گیری را نمود، که یک نسخه واحد اجرائی را نمیشود برای تمامی کشورهای مختلف، از کشورهای کلان سرمایه داری امپریالیستی گرفته تا کشورهای جهان سوم در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیای جنوب شرقی و خاورمیانه تجویز نمود. در سیقل دادن و محک زدن این نظام فکری  با ویژگی های مختلف این کشورها، این نظام فکری در اکثریت این کشورها فقط در حد مطالعات آکادمیک دانشگاهی کاربرد داشته و کاربرد عملی اجرایی نخواهند داشت.

اگر این نظام فکری با نقد مارکسیسم آغاز میکند، بعدا به نفی مارکسیسم ختم میگردد. مارکسیسم بر نفی دیالکتیکی نظام سرمایه داری و گذار از آن به نظام مبتنی بر ارزشمداری کار سالاری مبتنی میباشد. بر اساس  نظام فکری طبقاتی ، دیالکتیک گذار، بر پایه های چالش طبقاتی مبتنی میباشد. نظام فکری آن بخش از چپ که بر پایه های  مذاکرات و توافق های طبقاتی مبتنی میباشد، که در آن نظام سیاسی و سیستم حقوقی قضایی حاکمه که عملا در دستهای کلان سرمایه داری آن کشورها میباشد به عنوان میانجی های این قراردادهای اجتماعی به میدان می نمایند، نه تنها ماهیت قدرتمداری سرمایه داری را در تمامی عرصه های اقتصادی، سیاسی، تبلیغاتی، روانی،  حقوقی و قضایی و غیره به فراموشی می سپارند. 

به همین دلیل در بلند مدت، نه تنها قدرتمداری های کلان سرمایه داری حاکمه قادر بوده اند احزاب سوسیال دموکرات و چپ را هر چه بیشتر به سمت راست  میانه کشانده باشند، بلکه اتحادیه های کارگری در بلند مدت  از هم پاشیده و هم ضعیف تر کرده اند، هم دامنه فعالیت اتحادیه های زرد کارگری که سرنخ آنها در دستهای سرمایه داران میباشند، بیشتر شده اند. اگر میزان گفتگوی اجتماعی جهت ایجاد یک نظام تامین اجتماعی بهداشتی حداقل عمومی برای همگان در کشورهای غربی افزایش یافته باشد، بخش غالب رفتارهای غارت گرانه، تخریبی و کشتار و ویرانگری های امپریالیستها به کشورهای جهان سوم جهت غارت هر چه بیشتر این کشورها منتقل شده است.

به کلام دیگر، اگر اتحادیه های کارگران و زحمتکشان به کمک سازمان ها و احزاب سوسیالیستی و کمونیستی در تلاش واقعی جهت گذار تاریخی از نظام سرمایه داری بوده و تمام درها را به روی آن می بندند، این سیستم فکری که توسط چپ نوین به کار گرفته میشود، پنجره ها را جهت بازگشت آنها گشوده و آنها را دوباره زنده کرده و از این طریق  دوباره به حاکمیت و قدرتمداری و سلطه گری باز میگرداند.

ده – چپ ایران و مدل هابرماس

چپ ایران نسخه توسعه دموکراتیک اقتصادی اجتماعی اروپای غربی را میخواهد در ایران پیاده نماید. یکی از دلایل گسست نظام ایدئولوژیک هابرماس از از مارکسیسم، این میباشد، که چرا عوض آلمان که از نظر صنعتی از روسیه تژاری نظام سرمایه داری پیشرفته تری داشت، انقلاب سوسیالیستی در روسیه تزاری رخ داد؟  باز هم باید نتیجه گیری نمود، که شرایط و ویژگیهای چگونگی گذار از نظام سرمایه داری، در کشورهای مختلف به شکل های مختلف و متفاوت بوده و به  صورت تجویز نسخه واحدی برای همگان نخواهند بود. 

در شرایطی که کشورهای امپریالیستی از طریق کودتاها، جنگ افروزی کودتاهای رنگی به نام انقلاب، تلاش در غارت کشورهای رقیب و جهان سومی نموده و از آن طریق رفاه عمومی نسبی در کشورهای خویش برقرار می نمایند، نسخه ای که برای گذار به جامعه توسعه و رفاه عمومی در آن کشورها تجویز میگردد، با نسخه کشورهای جهان سوم، یا مستعمره نظیر ایران یکی نخواهد بود. 

چپ ایران در مسائل کلان جهانی در کنار قدرتمداران کلان سرمایه داری جهانی قرار میگیرد. با توجه به حاکیمت قدرتمداری کلان سرمایه داری امپریالیستی جنگ طلب بر سیستم ها و نظام های حاکمه بر این کشورها، مساله صلح جهانی مبرم ترین نیاز بشریت تبدیل گردیده است.  چپ ایران در عرصه های موضعگیری و  سیاست ورزی های خویش، اغلب در کنار  سیاست غارت و ویران گرانه امپریالیستی در اقصا نقاط جهان قرار گرفته و بخاطر اغواگری نظام ایدئولوژیک لیبرال دموکراتیک ، بخاطر پیوستن به رویکرد نظام ایدئولوژیک "هابرماس"، در کنار قدرت مداری های امپریالیستی قرار گرفته و در عمل در مقابل جبهه اردوگاه نیروهای صلح جهانی که جنگ طلبی های اردوگاه امپریالیستی را به چالش میکشند مقابل  قرار میگیرند.

چپ  ایرانی متاثر از اندیشه های هابرماس، با نظریه تقابل طبقاتی و گذار دیالکتیکی به سوسیالیسم خداحافظی کرده است. نظام سوسیالیستی بر پایه های چالش ها و رقابت های طبقاتی جهت گذار دیالکتیکی از نظام سرمایه داری به سوسیالیسم و انتقال قدرتمداری سیاسی به دست کارگران و زحمتکشان امکان پذیر میباشد. نظام ایدئولوژیکی دیگری که معتقد میباشد از طریق تداوم گفتگو و مذاکرات طبقاتی جهت تنظیم قرار دادهای اجتماعی ما بین طبقات اجتماعی مختلف، در شرایطی که کنترل تمام اندام ها و نهادهای و سیستم های اجتماعی بدست قدرتمداری کلان سرمایه داری میباشد،  کارگران و زحمتکشان را به سمت سراب خطرناکی هدایت می نماید.

به نظر باورمندان به ایدئولوژی هابرماس، آنچه در نظام های قدرتمداری کلان سرمایه داری ابزارهای دموکراتیک نامیده میشود؛ این امکان را فراهم می نمایند تا نیروهای سوسیالیستی بتوانند کنترل قدرتمداری و حاکمیت را به دست آورده و جامعه را به سمت حاکمیت ارزشمداری کارگران و زحمتکشان؛ به کلام دیگر  سوسیالیسم و عدالت اجتماعی هدایت نمایند. تئوری هابرماس مشروط به این پیش فرض میباشد که بخاطر فراهم کردن شرایط برای گذار از نظام سرمایه داری باید گفتگوی آزاد و بدون هر گونه آلودگی، دروغ و تزویر از طرف نظام های  قدرتمداری اجتماعی صورت بگیرد. در شرایطی که تمامی رسانه های سخن پراکنی در اشکال رسانه ای مجازی، تصویری، کاغذی و صوتی همگی توسط قدرتمداری کلان سرمایه داری کنترل و هدایت شده و روایت های روزانه جهت شستشوری مغزی افراد توسط آنها رقم زده شده است، ولی بعدها در شیپورهای تبلیغاتی آنها دمیده میشود، چگونه میتوان به توازن قوای عادلانه در گفتگوهای اجتماعی معتقد بود.

در این میدان نابرابر گفتگو و تعامل اجتماعی کلان، این فقط قدرتمداران حاکمه نظام کلان سرمایه داری میباشند که سیستم ها و نظام های کلان اجتماعی را در کنترل خویش داشته، دستور روایت های گفتاری روزانه را تعیین نموده و بصورت یک جانبه ای آنچه را که نظام ارزشی شعور و منطق اجتماعی میباشد را از طریق فیلم های هالیوودی و نظام اخلاقی دموکراتیک " جرج فلویدی" خویش روایت پردازی کرده و رقم می زنند. 

دنیز ایشچی

 

افزودن نظر جدید