هانا آرنت ، تئوریسین سیاسی برای جنگ سرد یا محصول آن

 

آغاز سخن

"  هانا آرنت"  به سال ۱۹۰۶ میلادی در شهر هانوفر آلمان از یک خانواده یهودی متولد شده و در سال  ۱۹۷۵ در شصت و نه سالگی در شهر نیویورک آمریکا از این دنیا میرود. تز دانشگاهی خویش را زمانی که روابطی رمانتیک با " ماتین هایدگر" فیلسوف آلمانی داشت، در مورد "نظریه عشق سنت آگوستین" ، یکی از چند نظریه پرداز مسیحیت در دوران قرون وسطی نوشته و به "هایدگر" تقدیم میکند.  زمانی که هایدگر گرایش های نازیستی پیدا میکند، از او جدا شده و در شرایط تعقیب یهودیان توسط نازی ها، به چک اسلواکی و فرانسه پناه میبرد. در زمانی که ساکن فرانسه بود، فعالانه در کمک به کوچ دادن کودکان یهودی به اسرائیل فعالیت می کرد. بالاخره پس از انتظار طولانی، اقامت آمریکا را یافته و برای باقی عمر خویش در آن کشور  اقامت می گزیند.

طی دوران اقامت خویش در آمریکا، علاوه بر تدریس، روزنامه نگاری به نوشتن کتاب های چندی اقدام نموده و سخنرانی ها و مصاحبه های فراوانی را نیز انجام میدهد. از جمله کتاب های ایشان، می توان "رساله عشق در مورد سنت آگوستین"، " کتاب توتالیتاریانیسم" و کتابی در مورد "شرایط بودن در زمان" که خیلی متاثر از ماتین هایدگر میباشد، و نوشتارهایی که در رابطه به " محاکمه آدولف آیشمن" در اورشلیم ، و بالاخره در نهایت کتابی در مورد " انقلاب" مینویسد.  به سر فصل برخی از نظریه های هانا آرنت بپردازیم.

بودن در زمان ، شرایط وجودی انسان  

میدانیم که نظریات مربوط به " شرایط وجودی انسان و بودن در زمان" متعلق به مارتین هایدگر میباشند. هانا آرنت، به این شیوه از نظریات دیگران استفاده میکند و  آنجایی که با پردازش و پالایش نظری تئوریک خویش همخوانی داشته باشد، آنها را بسط داده و در تکمیل نظرات خویش بکار میگیرد.  بر عکس ، تقریبا در تمامی موارد، وقتی که به نظریات مارکس، یا لنین می رسد، تلاش میکند، تا آن نظرات را منقلب کرده ، یا نفی نماید و یا به شیوه دلخواه خویش آنها را تئوریزه نماید.

با توجه به اینکه بیشتر توجه ما به جنبه های سیاسی نظریات هانا آرنت میباشد، تلاش می کنیم تا تمرکز ما بیشتر بر جنبه های تئوری سیاسی نوشته های ایشان متکی باشد. بر پایه این نظریات، انسان محصول محیط و زمان خویش میباشد. کودکی که به دنیا می آید، الگوها، ارزش ها، زبان و فرهنگ را از خانواده و سپس محیط اطراف کسب کرده و خود را با آن هماهنگ نموده و به صورت یک فرد منفرد، و یک انسان اجتماعی زندگی میکند. بطور همزمان، انسان محصول زمان خویش میباشد. گرچه می توان از نظام های نظری فرهنگی سیاسی ارزشی قرن هجدهم  زمان توماس جفرسون در انقلاب آمریکا استفاده نموده، ولی انسان قرن بیست و یکم، در دنیای دیجیتال امروزی، با مشکلات ویژه زیست محیطی، اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و ارزش ویژه و کاملا متفاوت خویش رو در رو میباشد. بنابر این، انسان دوران مدرنیسم و پست مدرن، نمیتواند با اتکا به نگرش فلسفی هایدگری "زیستن در زمان" با اتکا به نظام های ارزشی انقلاب آمریکا در قرن هجدهم، مسائل، ویژگیها و نظام های ارزشی زمان قرن بیست و یکم را صیقل داده و شخصیت انسانی را بیافریند.

بیگانگی نیروی کار 

میدانیم که این نظریه متعلق به مارکس می باشد. مارکس در این رابطه مطرح میکند، که در خصوصا در دوران نظام سرمایه داری، کارگران، سهمی در مالکیت کالاهایی که تولید می کنند، ندارند. به این ترتیب، کارگران، از محصولی که تولید میکنند، بیگانه می باشد. اگر در نظام های قبلی تا حدودی انسان هایی که در فعالیت اقتصادی بصورت مستقیم نقش داشتند، بطور مستقیم بخشی از تولید را مالک بوده و یا جهت مصرف خویش برمیداشتند، در نظام سرمایه داری این بیگانگی بصورت کاملا بیگانه، مشخص و برجسته ای خود را نشان میدهد.

لازم میدانم اینجا به یک موضوع تاریخی مشابهی نیز اشاره بکنم. اینکه گفته میشود، جان لاک، فیلسوف بزرگ انگلیسی قرن شانزدهم، مطرح میکرد که " حق مالکیت  انسان ها باید به رسمیت شناخته شود "، در دوران نظام فئودالی و سرب ها، منظورش این بود، که مالکیت تولید کنندگان ( رعیت ها )، بر ( محصولاتی که تولید میکنند)، باید به رسمیت شناخته شود. این ایده در زمان خویش یک نظریه انقلابی بود، که متاسفانه اکثرا به شیوه غلط تعبیر و تفسیر شده و از آن اینگونه برداشت میشود، که مالکیت سرمایه دار در نظام سرمایه داری بر ارزش افزوده باید تقدیس گردد.

از موضوع خارج شدیم. هنا آرنت، تئوری بیگانگی نیروی کار از محصولات تولیدی نیروی کار را که متعلق به مارکس میباشد برداشته، آن را کله پا نموده و نظریه خویش را به شیوه زیر ارائه میدهد. ایشان مطرح میکنند که ما یک نظریه " تلاش انسانی" را داریم، که از طریق آن انسان جهت تامین نیازهای روزمره خودش "تلاش" میکند. سپس ما نظریه " کار " انسان ها را داریم که در آن انسان ها جهت تولید کالاها در محیط کار بکار گرفته میشود. و بالاخره ما " عمل انسان ها" را داریم که  از طریق آن انسان ها جهت تلاش فردی و اجتماعی در عرصه جامعه برای بهبود شرایط زیست اجتماعی فعالانه نقش آفرینی می نمایند.

در رابطه با انسان اجتماعی، هنا آرنت، از دو مفهوم جداگانه " رهایی "، و " آزادی" صحبت میکند. مفهوم " رهایی " در مواردی مشابهی از قبیل رهایی از زیر یوغ یک نظام توتالیتری و یا اشغالگر و یا دیکتاتوری می تواند بوده باشد. در حالیکه مفهوم کلمه " آزادی" به میزان نقش مشارکتی فرد در قابلیت رقم زدن سرنوشت اجتماعی خویش میباشد. این امر، در وحله اول از طریق امکان اظهار نظر فرد، و بالاخره از طریق نقش آفرینی فرد، در مشارکت در کنش های اجتماعی میباشد.

این موضوع در جوهره تمامی کارهای هنا آرنت به وضوح دیده میشود، که ایشان نقش آنچه که " آزادی فردی " در جوامع بشری میداند را با همان تعریف بالا که ارائه شد، به مراتب در اولویت بالاتری نسبت به نقش موقعیت اقتصادی افراد و نقش " کار " در تحولات اجتماعی دانسته که تاثیر خویش را به صورت فقر و بی بضاعتی میلیون ها نفر در جامعه به نمایش میگذارد.

در مقایسه روزا لوکزامبورگ و لنین

هانا آرنت، به همان شیوه ای که "مارکس" و"مارکسیم " را در تحولات قرن نوزدهم و بیستم نادیده گرفته و به حاشیه می راند، انقلابات کمونیستی و سوسیالیستی را بصورت یک سری از شکست های بشریت میشمارد. از نظر هانا آرنت، آنچه که آزادی فردی نامیده می شود، موجب توسعه اجتماعی و سعادت بشریت میگردد. در برخورد های خویش نسبت به جنبش های مارکسیستی، کمونیستی و سوسیالیستی و انقلابات مانند انقلاب اکتبر و نقش لنین، تلاش می نماید تا از طریق " دیکتاتوری " و " توتالیترین" نامیدن آنها، این جنبش ها و انقلابات را تخطئه نماید. به این وسیله ایشان، از طریق به حاشیه راندن لنین، همیشه در تلاش می باشند تا نقش رزا لوکزامبورگ را هر چه برجسته تر نماید. این نکته به اشتباه به خاطر ندیدن کلیت تصویر سیاسی نظری هانا آرنت، خیلی از فمنیست ها را گول میزند.

تفکیک نژادی سیاهان و سفیدپوستان در آمریکا

هنوز در شرایطی که بعد از جنگ جهانی دوم در آمریکا تفکیک نژادی به صورتی عمل میکرد، که سیاه پوستان به هیچ وجه اجازه ادغام با سفید پوستان را نداشتند،  نه فقط نمی توانستند در یک اتوبوس، تیم ورزشی، مدرسه، محله با سفید پوستان در یک جا قرار گرفته باشند، و در محیط های کاری اجازه نداشتند حتی از توالت عمومی محیط کار که معمولا مختص به سفید پوستان بود استفاده نمایند، هنا آرنت این فاجعه انسانی را کاملا نادیده گرفته مانند تمامی غربی ها " عادی" و "نرمال" تلقی کند. زمانی که توماس جفرسون ها، جرج واشنگتون ها قانون اساسی این کشور را می نوشتند و در آن می گفتند، که تمامی آحاد جامعه برابر میباشند، خود برده دارانی بودند، که این برابری را فقط شامل برده داران می دانستند. در قرن بیستم نیز هنا آرنت که از فاجعه نسل کشی یهودیان در آلمان جان سالم به در برده، این فاجعه نژادی در آمریکا بر علیه سیاهان به طور اخص ندیده، و از روی آن به راحتی می گذرد و آن را به اختصار تحت عنوان "گناه بزرگ" جامعه آمریکا مطرح کرده، از رویش رد میشود. 

دادگاه آدولف آیشمن در اورشلیم

هنا آرنت، خود داوطلب میشود تا از طرف روزنامه نیویورک تایمز به اورشلیم رفته و در دادگاه آدولف آیشمن شرکت کرده و از آن گزارش تهیه نماید. آیشمن  از آرشیتکت های هولوکاست میباشد که نقش مستقیمی در قتل عام یهودیان، کمونیستها و جیپسی ها در اردوگاه های مرگ و آدم سوزی نازی ها داشت، بعد از جنگ جهانی دوم مانند خیلی نازی های دیگر همراه خانواده خویش به آرژانتین فرار کرده بود، شناسایی و دستگیر شده و به اسرائیل باز گردانده میشود، تا آنجا محاکمه شود.

وقتی هنا آرنت، صحنه دادگاه را  و پیر مردی ( آیشمن) را که در قفس شیشه ای نگه داشته بودند، می بیند، و رفتارها و گفتارهای او را مورد توجه قرار می دهد، یک بوروکرات عادی نه چندان هوشمندی را می بیند، که مانند یک کارمند اداری ارسال یهودیان به اردوگاه های آدمسوزی را مانند کار روزمره خویش تلقی می کرده است، که فقط دستورات رئیس و اربابان خویش را اجرا می کرده است.

 همزمان با آیشمن، هزاران نفر دیگر در لباس های دکتر، پرستار، مهندس، راننده و غیره، هر روز بصورت روزمره و عادی بر سر کار خویش حاضر شده، و اعمال جنایتکارانه خویش، به صورت کار روزمره در همان اردوگاه های مرگ و آدمسوزی ادامه داده، به آزمایش های بیولوژیکی روی اسیران پرداخته و سپس به خانه های خویش پیش خانواده رفته و به زندگی عادی خویش ادامه می دادند.

 او از این نظر که چطور ممکن است، انسان های خیلی عادی و معمولی  بدون اینکه به خود زحمت  فکر کردن داده و  به بازتاب های عملکردهای خویش توجه کرده باشند و احساس مسئولیت انسانی در این زمینه ها میلیون ها نفر را به کشتن داده و آن را کار روزمره خویش تلقی نمایند، متعجب شده و حیران می ماند. هنا آرنت، چگونگی این پدیده  در وجود انسان ها را تحت  عنوان "  پیش پا افتادگی نفس شیطانی" در طینت انسانی می نامد. 

او در عین حال انگشت روی عملکرد " شوراهای کنسولی یهودیان " در شهرهای مختلف آلمان میگذارد، که لیست یهودیان را تهیه کرده و به نازی ها میدانند که چه کسانی به اردوگاه های آدمسوزی فرستاده شوند، و احیانا چه کسانی فرستاده نشوند. در شرایطی که پارتیزان های کمونیست در کشورهای مختلف اروپایی با نازی ها و فاشیست ها مبارزه مسلحانه میکردند، این شوراها و  " کنسول ها جامعه یهودیان " بودند به این شیوه با نازی ها همکاری می کردند.  این شیوه انگشت گذاشتن  هنا آرنت، بر این موضوع،  مورد خشم و اعتراض زیادی در میان جامعه یهودیان نسبت به ایشان بر می انگیزد. 

توتالیتاریسم

هنا آرنت، از همان زمانی که در آلمان بود، و سپس به فرانسه ، چک اسلواکی و بعدها به آمریکا رفت، همیشه با " آنتی سمیتیزم" یا یهودی ستیزی مقابله و مبارزه کرده و تلاش نموده است تا همزمان با شکافتن این پدیده، تاثیرات آن را در پردایش و تکوین نظریات و  تئوری های دیگر خودش به کار گیرد. این موضوع بخش قابل توجهی از کتاب " توتالیتاریانیسم " ایشان را که یکی از آثار عمده ایشان میباشد، تشکیل میدهد. 

هانا آرنت، با فرمول بندی که برای تئوری " توتالیتاریانیسم " خویش پردازش میدهد، کمونیسم، فاشیسم، و نازیسم را در یک گروه بندی قرار داده و همه آنها را "توتالیتر" می نامد. اگر چه در حرف ایشان امپریالیسم را هم با توجه به ویژگی جهانگشایی آن در این ردیف قرار میدهد، اما، با مد نظر قرار دادن ویژگی های مشخص " آمریکا " آن را در زمره کشورهای آزادی قرار میدهد، که نه تنها پتانسیل اصلاح پذیری را در بطن خویش دارند، بلکه میتواند از طریق آنچه ایشان انقلابات ادواری می نامد، به اصلاحات درونی خویش بپردازد. 

آنچه که هنا آرنت از ویژگیهای نظام های توتالیتر بر می شمارد، یکی همان شاخصه جهان گشایی آنها میباشد. امپریالیسم، فاشیسم،  کمونیسم، نازیسم، برعکس ناسیونالیسم، از مرزهای کشورهای واحد فراتر رفته و به بسط و گسترش جهانی می پردازند. کمونیسم، سوسیالیسم و مارکسیسم هم که خواهان رهایی کارگران و زحمتکشان جهان می باشند، در محدوده های جغرافیایی یک کشور محدود نمی شوند. از این نظر طبق نظر ایشان، ویژگی اول توتالیتاریانیسم را دارا می باشند.

شاخصه دیگر اینکه، در  نظام های توتالیتر، هویت فردی انسان ها از آنها گرفته شده و آنها از آزادی فردی برای مشارکت در مدیریت اجتماعی محروم می گردند. از نظر ایشان در جوامع توتالیتر انسان ها عملا به صورت  مهره ای در سیستم تبدیل می گردند، که وظایف مشخص روزمره خود را به انجام رسانده و تسلیم نظام قدرت مداری حاکمه می باشند. به نظر هنا آرنت، " پیش پا افتادگی طینت شیطانی انسان " در چنین نظام هایی نشو و نما می یابد.  

هانا آرنت، و جنگ سرد

هنا آرنت، گرچه خود را کسی نمیداند که خواسته باشد در زمینه های فلسفی نظریه هایی را ارائه داده باشد، ولی خودش را یک تئوریسین سیاسی میداند. با اختصاص یک چنین ویژگی به ایشان، می توان این سوال را مطرح کرد که، در چهارچوبه صف بندی قدرت مداری جاری سیاسی جهانی در دوران جنگ سرد، ایشان از کدام جناح حمایت کرده و با کدامین جناح مقابله می کرده است؟ پاسخ به این سوال خیلی واضح و روشن است. ایشان از ساختار قدرت مداری اقتصادی سیاسی در کشورهای غربی در مقابله با تمامی انواع و اقسام جریان ها، سازمان ها، احزاب و حکومت های چپ، کمونیستی و سوسیالیستی حمایت می کرده است.

 ناگفته نماند، بعضی از سازمان های چپ ( از قبیل یوناس ساویمبی در کنگو، خمرهای سرخ در کامبوج، و سازمان نظامی فاک در کلمبیا ) در همان سال ها از چنان شیوه های تروریستی و غیر انسانی استفاده می کردند، که روی جنایتکاران امپریالیستی، فاشیستی و نازی ها را سفید کرده بودند. با این وجود، مقیاس کلان وسعت و گستره کودتا ها و حملات نظامی و کشتارهای امپریالیستی به هیچ وجه با محدوده های کوچک میدان عملی این گروه های کوچک چپ و کشورهای سوسیالیستی قابل مقایسه نبوده است.

هانا آرنت و مک کارتیسم

دوران مک کارتیسم فصل تاریکی از تاریخ معاصر آمریکا را  بعد از جنگ جهانی دوم به خود اختصاص میدهد که طی آن نه فقط احزاب کمونیستی سوسیالیستی در آمریکا ممنوع شده و فعالیت آنها تعقیب، دستگیر و زندانی می شوند، بلکه اتحادیه های کارگری از ماهیت و هویت رادیکال خویش تهی شده و بیشتر به اتحادیه های زرد تبدیل می گردند. 

طی این سالها نه فقط  کشور آمریکا پروژه همه جانبه کمونیسم زدایی را  به  مرحله اجرا در می آورد، بلکه پروژه پاک کردن تمامی کشور آمریکا از ادبیات و آثار و فرهنگی مارکسیستی به موازات آن به پیش برده میشود. این پروژه به این دو نقطه خاتمه نمی یابد، بلکه در ادامه خویش تبلیغات وسیع ضد مارکسیستی، کمونیستی در آمریکا و مستعمرات آن کشور از جمله ایران چنان با قدرت و وسعت تمام به پیش برده میشود، که نه تنها کلماتی از قبیل " مارکسیسم " یا " کمونیسم " از جمله رکیک ترین کلمات بشمار آورده شوند، بلکه بطور اخص شعار محوری و استراتژیک تمام کشورهای امپریالیستی تا  چندین دهه پیش این بوده است، که " یک کمونیست خوب، کمونیست مرده میباشد".

هنا آرنت، با مشاهده فجایع آمریکا در کودتاهایی که در آمریکای لاتین، خاورمیانه و آسیا و آفریقا به راه انداخته میشد، نه تنها در ظاهر قضیه از حد گلایه و اعتراض در این زمینه فراتر نمیرفت، بلکه تا حدودی هم با توجه به در نظر گرفتن پتانسیل های اصلاح پذیری کشورهای غربی، این پتانسیل را نیز مد نظر خویش داشت، که  نقش آمریکا د غرب در این کودتا ها و دخالت های نظامی و جنگ هایی که به راه می انداخت میتواند موجب صادرات نوعی از جمهوریت فدرالیسم دموکراتیک بر اساس قانون اساسی مورد احترام همگانی و حکومت قانون در این کشورها منجر گردد.   

به همین شیوه میباشد، که هنا آرنت به ضدیت خویش با مارکسیسم، کمونیسم ادامه داده و همچنان آنها را در ردیف نازیسم و فاشیسم قرار داده و در دفاع از آنچه که آزادی و دموکراسی آمریکایی و غربی می باشد، در مورد کشتار میلیون ها نفر، استفاده از بمب های خوشه ای، شیمیایی و بیولوژیکی در جنگ های ویتنام، لائوس، کامبوج و غیره به راه انداختن جنگ های دیگری مانند جنگ کره، و کودتا های فراوانی از قبیل کودتای آمریکایی بر علیه دکتر مصدق، کودتای پینوشه در شیلی و دیگر کودتاهای مشابه عملا با سکوت تایید گرانه از آنها رد میشود. 

خلاصه کلام

اگر انقلابیگری هانا آرنت متاثر از انقلابیگری هیپیگری دهه شصت میباشد، در شرایطی که آنجلا دیویس ها و حتی هنرپیشه گانی مانند جین فوندا ها در آمریکا به همراه میلیون ها نفر دیگر در اعتراض نسبت به نقش آمریکا در جنگ ویتنام  به خیابان ها می ریختند، اگر به همان نسبت مردم در آمریکا و کشورهای غربی نسبت به کودتاهای نظامی آمریکایی در شیلی و جاهای دیگر اعتراض میکردند، در شرایطی که به دنبال غیر قانونی اعلام کردن احزاب سوسیالیستی و کمونیستی در آمریکا و دستگیری و اخراج آنها در سرتاسر آمریکا، عکس العمل های هانا آرنت نسبت به این وقایع از حد انتقاد های تشریفاتی فراتر نمی رود، ایشان، عملا دشمن اصلی بشریت را در دنیای امروز در "کمونیسم" می بینند.

هانا آرنت، در شرایطی از تئوری "انقلاب"  مدرن و معاصر، با اتکا به فلسفه هایدگر "زیستن در زمان" خویش سخن میگوید، و مدل آن را بسط و گسترش انقلاب آمریکا و منشورهای تنظیم شده توسط توماس جفرسون ، که متعلق به قرن هجدهم میباشد میداند. مدل انقلاب ایشان، انقلابات چین، روسیه، و کوبا را باطل، و انقلاب های آمریکا و تا حدودی فرانسه را معتبر میداند. از این نظر، در شرایطی که هنوز سیاهان آمریکا نمی توانستند از مدارس، اتوبوس ها، محل های زندگی، شرایط کار مساوی با سفیدپوستان برخوردار بوده باشند، به طور کامل، هر نوعی از تحول گرایی سوسیالیستی، کمونیستی را با این استناد، که به توتالیتاریسم منجر خواهد شد، باطل ارزیابی نموده، و چشم امید رهایی و آزادی بشریت را در اصلاح مدل های آمریکایی در داخل آمریکا، و مدل هایی که آمریکا در کشورهای جهان سوم پیاده میکند، ارزیابی میکند.

  اگر ایشان دشمن بشریت را در "توتالیتاریانیسم" یافته و آن را در "کمونیسم"  و "نازیسم" خلاصه می نمایند، بعد از جنگ جهانی دوم، دیگر عملا "نازیسم" از عرصه سیاسی جهانی حذف شده بود. بنابراین، عملا کتاب " توتالیتاریسم" هانا آرنت، فقط و فقط بزرگترین دشمن بشریت را در دوران جنگ سرد، در مارکسیسم،  کمونیسم و سوسیالیسم می یابند، و راه رهایی بشریت را در تعمیق و بسط مدل نوعی از  لیبرال دموکراسی فدرال مشارکتی می داند که بر پایه های قانون اساسی  و نظام حقوقی متکی بر آن مبتنی بوده باشد. نظامی که در آن قانون اساسی تاحدودی تقدیس میشود، و مردم جامعه  عملا خود را تسلیم نظام حقوقی قضائی کشور یافته و در مقابل آن تسلیم میگردند

*- بودن در زمان ، شرایط وجودی انسان"  Being in time – Human Condition " 

*- بیگانگی نیروی کار"  Alienation of Labour "

 

 

افزودن نظر جدید