جهان چند قطبی یا اضمحلال امپراطوری

در برخی بحث های سیاسی سالهای اخیر شاهد مناظره ای هستیم که در آن برخی ادعا میکنند دیگر چیزی به نام امپریالیسم وجود ندارد. حتی در بین برخی از دوستان چپ نیز مطرح می شود که مبارزه ضد امپریالیستی دیگر فاقد مبنای عینی است. در تعاریف کلاسیک موجود دو ترم مشخص مکررا جایگزین هم میشوند، امپراطوری و امپریالیسم. در سده های اولیه تاریخ جهان امپراطوری های باستانی ایرانی، یونان، روم، اعراب مسلمان، هوان، مغول و تزار و عثمانی بر جهان سلطه داشتند، برخی از امپراطوری ها در روند کشورگشایی های خود خصلت های مذهبی و برتری نژادی را هم بعنوان ابزار نفوذ بکار می برده اند. بریتانیایی ها، اسپانیایی ها و پرتقالی ها از مسیحیت در آفریقا، آمریکای جنوبی و آسیا به عنوان ابزاری در توجیه سلطه استفاده کردند و اعراب و عثمانی ها از اسلام.

 اما بحث ما در این یادداشت بیشتر بر سر امپراطوری های مدرن پس از انقلاب صنعتی و در دوران سرمایه داری است. به عنوان اسم، تفاوت بین امپراطوری و امپریالیسم در این است که امپراطوری یک واحد سیاسی است که دارای قلمرو گسترده است یا شامل سرزمینها یا مللی است که توسط یک مرجع عالی متمرکز اداره می شود، در حالی که امپریالیسم سیاست گسترش اجباری اقتدار یک دولت-ملت از طریق استخراج منافع ارضی یا توسط استقرار سلطه اقتصادی و سیاسی آن کشور بر سایر ملل است. کلونیالیسم (استثمار استعماری) با امپریالیسم (استثمار سرمایه) هریک با امپراطوری اقتصادی نوین تفاوت هایی دارند که موضوع این یادداشت نیست. بطور مثال میتوان گفت که امروزه فرانسه و انگلیس و بسیاری کشور های اروپایی و آسیایی همه در محدوده هژمونی امپراطوری آمریکا قرار دارند ولی هیچ یک مستعمره آمریکا نیستند.  ایران ما نیز گرچه هیچگاه مستعمره نبوده است ولی به شهادت تاریخ در سال ۱۳۳۲ به مانند یک مستعمره برای ملی کردن نفت خود هدف کودتای نظامی بریتانیا و آمریکا قرار گرفت همانگونه که گواتمالا و شیلی با کودتای امپریالیستی دولت های ملی خود را از دست دادند. 

در رابطه با این تعریف امپراطوری ها در قرون اخیر عمدتا خصایص مشترکی داشته اند: ۱- تمرکز قدرت در آنها در یک دولت مرکزی بوده است گرچه در مواردی ملل مختلفی را با فرهنگ های مستقل کنترل می کرده اند، ۲- قدرت نظامی چشمگیری داشته اند و توانسته اند نظم را در سرزمین های تحت کنترل اعمال کنند، ۳- کنترل امور مالی و سیستم دارایی و بانکی را در سرزمین های تحت سلطه بر عهده داشته اند، واحد ارزی شان مبنای مبادلات تجاری در جهان شده و در نتیجه آن بزرگترین منبع استقراض کشورهای نیازمند مالی بوده، و از این رو مراکز اقتصادی جهان را در اختیار داشته اند  ۴-  زیر ساخت های ارتباطی را کنترل می کرده اند- در گذشته رفت و آمد کشتی ها بویژه در تنگه ها و آبراه ها و امروزه شاهراه های ارتباطی اعم از دریایی، هوایی، زمینی و مخابراتی را در کنترل خود دارند، ۵- برای اعمال سرکردگی بر جهان هر قدرت مستقل رقیب را با نیروی نظامی و یا اقتصادی ب  زیر سلطه خود درآورده اند. امپراطوری ها از مراحل تقریبا مشابه پنج گانه ای عبور میکنند; ۱- مرحله فتوحات و گسترش سرزمینی; ۲- دوره تثبیت اقتدار و دست یابی به سرکردگی های پنج گانه بالا; ۳- مرحله بلوغ و رشد درونی امپراطوری در محدوده تحت کنترل خود; ۴- گسترش بیشتر از توان و امکانات اقتصادی و نظامی و آغاز پیدایش تَرَک های درونی; و سرانجام ۵- اضمحلال، چند پاره شدن و فروپاشی. 

پس از انقلاب صنعتی امپراطوری بریتانیا این مراحل را عمدتا طی کرده و مدتها تنها امپراطوری قابل اعتنا در جهان بود. ان امپراطوری لندن را به مثابه مرکز اقتصادی و بانکی جهان در آورده، نیروی دریایی اش و نظامیگری بریتانیا توانست کشورهای بسیاری را از اروپا تا شرق آسیا و آفریقا به زیر کنترل در آورد و پوند استرلینگ عملا واحد ارزی جهان و زبان انگلیسی عامل انتقال کنترل در سرزمین های مستعمره بود. این تسلط تا کمی بعد از جنگ جهانی دوم در اختیار بریتانیا بود بطوریکه ادعا میشد هیچگاه آفتاب بر پرچم بریتانیا غروب نمیکند. همزمان اما سایر امپراطوری های اروپایی نیز مانند آلمان، فرانسه، ایتالیا و اسپانیا نیز در گستره های بسیار محدودتر در آفریقا و آسیای شرقی و آمریکای جنوبی اعمال قدرت میکردند.

ایران ما نیز گرچه هیچگاه مستعمره نبوده است ولی به شهادت تاریخ در سال ۱۳۳۲ به مانند یک مستعمره برای ملی کردن نفت خود هدف کودتای نظامی بریتانیا و آمریکا قرار گرفت

کلونیالیسم (استثمار استعماری) با امپریالیسم (استثمار سرمایه) هریک با امپراطوری اقتصادی نوین تفاوت هایی دارند که موضوع این یادداشت نیست. بطور مثال اینکه بسیاری کشور های اروپایی و آسیایی همه در محدوده امپراطوری بریتانیا قرار داشتند ولی هیچ یک مستعمره نبودند. ایران ما نیز گرچه هیچگاه مستعمره نبوده است ولی به شهادت تاریخ در سال ۱۳۳۲ به مانند یک مستعمره برای ملی کردن نفت خود هدف کودتای نظامی بریتانیا و آمریکا قرار گرفت همانگونه که شیلی و گواتمالا با کودتای امپریالیستی دولت های ملی خود را از دست دادند.

بعد از جنگ جهانی دوم امپراطوری های اروپایی یکی پس از دیگری در نتیجه صدمات حاصله در جریان جنگ از صحنه خارج شدند وجای خود را به نیرویی دادند که به واسطه دوری از صحنه جنگ کمترین صدمه فیزیکی را از جنگ خورده بود. پایتخت اقتصادی جهان به نیویورک منتقل شد، دلار جایگزین پوند شد و بانک های آمریکایی بجای بانک های انگلیسی نشستند و ارتش آمریکا به پشتیبانی اقتصاد صنعتی گسترده آن توانست به ارتش امپراطوری تبدیل شود که در صدها پایگاه در پنج قاره جهان مستقر شده اند. نیروی دریایی ایالات متحده اکنون کنترل همه گذرگاه های تجاری مهم جهان را از پاناما تا جبل الطارق و باب المندب و کانال سوئز در اختیار  دارد. 

همزمان با اقتدار اقتصادی و نظامی آمریکا یک نیروی نظامی رقیب هم بمدت پنج دهه پس از پایان جنگ در جهان شکل گرفت که در پیمان ورشو و اتحاد جماهیر شوروی تبلور یافته بود، اما فاقد خصوصیات دیگر امپراطوری ها در زمینه توان و کنترل اقتصادی و مرکزیت قدرت بود. برعکس باور لنینی حتی در داخل محدوده اتحاد جماهیر شوروی نیز برخلاف دوران تزاری بر اصل حق تعیین سرنوشت خلق ها استوار بود، کشورهای اروپایی را به خود متصل نکرد و برعکس جمهوری های خودمختار در سرزمین روسیه ایجاد کرد. اما مسکو تا حد بسیار محدودی در دوران شکوفایی خود کمک های مالی و امنیتی به کشور های اقمار خود ارائه می داد اما به هیچ وجه ماهیت مقابله با امپراطوری آمریکایی را نداشت. 

فروپاشی اردوی شرق فرصت طلایی به جهان داد که ساختار بین المللی امپراطوری را دگرگون سازد، اما زیاده خواهی آمریکایی ها که در زمان ریاست جمهوری جرج هربرت واکر بوش و بیل کلینتون برخلاف انتظارات جهانی بر نظم نوین جهانی تحت سلطه نظامی ایالات متحده شکل گرفته بود، بویژه باعث شروع جنگ ها و مداخلات نظامی سه دهه اخیر در جهان شد. مضاف بر این جهانی شدن سرمایه و سپس دیجیتالی شدن آن باعث شد که ساختار امپراطوری آمریکا نیز در سراشیب سقوط قرار گیرد. گرچه هنوز سیستم بانکی بین المللی گوش به فرمان ساختار سیاسی ایالات متحده است، ولیکن شاهد هستیم که امپراطور از بزرگترین وام دهنده جهان به بزرگترین بدهکار جهان تبدیل شده است. توان نظامی خود را چنان درگیر نبردهای بی سرانجام در سراسر جهان کرده است که حتی روسیه از هم پاشیده پوتین هم دیگر برایش حساب باز نمیکند.

 اکنون مرحله جدید تاریخی دیگری در حال ظهور است، ارزش تولید سرانه چین به آرامی از آمریکا پیشی میگیرد، مرکز تجارت جهانی به مرور از نیویورک به شانگهای منتقل میشود، دلار نیز به آرامی از واحد ارزی جهانی با رقبایی مانند یورو و یوان روبرو شده است. نیروی نظامی چین بویژه در نیروی دریایی خود کم کم به یک نیروی قابل اتکا تبدیل میشود و امکانات چین در کنترل و اداره بنادر در سراسر جهان گسترده میشود و عملا وارد محدوده های قبلا صرفا آمریکایی مانند دریای مدیترانه از طریق یونان، سوئز از طریق بندر حایفا، باب المندب از طریق جیبوتی و حتی خلیج فارس به عنوان شریان نفت و انرژی جهان از طریق بنادر گواتر و چابهار شده است. در ضمن چین به بزرگترین قرض دهنده بویژه در برابر آمریکا تبدیل شده و سرمایه گذاری های چین در تمام جهان از سیلانُ سنگاپور تا سراسر آفریقا و از جمله ایران، پاکستان و افغانستان گسترش می یابد و از همه مهمتر چین اکنون به مرحله ای رسیده است که با سرمایه گذاری های کلان در ایجاد زیرساخت های مورد نیاز خود برای تجارت شبیه برنامه راه و کمربند نیز گام های بزرگ برداشته است.

در تعاریف مارکسی خصوصیت های پیش گفته بعنوان مرحله ای از رشد سرمایه داری و در روال سلطه سرمایه تعریف شده است. با عنایت به این اصل می توان گفت که امپریالیسم در مرحله نوین خود همان امپراطوری سرمایه است، بی آنکه نیاز داشته باشد رنگ پرچم و پوسته و نژاد کشور خاصی را بر خود داشته باشد. سرمایه جهانی که زمانی سرازیر به بازار های آمریکا بود اکنون به شانگهای منتقل میشود. نکته غیرقابل انکار اما این است که سرمایه عمده در چین متعلق به کمپانی های بین المللی آمریکایی و اروپایی ست که گرچه ستاد مرکزی شان خارج از چین است نمیتوانند بر علیه منافع سرمایه و سهامداران خود کار کنند. و همین اصل باعث نزول اقتدار سیاسی و بمرور نظامی آمریکا بر جهان شده است. 

تبلیغاتی که درباره ظهور به اصطلاح قطب های جدید از جمله روسیه در چپ صورت می گیرد بی شک به وقوع خواهد پیوست اما نه به دلیل جنگ اوکراین و اشغال آن وسیله روسیه تزار گونه ی پوتین بلکه به این دلیل که امپراطوری آمریکا خود را چنان در دوران بعد از فروپاشی بلوک شرق گسترش و عمق استراتژیک خود را کاهش داد که بعد از سه دهه توان ایستادن در مقابل اقتصاد جهانی شده را ندارد که اولویت را بر سود و گسترش سرمایه و محیط آرام برای رشد قرار داده است. شکست آمریکا در این نبرد قطعی و سرانجامی مشابه همه امپراطوری های قبل از خود دارد. 

 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

ممنون از شما که ای این بحث را بر زمین گذاشتید و قابل بررسی کردید. شما نوشته اید: «که امپریالیسم در مرحله نوین خود همان امپراطوری سرمایه است، بی آنکه نیاز داشته باشد رنگ پرچم و پوسته و نژاد کشور خاصی را بر خود داشته باشد.» لئو پانیچ می گوید:همه نهادهای بین‌المللی مانند صندوق بین‌المللی پول)، بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی و ایضاً شرکت های چند ملیتی بدون رضایت آمریکا نمی توانند کاری بکنند. بدون اینکه منکر رشد همه جانبه چین باشد، نه چین نه اتحادیه اروپا و نه به طریق اولی روسیه را در این میان کاره ای نمی بیند و بارز ترین مسئله لی (شاید به نظر من) که مطرح می کند، عقب نشینی بورژوازی های ملی است. خوب چرا در این میان امپریالیسم به امپراطوری باید معنا شود؟

همانطوریکه در مقاله نیز اشاره شده است نهاد های مالی بین المللی فعلا هنوز تابع مقررات و احکام سیاسی ایالات متحده هستند. اما ساختار امپراطوری آمریکا در حال شکستن است و بنابرین این نهاد ها نیز در موقع لزوم ساختار دیگری خواهند گرفت. نکته مورد نظر بنده آنست که با اضمحلال امپراطوری همانطوریکه گفته شد تمامی این تغییرات نیز ناگذیر بوقوع خواهند پیوست. من اتفاقا به نظر شما نزدیکم چرا که بر این باورم که این اتفاتق و شکسته شدن سرکردگی آمریکا به مثابه پایان امپریالیسم نخواهد بود بلکه بجای پرچم یک کشور انوقت پرچم چند کشور دیگر را خواهد داشت که محل صدور سرمایه است، حتی اگر آن پرچم چین یا روسیه باشند و یا آلمان و ژاپن.