به بهانه جشن توًلد…

 

در سال ۱۳۴۳ نهم اربیهشت ماه برابر با ۲۹ آبریل در  صلوات آباد سنندج بدنیا آمدم  

درطول حیات زندگیم هیچ وقت جشن توَلد نگرفتم 《کسی هم تولدم را هرگز تبریک نگفت. ...》

نه به مناسبت توَلدم جشن گرفته شد و هدیه ای به مناسبت تولدم، و نه تمایلی، خودم نخواستم  برایم بی تفاوت و بی  معنی بود و هست.

متولد شدم بدنیای آمدم در جامعه‌ی که ریا کارو شیاد باید باشید تا بتوانی زندگی کنید.

 تا بتواند با مسخ شدگان مذهبی و ناسیونالیست ساعت ها بر سر ارزشهای انسانی بحث کنید تازه باید زبانت را هم گاز بگیرید  تا به؟جرم حقیقت در دنیاپر از تناقص مورد آزار و اذیت قرار نگیرید. 

البته  بارها  مورد اذیت آزار قرار گرفتم و از دنیای نابرابریها  آزردم 

واقعا آزردم!

به داستان تولدم برمیگردم؛

هر سال در روز توَلدم  یک خانم آلمانی به من زنگ می زد او جشن توَلدم را تبریک می گفت. چند سالی گذشت البته خانمی بسیار با وقار و زیبا بود جذابیت خاصی هم داشت  ارزششو داشت دعوتش کنم.

 تا اینکه یک روز این خانم را به صرف نهار در یک رستوران دعوت کردم سوال بر انگیز بود، برام جالب بود که این خانم هر سال چرا جشن تولد من را فراموش نمی کند و هر سال به من تبریک می گوید

لباس مهمانی‌ها  مخصوص  را پوشیدم،  عطر  و دستی  به سر و ر صورت کشیم سری به آرایشگاه زدم  ابروهامو  که  مثل  آیت الله خمینی  کلفت و ناپسنده  شده بود 

از آرایشگاه  خواستم  با بند بیاندازد  منظم  و  قشنگ  درست کند  انعامی هم بهش دادم

. اتفاقا دو الی سه روز بعد از تولدم بود که دعوتش کردم به صرف نهار، صحبت از جشن تولد بالا گرفت و من بهش گفتم که نه خودم جشن تولدی گرفتم و نه کسی برام گرفته علرغم آنکه در جشن تولدهای زیادی شرکت کردم! 

خانم آلمانی از من پرسید چرا؟ در جواب گفتم «نمی دونم» چون زندگی ما انقدر سخت بود وقت فکر کردن به جشن تولد نداشتیم و همانطور عادتمان شد در آلمان هم با وجود امکانات زیاد این جشن را نگرفتم در حین همین گفتگو از خانم پرسیم! شما تنها کسی هستی که به من! به خاطر سال روز تولدم زنگ  زدید و تبریک گفتی.. 

 او خوشحال شد در جوابم گفت » چون ماهی  که تو بدنیا اومدی برابر با سال روز تولد و مرگ هتیلر است. همین  را که گفت، یک شوک / یک صربه ناخودآگاه بر سرم فرود اومد/ ناراحت شدم فوری بهانه ای برای فرار یافتم با عجله پول غذا و نوشیدنی های هر دومان را  که حاصل دست رنج سه روز کارم بود پرداخت کردم از رستوان لوکس خارج شدم

 فردای آن روز به شهرداری شهرمان رفتم و تصمیم گرفتم که تاریخ تولدم را عوض کنم. جالبتر از این! وقتی که  به خانمی که پشت میزکار اداره  نشسته بود داستان را توصیخ دادم او با حالت تعجب گفت «اخ ناین» تاریخ تولد دختر من هم همین  ماه است  

[گاها علرغم اینکه اندکی از خودم دور می شوم  یا بدور از خود گم می شوم  گردبادی ناخودگاه مرا به درون خودم باز می گرداند. با این تفکرکه انسان باید باور انسانی داشته باشد و نباید به خاطر هر چیزی نام یا اسم خود را عوض کند چون تاریخ آغشته به خون است و اسمها به دلایل خاصی ظهور کردند اینگونه بود که من از تغییر تاریخ تولد منصرف شدم.

《چون روزی که من بدنیا اومدم  برای مادرم بهترین روزهای زندگی بود...

[روزی که پدرم لبخند شادی بر لب داشت

این روز تاریخ زندگی من است 

و من آن روز را دوست دارم اسم من و تاریخ تولد من، زداه گاه من، هر سه شروع تاریخ زندگی من است 

[حالا ممکن یکی چنگیزخان اسمش باشد و یکی اسمش محمد یا هتیلر یا کوروش باشد. افکار آدمها مهم است و چگونه انسان و انسانیت را معنا می کنند....》

 

                                                   ۱۹۹۴/۰۵/۰۶   

افزودن نظر جدید