جنگ و گلهای یاس مادر (١٣)

 

من هیچوقت بە میهن بە جز مواقعی کە در مدرسە معلم در مورد آن می گفت، فکر نکردەبودم. من بە جز شهری کە در آن زندگی می کردم و یکی دو روستائی کە بە اتفاق با پدرم رفتەبودم، هیچ تصور واقعی از کشوری کە در آن زندگی می کردم نداشتم. دروسی از کتاب تاریخ مدرسە و نیز عکسی کە بر بالای تختەسیاە نصب شدەبود، بە من می گفتند کە من و همە این همکلاسی ها و مردم شهر در واحد بسیار بزرگتری زندگی می کنند با شهرها، دهات و مردمان بیشتری کە همە آنها هم وطن من بودند. و این چە احساس غریبی بە من می داد. من علی القاعدە با آدمهائی هم سرنوشت بودم کە هیچ وقت آنها را ندیدەبودم. پس اگر من روزی از روزها بە شهرهای دیگر می رفتم، مشکلی نداشتم.

در مدرسە می گفتند کە باید میهن را دوست داشت، و از آن بە گاە حملە دشمن دفاع کرد. پس میهن همیشە دشمنانی دارد. و چرا دارد، من این را نمی توانستم بفهمم. شاید بە این علت کە داشتن همیشە حسادت برخی ها را تحریک می کند، و یا شاید بە این علت کە آنی کە دارد می خواهد بیشتر داشتەباشد. راستش نمی دانم. و حالا می گفتند کە همان دشمن حملە کردەبود. همانی کە آن طرف مرز میهن بود. و من از رادیوی پدر می شنیدم کە میهن من هم حملە می کرد! پس کی راست می گفت؟ یک بار از پدر این را پرسیدم. او پکی بە سیگار ارزانش زد، و در پشت دود غلیظی کە از دهانش بیرون می آمد با چشمانی کە بشدت کوچک شدەبودند و از دود می گریختند، گفت "اونی کە اول حملە می کنە، مقصرە. و اونی کە بعدا حملە می کند تا حملە رو جواب بدە باز چونکە اول حملە نکردە صاحب حقە!"

و مثل اینکە پدر کم کم داشت فیلسوف می شد!

اما رادیوی میهن از تسخیر کشور دشمن برای ریشەکن کردن ظلم در همە جهان هم می گفت! گویندە می گفت کە میهن ما باید کاری کند کە ریشە استکبار از روی زمین برچیدەشود و این اولین قدم در این راستا و در مسیر این وظیفە بزرگ بود. پیش خودم می گفتم پس فعلا باید گلهای یاس در زیرزمین بمانند.

و آفتابەای کە مادر با آن گلها را آب می داد، درست بیخ لولە درازش ترک برداشتەبود. ابتدا مادر با پارچەای آن را بست، اما این زیاد کمک نمی کرد. و روزی پدر با ابتکار خاص خودش تلاش کرد آن را درست کند. او سعی کرد با فندکش محل شکستگی را ذوب کردە و سپس با انگشتانی کە مرتب بە آن آب دهانش را می زد، دو لبە از هم فاصلە گرفتە را بە هم بچسپاند. ابتکاری کە زیاد زیرکانە بە نظر نمی آمد. البتە باید اقرار کرد کە کمی بهتر شد، اما با نازک شدن محل حرارت خوردە طولی نکشید آنجا هم ترک خورد و دیگر آفتابە از انجام وظیفە خود برای همیشە ماند. مادر آن را با دلتنگی در گوشە حیات پرت کرد و بە داخل زیرزمین برگشت. مادر همیشە این جوری بود. او برای هر چیزی غصە می خورد. حتی برای آفتابە سبزرنگ قدیمی کە مدت ها بود کە از عمرش گذشتە بود و می بایست آن را در آشغال دانی می گذاشت. و آفتابە سبزرنگ زیر برفی کە مرتب می بارید، تا آمدن بهار گم شد و موقعی هم کە دوبارە پیدایش شد، همانجا تا مدتی دیگر ماند. تا اینکە یک روز بدون اینکە من متوجە بشوم، برای همیشە از زندگی ما بیرون رفت.

پیش خودم گفتم میهن آفتابەای را کە با آن گلهای یاس را آب می دادیم، برای همیشە از دست داد.

یادم می آید موقعیکە معلم از میهن می گفت، همە بچەهای کلاس آرام می شدند و بر خلاف درسهای دیگر به خوبی گوش می دادند. معلم نقشە میهن را روی تختە سیاە آویزان می کرد و با چوب درازی کە در دستانش بود و آن را مرتب بر روی نقشە حرکت می داد، جا های متفاوت را برای ما توضیح می داد. و میهن چقدر بزرگ و پهناور بود. با دریاچەها، دریاها، کوەها و بیابانهای وسیعش. میهن خیال همە ما را با خود می برد. و من از آن سال بود کە عاشق جغرافیا شدم. و نمی دانم چرا از تاریخ بدم آمد. من میهن را در شکل جغرافیایی اش دوست داشتم و نە در تاریخی کە آنقدر اسامی در آن بود کە من نمی توانستم از برشان کنم! و پرچم ملی کە باید رنگها و ترتیب قرار گرفتنشان را پهلوی هم  می دانستیم، و هم سرود ملی را با شعری کە خواندنش زیاد آسان نبود می بایست از بر می خواندیم. و بچەهائی کە بر خلاف نقشە جغرافیای میهن، هنگام خواندن سرود ملی ادا در می آوردند و کلمات و جملات آن را مسخرە می کردند.

اما پدر معتقد بود کە علیرغم هر چیزی میهن مهم است و همە باید در راە آن جانبازی کنند، و آمادە باشند بمیرند. و من ماندن خودمان در شهر را یک وطن پرستی مهم و بزرگ یافتم، هرچند از اینکە تنها ماندەبودیم و بدون اینکە کاری از دستمان برآید احساس خوشایندی نداشتم. و پدر معتقد بود کە دفاع کار مردان جوانیست کە بە سن معقولی رسیدەاند، مردانی کە در ارتش خدمت می کنند و تحت اوامر فرماندهان خاصی هستند. و البتە با سلاح. او می گفت دفاع کە کار هر کسی کە نیست! و من در آن زمستان سخت و سرد و پر برف، بە کوچەهای شهر و کوههای اطراف نگاە می کردم و بە خودم می گفتم کە پس مردم حق داشتند از شهر بگریزند. 

و مادر با بیسوادی اش هیچ تصوری از میهن ندارد. او تنها این را می داند کە کشتن آدمها تحت هر عنوانی عملی مناسب نیست،... نە در دفاع از میهن و نە در برچیدن ظلم در سراسر عالم. اساسا او معتقد است کە مجازات آدمها تنها کار خود خداوند است و بنابراین دست بردن در آن عین کفر مطلق است. و آنقدر مهربان است کە می گوید علیرغم همە بدی های آدمها، خداوند سرانجام همە را می بخشد، و همگی نهایتا بە بهشت می روند. او می گوید جهنم خلوت ترین مکانیست کە خدا خلق کردەاست. و از این بابت بشدت مطمئن است.

و من می فهمم کە جنگ با مفهوم میهن ارتباط مستقیم دارد. و آنانی می جنگند کە بە میهن معقتقداند. چە این سوی مرز و چە آن سوی آن. و در ابتدای خلقت مرزی نبود.  

ادامە دارد... 

 

افزودن نظر جدید