ایکاش شاعر بودم!

همیشه این طور بوده ام؛ وقتی اتفاقی تکانم می دهد، تا ننویسم آرام نمی گیرم و حالا که منصور رفته، برای همیشه رفته، با پاهای خودش رفته، من برای این که "رفتن" او را تحمل کنم! دارم این سطرها را می نویسم. دروغ چرا!؟ این بار هم برای راحت خودم می نویسم. برای پس راندن سرزنشی می نویسم که پشت نا آرامی های من ایستاده و این بار اسم منصور را فریاد می کند!

در "تاشکند" که بودم می دانستم "منصور" در "باکو" است اما من پایم هیچوقت به زمین "باکو" نرسید. بعد هم که بساط شوروی برچیده شد و همه ما – زودتر و دیر تر- به "غرب" پناهنده شدیم، من نمی دانستم که منصور "امریکا" است! با مرگ او این را دانستم! تا آدم ها حی و حاضرند، نسبت ما با آنها بی خبری است و وقتی هم که می روند برای آن که رفتن-شان را فراموش کنیم، "یاد" هوا می کنیم و شیون می کشیم!

در سالیان تأملی که بر من گذشت، این جور فهمیدم که "چریکها"، پژواک رنج و اعتراض جامعه روشنفکری ایران زمان "شاه" بودند. رنج و اعتراض، پیچیده در شولای آرمان عدالت و آزادی. فکر می کنم نقطه-ی ارتباط و اتصال منصور خاکسار با چریکها همین بوده و بعد از "انقلاب"، در زندان جمهوری اسلامی و در تمامیت هستی تبعیدی-اش، در زندگی و در این طرز رفتنش هم، در آن کس که بوده؛ امتداد بالنده-ی همین رنج و اعتراض بوده است! گوهر زندگی او و بن مایه شعرهایش همین است. اتفاق رفتن منصور خاکسار از جنس طرز رفتن صادق هدایت است: آشکار کردن رنج زندگی در حبس "گذشته" که "خنزرپنزری" نماد و نگهبان آن است و اعتراض به نظام دروغ و تبعیض "رجاله ها" که کوشیدند مسخ و مرده وارگی را به ایرانیان تحمیل کنند! "رفتن" او؛ انسانی ترین و آزاداندیش ترین شعر اوست.

در سوگ منصورخاکسار نوشتن کار دشواری است، برای او که نه تنها "شاعر" بلکه شرافت "کار" بود؛

شیرین دخت دقیقیان در یاد و خاطره-ی "منش و لحظه" او نوشته است؛ "... منش منصور خاکسار عیب جوئی نبود که کاری بس آسان و بی مقدار است. تشخیص اشتباه دیگران، هنر نیست؛ هنر، دیدن خطای خود است. این راز صلح درون او در زندگی بود تا آن لحظه.".

مسعود نقره کار "تراژدی رنج خلاق" او را نوشته: "خودکشی منصور تراژدی هیجان های حسی و عاطفی, توهم, هذیان و هراس نبود, والا تکان دهنده ترین لحظه را نمی ساخت تا به همه ی آنچه, و به همه آنهایی که به دالان سیاه مرگ کشاندنش اعتراض کند. گفته اند خودکشی می تواند اوج خودخواهی آدمی باشداما خودکشی منصور اینگونه نبود. او با جنون خودکشی, و با ویرانی اش واقعه ای ماندگار و شگفت انگیز رقم زد. خودکشی منصور اعتراضی هولناک بود, اعتراض شاعری مهربان به بی مهری ها و به بی عدالتی هایی که حتی تا بن خانه اش ریشه دوانده بودند, تا هستی اش را ویران کنند, و کردند."

و ناصر کاخساز در سایه سار " درخت مهر" او، با درد و دریغ سروده:

ژرفای مهربانی را

بر شانه هایم

که بال های نگاه ات را بر آن می بستی

به عبث اندازه می گیرم

کبوتر نگاه ات دیگر

بر شانه هایم نمی نشیند

چرا نخواندی ام

نازنین!

تسلیت را، باشد اندکی آرام بگیرم. من؛ که در برساختن صلیب رنج منصور، خود را مسئول و پاسخگو می شناسم. در صفوف رهبران نسل دوم و سوم "جنبش فدائی"، تک و توک کسانی حضور داشته –اند که به زحمت می توان آنان را "روشنفکر" توصیف کرد. رویکرد مسلط در دستگاه رهبری، "تحقیر" روشنفکری بوده است. این تحقیر بر انبان رنج منصور و منصورهای ما بسی افزود و افزوده است. سالیان است که رنج و اعتراض "منصور"، متوجه-ی امتناعی است که از نگاه به خود و گفتگو با خود می گریزد! من لازم دانستم در این یادداشت پژواکی از این اعتراض باشم، زیرا تنها به قوت چنین پژواکی ما را توان آزادی از "حبس گذشته" و رهائی از رنج –هامان، ما را توانائی رسیدن به "چگاد"* قله-ای که انتظار انسان را می کشد فراهم خواهد بود.

افزودن نظر جدید