جنگ و گلهای یاس مادر (١٥)

پدر آنقدر سرگرم رادیوهای بقول معروف بیگانە بود، سرش توی رادیوهای داخل نبود. تنها اینکە، طی روز، محض اطلاع مدتی بە اخبارشان گوش می داد و بعد بلافاصلە با نثارکردن چند فوش و یا جنباندن سر کە نشان از عدم رضایت داشت، آنها را می بست و بە سراغ کانالهای دیگر می رفت. پدر معتقد بود کە همە رادیوها، چە داخلی و چە خارجی لبریز از دروغ و اخبار نادرست بودند، اما همزمان تاکید می کرد کە رادیوهای داخل از همە بدتر بودند. می گفت اخبار هم درست مانند خود جنگ، عرصە جنگ است. و من از اینکە پدر می توانست این چنین پشت ماجراها را بخواند، بر خود می بالیدم. و پیش خودم می گفتم "خوبە کە یە آبدارچی اینقدر زرنگ باشە!"
با این حساب جنگ همش یک دروغ بزرگ بود. دروغ بزرگی کە ادامە داشت، و بهتر از هر حقیقتی دیگر، زندگی را ویران کند.
و پدر این را از تجربە شهر خودمان آموختەبود. شهر ما از اهالی اش خلوت شدە و تقریبا بە ویرانەای تبدیل شدەبود، بدون اینکە در موردش رادیوهای داخلی چیز آنچنانی گفتە باشند. طبق اخبار، شهر ما تنها محلی برای جنگ بود و دیگر هیچ. محلی برای ابراز قهرمانی و مقاومت. و این بعدها بود کە قرار بود بنوعی بە جزئیات دیگر پرداختەشود.
تازگی چندین حملە از همین منطقە ما صورت گرفتەبود و رادیوی دولتی کلی با آب و تاب آنرا خواندەبود، اما علیرغم اینکە هر بار با شکست فاحشی روبرو شدەبودند، اما هیچ وقت چیزی در مورد آن گفتەنشد. پدر این را می فهمید کە چرا چنین برخورد می شود، اما از اینکە هر بار این چنین حملات شکست خوردە را بەطریقی دیگر بزرگ جلوە می دادند، ناراحت بود. دلیلش را هم این می دانست کە سربازانی کە زندە ماندەبودند و یا از ماجرا خبر داشتند، اخبار درست را با خود بە محل زادگاهشان می بردند و این بە هیچ وجە بری وجە میهن خوب نبود. اما مگر کسی گوشش بدهکار بود! گوئی دروغ بخش مهمی از جنگ بود،... و بود!
در مقابل، اما نە من و نە مادر کاری بە اینگونە اخبار نە تنها نداشتیم، بلکە بە نوعی خودمان را بە دست حوادث سپردەبودیم بدون اینکە زیاد در صدد تجزیە و تحلیل آن باشیم. انگار روزهای جنگ مثل همە روزهای دیگری بودند کە می بایست طبق قاعدە بە آنها برای زندگی کردن، متعهد اجباری بود و آنها را همانگونە کە بودند سپری کرد. و شاید بهترین راە گذار از چنین روزهائی همین بود. و پیش خودم فکر می کردم کە آیا آنانی هم کە شهر را ترک کردەبودند حالا درست مثل ما فکر می کردند، یا اینکە با دورشدن از جبهەها بە همان روزهای قبل از جنگ برگشتەبودند.
و مادر شبی درست هنگامیکە طبق معمول در کنار گلهای یاس نشستەبود، و نور زرد رنگ و کم رمق فانوس در گوشە و کنارەهای زیرزمین سایە انداختەبود در یک اتفاق عجیب از خاطرات قدیم خودش گفت. از اینکە علیرغم داشتن خواستگارهای زیاد، اما سرنوشت او را با پدر همراە ساختەبود. از اینکە سالها خدا خواستەبود بچەدار نشود، و اما یکدفعە لطف خدا شامل حالش می شود و پسر دردانەی کە من باشم بدنیا می آورد. و پدر از آن طرف اتاق درست در جائیکە سایەها پشت سرش می رقصند می گوید:
ـ همەاشان با اینکە بە خواستگاری مادرت رفتەبودند، اما بە محض دیدنش پشیمان می شدند و برای همین هیچ وقت نخواستنش و بە ناچار قرعە بە نام من افتاد!
و مادر لبخندی بر لبانش ظاهر می شود، و مثل همیشە چیزی نمی گوید. و پدر ادامە می دهد:
ـ و منم خدا چشمانم را کورکرد و برای همین خواستمش!
و من کە فکر می کنم پدر شوخی بی مزەای را دارد پیش می برد، از مادر می پرسم:
ـ پدر را دیدەبودی؟
ـ البتە کە نە! اگرهم دیدەباشم قیافەاش کە یادم نبود.
و بعد می فهمم کە همە چیز در یک فضای صرفا اتفاقی پیش رفتەبود، بدون اینکە عشقی در میان بودەباشد. و سالها بعد بە این نتیجە می رسم کە برای پدر و مادر من همە چیز بر اساس یک نیاز و یا یک عادت و منطق قدیمی پیش می رفت و یا اتفاق می افتاد کە در آن دستی غیبی، کە نامش خدا است، نقش اساسی داشت. حتی پیش آنها علت جنگ هم بە جز خدا کسی دیگر نبود. و خدا کارهای بد هم انجام می داد زیرا کە این ما بودیم کە تصور می کردیم بد هستند واللا در حقیقت منطقی خدائی در آن بود کە آن را نهایتا خوب می کرد. خوبی کە عقل بشر از دریافت آن ناتوان بود و برای همین از آن تعبیر بد داشت. و این پیش پدر و مادر بە حداعلای خود می رسید، و شاید بە همین علت بود کە پدر هیچوقت شهر را علیرغم شرایط بسیار دشوار آن ترک نکرد. و اگر خدا همە چیز را مقرر می کند، پس گریز معنائی نداشت. و آنانی کە می گریزند از درک معنای واقعی زندگی غافل می مانند. آنها تنها جانشان را نجات می دهند، اما روحشان در یک غفلت ابدی برای همیشە غرق خواهدشد.
و ناگهان همە چیز پیش چشمان من چنان وضوح یافتند کە انگار می توانستم پشت همە وجود را ببینم و بخوانم. زیرزمین، گلهای یاس، حیاط، کوچە، خانەهای ویران، آسمان و برف سفید آنچنان در جلو چشمان من برجستە شدند کە انگار می شد هر کدامشان را از زمینەای کە در آن قرار داشتند، کند و جائی دیگر بدون اینکە اتفاق خاصی بیفتد، قرار داد. و سالها بعد پدر را بابت اینکە شهر را ترک نکرد، پیش خودم سپاس گفتم. و ماندن در شرایط سخت، احساس تعلق را بیشتر می کند. تعلقی دو طرفە کە حتی فراتر از معنای عشق بە میهن هم قرار می گیرد.
و من از آن شب سعی کردم بیشتر پای صحبتهای مادر و خاطراتش بنشینم، اما او زیاد تعریف نمی کرد. مثل اینکە چیزی در گذشتە او را آزار می داد و او دوست نداشت با خاطرات گوئی آن را دوبارە زندەکند. و من هم بە آن احترام گذاشتم. و شاید مادر بخاطر اینکە خیلی زود ازدواج کردەبود، اساسا خاطرە چندانی نداشت. بەخودم گفتم "پس جنگ خوب است، توانست دنیای مادر را بە ماجراهای قوی و خطرناک خود آلودەکردە و برایش خاطرە بیافریند." و من فکر می کنم جائی کە انسانها زیاد خاطرە نداشتەباشند، زندگی با حوادث سترگش می آید و ناخواستە برایشان بە شیوە اجباری خاطرە می سازد.  
 و شهر و منطقە ما در دو سوی مرز آن، پر از سربازان و آدمهائی شدەبود کە برای خاطرات آیندەاشان آمدەبودند. آنانی کە می مردند بە موضوع خاطرە تبدیل می شدند، و آنانی کە زندە می مانند بە حامل خاطرە. و من فکر می کنم تنها چیزی کە خاطرات مرا از این روزها منحصر بەفرد می کند، بوی گلهای یاس مادر باشد. گلهای یاس آن بستری بودند کە همە چیز قرار بود در بطن آن دوبارە بە یاد آوردەشوند. چیزی کە مادر، علیرغم عشق بی پایانش بە گلها، روحش از آن خبر نداشت.
ادامە دارد...

افزودن نظر جدید