فلسفه نو افلاتونی،- محصول زوال برده داری بود

 

 فلسفه نو افلاتونی،- محصول زوال برده داری بود، فلسفه نو افلاتونی میان سکولاریسم یونانی و ایده آلیسم مسیحی 

 درفلسفه نو افلاتونی (۶-۳) میلادی، سه ایرانی به نامهای پورفیروز، فارابی، و ابن سینا، در پیش از و بعد از هجوم اسلام به شمال افریقا فعال بودند. پور فیروز اهل سوریه بود که در سال ۳۰۴ میلادی درگذشت، فارابی و ابن سینا، ۲ متفکر ایرانی، در سده های میانه میزیستند. جریان فکری نوافلاتونی در خاورمیانه و در جنوب اروپا بی تاثیر از کوششهای این سه ایرانی نبود. فلسفه نو افلاتونی از نظر ماهیت اجتماعی، ایدئولوژی و محصول نظام در حال زوال برده داری عهد باستان بود. سوسیالیست ها آن را جریانی عرفانی ایده آلیستی در پایان عهد باستان و متکی به نظرات افلاتون(۳۴۸-۴۲۸)پیش از اسلام، میدانند. آن در فرهنگ هلنیستی مخلوطی از ایدههای افلاتون و ذهنیات و تصورات مسیحیت شرقی و عرفان خاورمیانه ای بود

اندیشه نوافلاتونی ترکیبی بود از فلسفه یونان و روم باستان به اضافه افکار مسیحی که در پایان تبدیل به یک نظام مذهبی گردید. از جمله بنیادگذاران آن 1 مصری بنام امین سکاوس مصری(242-175م)، و شاگردش فلوطین رومی(270-205م)، بودند. گرچه از سکاوس، که سقراط نوافلاتون گرایی نامیده میشد، آثار نوشتاری بجا نمانده. مارکس و انگلس، فلسفه نو افلاتونی را دکترین و ترکیبی رواقی پانته ایستی(طبیعت خدایی) شک گرایانه اپیکوری بر اساس محتوای فلسفه افلاتون تعریف کرده اند. مسیحیت نو افلاتونی ها خلاف فلسفه یونان باستان مدعی شد که خدا خالق جهان است و هدف فلسفه گری باید کوشش برای وحدت انسان با خدا باشدو جریان نو افلاتونی تاثیر مهمی روی فلسفه سدههای میانه اروپا و روی فلسفه عربی اسلامی و بعدا حتی روی فلسفه رنسانس گذاشت. در رابطه با تفکرات نوافلاتونی امروزه اشاره می شود که متد پرسش و پاسخ 7 قرن فلسفه در یونان باستان حتی امروزه مورد استفاده نوافلاتونی ها و جنبش روشنگری پیرامون انسان و جامعه و جهان است و در آینده خواهد بود.

فلسفه نوافلاتونی همانطور که اشاره شد آخرین فلسفه یونانی در اواخر دوران باستان میان قرون 6-3 میلادی است. آن جریانی است ایده آلیستی عرفانی در پایان فرهنگ بورژوازی آنزمان و براساس نظرات افلاتون یونانی و فلوطین رومی بود. آن ترکیبی بود از انگیزههای: رواقی ارسطویی نئوفیثاغورثی که تبدیل به یک الهیات و متافیزیک عرفانی گردید و از طرف فیلسوفان و روحانیون مسیحی نیز پذیرفته شد و با محتوای دینی به مردم عرضه گردید. بعضی از اندیشمندان خاورمیانه مانند فلوطین، پورفیروز، ابن سینا، و فارابی، عرفان را وارد فلسفه ماتریالیستی سکولار یونان میان نوافلاتونی ها نمودند. از جمله آموزشهای نوافلاتونی ها این بود که میگفتند جهان طبقه بندی شده بشکل پوست پیازی با کمک یک احدیت نخستین بوجود آمده، و پایین ترین سطح و لایه آن از جنس ماده است.

مشهورترین فیلسوفان افلاتون گرایی نوین: سکاوس مصری، فلوطین رومی، و پورفیروز سوری، ایرانی تبار بودند. جهان شناسی نوافلاتونی متکی به فلسفه متعالی ترانسندنس افلاتون بود. همه نظریه پردازان نوافلاتونی از نظر متافیزیکی و تئوری ایده، خود را شاگرد افلاتون می دانستند و هدفشان نوگرایی در فلسفه او بود. جریان نوافلاتونی مجموعه ای بود از: افکار ارسطویی، نئوفیثاغورثی، رواقی، عرفان شرقی، و فرهنگ رمز و راز میترایی ایرانی. فلسفه ترانسندنس تعالی گرا که بخشی از فلسفه افلاتون و نظریه ایده نیکی او بود مورد توجه فیلسوفان نوافلاتونی قرار گرفت. اساس نظری این مکتب 24 مقاله فلوطین بودند که در ایتالیا و سوریه و مصر وارد سیستم آموزشی شدند و در سال 229 میلادی که آکادمی آنها بسته شد وارد سیستم آموزشی اروپا از طریق زبان لاتین گردیدند.

در سدههای میانه آگوستین در اروپا نماینده مهم فلسفه نوافلاتونی مسیحی شد. این مکتب در شهر اسکندریه تا حمله اعراب در سال 624 میلادی مورد توجه بود، ولی سرانجام تبدیل به دین شخصی و سحر و جادو شد. بحث و ادعای خدا شمردن مسیح توسط پورفیروز موجب تفرقه و جدل میان مسیحیان گردید. فلسفه نوافلاتونی بعد از اشغال اروپای جنوبی در قرن 7 میلادی توسط اعراب مسلمان از طریق فارابی و ابن سینا و مکتب سوفیسم یونانی وارد اسلام شد و از آنجا روی فلسفه مسیحی سدههای میانه نیز تاثیر گذاشت. شکوفایی آن در اروپا در زمان رنسانس از طریق شهر فلورانس در ایتالیا بود. اشاعه مکتب نوافلاتونی همزمان شد با سقوط دولت رم در پایان قرن 2 میلادی. دلیل رشد آن حضور بت و معبود های شرقی مانند میترا باوری ایرانی، امید به نجات از شر این جهان توسط مسیحیت، نجات و تعادل از طریق اتصال به خدا، و نجات روح بود. فلسفه نوافلاتونی آخرین سیستم فلسفی دوره باستان بود.منبع اصلی آن دیالوگ های افلاتون بودند. گرچه اندیشه و تفکری تازه نبود ولی خلاف سیستم های التقاطی، استقلال و خلوص داشت. از جمله نشانه تعصبات آنان این بود که در سال 415 میلادی خانم  هیپاتیا، متفکر و منتقد اندیشه نوافلاتونی  را به اتهام خودداری از انجام غسل تعمید، در شهر اسکندریه مصر اعدام نمودند.

فلسفه نوافلاتونی جریانی مذهبی عرفانی ولی عقل گرایانه بود که 3 قرن در درون و یا به موازات 10 قرن الهیات مسیحی در قرون وسطی فعال بود و در آغاز به نقد و روشنگری پیرامون دین مسیح پرداخت ولی سرانجام جایگزینی فلسفی-مذهبی برای مسیحیت شد و مسیحیان آن را اساس فلسفه خود قرار دادند. فلسفه نوافلاتونی موجب عرفان مسیحی و خدمت به الهیات عرفانی و اشاعه افکار راز و رمزی و خرافاتی گردید. فلوطین با ترکیب افکار: ارسطویی، افلاتونی، رواقی کوشید وحی الهی را عقلگرایانه توجیه کند. او باور به روح جهانی داشت و با کمک شاگردش پورفیروز، موجب اشاعه نوافلاتونیسم در: رم، دمشق، و اسکندریه، شد و آن را وارد مسیحیت اروپا نمود.

در اروپای لاتین زبان، در محافل مذهبی و آموزشی فلسفه نوافلاتونی از طریق آگوستین تبلیغ میشد. بعد از قوی شدن دین مسیح، آزادی نوافلاتونی ها و فلسفه یونانی-رومی محدود شد و بازار مدرسین اسکولاستیک همراه با بحث آزادی اراده، داغ گردید. در جامعه طبقاتی آن زمان مردم فلک زده همدردی را در فلسفه رواقی و در اندیشه های افلاتون می جستند. کتاب "همدردی از طریق فلسفه" به این مقصود نوشته و منتشر شد. در قرن 6 میلادی دولت بیزانس دین مسیح را دین رسمی و دولتی اعلان نمود و به آن قدرت داد. قیصر یوستین در سال 599 میلادی آکادمی غیرمذهبی افلاتون را بست و به فرهنگ یونان و روم باستان خاتمه داد و دارایی های کلیساها را مصادره نمود و معلمان مسیحی را اخراج کرد. مدرسه نوافلاتونی در آتن نیز توسط قیصر یوستین در سال 529 میلادی تعطیل گردید تا کنترل فعالیتهای مذهبی در دست دولت باشد.

نوافلاتونی ها می گفتند: سعادت انسان از طریق سرمستی و خلسه عرفانی و وحدت با احدیت ممکن است. فلوطین سبک پرسش و پاسخ یونانی در فلسفه را وارد الهیات مسیحی قرون وسطایی نمود تا اهمیت و ضرورت این روش را برای یافتن حقیقت نشان دهد. فلسفه نوافلاتونی سرانجام شامل 4 مکتب دیگر شد: مکتب رومی شهر اسکندریه(توسط سکاووس، فلوطین، پور فیروز)، مکتب سوری، مکتب آتنی، و مکتب پرگامنتی. تاثیر مکتب نوافلاتونی تا آغاز دوره رنسانس در قرن 14 میلادی و تا زمان تولد سیستم طبیعت خدایی پانته ایستی، در عصر جدید ادامه یافت. چون اندیشه نوافلاتونی نماینده فلسفه یونانی-رومی باستان بود، روحانیون مسیحی در آغاز علیه آن مبارزه نمودند، ولی بعدا خود این مکتب حلقه اتصال زنجیر فلسفه پاتریسی آگوستین و فلسفه باستان شد که منجر به تولد مکتب و جنبش ارتجاعی مدرسین اسکولاستیک، و عرفان مسیحی قرون وسطایی شد.

رومیان در آغاز در خاورمیانه به تعقیب و آزار مسیحیان پرداختند ولی آنها با ساختن کلیساها شکل سازمانی برای دفاع از خود گرفتند و دین تبدیل شد به یک فلسفه مذهبی جدید. در قرن 13 میلادی و از طریق آگوستین، فلسفه و الهیات مذهبی تا قرن 14 ادامه یافت. سرانجام با شروع جنبش رنسانس فلسفه ماتریالیستی سکولار یونانی، بار دیگر در مقابل الهیات مسیحی قد علم کرد و وارد عصر جدید شد. سبک و کوشش روشنگری باقیمانده از فلسفه یونانی عهد باستان موجب انتقاد از دگم های مسیحیت گردید. آگوستین گرچه فلسفه را کنیز و خدمتکار دین و ایمان تعریف نموده بود، کوشید ولی میان: دین و فلسفه و دانش و الهیات، یک وحدتی برقرار کند تا مانع بی آبرویی الهیات و فلسفه توهمی سفسطه گرانه  و حرافش بشود. 

افزودن نظر جدید