به مناسبت بیستمین سال خاموشی صفر خان

صفر قهرمانیان معروف به قهرمانی در سال ۱۳۰۰ در روستای  شیشوان از توابع  عجب شیر، در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد. او در سال ۱۳۲۱، آغاز به مبارزهٔ علنی علیه فئودال ها  کرد. پس از آن به فرقه دموکرات آذربایجان  پیوست. «صفر خان» در سال ۱۳۲۴ با خانم ملوک باقر پور ازدواج کرد. او در شورش فرقه دموکرات آذربایجان بر ضد رژیم شاه شرکت کرد و  پس از شکست فرقه، رهسپار عراق شد. در نیمهٔ دوم فروردین ۱۳۲۶ در عراق بازداشت شد و تا اواخر ۱۳۲۷ را در زندان‌های عراق زندانی بود. پس از آزادی به ایران بازگشت. در اسفند ماه همان سال، در یکی از روستاهای ارومیه بازداشت شد.  دادگاه نظامی ابتدا او را به اعدام  و سپس با یک درجه تخفیف به حبس ابد  محکوم کرد. او در جریانات انقلاب ۱۳۵۷، در آبان ماه آن سال همراه سایر زندانیان سیاسی آزاد شد. مبارزی که ۳۲ سال از آزادی محروم مانده بود. صفر قهرمانیان در ۱۹ آبان ۱۳۸۱ در بیمارستان ایران‌ مهر تهران در گذشت. سه روز بعد، در ۲۲ آبان در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.

 علی اشرف درویشیان نویسنده سرشناس که سالیان درازی را در زندان های اوین, قصر و کمیته مشترک, هم بند صفر خان بود , پس از انقلاب بهمن به درخواست صفر خان اقدام به مصاحبه ای با او می نماید تا دسترسی نسل های بعدی را  نسبت به خاطرات قدیمی ترین زندانی سیاسی جهان امکان پذیر نماید. در این جا, نظر خواننده گرامی را به  فصل آزادی - صفحه ۳۲۴ کتاب " خاطرات صفر  خان",جلب می نمایم.*۱

آزادی
 
علی  اشرف درویشیان:خانواده های زندانیان سیاسی چه کردند؟
 
صفر خان : در مهر ماه ۱۳۵۷ کلیه خانواده های زندانیان سیاسی مخصوصا آن هایی که در زندان های تبریز و تهران بودند با تحصن و تظاهرات و مصاحبه با روزنامه ها, حمله خود را علیه نظام پوسیده شاهنشاهی آغاز کردند. رژیم دیکتاتوری محمد رضا مثل  هر نظام استبدادی با اولین نیم گامی که به سوی تقلید از دموکراسی نیم بند برداشت, به خاطر نداشتن پایگاه مردمی و سیاست های ارتجاعی سال های دراز, از هم پاشید. روز پنجشنبه بیست مهرماه زندانیان سیاسی زندان قصر به مناسبت گرامی داشت یاد شهدای مردم ایران پشتبانی از مبارزات بر حق مردم و اعتراض به کشتار رژیم استبدادی پهلوی اعتصاب غذای خود را ادامه داد. خبر می رسید که در سایر زندان ها مثل زندان اوین و زندان های شهرستان ها هم, همه زندانیان قدیمی و هواداران همه سازمان ها و گروه های مبارز شرکت داشتند.
 
در این روز ها دخترم  با روزنامه آیندگان که نویسندگانش در راه انقلاب آمده بودند, مصاحبه ای انجام داد و در آن جا گفت: هفت ماه پس از زندانی شدن پدرم, من به دنیا آمدم. تا هنگامی که پدر بزرگم زنده بود او از ما حمایت می کرد و پس از مرگش, مادرم سرپرستی مرا به تنهایی عهده در شد.مادرم در وصف پدرم و مبارزه های او فراوان برایم صحبت می کرد؛ اما هنوز من پدرم را ندیده بودم. وقتی من پانزده ساله بودم, مادرم در گذشت. من در سن ۱۹ سالگی ازدواج کردم شاید تعجب آور باشد, اما تا آن هنگام من هنوز پدرم  را ندیده بودم .علتش این بود که پس از ۵ سالگی من, پدرم از زندان ارومیه به زندان برازجان تبعید شد.پس  از ازدواج, همسرم مرا به ملاقات پدرم در زندان برازجان برد.

تا آن لحظه نمی دانستم پدرم چه شمایلی دارد و تنها از آنچه برایم گفته بودند, تصویری در ذهنم ساحته بودم. شوهرم نیز, پدرم را تا آن لحظه ندیده بود. وقتی که آمد حدس زدم باید خودش باشد و چون از خودش پرسیدم, مطمئن شدم. پدرم بهت زده بود. چون در طول بیش از ۱۴ سالی که در زندان بود, کسی به ملاقاتش نرفته بود.به خصوص در زندان برازجان, به پدرم گفتم من دخترت هستم و شوهرم را هم  معرفی کردم بعد از آن در آغوش هم فرو رفتیم و گریه را سر دادیم. به همراه ما همه زندانیانی که در آنجا بودند گریه کردند. پدرم روحیه ای بسیار قوی دارد و در تمام این مدت احساس عجز  نکرده و پذیرفته که به عنوان یک مبارز در زندان باشد.*۲
 
صفر خان پاشو! اسمت را خوانده اند
 
روز سوم آبان ماه روز ملاقات زندانیان سیاسی بود. خانواده این زندانیان با شنیدن شایعه آزادی آن ها از همه نقاط ایران به طرف تهران آمده بودند. نام من در بین اسامی  زندانیانی که در لیست آزادی بودند, دیده نمی شد.
خانواده زندانی سیاسی که شنیده بودند, من جزو آزاد شدگان نیستم, همه دخترم را دلداری می دادند.ملاقات تمام شد, مسولین زندان به خانواده ها گفته بودند که فردا چهارم آبان است عده دیگری از زندانیان آزاد خواهند شد. این شگرد پلیس به این خاطر بود که از جمع  شدن خانواده ها در اطراف زندان قصر جلوگیری کنند تا مبادا یک مرتبه از طرف آن ها حمله ای به زندان بشود. و نیز خانواده ها ندانند که تعداد زندانیان سیاسی چقدر است.ساعت ۹ شب دو باره بلند گوی زندان تعداد دیگری را صدا کرد و از آن ها خواست که با جمع کردن وسایل خود به نگهبانی بروند.در آن موقع چند ساعتی بود که ملاقات تمام شده بود و مردم با امید آزاد شدن   زندانی ها در روز های بعد به خانه هایشان بر گشته بودند. در این روز ها , زندان یک پارچه شور و شادی بود.ما زندانیانی را که آزاد می شدند بدرقه می کردیم. ماچ و بوس  ما را از پا در آورده بود. آزادی این سری از بچه ها تا ساعت ده شب طول کشید.

من خیلی خسته شده بودم. دندانم هم شروع به درد کرده بود. رفتم پیش دکتر اسماعیل عالیخانی که او هم هنوز آزاد نشده بود و متصدی دندانپزشکی بچه های زندان شده بود, گفتم که دکتر دندانم خیلی درد می کند. دکتر خندید گفت دوای  خوبی برایت  دارم و مقداری الکل سفید درپای دنانم خالی کرد !. من خودم را ماندنی حساب می کردم . دخترم هم که به ملاقاتم آمده بود, گفته بودم که من توی آزاد شده ها نیستم. مرا آزاد نمی کنند. در این موقع که من کاملا از خود بیخود شده بودم , هی بلند گو اسامی افراد را می خواند. من نشسته بودم و خسته و کوفته. یکهو بهروز حقی دوید به طرفم و مرا بلند کرد و گفت:  پاشو! گفتم: کجا ؟ گفت: اسمت را خواندند . گفتم بابا آن بلند گو است و من هم اینجا نشسته ام. اسمی نشنیده ام . گفت: بابا پاشو اسمت را خوانده اند. یکهو بهروز حقی مرا بلند کرد و با آن جثه اش روی دوش گرفت .اصلا باور نمی کردم. من که ناراحت بودم برگشتم و به بهروز گفتم: ولم کن بابا حالا که وقت شوخی نیست. بهروز گفت:
"صفر خان ! سوزمه اینان آدیزی  نگهبان دان او خو دولار, زندان سونا چاتدی آزاد اولدون ! "
 
دیدم که یکی دو تا و سه تا همین طور بچه ها آمدند به طرف من ریختند و خلاصه مرا بردند به اتاق و یک دست کت و شلوار پوشیدم و رفتم حیاط .
 
علی  اشرف درویشیان: کت و شلوار به اندازه ات پیدا شد؟
 
صفر قهرمانی: یک رفیقی داشتم زندانی عادی بود ولی تمایلات چپی داشت, در زندان عادی در یک کارگاه خیاطی می کرد.تمام لباس های ژاندارمری و شهربانی را او می دوخت. حبس ابد دشت.لباس زندانم را او برایم می دوخت.چون لباس زندان به تن من نمی رفت.بعضی از بچه ها دو سه تا لباس زندان را پاره می کردند و سر هم می دوختند تا من بپوشم. اما آن رفیق خیاط یک روز گفت: بیا تا  اندازه ات را بگیرم و یک دست کت و شلوار برایت بدوزم.بله کت و شلوار را پوشیدم و همه رفقا با شنیدن نام من از بلند گو به طرفم هجوم آوردند و شعار یاشاسین صفرخان ! زنده باد صفر خان ! بلند شد. در آن لحظه هر زندانی با شنیدن نام رفقای خود که از بلند گو شنیده می شد شادی و پایکوبی می کرد. من هنوز هم آزادی خودم را باور نمی کردم.برای اطمینان خاطر وقتی به دفتر زندان وارد شدم  پرسیدم که اسم مرا چرا خوانده اند؟

یکی از مامور ها ناچار شد پرونده و حکم آزادی را به من نشان بدهد. من گفتم که باید به بند برگردم و با رفقایم خداحافظی کنم. پلیس در آغاز مخالفت کرد, ولی من اصرار  کردم و گفتم من بیرون نمی روم و مگر اینکه دو باره رفقایم را ببینم. ناچار موافقت کردند . با آرامی با کت و شلوار وارد بند شدم و روی پله های حیاط زندان رفتم. بغض گلویم را گرفته بود. جدایی؛ زیرا آن هم زنجیر هایم را مثل  چشمانم دوست داشتم. بغض  گلویم نمی گذاشت سخنرانی کنم. از طرفی صدای شادی و هلهله رفقا گوش فلک را کر می کرد. با هزار زحمت صدایم را بلند کردم و گفتم: ای کاش من آخر از همه آزاد می شدم. ماندن شما در این جا درد مرا صد برابر می کند. در بیرون دوش به دوش مردم برای آزادی  تک تک شما مبارزه خواهم کرد.بچه ها شروع به کف زدن و هورا کشیدن.بچه ها با شور و شوق مرا تا دم بند آوردند. چشمانم پر از اشک بود. حالا نمی دانستم کجا باید بروم. شب را کجا باید بخوابم. من هیچ جایی را بلد نبودم. دخترم کاملا از جریان آزاد شدن من بی خبر بود و رفته بود که باز فردا صبح به ملاقاتم بیاید.البته من می توانستم به خانه رفقایم بروم. اما رویم نمی شد. یادم آمد که همین یک سال پیش به شکنجه گران گفته بودم : ۳۱ سال صبر . باز هم صبر می کنم. آنقدر می مانم  تا فرزندان واقعی ایران در های زندان را بر روی  زندانی های کشورم , باز کنند.
 
به هر حال پس از خدا حافظی از همه زندانی های بند های دیگر بیرون آمدم. دیدم مامورین مرا به طرف ماشینی که یک عده دیگر از زندانیان آزاد شده در آن بودند بردند. پس از مدتی پاسبانی مرا پیاده کرد و به اتاق سرتیپ محرری برد, تا وارد شدم دیدم دکتر سحابی و پسرش مهندس سحابی , در آن جا هستند.بی اختیار به طرف آن ها رفتم. همدیگر را در آغوش گرفتیم. دکتر سحابی  گفت: چون شنیدیم که شما جزو آزاد شدگان هستید, در این جا ماندیم تا شما را به خانه خودمان ببریم.می دانیم که تهران را بلد نیستید. من از ایشان خواهش کردم  در صورت امکان, مرا به خانه دخترم ببرند.
 
علی اشرف درویشیان: چه گونه به خانه وارد شدی؟ دخترت چه واکنشی نشان داد ؟
 
صفر قهرمانی: دکتر سحابی  مرد دنیا دیده ای بود . او سعی کرد که خبر را طوری به دخترم بدهد که باعث سکته  یا بیهوشی او نشود.به در خانه که رسیدیم دکتر پیاده شد و خیلی آرام زنگ خانه را به صدا در آورد. دخترم که چند  روز پیش مصاحبه ای در باره من با روزنامه آیندگان انجام داده بود, مثل  هر فرد مبارز دیگری هر لحظه منتظر بودند که ماموران بریزند و او و شوهرش محسن عباسی را ببرند.بنابر این  خود مهین جلو می افتد. او به دم در آمد و در را باز کرد سلام داد. دکتر سحابی  پرسید شما دختر صفر  قهرمانی نیستی؟
مهین گفت بله, منظور شما چیست؟
دکتر سحابی پرسید خبر نداری که ایشان آزاد می شوند؟
مهین گفت: نه خبر ندارم . امروز که به ملاقات رفته بودم, اسمش در لیست آزادی ها نبود. بیچاره پدرم تا کی باید در زندان بماند ؟
دکتر سحابی : دخترم انشاالله آزاد می شود, نا امید نشو
مهین آهی می کشد و می گوید : شاید دیگر عمر فرصت  ندهد پدرم خانه ما را ببیند.
دکتر سحابی : اگر یک چلو کباب بدهی , یک خبر خوشی به شما می دهم !
مهین: خودم و بچه هایم فدای پدرم. چلو کباب که ارزشی ندارد. نکند که در این وقت شب اتفاقی برای او افتاده باشد ؟
دکتر سحابی : نه دخترم. پدرت سالم است. همه چیز خوب است. پدرت را  آورده ام. بفرما این هم صفر خان و این هم ما !
مهین دیوانه وار خودش را از در بیرون انداخت و مرا دید که بنا به سفارشی که دکتر سحابی کرده بود , دو قدم دور تر به دیوار تکیه داده بودم و صحنه  را تماشا می کردم. اما این تماشا, دیگر تماشا کردن از پشت میله های زندان نبود. به طرفم دوید و هر دو در آغوش هم رفتیم و اشک ریختیم. محسن هم از دور ما را تماشا می کرد. با سر و صدای ما, نوه هایم  از خواب بیدار شده بودند و با تعجب و شادی پدر بزرگشان را تماشا می کردند.به طرفشان دویدم و اشک هایم صورت چون برگ گل شان را خیس کرد.
 
زیر نویس:

 

*۱- یاد آوری می شود علی اشرف درویشیان نویسنده و پژوهشگر سوسیالیست, روز پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۶ بر اثر بیماری در سن ۷۴ سالگی در گذشت.
 
*۲- روزنامه آیندگان آبانماه ۱۳۵۷ شماره ۳۲۴۷
 
پنجشنبه  ۱۹ آبان ماه ۱۴۰۱- ۱۰ نوامبر ۲۰۲۲

 

افزودن نظر جدید