خدا را شکر پسر است!

مادر من كه ده شكم زایید، هر وقت میهمانی به خانه میآمد و میخواست در احوالپرسی تعارفی تكه پاره كند، به رسم معمول به مادر میگفت: «شكم آقای شما چطوره؟». این تعارف، نوعی دعا بود كه برای زن باردار، آرزوی زاییدن آقا پسر میكرد: خدا كند بار شكم شما یك آقا پسر باشد و همین آرزو یا دعا هنوز در دل ما جایی دنج قایم است و اگر در گوشه كنار این مرز و بوم پرگهر گهگاه فاجعههایی هم نیافریند، خود بوی مرگ میدهد.

كتاب «ریشههای زنستیزی در ادبیات كلاسیك ایران» تالیف مریم حسینی كه عملا از سهم بزرگان ادبی ما در شكلگیری این ستم و این مرگآفرینی سخن میگوید، به من این جرات را میدهد كه آن را كلامی تازه بر فرهنگ فارسی بدانم، هرچند پیش از این هم فرزانگانی، مثل نغمه ثمینی با تحلیل هزار و یك شب و نویسندگانی كه نامشان در پانوشت كتاب زنستیزی آمده در این زمینه آثاری منتشركرده بودند. شاید ویژگی این اثر در این باشد كه دادخواهی همواره زنان را در پرتو حركتهای اجتماعی امروز آنان معنایی تازه دهد؛ در تقابل با پیش انگاشتههای مردمحور ادبیات سنتی را بارزتر كند و ما را با این پرسش روبهرو كند كه ادبیات سنتی ما جز با تكیه بر باورهای ایستا كه محروم داشتن زنان از مقامهای اجتماعی و مصادره قلم به دست نرینگان را تثبیت میكرد، با چه پشتوانهای بیتهایی مثل نمونههای زیر را بر اذهان نسلهای آینده حك كردهاند: اولین خون در جهان ظلم و داد/ از كف قابیل به هر زن فتاد/ (ص - 39) گفتست مصطفی كه ز زن مشورت مگیر/ این نفس ما زن است اگرچه كه زاهده است/ ... گفت با زن مشورت كن و آنچه گفت/ تو خلاف آن كن و در راه افت/ نفس خود را زن شمار از زن بتر/ زان كه زن جزوی است نفست كل شر/ مشورت با نفس خود گرمی كنی/ هرچه گوید، كن خلاف آن دنی/ (ص - 41)

توضیحات خانم حسینی از اینگونه كه مثلا مولانا در ابیات بالا به اشتباه روایتی از عثمان یا ابوبكر را به پیامبر نسبت میدهد، خواننده را از همان ابتدا متقاعد میكند كه گستره ذهن نویسنده بر كل ادبیات ایران و عنوان كتاب كه همه ادبیات فارسی را در بر میگیرد، تنها یك ادعا نیست. این اثر دستكم دوسوم از یادداشتهای مرا كه شامل زنستیزی در عرفان بود، استفادهناپذیر كرد. نویسنده در این اثر، زنگریزی، زنستیزی و زنستایی را مورد بررسی قرار میدهد و با آوردن مثالهایی از نظامی، فردوسی و عطار تلاش میكند جلوههای مثبت ادبیات سنتی در مورد زنان را محمل دفاع خود قرار دهد. او ضمن شاهد مثالهای كافی از احترام این بزرگان نسبت به زن، بیتهای منفی شاهنامه در مورد زنان را با استدلالی درخور موجه میسازد. برای مثال درباره بیت زیر: كرا در پس پرده دختر بود/ اگر تاج دارد بد اختر بود/، به درستی توضیح میدهد كه این بیت از زبان افراسیاب، یعنی پرسونای منفی شعر روایتی است و نه از زبان خود شاعر: «این بیت فردوسی را متاسفانه بسیاری از شاعران و نویسندگان پس از وی چون اسدیطوسی و سنایی نقل كردهاند و بر مبنای این بیت حكم كردهاند كه حكیم طوس زنان را وقعی نمینهاده و بدیشان ناسزا گفته است.» (ص - 30).

در آینه این كتاب كه گنجینهای از دانش و حاصل عمری پژوهش هدفمند از خانم حسینی، استاد دانشگاه الزهرا است، تلاش شده از چهره زن در ادبیات حماسی، منظومههای عاشقانه، ادبیات عرفانی و تعلیمی و همچنین روایتهای عامیانه كدورتزدایی شود؛ بیآنكه كتاب، شمایلی از مردستیزی و فمینیسم افراطی در ذهن بگذارد. این بزرگواری زنانه كه نمیخواهد با مردان همان ستمی را بكند كه مردان در حق زنان روا داشتهاند، برای قلمبهدستی مثل من آمورنده است. شاید به خاطر آنكه نویسنده ظاهرا به اصل مشی - مشیانهای یا «نر – مادگی» قائل است و به آن اشاره میكند. كتاب با ذكر گوشهای از میراث شوم زنستیزی و زنكشی در آثار بزرگانی چون سعدی، خاقانی و سنایی بخشی از ریشههای عقبماندگی ادبیات مردسالار را به رخ میكشد بیآنكه قلم به زهر كینهای آلوده شود: «از بخشهای تاسفبار خاقانی تعداد ابیاتی است كه این شاعر شروانی درباره تولد دختر یا دختران خود سروده است. او زاده شدن دختر را اسباب سرافكندگی خود میداند و چون نوزاد دختر درمیگذرد، مرگ او را عمر دوم و مایه شادی تلقی میكند: سرفكنده شدم چو دختر زاد/ بر فلك سر فراختم چو برفت/ بودم از عجز چون خر اندر گل/ بر جهان اسب تاختم چو برفت/ ماتم عمر داشتم چو رسید/ عمر ثانی شناختم چو برفت/ محنتش نام خواستم كردن/ دولتش نام ساختم چو برفت» (ص - 69)

در باب هفتم بوستان، سعدی... چنین نتیجه میگیرد كه هر سال باید زنی تازه گرفت... دعای پایانی او هم این است كه خدایا! نصیب هیچكس زن بد نكن یا اینكه اصلا بهتر است در جهان زن باقی نباشد:... زن خوب خوشطبع رنج است و بار/ رها كن زن زشت ناسازگار/ ... یكی گفت كس را زن بد مباد/ دگر گفت زن در جهان خود مباد» (ص - 58)

البته باید گفت نویسنده گاه با ریشهیابی این زنكشی كه هنوز در جامعه ما ضایعات خود را به شكلهای فاجعهبار بازتولید میكند، با محافظهكاری مادرانه روبهرو شده است. همچنان كه الگوهای پیشین این نویسنده هم با محافظهگریهای پدرسالار، عمل كردهاند. استدلالی مثل اشتباه در ذكر منبع روایتی خاص از عثمان یا معاویه، همان نوع استدلالی است كه در آثار دكتر زرینكوب هم مریدانه میكوشد عرفان و بزرگانش را از زیر ضربه بطلان بیرون بكشد. آقای جلال ستاری هم در «عشق نوازیهای مولانا» میكوشند توجیه كنند كه «در آن عصر خاص بالاخره مولانا شخصا ترجیح میداده كه محبوب خود را از میان مردان انتخاب كند.» ( نقل از حافظه).

نه اثر خانم حسینی و نه هیچیك از اینگونه نوشتههای مرد محور، تن به این اصل نمیدهد كه ادبیات كلاسیك ما با همه عظمت خود، در احاطه نظم منسوخ ارسطویی، بر اصل «زنجیر بزرگ هستی» استوار بود كه همانطور كه شاه را سایه خدا میدانست، همانطور كه هیچ طبقه اجتماعی حق اعتراض بر اصل «خدایگان – بنده» یا «شاه – رعیت» نداشت، زن هم در این طبقهبندی طبعا از مرد پستتر انگاشته میشد. از رودكی گرفته تا فردوسی و حافظ، در آثار هیچ یك از قدما نیست كه اطاعت از شاه بهعنوان سایه خداوندی بر زمین، تاكید نشده باشد. از مشروطه به بعد كه این اصل «شاه – رعیت» مورد پرسش قرار گرفت ولی در اشكال دیگر خود بروز كرد، چرا منتقدان ما از اینكه بخواهند اصل والاتری مرد نسبت به زن را هم در كنار همین دیدگاه خدایگان - بندهای بررسی كنند، واهمه دارند؟ آیا خانم حسینی با نگاه كردن به دست منتقدان مردمحور، نگاه شخصی خود را از این پژوهش دریغ میكنند، تا مبادا مغضوب نظم و آیین مردانه شوند؟ یا جنبه مادرانه ایشان - بهعنوان شخصیت دادن به زنان هم برهمین جنبه مادری بیشتر تاكید دارند تا شخصیت مستقل زن - باعث میشود كه مهار قلم خود را نگه دارند؟ بگذار خواننده به من اتهام «كاسه داغتر از آش» هم بزند؛ هرچند در مقاله در دست چاپی با نام «خفیهنگاری خشونت در سرزمین آدم - لتیها» مفصلتر به این نكته پرداختهام، در اینجا لازم است ذكر شود كه اعتقاد من این نیست كه زنان فرشتهاند. به قول ژولیا كریستوا در كتاب سرگشتگی نشانهها، «در شرق عقبمانده، خشونت در زنان بیش از مردان نمود دارد و بیش از یكسوم نیروی تروریسم را زنانی شكل میدهند كه در فرار از تبعیض، به نیروهای شر پناه میبرند تا انتقام ستمی را بگیرند كه بر آنان رفته.» ( نقل از حافظه) مبنای پژوهش خانم حسینی از ابتدا بر این است كه از طریق رودررو قرار دادن نگاه مثبت بزرگانی چون نظامی، فردوسی و عطار، به ردخوارداشتها و زنستیزیهای بزرگانی دیگر چون سعدی، خاقانی، انوری و امثالهم بپردازند. یعنی با همان معیارهای كلاسیك به دفاع از مظلومیت زن برمیخیزند. طبیعی است كه وقتی جهانبینی فردوسی قوای موازنه اینگونه تحلیل در نظرگرفته میشود، بیتی مثل زن و اژدها هر دو در خاك به/ جهان پاك از این هر دو ناپاك به/ نادیده گرفته میشود و لابد استدلال نویسنده هم مثل دیگر شیفتگان ادبیات كلاسیك فارسی این است كه «این بیت از فردوسی، مشكوك است و در خیلی از نسخ نیامده». این نوع نگاه كه از هر نقد ریشهای بر ادبیات سنتی در هراس است، با بتسازی و بتپروری چه تفاوتی دارد؟ چرا معتقدیم بزرگان ادبی مثل پیامبران الهی باید منزه و بیخطا جلوه كنند؟ ادبیات سنتی ما اگر بهعنوان نصی آسمانی هم جلوه داده نشود، باز هم قدرت چوب و فلك و نمره دانشجو در دست استادان میماند كه وادارشان كنیم همین رشتههای پوسیده سنتی را از حفظ كنند و یك عمر زیر بار الگوسازی و تصویربرداری از بزرگان، اطاعتگری و زنستیزی را غرغره كنند.

با این همه، خردهگیریهای اینچنین، چیزی از ارزش كتاب استاد حسینی كه گنجینهای از اسناد ضدبشری فراهم آوردهاند، نمیكاهد و این كتاب خود میتواند انگیزه آثاری دیگر شود. تا آن زمان، احترام به فرهنگ بشری، كه ذرهذره و با گامهایی كوچككوچك شكل گرفته، همه خوانندگان را مدیون این اثر نگاه میدارد. این یادداشت كه قرار بود فقط شوق خواندن این كتاب ارجمند را بازتاب دهد، ذكر بخشی دیگر از نظرگاه ویژه این كتاب را آذین خود میكند كه از معدود موارد «دل خنك كن» كتاب است و خواننده حس میكند بالاخره نویسنده مستقیما لحن موهن مردانه را به خود فرهنگ مردسالار باز میگرداند: «منظومههای عطار لبریز از عشق است... در آثار عطار همه رقم عشق را مییابیم، ازجمله عشق مادری... عطار به هویت مادری خداوند تعالی در حق بندگانش اشارت دارد... از جالبترین داستانهای الهینامه در حكایت مادری و عشق مادران به كودكان، داستان حوا و فرزند شیطان، خناس است... این داستان برائت ساحت زن از اتهام فریبكاری و حیلهگری است. در تصوف، مرد سمبل خرد و زن مظهر نفس است و همین زن است كه موجبات گمراهی مرد خود را فراهم میآورد. اما در این داستان میبینیم كه اگر حوا دعوت ابلیس را میپذیرد، به سبب حیلهگری وی نیست، بلكه از عشق او به كودكان و اطفال است، حتی اگر فرزند ابلیس باشد... در این داستان جهت داستان از گناهكاری حوا درباره فریب آدم متوجه خود آدم میشود.» (ص. 255)

با تبریك به دانشگاه و دانشجویان الزهرا كه از اغتنام وجود چنین استادی بهره میگیرند و سپاس از نشر چشمه، از ذكر این كنجكاوی شخصی پیشاپیش پوزش میطلبم و میگویم كاش بدانم نظر نویسنده محترم درباره صادق هدایت چیست كه زنستیزی دستمایه اصلی آثار او است و در ذهن ایشان جایگاه فروغ فرخزاد كجا است كه در آثارش، از تكهپارهگی انسان ایرانی میگوید.

امروزه در كشاكش جریانهای اجتماعی باید بدانیم كه تا وقتی روشنگر و قصاب، كوچك و بزرگ و مرد و زن ما تا متوجه نشویم كه عملا نیمی از جامعه از نیمه دیگر خود، روزانه برای خود دشمنی خانگی میتراشد، سخن گفتن از مدارا و دموكراسی آب در هاون كوفتن است و تفرقهافكنی؛ تفرقهای مرگباركه نهتنها در قوانین ما، نهتنها در سنت ما بلكه مثل آب روان در كلام روزمره ما، مادران، پدران و نياكان در پيچوتاب دلهرهآور زايش مادر، بر زبانمان جاری است و نماد آن همين جمله ساده است: خدا را شكر پسر است!

افزودن نظر جدید