صحبت از پژمردن یک برگ نیست

خبر اعدام جوانان وطن”فرزاد کمانگر"، "شیرین و فرهاد"، "مهدی و علی" چون پتکی فرود آمد.

هنوز هم باورم نمی شود.

آخرین نامه های "فرزاد" را از زندان هر باربا اشتیاق بیشتری می خواندم و از پایمردی و شجاعت او که نمونه ای از نسل جوان وطنم بود مالامال از غرور می شدم. شجاعتی که در سایه آن سرشار از امید بود وحتی پس از تایید حکم اعدامش هم در سراسر نوشته هایش شور زندگی موج میزد. همچنان استادش "صمد" شمع که نه خورشیدی بود که از تابش خود همه را گرم می کرد و شاگردانش را به سوی فردایی بهتر رهنمون می شد. نامه همین کودکان که آزادی او را درخواست کرده بودند حتی از نامه های خود او نیز تکان دهنده تر بود.

نه "فرزاد"، نه "شیرین و فرهاد" و نه "مهدی و علی"، هیچیک را قبل از دستگیری شان نمی شناختم. اما خبر اعدام آنها همانطور که در 17 سالگی خبر کشته شدن "مختوم، توماج، واحدی و جرجانی" خون را در رگهایم منجمد کرد و نفس را در سینه ام به شمارش انداخت، برایم باور نکردنی بود و همچون روزهای تابستان 67 عرق شرم را بر پیشانیم نشاند. شرم از آنکه مام وطن چنین دیوسیرتانی را در دامان خود پرورانده و این خفاشان شب هم میهنان ما هستند.

ای کاش غریبه بودند و اجنبی که دستکم از کرده شان و سبعیتشان تا این حد سرافکنده نمی شدیم.

راهشان پر رهرو باد!!!

افزودن نظر جدید