در سوگ فاجعه ملی

می دانم که شما نه تنها این کار را با من و خانواده ام نکرده اید، بلکه این شکنجه ها را برعلیه تمام فرزندان کرد و از جمله با کسانی مانند زینب (جلالیان) و روناک (صفارزاده) و... به کار برده اید. چشم مادران کرد هر روز در انتظار دیدن فرزندانشان اشک باران است، دائم نگرانند از اینکه چه اتفاقی در پیش است، با هر زنگ تلفنی وحشت شنیدن خبر اعدام فرزندانشان را دارند. ( شهید شیرین علم هولو )

همکار دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند؟مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز، چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم زندان باشد. مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟ مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد؟مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما “الف” و “بای” امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟ نمی توانم تصور کنم در سرزمین “صمد”، “خانعلی” و “عزتی” معلم باشیم و همراه ارس جاودانه نگردیم. (معلم جاویدان فرزاد کمانگر)

از من میخواستند انسانی باشم عاری از هر گونه اراده و مقاومت اخلاقی و هویت اجتماعی و تاریخی. تمام سعی خود را کردند به من هنر فراموشی تاریخی را بیاموزند. هنر فراموش کردن سالها ظلم و تعدی و جنایت را نسبت به یک ملت. هنر فراموشی نسبت به تمامی جنایتهایی که در سال های حکومتشان تحت نام دین و ملت و امنیت کشور و دیگر شعارهای دهان پرکن و توجیه کننده جنایت هایشان بر ملت ایران و علی الخصوص ملت کرد روا داشتند. هنر به بایگانی سپردن آنچه را که بر من و خانواده ام روا داشتند. آن ها اصرار داشتند آنچه که امروز اتفاق می افتد حقیقت است و آنها رهبران و مالکان گذشته اند، و اصرار من برگذشته ام بی اساس است. (زندهیاد فرهاد وکیلی)

نمیدانستم که در این وضعیت چه چیزی باید بگویم چون من کرد بودم و در انتخاب این ملیت نه با من شور و مشورتی شده بود، نه در صورت مشورت ممکن بود تغییری در این ملیت ایجاد شود، زیرا والدین من کرد و محل تولدم کردستان بود. مذهبم سنی بود چون اجدادم سنی بودند و خانواده و محیط و جامعه ایجاب میکردند که من سنی باشم. خواستن یا نخواستن اراده ی من عملا شرط نبود. اصلا اسمی را که تا آخر عمر بایستی با آن نامیده شوم بدون جلب نظر من گذاشته بودند. فکر اینکه به خاطر مسائلی که اصلا اراده ای در انتخاب یا انجام آن نداشتم باید شکنجه شده و حساب پس بدهم بیشتر از خود شکنجه عذابم میداد. اما آنها که از کوچکی فضای داخل ماشین و نداشتن وسایل مخصوص برای نمایش قدرت و تاثیرگزاری بیشتر خشمگین شده بودند، وعده دادند که در اتاق بازجویی این نواقص را جبران کنند. (شهید علی حیدریان)

من به جوانها توصیه می کنم دستهای گرم و پر محبت خود را در هم گره زنید و دنباله روی کسانی که جان و مال و ناموس خود را فدای این مرز و بوم کردهاند و سینه خود را سپر نیزه های دروغین ظالمان و کافران واقعی کردهاند باشید تا شاید تاریخ بار دیگر سرنوشت را به نفع مردم آزاده ایران رقم زند. (شهید مظلوم مهدی اسلامیان)

جملات فوق بخشهایی از نامه ها و رنج نامههای معلمان آزادی و انسانیت هستند که زیر گیوتین ژریم کثیف و منفور جمهوری اسلامی اعدام گردیدند. در این فضای نفس گیر و فاجعه ملی که قلب صاحبان همچون اندیشههای انسانی از تپش افتاده است، بغیر از فرورفتن در افکار و اندیشههای آنان و همدردی با خانواده آن عزیزان کاری ساخته نیست. اما می شود این جملات زیبا و رنجنامه فرزندان کرد را به میثاق ملی تبدیل نمود. جانباختگان راه آزادی، هر کدام در چند سال گذشته نمادی از رنج و مظلومیت ملت کرد بودند، ملتی که گویی در گلوی شیر گیرکرده است. آری شیر درنده فرزندان ما را بلعید. اعدام دردناک آنان همگان را در ماتم و اندوه فرو برده است. دو سال پیش را به یاد دارم گویی دیروز بود برای رساندن صدای آنان به جامعه جهانی اعتصاب نمودیم، فریاد کشیدیم، از بی گناهی آنان صحبت کردیم، از سکوت ایرانیان درقبال جان زندانیان سیاسی کرد شکایت نمودیم، اما گوش شنوایی نبود، همبستگی نبود، گویی نکبتی سراسر ایران را فرا گرفته است. برای درک این وضعیت به فرهنگ لغت فرزاد مراجعه نمودم که نوشته بود "چه روزگارغریبی است، گلم"

چه روزگار غریبی است که بعد از یک قرن از قتل سردار ملی ستارخان در پایتخت فرهنگی! مجسمهاش را نیز تحمل نمی کنند و فکر می کنند اندیشه ستارخان را می توان بدین شیوه از تاریخ بزدایند. آه چه روزگار غربی است که در این پایتخت فرهنگی جوانان ما در غربت به دار آویخته می شوند. اما عدهای همچنان تهران را پایتخت را فرهنگی می نامند. گویی گورستان خاوران در قارهای دیگر است. چه نداهای آزادیخواهانهای در این پایتخت فرهنگی ناجوانمردانه خفه نگردیدند.

گویی انسان کشی و غریب کشی به فرهنگ این مرز و بوم تبدیل شده است چرا که در چند روزگذشته اعدام فلهای افغانی های مقیم ایران و تعرض به کالبدشان اتفاق افتاد و تنها مثل یک خبر به آن نگریسته شد، گویی گرفتن جان عرب ها، بلوچ ها، افغانیها و کردها برایشان تفنن و ارضای درونی است. ای کاش نظارهگران این پایتخت فرهنگی نسبت به ابعاد این فاجعه ملی بی تفاوت نبودند و اگر خانم هما دارابی در اوج مظلومیت و خانم ندا آقاسلطان به ظالمانه ترین شیوه شهید شدند، داغ اعدام شیرین در غربت بسیار سنگین تر و جانگدازتر است.

چگونه بتوان در چنین روزی از آزادی و راه انداختن مبارزه مدنی و اجرای قانون و از آینده بهتر صحبت نمود اما نسبت به همچون جنایتی بی تفاوت ماند. چگونه اهمیت این نکته را با مردم ایران در میان گذاشت که در کشوری چون افریقای جنوبی در قارهای دیگر بنا به احترام به ارزش انسانها کمپین یک میلیون امضاء برای آزادی آقای عبدالله اوجالان راه می اندازند اما در ایران برای دفاع ازحق خانم شیرین علم هولو تنها ۲۱۰۰ نفر حاضر به همبستگی با این دختر کرد شدند.

من به احساس و درایت خانم مسیح علی نژاد احترام قائلم که می نویسد: "وقتی سران جنبش سبز به کرات اعلام کردند قوه قضاییه غیرمستقل است، فاسد است، یعنی صدور احکام برای کردها و اعضای انجمن پادشاهی در دل این دستگاه قضایی نیز صرف نظر از دیدگاه ها و وابستگی های فکری شان، مردود و فاسد است. نمی شود یک دستگاه قضایی را فاسد اعلام کنیم ولی برخی از احکام آن را بپذیریم و هیچ نگوییم و یا حتی سکوت کینم. درجایی دیگر می نویسد:" اگرچه ما را ملت متکبر و نژاد پرستی معرفی می کنند اما ما ملت متکبری نیستیم، نه در برابر کردها و نه حتی در برابر افغان ها. ما فقط همان گونه که حاکمیت جمهوری اسلامی می خواهد سالهاست که با سوء تفاهمی عمیق به هم نگاه می کنیم و هر کدام در برابر مرگ دیگری سکوت می کنیم. کاش جنبش این سکوت را بشکند تا جشن حاکمیت برای مرگ معترضان متکثر تکمیل نشود"

منبع: 
اخبار روز

افزودن نظر جدید