"بهروز ارمغانی"، ارمغان عشق و امید (قسمت اول)

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بیپا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها

ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی

اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا

بیتو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

مولوی

با بهزاد قرار داشتم، آمد و بعداز سلام واحوال پرسی گفت بهروز را دستگیر کردند. با اینکه آمادگی قبلی برای شنیدن چنین خبری را داشتم اما چند لحظهای، غمی سنگین تمام وجودم را فرا گرفت و مرا در خود فرو برد. کوشش کردم بهزاد متوجه نشود. ولی می دانستم او باهوشتر و تیزبین تر از آن است که بتوانم اثر اندوه بزرگ جاری در جانم را از او پنهان کنم.

تاثیر خبر غمبار و ترس زای دستگیری بهروز تازه داشت در جانم روان می شد که بهزاد گفت: سارا حامله است. زن بهروز را میگفت. حالت عجیبی پیدا کردم . هم خوشحال شدم و هم غمگین. اما خبر که بر جان و تنم نشست اندوه و هراسم را افزونتر کرد. آخر هر لحظه احتمال دستگیری بهزاد کریمی، ابراهیم پور رضا خلیق، محمد حدادپور خیابان، رضا جوشنی و سارا جوشنی، مرتضی (که از کودکی او را مورتوز صدا می کردیم) من و و و... وجود داشت. عدهای، از جمله حسن پورضا خلیق را قبل از بهروز دستگیر کرده بودند.

چهار پنج روز قبل از دستگیری بهروز، من و او حدود ساعت یک ظهر در حیاط خانه اش، کنار حوض نشسته بودیم و او از احتمال دستگیری خود و تعدادی از بچه ها خبر داده بود. واریاسیون های مختلف مقابله با خطر دستگیری را مطرح کرده و از من نظرخواهی کرده بود.

احتمالاتی مطرح شده بود چون:

۱ _ همه ما مخفی بشویم و بشکل مخفی به فعالیت ادامه بدهیم. تعدادی در داخل کشور بمانند و عدهای به خارج کشور (فلسطین) بروند. ۲_ تعدادی از بچهها مخفی شوند و بقیه به زندگی علنی ادامه بدهند. ٣ _ فقط کسانی مخفی شوند که مستقیماً زیر ضرب هستند.

من گفته بودم مخفی شدن همه درست نیست. فقط یکی دو نفر که مستقیماً در خطر دستگیری هستند مخفی شوند. ما در شرایط زندگی علنی، امکانات بهتری برای فعالیت داریم. مخفی شدن فقط باید بر حسب ضرورت انجام گیرد.

با این پیش زمینه ذهنی نسبت به دستگیری ها، بعداز شنیدن خبر حامله بودن سارا جوشنی، بیاختیار پیش خودم گفتم: پس سارا و بچه چه میشوند؟ چه سرنوشتی پیدامی کنند آنها؟ یک لحظه فکر کردم که احتمالاً همه ما دستگیر خواهیم شد و سارا هم لابد یا دستگیر می شود و یا تنها خواهد ماند.

بهروز قبل از ازدواج با سارا درباره تصمیمش با من مشورت کرده و نظرم را پرسیده بود. و من گفته بودم که ایرادی نمی بینم. حال اما باشنیدن خبر حامله بودن سارا دچار عذاب وجدان بودم که چرا با ازدواج بهروز و سارا موافقت کردم. با خود گفتم: لعنت بر تو، مگر تو نمیدانستی که درکار و فعالیت سیاسی خطر دستگیری و زندان و دربدری وجود دارد؟ پس چرا تایید کردی؟ مگر تو قبل از دستگیری بهروز، اهمیت این مسائل را نمیدانستی؟ ولی بعد با حودم گفتم، مگر بهروز خودش این خطرات و مسائل و مشکلات را نمیدانست؟ باز اما به آغاز فکر خودم بازگشتم و از خود پرسیدم که چرا باید ازدواج نمیکرد؟ مگر قرار است همه آدمهای سیاسی مجرد بمانند؟ این خیالات ذهنم را بشدت مشغول خود کرده بود و شدیدا نگران و ناراحت بودم که بهزاد در ادامه توضیح ماجرا گفت که بهروز را سر کارش دستگیر کردهاند و او پلیس را به خانه پدر برده است و خانه خودش تا این لحظه سالم است.

بهروز بعد از تمام کردن دوره نظام وظیفه بعنوان مهندس در اداره آبادانی و مسکن استان استخدام شده و مشغول کار بود. خانهای در خیابان شاه تبریز اجاره کرده بود و با سارا زندگی می کرد. این خانه را فقط تعدادی از بچههای گروه می شناختند. در واقع، خانه مخفی بود.

باری... با بهزاد کمی صحبت کردیم و قرار و مدار گذاشتیم و از هم جدا شدیم. بهزاد که رفت من ماندم و نگرانی و درد و غم سنگین بر دلم. اولین بار یود در زندگیم در چنین وضعیتی قرار گرفته بودم. آنروز یک پاکت سیگار کشیدم. تا آنروز، هیچ وقت و در هیچ شرایطی یک بسته سیگار در روز دود نکرده بودم.

۱٨اردیبهشت سال ۱٣۵۰بهروز را دستیگر کرده بودند. حدود ٣سال بود از طریق بهزاد با بهروز آشنا شده بودم. در این مدت من با او رابطه تنگاتنگ داشتم. رابطه ای دوستانه و عمیق و سرشار از دوستی و اعتماد بین ما شکل گرفته بود.

بهروز بعد از دستگیری هیچ اطلاعاتی درباره افراد گروه به سازمان امنیت شاه نداد. اگر چه افرادی از گروه در همین ماه ها و در رابطه های مختلف دستگیر شدند اما گروه دست نخورده و سالم باقی ماند و به فعالیت سیاسی خود در چهار چوب همین گروه تا ۲۰ مهرماه ۱٣۵۰ که اولین روز جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی بود، ادامه داد. از بهزاد شنیدم که ساواک فقط زمانی از این گروه احراز هویت و اطلاعات کرد، که در پایان نیمه اول سال ۱٣۵٣، افراد اصلی گروه و طیف گسترده ی زیر مجموعه ی آن یا وارد شبکه مخفی سازمان شده بودند و یا در زندان ها به سر می بردند.

من در طول عمرم و از جمله در زندگی سیاسی ام با افراد و و رفقای زیادی از نزدیک کار کرده ام. در این رابطه بهروز از جمله نادر افرادی بود که علیرغم داشتن دانش، اطلاعات، تجربه، موقعیت اجتماعی، تحصیلی و سیاسی و سن و سال بیشتر از من، همیشه درباره مسائل از من نظر می خواست و مشورت می کرد.

اواسط سال ۱٣۴۹ بود. یک روز گفت: بیا خانه کارت دارم. به نزدش رفتم . بعداز چاق سلامتی گفت میخواهم درباره مسائل سیاسی باهم صحبت کنیم. گفتم باشه. گفت میدانی که درباره ی نحوه فعالیت و استراتژی سیاسی سه نظر متفاوت در میان نیروهای سیاسی وجود دارد. گفتم حدوداً می دانم. گفت: به این ترتیب، ۱_ فعالیت به شیوه چریک شهری ۲_ فعالیت به شیوه چریکی در روستا_ و فعالیت سیاسی در شهرها (از طریق ایجاد هسته های سیاسی در محل زندگی و کار).

او همچنین توضیحات مبسوطی نیز درباره هر سه روش داد و در پایان پرسید: تو چه فکر می کنی؟ کدام روش و راه از نظر تو درست است. من دراین زمینهها مطالعه و اطلاعاتی داشتم و با خود بهروز هم صحبت هائی زیادی راجع به موضوع کرده بودیم، ولی هنوز هم برای اظهارنظر و انتخاب قطعی یکی از راه ها آمادگی نداشتم. باوجود اینکه جزو افراد فعال بودم و همراه گروه فعالیت سیاسی داشتم، ولی بیشتر میخواندم و فکر میکردم و خود را در مقام انتخاب نمی دیدم. همین ذهنیت را هم صریحاً به او گفتم و اضافه کردم که من هنوز این صلاحیت را برای خودم قائل نیستم که برای جامعه و مردم و امر مبارزه استراتژی و تاکتیک تعیین کنم. و تا زمانی که از نظر خودم توانائی و صلاحیت لازم را برای اینکار پیدا بکنم در همان جهتی که شما فعالیت میکنید با شما همکاری خواهم کرد. اما با درنظرداشت این ملاحظات و توضیحات اگر نظر مرا بخواهی، من معتقد به کار سیاسی هستم. بهروز پرسید برای چه فکر میکنی که کار سیاسی درست است؟ با کمی تأمل گفتم با شناختی که من از مردم دور بر خودم و بطور کلی از مردم ایران دارم فکر میکنم ما باید بیشتر کار آگاهگرانه و سیاسی کنیم تا کار چریکی. فکر میکنم ما همچنان باید روش تشکیل هسته های سیاسی در شهرهای مختلف را ادامه بدهیم و کار سیاسی کنیم اما جدیتر و چابک تر از قبل. ولی روی اشکال و روش های دیگر نیز مطالعه و فکر می کنم. من علیرغم تمایلم به مبارزه مسلحانه هنوز به این نتیجه نرسیده ام که باید دست به این کار زد. چندین و چند سوال نیز از او درباره جنگ چریکی و رابطه آن با حزب و حزبیت و از این دست موضوعات پرسیدم و او توضیحاتی داد.

در اواسط سال ۱٣۴۹ درجریان بحث و گفتگو متوجه شده بودم که بهروز ضمن کار سیاسی، گرایشش به کار چریکی بیشتر شده است ولی هنوز ابعاد کار براش مشخص نیست.

مدتی قبل از این صحبت، من درباره کتاب «انقلاب درانقلاب» رژی دبره از بهروز سولاتی کرده و متوجه برخی گرایشات جدید او شده بودم. در اواسط سال ۱٣۴٨، شخصاً دچار این ذهنیت و پرسش شده بودم که این همه مطالعه و بحث و فحص و کار محفلی برای چیست و به عاقبت به کجا راه خواهد برد؟ چه باید کرد را هنوز جوابی نداشتم. به نوعی دچار احساس خستگی از کار محفلی شده بودم.

خواندن، بحث کردن، سیگار کشیدن، آه و ناله کردن، به این قهوه خانه و آن قهوه خانه رفتن، کوه رفتن، آواز خواندن، شعر خواندن، دوباره کتاب خواندن و محفل تشکیل دادن و بحث کردن. به رادیو پیک ایران گوش دادن. ضبط کردن و رونویسی کردن وپخش کردن پیام ها، گاه گداری اعلامیه ای پیدا کردن و تکثیر و پخش کردن. احساس میکردم که باید کاری کرد. این موضوع را با بهزاد و بیشتر با بهروز درمیان گذاشته بودم. آنها هیچکدام به من نگفته بودند که از اواسط سال ۱٣۴۷ گروهی متشکل از بهروز ارمغانی، بهزاد کریمی، حسن پورضاخلیق، ابراهیم پور رضا خلیق و محمدحدادخیابان تشکیل دادهاند. آنها از یکدیگر شناخت کاملی داشتند. آنان از نزدیک و در جریان فعالیت ها و اعتصابات دانشگاهی با هم آشنا و رفیق شده بودند. ولی من تازه واردی بودم که برای ورود به دایره آنها احتیاج به زمان می رفت. آنها چیزی درباره گروه نمیگفتند ولی من بخاطر ارتباطات تنگاتنگی که با بهزاد و بهروز داشتم و با توجه به فعالیتی که در رابطه با گروه داشتم بیآنکه کنجکاوی کنم، حدسی نزدیک به یقین داشتم که در پیوند نزدیک با گروه هستم. هیچ وقت به حکم مخفی کاری و تقید به اخلاق سیاسی، از بهروز و بهزاد و بعدها، حسن و ابراهیم پور رضاخلیق و محمدحداد نپرسیدم که آیا شما گروه هستید یانه. رفتار بهزاد و بهروز بطور کلی و رفتارشان با من بطور مشخص نشان میداد که آن ها یک گروه هستند و من هم جزیی از آنها.

بعدها برایم روشن شد که آنها گروه را سال ۱٣۴۷ تشکیل داده بودند.

اواخر بهار ۴٨ بهزاد از من خواسته بود که برای جمع و جور کردن و سازماندهی بچههای سراب که تعداد قابل توجهی بودند برای مدتی در سراب بمانم. اما من راهی برای ماندن نداشتم جز مردود شدن و ماندن در کلاس ششم دبیرستان. چرا که اگر در شهریور قبول میشدم می باید میرفتم خدمت سربازی و سپاه دانش. عاقبت آن سال خودم را به عمد مردود کردم تا بتوانم از نزدیک و بیشتر از قبل در سراب بمانم و کار کنم! البته مردود شدنم باعث شد که سال بعد در کنکور قبول شوم.

دوستان و خانواده متوجه شده بودند که «خودمردودی » هستم و میپرسیدند که چرا خودت را مردود کردی؟ من جواب قانع کننده ای نداشتم و میگفتم این کار را کردم تا سال بعد در کنکور قبول شوم. اکثراً نگاهی عاقل اندر سفیه به من میکردند و میگفتند...خودتی!: «یتیم بیزی سرییبسن یا اوزوی. هاردان بیلیسن گلن ایل حتماً قبول اولاجغسان .الووی ایلییبسن» (پسر خودت را مسخره کردی یا مارو. از کجا می دانی که سال بعد حتماً در امتحان ورودی دانشگاه قبول خواهی شد. برخی از دوستان صمیمی ام که سیاسی نبودند ولی می دانستند که من فعالیت سیاسی و مخفی میکنم صراحتاً میگفتند ... خودتی مش قربان!

به هر روی یکسال دیگر را در سراب ماندم و البته در کنکور هم قبول شدم. حالا دیگر زبانم دراز هم شده بود و خطابشان می کردم: دیدید که بی جهت و بی دلیل نبود که خودم را مردود کرده بودم؟! البته برام روشن بود که یکی از جنبه های این پیشنهاد از جانب گروه من باب آزمایش من بود.

دراین یکسال با رفتن بهزاد به کردستان، من ارتباطم با بهروز بیشتر شد و تمام این سال را در رفت و آمد میان سراب و تبریز گذراندم. در این یکسال احساس میکردم که فعالیت های گروه دارد جدی تر می شود. تا این زمان، یعنی تا اواسط سال ۱٣۴٨، من جدا از بهزاد و بهروز همچنان با احمد ریاضی ارتباط داشتم. قبل از اینکه با بهزاد ارتباط داشته باشم، از طریق "حسن آقا روز پیکر" دبیر ادبیاتمان که اهل تبریز بود و با محافل صمد، بهروز دهقانی، نابدل و مناف فلکی ارتباط داشت با احمد ریاضی آشنا شدم. احمد در دیدارهائی که داشتیم کتابهائی نظیر تاریخ ۱٨ ساله انقلاب مشروطیت نوشته احمد کسروی، تاریخ انقلاب کبیر فرانسه، جزوه ای از مارکس درباره کمون پاریس به من و مرتضی می داد. ارتباط با احمد در حد رد و بدل کردن کتاب و برخی دیدارها در تبریز و سراب تا اواسط سال ۱٣۴٨ ادامه داشت. من و مورتوز از طریق ارتباط با احمد و بهزاد و بهروز بتدریج در جریان مسائل مطروحه در درون محافل تبریز قرار می گرفتیم.

از جمله افرادی که از طریق بهزاد و بهروز با آنان آشنا شده بودم رضا و سارا جوشنی بودند. رضا خانه ای داشت درتبریز. گاهی به دیدارش می رفتم. یک روز که در تبریز بودم به خانه رضا رفتم. او کاری داشت و رفت به دنبال انجام کارش و خانه را به میهمان واگذاشت. من با یکی از دوستانم کاری داشتم ولی چند ساعتی را می توانستم در خانه بمانم تا زمان قرارم با آن دوست برسد.

تنها بودم. قصد کردم کتابی یا مجلهای بردارم و بخوانم. چیزی پیدا نکردم. کتابها و جزوات مربوط به علم پزشکی در اطاق فراوان بود ولی چیز دیگری نبود.

نیم ساعتی یکی از کتابهای پزشکی را تورقی کردم. درحین مطالعه نمی دانم به چه دلیلی چشمم افتاد به جای پستو مانندی در ته اطاق. بلند شدم و رفتم به سمت پستو. مثل اینکه به من الهام شده بود که در این پستو چیزی نهانی هست. صندلی را گذاشتم زیر پایم و نگاهی به اندرون نهانخانه انداختم. «انقلاب در انقلاب» رژی دبره آنجا بود. با خوشحالی کتاب را برداشتم و باولع شروع به خواندن کردم. سخت بود. هم میفهمیدم و هم نمی فهمیدم. چیزهائی شنیده بودم در آن زمینه اما این کتاب چیز دیگری بود. سر قرار نرفتم و نشستم کتاب را یک ریز خواندم. هنگامیکه کتاب را تمام کردم، پاک گیج شده بودم. گیجی ام دو منشا داشت، اولی این بود که خوب نمیفهمیدم و دومی این بود که آنچه را خوانده و به زعم خودم فهمیده بودم، با همه مباحثی که تا آن روز درباره ی حزب و پیشاهنگ و اشکال مبارزات و رابطه مردم و حزب و...شنیده و خوانده بودم متفاوت بود. تعریف جدید از فعالیت سیاسی، نوع برخورد جدید با موضوع حزب و پیشاهنگ، مبارزه مسلحانه و و و. به هرحال این کتاب سخت گرفتارم کردم. هیچ وقت به دکتر رضای گل نگفتم که من این کتاب را در خانه ی تو خواندم و گرفتارش شدم. لزومی نداشت. اطلاعات اضافی در این زمینهها دردسر ساز بود. کتاب را بعد از خواندن، در همان نهانخانه گذاشتم و رفتم تا که صاحبخانه نداند که من آنرا خوانده ام. این اواخر بود که این خاطره را برای دکتر رضا جوشنی تعریف کردم.

این چنین بود که برحسب تصادف با تئوری «موتور بزرگ و موتور کوچک» در خانه یک انسان شریف و دوستداشتنی آشنا شدم. در افواه اشارتی هست که "حرف، حرف می آورد"، حین تعریف داستان خانه ی رضا جوشنی، مورد مشابه دیگری به خاطرم آمد. یادم هست کلاس ششم دبیرستان بودم. دوستی داشتم بنام محمود مکرمی. محمود اهل کتاب و فعالیت سیاسی نبود ولی باهم رابطه دوستانه ی خوبی داشتیم. او می دانست که من اهل این کارها هستم و به قول خودش سرم برای اینجور کارها درد می کرد. روزی بود که به زودی امتحان فیزیک داشتیم. محمود گفت فلانی امشب بیا خانه ما با هم فیزیک بخوانیم. گفتم باشد! هنگام عصر به مادرم گفتم که میروم پیش محمود نگران نباش، شب نیز دیروقت می آیم. مادرم آدم بسیار حساس و عاطفی و طبق معمول همیشه نگران همه چیز بود؛ به ویژه از روزی که فهمیده بود من کتابهای «بودار» میخوانم و رفت وآمدهای «خطرناک» دارم، نگرانی اش افزون تر شده بود. گفت: «مش قربانعلی! قربان اولوم سنه بالا، سن گجه لر گژ گلنده آغان یاتا بیلمر. سنی الله گجه تز گل». در پاسخ گفتم: «گوزوم اوسته ننه». (مشهدی قربانعلی! قربانت بروم، شبها که تو دیر می آئی پدرت نمیتونه بخوابه. ترا به خدا شب زود تر بیا. گفتم چشم مادر) مادر را بوسیدم و رفتم خانه ی محمود.

یادش به خیر باد. گاهی مادرم بر سر خواندن کتاب و فعالیتهای مشکوکم نصیحتم میکرد، گاهی سرم فریاد می کشید، گاهی التماس می کرد، گاهی گریه میکرد و گاهی بعد از کمی صحبت و توضیح درباره ی مضمون کتابها توسط من، آرام میگرفت و به بانیان اینهمه فقر و فلاکت و ظلم و استبداد، لعنت و نفرین می کرد و با حسرت به چشمانم نگاه میکرد و مرا می بوسید.

از آنزمان که من به خواندن کتابهای بقول خودش خطرناک روی آوردم همیشه نگرانم بود. بعضی وقتها که نگرانی اش شدت میگرفت بر سرم داد میزد و میگفت "خدا ذلیل کند آنانی را که این کتابها را مینویسند و شما را به خطر میاندازند! به شوخی و جدی میگفتم: «ننه، سن اوزون باعث اولوبسان که من بویولولا دوشم... سن اگر بو قدر مهربان اولماسیدین، سن اگر بوقدر انون بونین فکرنه اولماسیدین، سن اگر اونا بونا بیبله کمک ایلمه سیدین و... منده بویولا گدمزدیم. منی بویولا چکن سن اوزونسن...» (مادر، تو خودت باعث شدی که من به این راه بروم. اگر تو اینقدر مهربان نمی شدی، اگر تو اینقدر به فکر این و آن نبودی، تو اگر به این و آن اینقدر کمک نمی کردی من هم به این راه نمی رفتم. کسی که مرا به این راه کشیده تو خودت هستی!) اینها را که میگفتم کمی به فکر فرو میرفت و آهی میکشید و سکوت می کرد.

باری... رفتم به خانه محمود، کمی درس خواندیم و محمود شام آورد. حین صرف شام، محمود گفت، در خانه ما یک صندوقی هست که پر از کتاب است و من تا حالا نگاهش هم نکردهام، میخواهی سری به آن صندوق بزنی. گفتم کجا است؟ گفت الان می آورم. رفت و صندوق را کشان کشان آورد. در صندوق را باز کردیم. بالای صندوق کمی خرت و پرت و لباس کهنه و چیزهائی از این قبیل بود. آرام آن ها را کنار زدیم تا کتابها نمایان شدند. ناگهان چشمم افتاد به کتابی بنام «تاریخ اتحادجماهیر شوروی»، برق از چشمهایم پرید. خدای من، چه می بینم. هنوز غرق بهت و شادی بودم که چشمم افتاد به نام لنین روی کتابی بنام «یک گام پیش و دو گام پس»، سومن کتاب از مائو بود، اگر درست خاطرم مانده باشد، دمکراسی نوین بود، چهارمی... و و و . نمیدانستم چه کنم. محمود غش غش می خندید. ابتدا فکر کردم او تا حالا فیلم بازی میکرده تا من و دیگر دوستان متوجه نشویم. گفتم: محمود، یتیم کوپک اوغلی _(یتیم توله سگ) ، چرا تاحال این کتابها را از ما پنهان کرده ای و نداده ای بخوانیم؟ در عین حال نیز باور نمیکردم که محمود اهل کتاب و مطالعه باشد. نه. نبود. محمود گفت: "باور کن من اصلاً نمی دانم که اینها چه نوع کتابی هستند. تو که میدانی من کتاب نمی خوانم. سالهای درازی است که این کتابها در این صندوق هستند و کسی نیز آنها را نمی خواند. مادرم گفته از زمان مصدق مانده است. حالا که تو آمدی اینجا، گفتم نشانت بدهم شاید خوشت بیاید."

با حرص و ولع زاید الوصفی مرتب این کتاب و آن کتاب را ورق میزدم و نمیدانستم چه باید بکنم. شام خوردن یادم رفته بود. دلم می خواسیت محمود آنها را بدهد با خودم ببرم. محمود هم مثل اینکه حرف دل مرا شنیده باشد گفت: "بردار همه اش را ببر. همهاش مال تو!" باور نمیکردم. گفتم جدی میگویی؟ گفت آری. پرسیدم: پدر، مادر و برادر بزرگت چه می گویند؟ اگر سراغ کتابها را گرفتند چه میگویی؟ گفت "میگویم ریختم دور. آنها هیچکدام اهل کتاب و این حرفها نیستند."

برادر بزرگترش را میشناختم ولی از احوالات پدر و مادر او چیزی نمی دانستم. باخوشحالی گفتم: "وای! صاحب اینهمه کتاب شدم. چه نعمت بزرگی!"

بعر از صرف شام و مرور درس فیزیک، صبح ساعت ۲ بلند شدم و کتابها را برداشتم و به خانه بازگشتم. دریافتم حدود ۷ جلد کتاب و جزوه بوده است. با خوشحالی با خود گفتم: "دیدی، عجب شانسی! رفتم درس بخوانم و اینهمه کتاب گیرم آمد، آنهم مفت و مجانی از آسمون افتاد."

به تدریج این کتابها را خواندم و بعدها تعدادی از آنها را دادم به بهزاد و او برد و دیگر پس نداد! کتابها روانه شدند به چمدان مشهور گروه. داستان چمدان را باید بهزاد و محمد حداد و حسن پورضاخلیق تعرف کنند که داستانی است شیرین و شنیدنی.

تاریخ شوروی را خواندم و لذت بردم. دمکراسی نوین را خواندم و سوالات فراوان در ذهنم شکل گرفت. بعدها با بهروز درباره ی جمهوری دمکراتیک خلق صحبت های زیادی داشتیم و من سوالات فراوانی از او کردم.

یک گام پیش و دو گام به پس لنین را خواندم، هم فهمیدم و هم نفهمیدم. سخت بود. نزدیک به چهل پنجاه صفحه از آن را خواندم و چیز زیادی نفهمیدم. همهاش دعوا و درگیریهای منشویک ها و بلشویک ها بود و مسائل حزبی و تشکیلاتی. حوصله ام سررفت. من تا آن لحظه کتابهای فراونی مطالعه کرده بودم ولی کمتر کتاب یا جزوه ای در مسائل حزبی و تشکیلاتی خوانده بودم. این کتاب نیز مثل کتاب «انقلاب در انقلاب» برام تازگی داشت. مثل آن سخت بود ولی خستهکننده نیز بود. بعد از مدت ها کلنجار رفتن با آن، رفتم سراغ بهروز و موضوع را با او در میان گذاشتم. بهروز توضیحاتی داد و قرار شد در فرصت مناسب دوباره آنرا بخوانم. این فرصت هیچ وقت حاصل نشد تا سال ۱٣۶۴در تاشکند. دیگر خیلی دیر شده بود. من زمانی این کتاب را خواندم که به اساس اساسنامه سازمان که مبتنی بر دیدگاه و اصول حزب لنینی تدوین شده بود، شک کرده و مدافع آزادی نظر در درون وبرون سازمان شده بودم.

من و مورتوز نگاهی، در عین حال که با رفقای تبریز تماس داشتیم با چند نفر از سرابی ها نیز که تمایلات چپ داشتند ارتباط داشتیم. میرصالح حسینی دانشجوی حقوق دانشگاه تهران، حکیمی معلم ، زنده یاد آقای قطبی و... ازاین قبل افراد بودند. ولی این روابط همیشه در حد روابط محفلی، شعر خوانی، کتاب رد و بدل کردن و جک گفتن و جک شنیدن و تار زدن و تار شنیدن و گاهی هم می گساری باقی مانده بود.

سال ۱٣۴٨ یک روز یکی از دانشجویان دانشگاه تبریز که اهل سراب بود، تعداد قابل توجهی جزوه تایپ شده نظیر ارزش اضافی از مارکس و برخی از آثار مائو از جمله کتاب تضاد مائو را داد به مورتوز و او هم داد به من. جالب است که بعد از خواندن این کتابها به خصوص کتاب تضاد، آن مختصر سمپاتی ئی هم که به مائو داشتم، کمتر شد. شاید بخاطر همین بود که هیچوقت مائوئیست نشدم. البته افرادی که من تا آن لحظه با آنها ارتباط جدی داشتم، هیچکدام مائوئیست نبودند.

بعد از اینکه به دانشکده رضائیه (اورومیه) رفتم فعالیت را شروع کردم. دانشکده اورومیه دانشکده تازه تاسیسی بود با چندسال سابقه و تعداد اندکی دانشجو. دانشکده ای که هنوز وارد عرصه ی فعالیت دانشجوئی نشده بود. با بهزاد صحبت کردیم که راهی برای برون رفت من از محیط دانشکده اورمیه پیدا کنیم. قرار شد او با استفاده از موقعیت پدرش در نزد مهندس توکلی که مدیر کارخانه ماشین سازی و از برادران صاحب کارخانه کبریت سازی توکلی و فردی متنفذ در آذربایجان بود، ترتیب انتقال من از ارومیه به دانشکده تبریز را بدهد. پدر بهزاد در کارخانه توکلی بعنوان حسابدار کار میکرد و مورد قبول و احترام توکلی ها بود.

زنده یاد آقای کریمی نامه ای از مهندس گرفت. بهزاد نامه را به من داد و من رفتم دانشگاه تبریز پیش یکی از مقامات مسئول. او بعد از گرفتن نامه و رویت آن گفت: "اگر تو بتوانی دانشجوئی را در رشته خودت پیداکنی که حاضر به انتقال به رضائیه شود من نیز کمک میکنم که این انتقال صورت بگیرد. بعد از کمی صحبت متوجه شدم این کار عملی نیست. خداحافظی کردم و برگشتم. ۶ ماه بعد از رفتنم به اورومیه، حوالی ی روزهای عید نوروز بود. دو تن از همکلاسی هایم بنام محدثی و یکی دیگر که اسمش یادم نیست را در سراب دیدم. آنها هر دو در رشته اقتصاد دانشگاه تهران قبول شده بودند. از من پرسیدند که چرا دانشگاه نیامدی؟ گفتم برای چه؟ گفتند دوسه ماه اول استادها اسم ترا صدا میکردند و تو همه اش غایب بودی. گفتم من که در دانشکده اورمیه قبول شده بودم نه دانشگاه تهران. گفتند دو سه ماه مرتب ترا صدا میکردند، تو نیامدی و صدا زدن هم دیگر تکرار نشد. گفتم روزنامهها که اعلام نکردند اسم مرا. گفتند آری، ولی اسمت را مرتب بر سر کلاس ها صدا می کردند. به شوخی گفتم نامردها چرا بمن اطلاع ندادید، شما که می دانستید تهران برای من خیلی بهتر از رضائیه بود. گفتند فکر کردیم تو خودت نمیخواهی تهران بیائی و سرت مشغول کارهات است. آن ها میدانستند که من فعالیت سیاسی دارم. کار از کار گذشته بود. به هرحال ما شدیم دانشجوی دانشکده اورومیه.

دو سه ماه بعد در یکی از سفرهایم به تبریز با بهروز درباره ی دانشکده و اورمیه صحبت کردیم. قرار شد من هسته ای در رضائیه درست کنم. قبل از رفتنم به دانشکده رضائیه در سال سال ۱٣۴۷ وقتی که بهزاد بعنوان سپاهی دانش، مشغول خدمت در یکی از روستاهای شهر بانه در کردستان بود، همراه مورتوز به بانه رفته بودم. قبل از رفتنم به بانه اطلاعاتی از طریق بهزاد و بعد بهروز درباره کردستان و فعالیت گروه اسماعیل شریف زاده و برادران معینی که سرکوب و کشته شده بودند داشتم. بهروز با اشاره به سابقه ی امر، موقعیت و اهمیت کردستان گفت اگر بتوانی با تعدادی از بچههای رضائیه و کردها هسته ای درست کنی خیلی عالی است. قرار شد من فعالیتم را منظمتر و ضوابط کار مخفی را جدیتر بکنم. در این سفر بود که بهروز از من خواست بنا به دلایلی ارتباطم را با دیگر بچهها نظیر بهزاد و حسن پور رضاخلیق و محمد حداد خیابان کم کنم. من چنین کردم. بعدها بهزاد از اینکه کمتر به سراغش میروم گلایه کرد. من بهانه آوردم که کمتر به تبریز میایم و فرصت دیدار بیشتر نیست. تا این زمان من شخصاً روابطم را سروسامان داده بودم.

در یکی از این سفرهایم به تبریز، یکی از همشهریهایم را که دوست بودیم به بهزاد و بهروز معرفی کردم. نامش رضا بود که همیشه شاگرد اول یا دوم بود و متأسفانه در کنکور قبول نشده بود. در دانشسرای عالی ثبت نام کرده و درس میخواند. وضع مالی اش یسیار بد بود. من این موضوع را با بهروز در میان گذاشتم. چند وقتی گذشت. یک روز بهروز از من پرسید با رضا چه کردی؟ من توضیحاتی دادم. او پرسید کمک مالی هم کردی؟ گفتم نه. ولی این دفعه که دیدم این کار را می کنم. بهروز بسیار ناراحت شد. اول چیزی نگفت ولی از قیافهاش فهمیدم که سخت دلگیر شده است. پرسیدم: چه شد برای چه ناراحت شدی؟ مگر چه چیزی گفتم؟ او گفت: "آدم حسابی! میخواستی چه بشود؟ دوستت حداقل یکی دو ماه است برای تأمین حداقل محارج زندگیاش آهی در بساط ندارد و تو این را میدانی ولی به سادگی می گویی اگر این دفعه دیدم کمکش می کنم؟ آخر این چه جور دوستی و رفاقت است؟ تو خودت وضع خانوادگی او را به من گفتی. اگر پول نداشتی، به من میگفتی که ندارم." درحالی این جملات را میشنیدم که عرق شرم تمامی صورتم را فرا گرفته بود. سکوت سنگینی میان ما و در فضای اتاق جاری بود. هیچ جوابی نداشتم. او اما حال مرا دریافت و فضا را با شوخ طبعی تغییر داد.

اواسط زمستان سال ۱٣۴۹ بود. از رضائیه به تبریز رفتم برای برخی کارها و دیدن بهروز. بعد از چاق سلامتی و کمی صحبت، بهروز گفت امشب کار داریم تا صبح باید کار کنیم. گفتم چه کاریست که تا صبح طول می کشد؟ پاسخ داد بعداً میگویم، بلند شو برویم شامی بخوریم و نفسی تازه کنیم و برگردیم و کار را شروع کنیم. رفتیم بیرون و کمی قدم زدیم و رفتیم به یکی از چلوکبابی های خوب و مشهور تبریز. اگر درست خاطرم مانده باشد نام چلوکبابی شهناز بود. شام خوردیم و راهی خانه شدیم. ساعت ۱۱ شب بود. دفاعیه پاکنژاد را می خواندم و بهروز با یک انگشت تایپ کرد. در حین تایپ از هر دری سخنی بود. گاهی صحبت های خیلی جدی داشتیم و گاهی شوخی و خنده برای رفع خستگی و مقابله با بی خوابی.

ادامه دارد...

منبع: 
اخبار روز

افزودن نظر جدید