آنچنان نیست که در حدِّ زبان آوَرمَش

آنچنان نیست که در حدِّ زبان آورمش

جان به کف گیرم و در قیمتِ جان آورمش

هیبتِ فاجعه سنگین و هراس انگیز است

آنچنان نیست که چون این و چو آن آورمش

با کدامین سخنِ خسته و درمانده به راه

بر سرِ راه نشینم به بیان آورمش

مگر این پنجۀ خورشید نهان از نظر است

که به سو سویِ نمایان و نهان آورمش

مگر این نام و نشان در سخنی می گنجد

کز کجا تا به کجا نام و نشان آورمش

مگر این نهرِ خروشنده به دریا نرسید

که به هر آینۀ آب روان آورمش

سوکِ خاموشش فریاد زنان می گذرد

چون به زاری به رهِ رهگذران آورمش

مویه اش شیونِ کوه است نه اندوهِ ستوه

که به مسکینیِ هر آه و فغان آورمش

پنجه درآتشِ دلسوزِ شقایق دارد

داغِ دل را نتوانم به دهان آورمش

خونبهایش سرِ تیغ است میان بسته به کین

تیغ برگیرم و از سر به میان آورمش

مدعی از سرِ خون رقص کنان می گذرد

باش تا خفته به خونش به زمان آورمش

ونکوور ، اردیبهشت 1389 – می 2010

بخش: 

افزودن نظر جدید