ویکیپدیا به سبک ایرانی

دوست دارم جمله ای در بارۀ جعفر پناهی در فیس بوک بنویسم، مثلا با این مضمون که چقدر قدرتمندان ایران فقر فرهنگی دارند و حکومت مان چقدر حقیر شده که از نمایش تصاویر یک فیلم سینمایی که زنان در آن سراپا حجاب پوشیده اند و در چارچوب همین نظام ساخته شده هم می ترسد. چقدر بز دلند و چقدر تنها مانده اند "قدرتمندانی" که تاب دیدن عزاداری کردن مردم و به بهشت زهرا رفتن آدمها را هم ندارند.

می دانم چند سال پیش "آفساید" پناهی در جشنوارۀ فیلم برلین جایزۀ خرس نقره ای را ربود اما اجازۀ نمایش در ایران راپیدا نکرد. یادم نمی آید چه سالی بود که در برلین جایزه گرفت. جعفر پناهی را سرچ می کنم و سری می زنم به ویکیپدیا. بطور عادی در ویکیپدیا می شود در یک نگاه همۀ این اطلاعات را بدست آورد.

صفحه را باز می کنم نگاه سر سری به تمام صفحه می اندازم و نزدیک است شاخ در بیاورم. بلند بلند و گله مندانه به خودم می گویم "انگار به سایت یک هنرمند مطرح جهانی سر زده ام ها!" هیچ خبری و اثری از جوایز نیست . بیشتر دقت می کنم جملۀ ای در پیشانی صفحه نوشته شده:

"بسیاری از فیلم های او تصویری صریح و انتقادی از مشکلات جامعه ایرانی ارائه می دهند که این امر سبب اعمال محدودیت هایی برای نمایش آثارش شده است"

دو سطر پائین تر بخشی است با عنوان "بازداشت"

پائین عنوان نوشته شده : بار اول، پناهی در روز پنجشنبه 8 مرداد ماه 1388 هنگامی که به همراه گروه دیگری از فیلمسازان برای گرامیداشت کشتهشدگان اعتراضات به نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم، به بهشت زهرا رفته بود به همراه مهناز محمدی مستند ساز بازداشت شد و پس از چند روز آزاد شد.

بعد بازداشت دوم را شرح می دهد که در شامگاه 10 اسفند بود و در خانۀ وی. بعد نوشته شده قرار بازداشت دو ماه تمدید شد چون پناهی به یارانش در کن نامه ای نوشته!

در عنوان بزرگ بعدی باز هم خبری از آفرینش های هنری او و جوایزی که به پناهی تعلق گرفته نیست. نوشته نشده که " آفساید" پناهی در سال 2007 نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی شد، بلکه نوشته اند:

"واکنشها به بازداشت پناهی"

در این بخش از سینماگران بزرگ ایران و جهان نام برده شده که از پناهی حمایت کرده اند و از جشنواره های بین المللی کن و برلین که حمایت خودشان را از او ابراز داشته اند

بخش بعدی مربوط است به :

"نامۀ جمعی از هنرمندان بزرگ هالیوود به مسئولان جمهوری اسلامی"

عنوان درشت بعدی

"اعتصاب غذا در زندان"

این عنوان ها هرکدام تیری هستند که با هر نگاه تنم را می لرزانند .

دلم می سوزد بحال سرزمینی که بجای جوایز و پیروزی های هنرمندانش، مهمترین خبری که از ایشان می رسد همان بازداشت ها و پیامد های آن یعنی خبر های مربوط به پشتیبانی از شخص هنرمند است

دلم می سوزد برای سرزمینی که روشنفکرانش بجای اینکه برگزاری نمایشگاه ها و چاپ زیبا ترین آثارشان و دریافت جوایز ادبی، باعث شهرت شان شود، زندان رفتن است که باعث محبوبیت و کسب آبروست و اگر ترور یا اعدام بشوی که هیچ، قطعا جاودانه می شوی.

دلم می سوزد که فقط به این دلیل که مجنونی در برنامۀ بیست و سی چند جمله دروغ سر هم کرده در این یکی دو روز 20 نفر به من زنگ زدند و یا ایمیل نوشتند و پیام تبریک گذاشتند که یعنی آفرین بر تو که مورد غضب قرار گرفته ای!

دلم می سوزد برای سر زمینی که امروز یک هنرمند جوانش برایم نوشت انگار روشنفکران در این روز ها به خواب جمعی فرو رفته اند و من می گویم، هر که بیدار است شک نکنید یا زنده نیست، یا زندان است یا زندانی بوده یا زندانی خواهد شد.

دلم می سوزد برای سرزمینی که امروز هم نمایشنامه نویسش این بیت شاملو را قرض می گیرد "هراس من از مردن در سرزمینی است که در آن مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد" و نمی شود بر او ایراد گرفت که؛ حرفی نو بزن! تکرار تا کی ...

افزودن نظر جدید