چشمهائی که از دیدن گریزانند! جوابی به علی اکبر شالگونی1

به عنوان یکی از اعضای سازمان فدائیان خلق ایران اکثریت، و نیز به عنوان کسی که سیاسی نویس نیز هستم و بنابراین تعقیب گر حوادث و مقالات روز، دیرگاهی است که با نام آقای علی اکبر شالگونی آشنا هستم. بویژه از این جهت که شاید تنها کسی باشد که اصرار بر زنده نگهداشتن یاد سیاست سازمان اکثریت در سالهای 59 و 60 دارد و نیز این که اصرار عجیبی هم دارد که اثبات کند که این سازمان خیانت کرد و آنچه کرد نابخشودنی و فراموش نشدنی است.

بسیار پیش خود اندیشیدهام که در شرایط کنونی غربت که همه به نوعی دچار آن هستیم، و در شرایطی که تبعید چندین ده ساله نیروهای همهمان را تحلیل برده است و هر روز بیشتر از روز قبل فاصلهامان با جامعه ایران زیادتر می شود، و نیز در شرایطی که اهرمهای تاثیر ما بویژه با توجه به وفور ابزارها و جانبهای انفورماتیکی از تاثیر کمتری برخوردار می شوند، این همه اصرار آقای شالگونی بر پیشبرد نوع ویژه علائقش در رابطه با سازمان اکثریت و کوبیدن مداوم آن از سر چیست. گاهی وقتها فکر می کنم که خودمان ندانسته این سازمان اکثریت است که بر سر قدرت است و بناچار در مقابل اپوزیسیون خود قرار گرفته است، و گاهی وقتها هم فکر می کنم که چیزی نمانده است که سازمان اکثریت قدرت سیاسی را در ایران در دست بگیرد، و بنابراین رقبای آن به تکاپو افتادهاند که عقب نیفتند و خود جای این سازمان را بگیرند! اما به خود که می آیم می بینم که نخیر، ما هنوز در دیار غربتیم و آقای شالگونی هم آن ور دریاها شاید جائی دوباره در کتابهایش مانده و هنوز می پندارد که چیزکی نمانده سازمان اکثریت به قدرت برسد!

من در این متن نمی خواهم که به سیاست سازمان در آن سالها بپردازم. بویژه از این رو که من عضوی نوجوان و در حاشیه بودم که توانائی تحلیل دقیق آن سالها را در خود نمی بینم. اما به طور جدی معتقدم که سازمان در آن سالها خطاهای فاحشی داشت، خطاهائی که خود در کنگره اول به نقد آنها نشست و شاید هنوز هم موضوع بطلبد که بیشتر حول این مسئله به تحقیق و قضاوت پرداخته شود. تاریخ سیاست در کشور ما به طور عموم به علت سیستم دیکتاتوری تاریخ نامکشوفی است که می طلبد هنوز روی آن کار جدی بشود، و بر همین مبنا تاریخ سازمان اکثریت هم. اما در همان حال به عنوان یک عضو ساده آن دوران و به عنوان کسی که از همان ابتدا در تلاش یک زندگی سیاسی جدی بودم، از یک چیز مطمئنم و آن این که ما به عنوان اعضای حوزههای آن زمان هیچ گاه از طرف مسئولین خودمان به کارهای خلاف وجدان و اخلاق تشویق نشدیم، بلکه حتی فراتر از آن مرتب سعی می شد که ما را با دانش و علم بیشتری مجهز ساخته و از ما انسانهائی بسازند که دارای خرد، اندیشه و قدرت تحلیل باشیم. حوزههای ما سراسر لبریز از بحث، کتابخوانی و فضای رفیقانهای بود که هیچ گاه در آن از احزاب رقیب خود به زشتی یاد نمی کردیم، تا چه رسد به لو دادن. وقتی مقالات آقای شالگونی را می بینم از خود می پرسم که حافظه من به من دروغ می گوید و یا این که آقای شالگونی است که اینقدر بیرحمانه و از سر لج اصرار دارد که همه این تاریخ را آنگونه که خود تصمیم گرفته است به زیر سئوال ببرد.

اما آیا واقعا آقای شالگونی چرا چنین به این مسئله چسبیده است؟ بویژه این که در شرایطی که سازمان اکثریت راه طولانی را بعد از آن سالها طی کرده و توانسته از آن فرهنگ و مشی قدیمی بریده و تا حد زیادی بلوغ سیاسی از خود نشان بدهد؟ سازمانی که حال روابط دوستانه ای با بیشتر نیروهای اپوزیسیون دارد و نیروئی قابل اعتماد با دنیائی تجربه و اندوخته قابل ملاحظه است. چنین به نظر من می رسد که می بایست چنین تحولی آقای شالگونی را به عنوان یک سیاسی واقع بین خوشحال هم می کرد و او را بدان سو سوق می داد که عضوی به جبهه یا خودشان گفتنی فوروم آنها اضافه شده و بدین ترتیب کفه ترازو به نفع اپوزیسیون سنگین تر شده است. اما دریغا چنین نشد و آنچه می بینیم دنیائی از نفرت و کینه است که شایان هیچ انسان محققی نیست. در رابطه با نوع برخورد ایشان و سازمان مطبوعش می توانم چندین دلیل را برشمارم:

سکتاریسم: در سالهای اخیر سازمان راه کارگر روز به روز بیشتر در سکتاریسم فرو رفته و به نیروئی کاملا ایزوله شده تبدیل شده است. در عوض سازمان اکثریت روابط خود را گسترش بخشیده و در عرصه سیاست در میان نیروهای سیاسی از قابلیت تحرک بیشتری برخوردار شده است. چنین امری آقای شالگونی و راه کارگر را به شدت نگران کرده است. زیرا آنان خیال می کردند که با سیاستهای ناب ایدئولوژیکی و غرق شدن هر روز بیشتر در آن، و نیز با به ظاهر افشاگریهای خود علیه سازمان، به شیوهای اتوماتیکی از جایگاه ویژهای برخوردار خواهند شد و سازمان اکثریت را از میدان بدر خواهند کرد. اما روند کار برعکس شد و این خودشان بودند که بیشتر به حاشیه رفتند. حال آنان با بزرگ کردن جوانب منفی سازمان اکثریت در واقع می خواهند فرافکنی کرده و به نوعی علت ایزوله شدن خود را در دیگران و به قول خودشان نفهمی آن نیروهائی بگذارند که به گمان راه کارگر نسبت به سازمان اکثریت دچار توهم شدهاند. سازمان اکثریت یکی از پایههای اصلی کار مشترک موجود میان نیروهای سیاسی است و آنان می خواهند با زدن سازمان اکثریت این همگرائی نسبی موجود را برهم بزنند.

اثبات نفی گرایانه و نه اثبات مثبت گرایانه برای مطرح کرن خود: جریان مطبوع آقای شالگونی جزو آن نیروهائی است که برای مطرح کردن  خود بیشتر از سیاست اثبات نفی گرایانه بهره می برد تا اثبات مثبت گرایانه. بدان معنا که وجود خود را در نفی دیگران می جوید و نه در پی ریزی خود به شیوهای که تکیه بر هویت وجودی خود دارد. تجربه نشان داده است که چنین وجودی حتی اگر هم قابل تحقق باشد، قابل اتکا نیست. همه خوب به یاد داریم که چقدر این نیرو بر جذب نیروهای اکثریتی اصرار داشت و همه بعدها دیدیم که چقدر این نیروها برای آنها به سرمایه تبدیل شدند. جریانی که برای جذب نیرو بیشتر چشم به "مال و منال" دیگران دارد تا به جامعه، نیروئی است که همیشه سودای شکست دیگران را نیز در سر می پروراند، و حتی دوست دارد که دیگران همیشه چنان خطاهای فاحشی بکنند تا خود بعدها بگوید "دیدید، نگفتیم؟" و از این زاویه من متعجبم که چرا راه کارگر از خطاهای سازمان اکثریت نگران است.

نفرت از خود انتقادی دیگران: در نوشتههای آقای شالگونی هیچ گاه دیده نشد که در جائی از روند خودانتقادی اکثریتیها استقبال کرده باشد و  برعکس القا می کنند که چنین روند و پدیدهای دروغ و فریب است. زیرا به زعم چنین تفکری سازمان اکثریت به شیوهای ازلی و ابدی همان است که باید باشد. این سازمان را نه روند تغییر شامل می شود و نه روند خودانتقادی (از کوزه همان تراود که در اوست). این تفکر که بشدت غیردیالکتیکی است و به همان معنا ضد مارکسیستی، با عینک سیاه و سفید از زهدان مادر زاده می شود، و بنابراین به جز خود همیشه به دیگران با چشم تردید و اما و اگرهای فراوان می نگرد. من به عنوان یک عضو سازمان اکثریت انتقادات آقای شالگونی را آن وقت می توانستم به جد بگیرم و آنان را از زاویه یک تحلیل گر واقع بین سیاسی ببینم که علاوه بر جوانب منفی سیاستهای آن سالهای سازمان، عناصر مثبت سازمان اکثریت را نیز نه فقط در آن سالها بلکه در روندهای بعد از آن هم می دید و مرا متقاعد می ساخت که با تحلیلگری روبرو هستم که انتقاد وی برای سازندگی است و نه برای نابودی و ریزش.

در پایان از آقای شالگونی سئوالی داشتم، آیا او نقدی بر سالهای حضور راه کارگر در عراق دارد و اگر آری، دامنه این نقد تا کجا است؟

زیر نویس

1ـ من از مناسبات آقای علی اکبر شالگونی و سازمان راه کارگر خبر دقیق ندارم. اما با توجه به این که عمدتا مقالات خود راجع به سازمان اکثریت را در سایت سازمان مذکور میزنند (بدون اینکه در زیر قسمت دیدگاهها بیاید) من مسائلی را که ایشان مطرح میکنند مورد پذیرش راهکارگر میدانم، و بنابراین به خود اجازه میدهم که در نوشته خودم دیدگاههای آقای شالگونی و راه کارگر در این باره را منطبق بر هم بدانم.

افزودن نظر جدید