سفر دریایی با یاد یاران ِدر بند

گر گرفته تن شب

وا شده بر سر دریا گل ابر،

لا ی لا ی نفس دریایی

ماه را برده به خواب،

در سرا پرده ی گهواره ی آب؛

به دل شب زده ی من اما

ندهد گردش ِ خوابی تسکین.

گر گرفته تن من از تن شب

تیرگی در ته شب باخته رنگ،

می کشم بیهده تا چند من این سنگ به سنگ؟

این چه کوهی ست که ره بسته به دریا گذرم؟

جای پای همه دریازدگان هست بر آب

ز چهام هست درنگ؟!

بستهام بار سفر بر دریا

سفرم گر نبوَد دریایی،

چه ره آورد من از این سفرم؟!

آرمیدن آری

از برای نفسی تازه کردن، چه بسا

ناگزیرست ولی

گر به پاید دیری

هر چه را، در هر جا

گنده دارد چون آب،

در کف ِ مردابی!

گفته اند این را و

می دانیم،

بر لبان ِ همه دریازدگان، می خوانیم:

تن نداده به خطر، دست نیابی هرگز،

تو، به مرواریدی!

در کویر این شب

زیر این لاشه ی سنگین و سیاه،

زیر باران تند و سمجی،

از شقاوتهای ِ ماتم بار؛

که چنین ام برده

ازمیان

تاب و توان؛

و چنین بسته مرا

با هزاران زنجیر؛

در کف زندانی،

با فرو مرده چراغی کم سو

که نمی آید بر

گویی از عهده ی این تاریکی...

در چنین مرده شبی هم

حتی،

گر نخواند به گذر، مرغ ِامید،

ندود در رگ ِ باران، تب ِ باد

نشکفد در دل دریا، گل ماه،

این مپندار

فروریخته شب

جاودان بر دریا!

بی گمان از ره امید کسانی چون تو

که به اندازه ی دریا از موج،

که به اندازه ی جنگل از برگ،

برده از کشمکش ِ عمر نصیب؛

تیرگی بر تن شب بازد رنگ،

باد فریاد کشان آید باز،

بتپد باز دل ماه در آب

باز دریا بشود توفانی!

گر گرفته تن من

به دلم هست شتاب

می خورد از جگرم مرغ ِ عذاب،

صدف سینه دریا ست پر از مروارید،

صدف ِ روز من اما خالی...

بهر ِ گم کردن ِ راه

یاوه گویان جهان

می گویند:

که بدیها همگی، ریز و درشت،

ا ز سرشت ِ بشری آب خورند...

مرغ حق اما

گوید هر آن

از بد و نکبت یک مشت طفیلی، هر گاه

باغ گیتی بروبیم درست،

و به هیچ ترفندی

نگذاریم بیافشانند تخم

در نهان خانه ی خاک؛

بر درخت بشری بال زند

عطر والای گل انسانی!

و در این ره شب و روز

فکر آن رهگذر مانده به راه،

یاد آن تو شه که می بایدم آن،

غم این نیز که شبگیر فرا آید باز

وز نبود ِ تلاشی پیگیر

گم شود در دل یک ابر ِ سیاه

"لحظهای نیست که بگذاردم آسوده به جا."*

گر گرفته تن شب

وا شده بر سر دریا گل ابر

پر فرو ریخته مرغ ِ باران

سفری هست اگر بر دریا

بشود یا نشود توفانی

دل به توفان زدگان باید!

*از" نیما یوشیج

بخش: 

افزودن نظر جدید