به مردم توهین نکنید!*

درجزایرسلیمان، وقتی مردم خواستند منطقه ای ازجنگل را به زمین قابل کشت آماده کنند، هیچ درختی را نبریدند. آنها به درختان نزدیک شده و با خشونت به آنها توهین و سپس نفرین شان نمودند. با ادامه این کارشان مدتی بعد، درختان خشک شده و به زمین افتادند و انها به زمین قابل کشت دست پیداکردند.

"باورهای قبایل بومی جزایر سلیمان"

آیت الله خمینی، پس از 15 سال تبعید وقتی با دگرکونی که پدید آمده بود و به کشور باز می گشت از او سوال شد "چه احساسی دارید؟" پاسخ داد: "هیـچ".

این اولین توهین به مردمی بود که مشتاق آمدن او بودند. او می آمد تا در جنگلی از انسانها زمین قابل کشت خود را مهیا کند. وقتی با استقبال میلیونی وارد شد به گورستان بهشت زهرا رفت تا بر مزار انانی که امدنش را میسر کرده بودند، منشورش را اعلام نماید. او گفت: "من دولت تعیین می کنم. من توی دهان این دولت (دولت بختیار) می زنم. من به پشتوانه این ملت، دولت تعیین می کنم."

او دولت موقت را تعیین کرد. مردم در طی یکسال دست و پنجه نرم کردن با دیکتاتور و استبداد از هم گسیخته شاهنشاهی، پی به قدرت خود برده بودند و دراین رابطه که چگونه با نیرویشان بر خورد خواهد شد، منتظر اقدامات آیت الله ماندند.

ایت الله با کمک اطرافیانش، در جستجوی بی اثر کردن تلاش نیروهای مخالف آرای خود شد و در این راه از همه شیوه ها سود برد: توطئه، تهمت، دروغ، تهدید، کشتار، ... او در درونش نسبت به آن همه انرژی رها شده که می رفت گریبان او را هم بگیرد باید پیش دستی می نمود و در این راه از نیروی مخرب جداسازی مردم از هم سود برد. در مدت کوتاهی توانست روان جامعه را به خدمت خود در آورد و تا بدانجا پیش رفت که سر سفره یک خانواده، تخم کین و نفاق را افشاند و شیرازه خانواده ها را درید و با شعارهای بسیار رادیکال، دهان بسیاری را هم قفل زد.

قبل از آمدن او، مردم در یک شهر و یک محله همه کنار هم زندگی می کردند و با هم مراوده داشتند. او با اطلاق مسلمان، بهائی، کمونیست، فدائی، مجاهد، ضد انقلاب، شاه دوست و ... رشته ها را پنبه کرد و با صدور فرمان "اطلاعات 36 میلیونی" همه رابه هم بدبین و بدگمان نمود. در این رابطه او مسیر دلخواه خود را پدید آورد و نیروهای وفادار خود را هم به خدمت گرفت.

مردم چند دسته شدند. همین مردم که شجاعت خود را نشان دادند و رژیم دیکتاتوری شاه را سر نگون کردند از فردای تغییر مواجه با تقابلی شدند که برایشان غیرمنتظره و قابل پیش بینی نبود. احزاب و سازمانها در دوران کودکی خود به سر می بردند. احزاب قدیمی و سابقه دار مدتها جلای وطن کرده بودند و در این تحولات که برای همه ناشناخته بود ساز خودشان را می زدند. یک حس عمومی تردید به همه ی رویدادها خود را می نمایاند و آیت الله خمینی بر بستر این تردیدها توانست با حمایت پا ئین ترین لایه اجتماعی سکان را بدست گیرد و شروع به قلع و قمع نماید. بروز جنگ برای تئوریزه کردن دیدگاه های بغایت ارتجاعی او و هوادارانش بزرگترین نعمت بود. بر بستر دفاع از اسلام و کیان دین، نوعی از اندیشیدن را به جامعه الغا نمود. جامعه استبداد زده شاهنشاهی که به تازگی مواجه با نگرش جدید شده بود در خود هیچ نیروی فکری مقاومی نداشت. احزاب سیاسی چه چپ و چه رادیکال مذهبی از نوع غیر افکار ایت الله و همفکرانش در تقابل با یورش خشونتباری قرار گرفتند. فرزندان مردم دوگونه از اغوش خانواده ربوده می شدند. عده ای را جنگ با کلمات قصار ایت الله راهی قتلگاه می نمود وعده ای دیگر را، دادگاه های انقلاب اسلامی و زندانهای جمهوری اسلامی می بلعید. مردم

از یک سو تسلیم اراده تغییر از نوع ایت الله گشته بودند و از سوی دیگر اسیر دست او که چه سرنوشتی برای شان رقم زده خواهد شد. میهن از درون اشغال شده بود. عده ای عده دیگر را درو می کردند. این مبارزه در خود تنازعی از بقای اسلامیت خمینی را مشخص می کرد.

چند سال نگذشت که هیچ اراده ای در میدان باقی نماند تا مقابل خمینی قد علم کند و او بی محابا پیش می رفت. مردم سرگشته و بی اعتماد روشی دیگر را انتخاب کردند. به خانه ها پناه برده و هر خانه قلعه ای شد که در ان خمینی و جنایاتش نقد می شد.

هیچ سازمان سیاسی نبود تا زخمی را که خمینی بر پیکر مردم در جامعه پدید اورد مرهمی نهد. مردم خود با عدم رویکرد به اعمال خمینی در درون خود به خوداگاهی رسیدند. با اندیشه خمینی، فرزندانشان، با سلاح جنگیدند، بی سلاح جنگیدند، اعدام، زندان، تبعید، ناپدید شدند و در انظار به قتل رسیدند. دیگر مردم نمی خواستند با دسته راهزنان مسلح که خود را انقلابی و اسلامی می دانستند مجامله کنند. انها در کوچه و خیابان، همسایه و همشهریهای خود را می دیدند و شاهد بودند که چگونه جانها تاراج می شود. در جامعه، روح "بی ارزشی انسانها" را خمینی به نمایش گذاشته بود. برای او فقط یک چیز مهم بود: اسلام، احکام اسلام و دیگر هیچ.

مردم طی 10 سال حیات خمینی در حکومت پی به نیروی مخرب او بردند و توان مقابله را نداشتند. نوعی مقاومت و خود آگاهی در درون مردم شکل گرفت. "چه باید کرد؟"

اوج فرستادن مردم به خانه ها با فرمان کشتار سال 67 کلید خورد. چند سال قبل همه احزاب و سازمان ها به مهاجرت اجباری رفته بودند و در جامعه حیات سیاسی با نام و بی نام عملا نمودی نداشت. مردم شیوه خود را تغییر داده و مبارزه را به حوزه خصوصی (خانواده) منتقل کردند. انان به فرزندانشان دروغ را آموزش ندادند. انان دروغهای حاکمیت ولی فقیه را در حوزه های خانواده و جمعهای کوچک و گسترده خصوصی افشا و برملا می کردند. آنها به فرزندان خود گفتند "درس و کتاب و آموزش حکومت را بیاموزند تا جای پائی در حیات اجتماعی بیابند. با معیار حکومت در کنکور قبولی بگیرند و در جامعه طوری رفتار کنند تا از شورا و مسجد محل بتوانند تائیدیه دریافت کنند و به موازات رفتاری که نظام ضد انسانی ولی فقیه مدعی ان است دوام بیاورند." اما همین مردم درکنار این اموزه ها، از هر نحله فکری به مقاومت مدنی در درون پرداختند. این انرژی را ذخیره نموده و در زمان مناسب توانستند عرضه بدارند. زمان صدارت آقای هاشمی، خفقان و سرکوب سیاسی به قدری وحشتناک شده بود که شکارچیان ادم او در همین خانه ها و محافل به شکار دگراندیشها پرداختند. نه فقط در میهن، بلکه در خارج از کشور، برهمگان عیان شد سمت و سوی آمران آن قتلها و قربانیان آن جنایات، نوک حمله حاکمان مافیائی قدرت، روشنفکران و دگراندیشان بودند. حکومتگران در کنکاش اجتماعی خود از جانب "سربازان گمنام امام زمان" به پدید آمدن نیروئی در حیات اجتماعی پی برده بودند وجهت بی اثر نمودن و خنثی کردن آن، قتلهای زنجیره ای را سازمان دادند. علیرغم همه آن دسائس و جنایات، مردم وقتی زمان انتخاب فرا رسید، به نیروی تغییر توجه نموده و رای به صلاحیت آن دادند. در این راه درس بزرگی به احزاب و سازمانهای سیاسی دادند که راه ها وروشهای متنوعی برای مبارزه وجود دارد و باید آن را در فرهنگ مقاومت مردم خود جستجو کنند. مردم ما این شیوه را در طول تاریخ و سالیان دراز تحمل حاکمان ظالم و مستبد، در درون خود به شکل فرهنگ مقاومت و تغییر دارند. تاریخ گواه است. اسکندر مقدونی و سرانجام او، حمله اعراب و عاقبت انها، مغولها و دیگر اقوام متجاوز، مردم همه انها را تغییر دادند و در میان خود پذیرفتند. در تاریخ معاصر، هم انگلیسی ها و هم آمریکائی ها از این نوع شیوه مبارزه مردم ما آگاهی دارند.

امروز نوعی دیگر و شیوه ای نوین ظهور کرده است. با تحمل دیکتاتور و مبارزه علیه باورهای بغایت ارتجاعی حاکمیت دین، طی دو دهه هیچ کس به فکر تسلیح توده ها نیافتاد. حتی تشکل انها؛ چراکه حاکمیت بیرحم، تاب تحمل هیچ تشکلی را ندارد. وقتی در خیابانهای شهرهای میهن روزانه صدها هزار بار این عبارت "خواهر روسری خود تو بکش پائین" شنیده می شود با حالتی آمرانه و توهین آمیز، چه واکنشی را با خود این تحکم به همراه می آورد؟ تسلیم و گردن نهادن؟ خیر، بار دیگر که مردم توانستند آن انرژی ذخیره شده را به نمایش بگذارند، روسری پرچم شد. نــــداها، ترانه ها، بهاره ها و مریم صبری ها به روسری خود نچسبیدند. ندا وقتی به خیابان امد 27 سالش بود. او نواندیش و طالب موسیقی، و فلسفه می خواند. التوسر را هم شاید نمی شناخت تا سرپیچی از تحکم آمرانه فرمان مزدوران حکومت را، گسست از فرمان ایدئولوژیک در درون خود بداند. او برای این که این حکومت نباشد، در انتخابات هم شرکت نکرد. به خیابان آمد و وقتی سینه اش گلوله خورد به اسلاو ژیژک گفت: "ما گربه را به درون چاه پرتاب کردیم."

آن جوانانی که تا پای مرگ شکنجه شدند و جان شیفته شان را، تاوان آزاد اندیشی شان کردند، نه در حزبی نام نویسی کرده بودند و نه در تشکلی سازمانیافته بودند. فرزندان همین مردمی هستند که دیکتاتور و استبداد دینی اش تحمل کرده و به فرزندانشان نوعی از اندیشیدن و مبارزه را آموختند و در این راه هزینه های مقاومتهای مدنی خود رانیز پرداختند.

دستگیرشدند، شکنجه گردیدند، تجاوز و اعدام شان کردند. اما مردم در حرکت خود سنگر به سنگر نسبت به افشای اعمال ضدبشری حاکمیت نیرو گذاشتند و صداهای خود را از درون تاکسیها، اتوبوسها، سالنهای سرپوشیده چند نفره و خانه ها به عرصه بیرونی و در فضای وسیع میهن کشاندند.

شکی نیست باور به تغییر یک نیروی ملی گردیده است. همه نیازمند احیاء فضائی جهت طرح مطالبات قانونی خود از جمله حق اعتراض، اعتصاب، تظاهرات و پیگیری حقوق شهروندی می باشند. مردم توانائی رسیدن به این خواسته ها را دارند. فقط شیوه رسیدن به این نوع نافرمانی مدنی مد نظر است. این شیوه و این نیرو در میهن صدایش از همه سو شنیده می شود. یک سونامی در حال تولد است. در مقابل این سونامی هر نیروئی با هر اندیشه ای قرار بگیرد، زیر اراده تغییر آن محو خواهد شد. بردبار باشیم، مردم را باور کنیم و به آنها توهین نکنیم.

* مصاحبه آقای محمد رضا نیکفر با رادیو فردا مورخه 20 مرداد 89، مصاحبه کننده آقای آرش حسن نیا بخش جامعه

افزودن نظر جدید