مقدمه ای در دفاع از علوم انسانی در ایران

فرهنگ مدرن بر آمده از چهار دوران و حادثه بزرگ تاریخی - یعنی رنسانس و نضج اومانیسم ( انسان محوری)، اصلاح دینی ( رفرماسیون دینی)، دوران روشنگری و انقلاب فرانسه - با تمام نقاط قوت و ضعف خود در مقابل ما قرار دارد

و در سطح جهانی از پیشرفته ترین فرهنگ درتا ریخ و جوامع بشری تا به امروز است. فرهنگی که یکی از اساسی ترین پایه های آن علوم انسانی مبتنی بر شک و نقد است. علوم انسانی ظرفیت این را دارد که بصورت مداوم بر روی فرهنگ اندیشیده، آن را نقد کند و دانش خود را بر روی فرهنگ به روز نگاه دارد. فرهنگ مدرن در واقع یک فرهنگ اندیشیده شده است. علوم انسانی همگام با این دوران تاریخی فوق رشد و گسترش پیدا کرد. از یک طرف ایده و اندیشه خلق کرد و از طرف دیگر در بررسیهای خود با شکل گیری رسمی این علوم و توسعه روش شناختی خود، اساس تغییرو تاریخ اندیشه را رسم و در نهایت به نقد آن مبادرت کرد. به عبارت دیگر درعلوم انسانی اساس تغییرو عوامل مو ثر و نحوه عملکرد آن تئوریزه می شود. کیفیت علوم انسانی در یک جامعه، کیفیت دانش و شناخت یک جامعه از خودش است. از طریق همین شناخت و دانشی که یک جامعه از خود و کیفیت حیات خود دارد، می تواند خود را به زیر سوال و نقد بکشد و خود را تغییر دهد و یا در ارتباط با نیازها و اهداف خود دست به الویت بندی بزند. در علوم انسانی، جامعه و انسان خود را به موضوع مورد تحقیق تبدیل کرده و ازاین طریق خود را تحت کنترل خرد آورده، به نوعی بر خود نظارت می کند. به عبارتی علوم انسانی وجدان بیدار جامعه است و از این طریق جامعه دست به روشنگری از خود می زند.
از اینرو زمانی جامعه بر ضد خود وارد عمل می شود که سعی بر بی اهمیت کردن علوم انسانی و به حاشیه راندن آن از جامعه می کند. توسعه یک جامعه رابطه ناگسستنی با کیفیت علوم انسانی درآن جامعه دارد. اینکه تا چه اندازه علوم انسانی به طور مثال تا چه اندازه در فهم و توضیح موانع تاریخی، سیاسی و فرهنگی درتوسعه نیافتگی جامعه و یا ارزیابی جامعه در سطح جهانی و منطقه ای توانا بوده است؟ اینکه تا چه میزان علوم انسانی در تغییرات اجتماعی و کم و کیف آن، در اسطوره زدایی، بکار گیری خرد و نقد و در نتیجه گسترش فرهنگ علمی در جامعه موفق بوده است؟
این علوم انسانی است که جامعه را کالبد شکافی می کند وسطح فرهنگ و اندیشه را تحلیل کرده، به ما می گوید که ایرانی کی است و چه فرهنگی دارد. همین علوم انسانی است که ابعاد پنهان و نا خودآگاه هویتی ما را آشکار می کند و نشان می دهد که تا چه میزان در کنشهای اجتماعی خود دچار تاخر فکری در سطح جهانی بودیم و هستیم و در نتیجه قادر خواهیم بود که از خود توهم زدایی کرده و ما رابه سمت واقع گرایی سوق دهد.
رابطه تنگا تنگی بین یک جامعه مدرن و علوم انسانی وجود دارد. علوم انسانی در گذار جامعه از سنت به مدرن و خلاء ناشی از گسست از ساختار کهن نقش مهمی می تواند ایفا کند. علوم انسانی با تکیه بر خرد و روش شناسی و دیدگاه واقع بینانه به تحولات جهانی و منطقه ای می تواند به تولید فکر و اندیشه پرداخته و خلاء ناشی از این گسست را پر کند و چسب و قوام تداوم جامعه را تضمین کند. چنانچه علوم انسانی در جامعه قادر به تحلیل دقیق آنچه که در جامعه روی داده است نباشد، توسعه دچار اختلال شده و گسستهای مداوم جامعه را دچار آنومی می کند. به عبارتی علوم انسانی از آنجایی که علومی توضیحی، انتقادی هستند، نهادهایی را در جامعه بسط می دهد که گسستهای مداوم را جبران می کند. هر چه جامعه مدرن تر می شود نیاز به علوم انسانی عمیق تر می شود. با گسترش عقل ابزاری در علوم فنی و طبیعی از جمله تکنولوژی، پیشرفت و فناوری در سلاحهای کشتار دسته جمعی، استثمار طبیعت، تکنولوژی ژن و غیره، این علوم انسانی است که بین انسان و علوم طبیعی و فنی قرار می گیرد وبا نقد این علوم، آنان را دعوت به هشیاری می کند. علوم انسانی در واقع نشان می دهد که جامعه و علوم فنی و طبیعی و اقتصاد به چه سمتی می روند و چه ارتباطی را با انسان و جامعه و طبیعت و گاه با اخلاق بر قرار خواهند کرد. در مسیر پیشرفت و گسستی که دائم در مسیر انسان بدلیل پیشرفت و توسعه پدید می آید و انسان دائم در معرض آن است، این علوم انسانی است که نقش و تا ثیر پیشرفت و تکنولوژی را بر انسان مشخص می کند و به نقد می کشد. این علوم انسانی است که می گوید تا کجا این انسان توانایی تحمل جهان تکنیکی صرف را دارد. به عبارت دیگرهشدار می دهد که طبیعیت را نمی توان از انسان جدا کرد و او را تما ما مکانیکی کرد ولذا وارد حوزه نقد و حفظ محیط زیست می شود. علوم انسانی خود یک پدیده فرهنگی است. از یک طرف می تواند معیاری برای سنجش و ارزیابی سطح فرهنگی جامعه باشد، و از طرف دیگر می تواند در تغییر فرهنگ نقش مهمی ایفا کند. این علوم انسانی است که به ما می گوید، برای توسعه تنها درک و فهم از علوم طبیعی و فنی کا فی نیست.
تفکر مسلط در کشورهای اسلامی این بود که با در یافت تکنو لوژی می توان با غرب مقابله کرد. این فکر ناشی از این بود که آنها مدرن و فرآیند تاریخی آن را درک نکرده بودند. آنها بدلیل ضعف علوم انسانی، درک نکردند که غرب تنها تکنولوژی نیست، بلکه غرب فلسفه هم هست. غرب فرهنگ مدرن، سیاست و اقتصاد اندیشیده است.
بحث علوم انسانی در ایران را با سه مقوله دین، استبداد و عوام زدگی دنبال خواهم کرد. این سه مقوله را خطر جدی بر سر توسعه علوم انسانی در ایران می دانم.

دین و علوم انسانی
حوزه علوم انسانی با سوژه هایی مانند اخلاق، هنر، ادبیات، متافیزیک، فلسفه، سیاست و سیستمهای حکومتی مورد بحث آن، حقوق، تاریخ وروش مبتنی بر نقد تاریخی، روانشناسی و... برای دین همانند رقیبی است. دین و به عبارتی نمایندگان دینی مدعی هستند که برای موارد فوق حرفی برای گفتن دارند. اما روشهای نگاه به پدیده های پیرامون در دین و علوم انسانی از دو سنخ متفاوت هستند. به این معنا که علوم انسانی بر پایه متدهای علمی ( روشهای کمی و کیفی) و به دلیل بکار گیری خرد و درک و تعریفی ازخود واقعیت، با درک دینی فاصله می گیرد. در نتیجه علوم انسانی در مفهوم علمی خودبرای درک جهان و واقعیتهای آن (چه در گذشته و چه در حال) خط قرمزی نمی شناسد. در واقع همه اموری که برای دین بدیهی و حقیقت مسلم است در حوزه علوم انسانی از زیر تیغ تیز نقد می گذرد و حوزه مقدس و غیر مقدس نمی شناسد. شک به حقیقت مسلم و تاریخ گفته شده و نقد از آن، خط قرمز دین است. آنچه که ینز یسین (۱) به آن تاکید می کند و علمای علوم انسانی را به آن فرا می خواند، هما نا عنصر انتقاد ( نقد) بعنوان هسته اصلی کار علوم انسانی است. در غیر اینصورت علمای علوم انسانی صلاحیت خود را از دست می دهند و از یک روشنفکر نقاد به عالمانی که به نرخ روز نان می خورند تبدیل می شوند. این موضوع اگر چه در بسیاری از رشته ها از جمله علوم طبیعی نیز قابل تصور است، اما برای علوم انسانی به منزله تباهی و سقوط این علوم است.
از اینرو نقش علوم انسانی در تغییر حافظه فرهنگی ( مبتنی بر دین و اسطوره) بعنوان یک رقیب جدی فرهنگی در مقابل دین قرار می گیرد. علوم انسانی بر اساس دیدگاه روش شناختی خود، جهان بینی انسانها را به کمک تقویت خرد از طریق شک و نقد، سکولار می کند. این روند در علوم انسانی، مخالف گستره دیدگاه دینی در تمام حوزه ها از جمله بخش قدرت ( هر دو مدعی مدیریت انسانها و جامعه هستند) است. دوران روشنگری به واقع از زمانی شروع شد که دین بعنوان تنها منبع ارزش رنگ باخته و لذا انحصار تفسیر از جهان از دست او خارج شده به دست علم و خرد می افتد. این آغاز ستیز پنهان و نا گفته دین با علوم انسانی تا به امروز است. امروز در ایران ستیز بین خرد و ایمان یا علم و وحی است. ستیز برای متوقف کردن تقویت خرد، خود آگاهی و قدرت فهم در انسان است. علوم انسانی به ما کمک می کند که از تاریخ و فرهنگ اسطوره زده خود، اسطوره زدایی کرده، تصور و دید خود را نسبت به جهان و پدیده ها و واقعیتهای پیرامون آن عقلانی کنیم. و در نتیجه دو موضوع ایمان ( وحی) و علم ( خرد) را در برخورد به دنیای پیرامون خود، از یکدیگر جدا نگاه داریم.
مقاومت علوم انسانی و رشادتهای فیلسوفان ؛ جامعه شناسان، تاریخ دانها و حقوق دانها و... در اروپا در نهایت جامعه و کلیسا یعنی نمایندگان دینی را به جایی رساند که حق دانشمندان علوم طبیعی را که در تاریخ ضایع کرده بودند، ادا کرده و در آغاز قرن بیست و یکم رسما از گالیله و داروین عذر خواهی کنند. در نتیجه روشنگری عا لمان علوم انسانی، نما یندگان دینی را از فرمان راندن و خرد ستیزی در حوزه واقعیتهای اجتماعی به میزان قابل توجهی باز داشته و در حوزه عمومی مجبور به عقب نشینی کردند.

علوم انسانی و استبداد سیاسی
یکی از کارکردهای ویژه علوم انسانی نقد درحوزه قدرت است. یک جامعه مدرن متکی بر حقوق شهروندی تنها توسط علوم فنی و طبیعی رشد نمی کند. بلکه علوم انسانی با شناخت شرایط اجتماعی و تغییر کیفی جامعه و با رفع موانع اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، شرایطی را ایجاد می کند که انسانها خود تبدیل به سوژه های آزادی می شوند که بتوانند با تو جه به آزادیهای فردی، خود و توانائیهای خود را گسترش دهند. ایجاد این خود آگاهی با انسداد سیاسی درنظامهای استبدادی در تضاد است. تضاد بین آزادی و قدرت سیاسی در حوزه فردی و اجتماعی است. در علوم انسانی پایه های قدرت مورد نقد است و عملکرد این علوم در مشروعیت زدایی از پا یه های قدرت یکی از عمده ترین خطرها برای نظامهای دیکتاتوری است. در کشورهای استبدادی نظارت بر علوم انسانی بیش از علوم طبیعی است. لذا دولت در برنامه ریزیهای آموزشی در این رشته ها بدنبال اهداف سیاسی ویژه ای است. هدف کنترل اندیشه، نقد و چرخش آزاد نخبگان در این حوزه ها است. لذا برای کنترل به ارائه رانتهای تحصیلی در این حوزه پرداخته و افراد خاص را در این رشته ها برای مراکز آموزشی تربیت کرده تا تحلیل و نقد را در مسیر خاص با کارکرد مورد نظر خود هدایت کنند. باید توجه کرد که تربیت این افراد در رشته های وابسته به علوم انسانی به مراتب راحت تر از رشته های پزشکی ( مثلا جراحی ) و فنی ( مهندسی در حوزه های ساختمانی ) است که باید در انتها از مهارت ویژه ای برخوردار باشند که تشخیص عدم این مهارت به سادگی برای عموم راحت تر است. اما در علوم انسانی تشخیص به این سادگی نیست. ولی در طولانی مدت ضرری که این افراد بر جامعه و توسعه و از هم پاشیدن شیرازه سرمایه های مادی و انسانی کشور وارد می کنند به مراتب بیش از سایر علوم در رشته های فنی و طبیعی است. در سیستمهای دیکتاتوری چرخش نخبگان در علوم انسانی دولتی شده، در یک چرخش دوری کلید شده و در نتیجه کیفیت اندیشه و تحلیل( ایدئولوژیک، مذهبی، استراتژیک و قومی ...) به نازل ترین حد تنزل می کند. به عبارت دیگر علوم انسانی به صورت شکل ( فرم) وجود دارد، ولی فاقد کیفیت و فونکسیون لازم است.
سیاست (عامیانه و غیر علمی ) که بر حوزه های علوم انسانی در کشور سایه می اندازد، برپژوهشگران آزاد در حوزه تولید اندیشه نیز سنگینی می کند و گاه به خود سانسوری می انجامد و یا بخش عمده ای از آنان به پژوهشگران بازاری در حوزه پژوهشهای میدانی تبدیل می شوند.

علوم انسانی و عوام زدگی
در ایران به لحاظ فرهنگی، هنگامی که از علم سخن میرود، علوم فنی، طبیعی، پزشکی مورد نظر است. در کشور ما علم بودن علوم انسانی حتی نزد قشری که در علوم فنی و طبیعی تحصیل کرده است نیز مورد شک است. درچنین شرایط فرهنگی هر کسی بی پروا وارد حوزه تحلیلهای اجتماعی شده و با دیدی غیر علمی و سطحی به گسترش و انباشتگی تحلیلهای ژورنالیستی به حوزه علوم انسانی آسیب رسانده و مانع رشد و شکوفایی فرهنگ علمی در جامعه می شود و آن را دچار عوام زدگی می کند. تحلیلهای سطحی بدون پشتوانه دید نظری ( تئوریک) و روش شناختی، اندیشه و تفکر عمومی را به قد و قامت خود در آورده و سطح شعور عامه و حتی قشر اهل مطالعه را نازل وحقیر نگاه میدارد.
نباید فراموش کرد که در علوم انسانی نیز برخورد ما با مسائل و مشکلات اطرافمان فرهنگی است. به این معنا که عامل ( یعنی خود تحلیل گر و پژوهشگر ) بخشی از فرهنگ و موضوع مورد مطالعه است. به عبارت دیگر ما هم در برخورد با مشکل و هم در تحلیل و هم در ارائه راهکار همچنان دید فرهنگی داریم. حال اگر این فرهنگ را زیر سوال ببریم و یا به عبارتی بیرون از این فرهنگ بنشینیم و به این امور نگاهی بیاندازیم دیگربا این مسائل اجتماعی، فرهنگی اطراف خود اینگونه برخورد نمی کنیم، اینجا ست که در حوزه علوم انسانی وارد قلمرو علم می شویم. یعنی برای تحلیل وشناخت یک موضوع یا مسئله اجتماعی که ما نیز خود بخشی از آن محسوب می شویم به یک چارچوب تئوریک (نظری) و مسیر روش شناختی ( متدهای کیفی و کمی) ویژه نیاز داریم. چارچوب تئوریک و روشهای کمی و کیفی که به ما کمک کند تا از قضاوت و علا قمندیهای ارزشی، فرهنگی و ایدئو لوژیک خود فاصله گرفته، مشکل را مانند شیئی از بیرون بررسی کنیم.
عوام زدگی در مسائل علمی حتی در بین تحصیلکرده های علوم انسانی ناشی از قضاوت و علاقمندیهای ارزشی، ایدئولوژیکی است. این عوام زدگی باعث قربانی کردن حقیقت می شود. این گروه از تحصیلکردگان در علوم انسانی از همان مشکلی در رنجند که نمایندگان دینی هم به آن دچار هستند. یعنی بخشی از اعتقادات و باورهای آنها مقدس است و به حوزه شک و پژوهش وارد نمیشود، بلکه بر عکس این پژوهش است که به رنگ آن ارزشها در می آید. در واقع داده ها و تحلیلهای فکری این گروه بخش بزرگی از علوم انسانی در ایران را فلج کرده است. آثارفکری این چنینی نه تنها وجاهت علمی ندارد، بلکه ما را بیش از پیش از واقعیتهای اجتماعی و علل و موانع آسیبهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی که بر سر توسعه جامعه واقع شده است، منحرف می کند. پاشنه آشیل جنبش اجتماعی ایران تحت عنوان جنبش سبز، هما نا تحلیلهای اجتماعی در سطح داستان نویسی و ژورنالیستی است که فضای فکری، خبری و تحلیلی مسائل ایران را آلوده کرده است.
علوم انسانی در ایران نه تنها از بیرون یعنی فضای استبداد ی، نمایندگان دینی و عوام زدگی در فشار و تهدید به سر می برد، بلکه این علوم از درون خود و فا کتورهای دیگری مورد تهدید و در رنج است. از جمله :
الف: یکی از این فاکتورها همانا کیفیت آموزش علوم انسانی در ایران است. آموزش این رشته ها بر اساس حافظه و از بر کردن مطلب است. از بر کردن در کشورهای اسلامی پایه فرهنگی دارد و از مدارس دینی و حوزه ها به سیستم نوین آموزشی رسوخ کرده است. این شیوه یادگیری در سایر علوم نیز کم و بیش نفوذ دارد. به عبارت دیگر در آموزش و سنجش مواد مطالعاتی رشته های علوم انسانی، این حافظه است که ارزیابی و تقویت می شود. در بکارگیری حافظه و مسلط شدن به متون تئوریک از طریق به حافظه سپردن هیچ سوال بنیادی در دانشجویان شکل نمی گیرد. بطور مثال حافظان قرآن گاه قرآن را از حفظ می دانستند بدون آنکه معنی آن را بدانند و یا اگر معنی آن را می دانستند درکی ازربط منطقی محتوایی متن نداشتند. به همین دلیل ممکن است در مسلط بودن بر متن نفر اول باشیم (چون حافظه مورد سنجش است)، ولی در بکارگیری خرد در رابطه با بکار گیری مطالب حفظ شده، طرح سوالات بنیادین و تولید ایده و اندیشه های علمی ... همچنان انسانهای غیر علمی و ارزشی در مفهوم رایج طبقه بندی شویم. افرادی که در این سیستم آموزشی تربیت شده باشند، بندرت اتفاق می افتد که حتی دوره های آموزشی در اروپا هم به آنها کمک شایانی بکند. چرا که همان روش فرا گیری (غالب) را هم در دانشگاه ها ی خارج دنبال می کنند. آموزش غربی ( که بر پایه فهم و استدلال قرار گرفته ) از مدارس شروع می شود و با تربیت ( ذهن) پیوند محکمی خورده است. اما درنوع فراگیری که بر اساس حافظه و از بر کردن است، حافظه به مانند ظرفی می شود که همه موادی که برای طی مدارج علمی و یا بهتر بگویم نمره آوردن لازم است، در آن ریخته می شود بدون آنکه ربطی منطقی بین مواد این ظرف وجود داشته باشد. آنچه که در اروپا در ارتباط با حوزه گسستهای تاریخی ( رفرماسیون، دوران روشنگری ...) اتفاق افتاد، یک فرآیند تاریخی بود که در کلیت جامعه هم به لحاظ ساختاری و هم به لحاظ فرهنگی گسست ایجاد کرد. در نتیجه کل سیستم ( خانواده، سیستمهای آموزشی، هنر، حقوق ...) بعنوان عوامل انتقال این تغیییرات در حوزه تربیت و فرآیند اجتماعی شدن کودکان نقش بازی می کنند و فضای تربیتی او را احاطه کرده اند. این فرآیندهای تاریخی ( تغییرات فکری و بخصوص گسستهایی که در حوزه ذهن و اسطوره و واقعیت در دوران اومانیسم، اصلا حات مذهبی، دوران روشنگری و... روی داد ) را نمی توان تنها از طریق حافظه و از بر کردن انتقال داد، بلکه باید با این فرآیندها به چالش در آمده آن را فهمید. از طریق فهم این فرآیند تاریخی است که کیفیت آگاهی ما تغییر می کند. نشانه عدم ذهنیت تحول یافته ما را می توان در عدم طرح سوالات ساختار شکن در حوزه فضای زندگی غالب بر ما، نظاره کرد که به عبارتی نشان از آن دارد که علیرغم ورود این علوم ( به لحاظ فرم ) به ایران، این علوم در تداوم زندگی ذهنی گذشته به حال هیچ خلل و گسست اساسی ایجاد نکرد. پروژه بازگشت به خویشتن یکی از مصادیق آن است.
ب: بحث بعد بومی شدن و یا اسلامی شدن این علوم است. علوم انسانی دربرخورد با واقعیتها و بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی یک کشور نا گزیر به رابطه علت و معلولی در سطح خرد و کلان پرداخته و با توجه به نوع ارتباطی که این مسائل در سطح بین المللی و به عبارتی تغییرات جهانی ( مثل بازار جهانی) برقرار می کند، بتدریج قادر خواهد بود که مسئله را تئوریزه و فرمول بندی کند. این عین بومی شدن این علوم است. در واقع نیازی نیست که برای بومی کردن آن ما فاکتهایی را از دنیای غیر مدرن خود (از قعر تاریخ ) برای مشروعیت بخشی مفاهیم مدرن آورده به بدنه پژوهش تزریق کنیم و بگوئیم که حالا بومی شد. به همین دلیل است که در تحلیلهای خود مرتب سر از صحرای کربلا در می آوریم.
اگر قرار است که فلسفه دین داشته باشیم باید تولیدات فکری آن در حوزه فلسفه دین قرار بگیرد، نه اینکه فلسفه را دینی کنیم و بعد اسمش را بگذاریم فلسفه دین. در جامعه شناسی دین هم وضع بدین منوال بوده است. جامعه شناسی را دینی کردیم، بعد مدعی شده ایم که جامعه شناسی دین داریم. ( توجه کنید به تفکرات و نوشته های دکترعلی شریعتی در حوزه جامعه شناختی و مقایسه ای داشته باشید به جامعه شناسی دین در غرب) ولی به واقع آنچه که در این حوزه ها تولید می شود شبه علم است و نه علم. به عبارت دیگراین تولیدات فکری فاقد وجاهت و ارزش علمی است، حتی اگرغالب تئوریهای رشته های این علوم را از بر بدانیم.
پ: فهم و درک ما از بسیاری مفاهیم حوزه علوم انسانی فهمی عامیانه و غیر آکادمیک است. به طور مثال مفهوم ملت ( یا مفهوم طبقه ) قبل از اینکه مفهومی سیاسی باشد، دارای تبار شناختی تاریخی و در نتیجه مفهومی آکادمیک است. نمی توان بدون شناخت این مفاهیم علمی وارد حوزه تحلیل سیاسی شد. بکار گیری و استفاده مداوم( یک اشتباه فاحش ) ملتها و یا ملیتهای ایران به این معنی است که یک مفهوم علمی را از محتوای آکادمیک و علمی اش تهی کردیم و برداشتهای سیاسی خود را به آن تحمیل کردیم. مشکل در اینجا مشکل معرفتی است که اصولا با درک آکادمیک از مفهوم ملت در سطح جهان متفاوت است. همین سطح فهم از مفاهیم جامعه شناختی و سیاسی برروی تحلیل و کنش اجتماعی و سیاسی ما تاثیر گذاشته در نتیجه از ملت و مفهوم ملی به کنش تبار گرایی می رسیم. این به این معنی است که تعریف دقیق این مفاهیم در سطح ملی که باید توسط معیارهای آ کادمیک رایج می شده است، تما ما سیاسی شده، آن هم نه در مفهوم علم سیاست که در مفهوم سیاست عا میانه یعنی تحت تاثیر مبارزات ضد استبدادی و بخصوص تحت تا ثیر جهان بینی چپ در بلوک شرق - یعنی شوروی - سابق انجام گرفته است. در مرز سیاسی یک کشور یک ملت شکل می گیرد نه ملتها یا ملل. ملت یک پدیده مدرن است که شکل گیری آن با حضور دولت ملی و بسط حقوق شهروندی و فرهنگ سکولار پیوند خورده است. مرزهای سیاسی در دوران استعمار ظا هر شدند. شکل گیری ملت در مرز سیاسی یک کشور و به دنبال شکل گیری دولت ملی و حقوق شهروندی صورت گرفته است. تا زمانی که دولت ملی و حقوق شهروندی دریک مرز سیاسی شکل نگرفته است، ملت نامیدن ساکنین آن کشور فاقد محتوا است. به این معنی که ساکنین آن کشور هنوز ملت نشده است حتی اگربه طور مثال به نام ملت افغا نستان یا ایران خوانده شوند. ملت در یک جامعه مدنی با تمام تنوع و تفاوتهای مذهبی، قومی، جنسیتی ... در مقابل سیستم سیاسی آن کشور ( دولت ملی ) مساوی و از حقوق شهروندی برابری برخوردار هستند. به عبارت دیگر دولت ملی فاقد موضع گیری دینی، قومی ... است و در برخورد با شهروند خود و رعایت حقوق او خنثی عمل می کند. در غیر اینصورت تفاوتها و تنوع در نبود دولت ملی و جامعه مدنی فاقد حقوق شهروندی، با مفهوم ملت در تضاد می افتند. چرا که مهمترن عنصر ضد ملی یعنی همان دولت غیر ملی با لقوه تنش را فعال کرده و عناصر ضد ملت را در درون خود گسترش می دهد. ما در چند دهه اخیر شاهد درگیریهای قومی و مذهبی، نژادی و کشتارهای دسته جمعی که در مرزهای سیاسی یک کشور ( افغانستان، رواندا، سودان، عراق، کنگو ...) بودیم. به همین دلیل چندان دور از ذهن نیست که ایران هم در شرایط خاص یعنی ضعف دولت مرکزی در آستانه یک فاجعه ملی قرار گیرد.
ت: بحث بعدی اخلاق علمی و وفاداری به آموزه های روش شناختی است. هیچ گفتمانی در حوزه علوم انسانی در بین نویسندگان و پژوهشگران دیروز و امروز ایران از حوزه گفتمان علمی دراروپای غربی ( آلمان، انگلستان، فرانسه و آمریکا که کم و بیش تحت تاثیر فلسفه انگلستان هست) خارج نیست. لذا بر پژوهشگران و نویسندگان این حوزه، صداقت و اخلاق علمی حکم می کند که به آموخته های روش شناختی خود وفادار مانده و با اشاره به نقل قولهای مستقیم و غیر مستقیم مورد استفاده خود و ذکر منابع و معرفی اندیشه ها و تئوریها به زبان ساده به مخاطبان خود یاری رسانده، آنان را در یک مسیر پژوهش آزاد و مستقل هدایت کرده و از این طریق تکثر گرایی و تنوع در آراء حتی در برخورد با یک متن مشابه را دامن زده، جهان بینی و نگرش را عمق بخشیده، مسیرچرخش نخبگان در این حوزه را در لایه های جوان کشورهموار کنند.
باید بپذیریم که توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی یک جامعه به لحاظ فرهنگی (حقوق، علم، اخلاق، هنر ...)، سیاسی و اقتصادی قبل از آنکه بحثی سیاسی باشد بحثی علمی است. به طور مثال ما در برخورد با مفهوم توسعه نیافتگی و مقایسه آن با یک جامعه توسعه یافته، به این مسئله رسیدیم که یک چیزی درست نیست. در واقع مشکلی (توسعه نیافتگی) خلق شده است که نباید باشد. عالم علوم انسانی در برخورد با آن، یک چیز را می داند و آن این است که مشکلی وجود دارد و آن توسعه نیافتگی است. ولی چیزهای دیگری را نمیداند و آن چرایی آن است. در واقع آغاز تحقیق در علوم انسانی برای رسیدن به این چرایی است. در این چرایی هر چقدر سوالات مطرح شده بنیادی تر باشد و ما در چارچوب علمی و تئوریک گام برداریم، دید خود را به مشکل عمق می بخشیم. باید بدانیم که اگر جوابی پیدا کردیم جواب نهایی نخواهد بود، بلکه کیفیت این تحقیق در ارائه سوالات بنیادین جدیدی است که در انتها ی پژوهش مطرح می شود و دائم تولیدات و دستا وردهای فکری در این پژوهش نقد می شود. چرا که پروژه مدرن و فهم از مدرن و جهان پیرامون را یک پروژه نا تمام می دانیم. عالم علوم انسانی باید آگاه باشد که در تحقیق با واقعیتهای اجتماعی روبرو است و نه با علائق و گرایشات ارزشی و دینی خود. چرا که واقعیتهای اجتماعی دارای روابط علت و معلولی این جهانی هستند که هر یک در چارچوب نظری مناسب با روش شناختی ویژه ای به چالش گرفته می شوند. یعنی همان ویژه گی که غالب مقاله های به اصطلاح تحلیلی، فاقد آن هستند و در واقع یک مقاله ژور نالیستی را از یک مقاله علمی جدا می کند. به همبن دلیل به دانشجویان حوزه علوم تربیتی، روانشناسی، جامعه شناسی، فلسفه و علوم سیاسی پیشنهاد میکنم –چنانچه به دنبال سوژه ای برای پژوهش هستند- در یک کار گروهی:
پژوهشی پیرامون کیفیت شناخت و معرفت دراندیشه و تفکر روشنفکران ایرانی را با توجه به چارچوب تئوریکی ژان پیاژه * (مراحل رشد و تحول ذهنی و شنا خت) جدی گرفته، دلایل و عوامل فردی و اجتماعی پنهان و آشکار این سطح از شناخت و معرفت را (با توجه به مقوله شناخت و معرفت در سطح تفکر و اندیشه روشنگران غرب) به چالش بکشند.
فراموش نکنیم که هر حقیقتی نیاز به انسانهای شجاعی دارد که آن را با صدای بلند اعلام کند (۲). به عبارت دیگر برای آنکه به درک جد یدی از جهان و پد یده های پیرامون خود برسیم، باید بیش از انسانهای معمولی جسور و شجاع باشیم .

۱. مقاله ای در روزنامه آلمانی دی سایت (۲۵ ژانویه ۲۰۰۷ صفحه ۴٣ تا ۴۵) به مناسبت سال علوم انسانی در آلمان
* ژان پیاژه بدنبال این سوال بود که انسان چگونه فکر می کند، یا به عبارتی شناخت چگونه در انسان شکل می گیرد. با این سوال او مراحل رشد شناخت در انسان را دنبال کرد. او در توضیح مرحله چهارم شناخت می نویسد: نوجوان در فکر و اندیشه خود در مرحله تفکر انتزاعی هم به فرضیات و هم به امکانات توجه می کند. مهمترین ضعف این مرحله عدم تفاوت گذاشتن بین تفکر و واقعیت است. اینکه شاید همه چیز در فکر امکان پذیر باشد ولی به معنی تحقق همه آنها در واقعیت نیست. پیاژه نوجوانان مرحله تفکر صوری را افرادی آرمانگرا و غالباً ناسازگار معرفی می کند ولی کودکان مرحله ی عملیات محسوس را بیشتر واقع گرا و سازگارمی داند. او به دو فرآ یند درونسازی و برونسازی در حفظ تعادلهای شناختی در ذهن فرد توجه دارد. پیاژه تاکید دارد که بعد از مرحله چهارم انسان با تغییر کیفی در ساخت ذهنی روبرو نیست، اگر چه می تواند محتوای آن تغییر کند.
۲. این جمله ای بود که بر روی بیشتر تا بلوهای تبلیغاتی در سطح شهرهای آلمان در سالهای ۲۰۰٨ و ۲۰۰۷ دیده می شد.

منبع: 
نشریه جامعه شناسی

افزودن نظر جدید