آنهایی که دارند دنیا را تعییر می دهند و آنهایی که تنها حرف تغییر را می زنندنقدی بر مقاله "بحران ایران، بحــران کاپیتالیسم . . . "

آقای محمد قراگوزلو، در مقاله تازه خود با نام "بحران ایران، بحــران کاپیتالیسم، چپ کارگری در مقابل راست سوسیال دموکرات" که در روز سه شنبه سیزدهم مهر ماه 1389، در سایت اخبار روز منتشر شد (1)، قبل از این که تصویر روشنی ازچپ بدیل خویش یعنی همان چپ به اصطلاح کارگری به خواننده ارایه دهد ضمن رد سایر نحله های فکری درون جنبش چپ کوشش کرده است چپ کارگری ادعایی خویش را که هیچکدام از مختصات آن برای خواننده توضیح داده نشده را بعنوان بدیل جنبش عملا موجود چپ قرار دهد. بهمین اعتبار او در یک نقد بسیارسطحی و ذهنی چنان تصویر تیره و تاری از جنبش چپ عملا موجود در این مقاله ارایه می دهد که با واقعیتها و تجربیات این جنبش بکلی بیگانه است. آقای قراگوزلو در این مقاله با تشریح بحران اقتصادی در جهان و تعییر و تحولات سیاسی، دهه گذشته درقسمتی از مقاله خود کوشش فراوانی بکار می برد تا جنبش دمکراتیک مردم ایران را یک جنبش لیبرالی که ریشه و منشا خارجی، نیز دارد معرفی کند و آنرا جنبشی صرفا در خدمت منافع سرمایداری ایران و در پیوستگی با سرمایه داری جهانی معرفی نماید و بهمین واسطه حمایت و شرکت گسترده اکثریت احزاب و سازمانهای کارگری و جنبش عملا موجود چپ در این جنبش را حرکتی خطا و انحرافی جلوه دهد. قراگوزلو می نویسد: "آقایان سوسیال دموکرات اگر ذره ئی از هاله ی مقدس سبز فاصله بگیرند و دستبندهای سبز را باز کنند، و این نکته ی ساده را دریابند که تغییرات پایدار، مفید و مثبت به سود طبقه ی کارگر از مسیر تغییر در درون طبقه ی بورژوازی و جابه جائی سیاست مداران نمی گذرد، آن گاه فهم نکات پیش گفته برای شان آسان تر خواهد بود". نویسنده در این قسمت از نوشته خود به خطا واقعیت جنبش دمکراتیک مردمی جاری را بعنوان جنبش انکار می کند و آن را در حد آنچه که "هاله مقدس سبز" و محصول اختلاف میان دسته بندیهای جناحهای سرمایه داری می بیند تنزل می دهد و تمام احزاب و سازمانهای کارگری مدافع جنبش را به میل و اراده خویش در ظرف خودساخته "سوسیال دمکرات" می ریزد وآنها را دعوت بهپشت کردن به جنبش می کند. حال بیآییم فرض کنیم که جنبش سبز، آنطور که قراگوزلو می گوید صرفا یک جنبش لیبرالی و بر آمده از اختلافات درون جناحهای سرمایه داری یا به عبارتی ملموس تر جنگ بین سرمایهداری لیبرال اصلاح طلب، موسوی با جریان احمدی نژاد اقتدارگرا باشد. آیا در چنین صورتی منطق مبارزه اجتماعی در شرایط امروز ایران حکم نمی کند که جنبش چپ بجای اعلام بیطرفی از جریانی که بهر دلیل خواهان بازتر شدن فضای سیاسی جامعه است حمایت کند؟ آیا بازتر شذن فضای سیاسی بیشتر به سود طبقه کارگر است یا ادامه وضعیت موجود؟

قراگوزلو در مقاله خود احزاب چپ حامی و همراه جنبش را خطاب قرار داده و می نویسد: "تعییرات پایدار، مفید و مثبت به سود طبقه کارگر، از مسیر تعییردر درون طبقه بوژوازی (بخوان از شرکت در جنبش) نمی گذرد". اولا در اینجا قضیه تنها مربوط و محدود به اختلافات طبقه بورژوا نیست زیرا که همه بخشهای سرمایه داری به استثنای بخش تولید و بخشی از سرمایه داری خدمات نه تنها با این جنبس نیستند بلکه همه آنها برغم تفاوتها و اختلافاتی که با یک دیگر دارند در مقابل این جنبش قرار دارند و همگی آنها برای از بین بردن جنبش جاری بدلیل منافعی که دارند، حداقل تا کنون با دولت کودتا همکاری کردهاند، وانگهی نا دیدن حضور پر رنگ و رونق گروه ها و طبقات میانی و مزدبگیران در این جنبش واقعا اگر از بی اطلاعی نباشد، انکار حقیقت از روی تعصب است. مگر این که هنرمندان، دانشجویان، اقلیتهای قومی و مذهبی، زنان فرهنگیان روزنامه نگاران وتمام کسانی را که از این جنبش بطورآشکار حمایت می کنند و برای پایداری و توسعه آن تلاش می کنند را همگی جز طبقه بورژوا قرار داد و همه آمال و آرزوهای شان را در اختلاف بین جناحهای بورژوازی خلاصه کرد از این که بگذریم تا کنون هیچکس نگفته است که گویا این جنبش می تواند همه مشکلات طبقه کارگر را حل کند و به رنجهای مزدبگیران نقطه پایان بگذارد. امید همه شرکت کنندگان و باورمندان جنبش این است که با توانمند کردن و تعمیق آن، که فعلا چه کسی خوشس بیآید چه نیاید، محتملترین شانس و امید تغییر در جامعه است، مقدمتاً جامعه را از تونل ظلمت استبداد بسوی آزادی و دمکراسی عبور دهند. اتفاقا اگر نیروهایی که خود را مدافع طبقه کارگر می دانند واقعا به آنچه می گویند پایبند باشند و براستی نیت خوشبخت کردن کارگران و نجات آنها از فقر و فلاکت را دارند آنها نیز بجای سوزاندن این فرصت تاریخی که آسان هم بدست نیامده است، باید با حفظ استقلال نظری و سازمانی خود از همین مسیر عبور کنند. این جنبس بدو ن تردید دارای مشکلات و کمبودهای است که می شود و باید آنها را شناخت و مطرح نمود و برای زدودن آنها تلاش کرد، اما بدترین رفتار با جنبشی با مختصات جنبش مردمی سبز انکار ناروایانه و دعوت از دیگران برای همراهی نکردن با آن است. بنابراین، خلاف گفته آقای قراگوزلو احزاب چپ حامی جنبس سبز، دچار توهم و هاله سبز نیستند و می دانند دارند چه می کنند. آقای محمد قراگوزلو، بخش دیگری از مقاله خود را به رد فعالیت سندیکایی و جنبش سندیکایی اختصاص داده و از تحلیل طبقاتی بحران اقتصادی به یک برداشت و نتییجه گیری نادرست دیگر، به نفی جنبش جهانی سندیکایی و منسوخ شدن فعالیت سندیکایی می رسد، او در این ارتباط می نویسد: "دست کم اینک طغیان کارگران اروپا و قیام گسترده علیه سیاستهای نئولیبرالی موسوم به ریاضت اقتصادی موید این نکته ی بدیهی است که نه فقط سیاستهای سندیکالیستی در کشورهای سرمایه داری پیش رفته منسوخ شده است، بلکه طبقه کارگر باید به جای چانه زنی برای دوسال بازنشستگی، مبارزه ی خود را معطوف به خلع ید سیاسی از طبقه ی بورژوازی کند. برای تحقق این مهم طبقه ی کارگر باید توهم سیاستهای کینزی و دولت محور و تغییرگرا و اصلاح طلبانه ی سوسیال دموکراسی را بشکند و از موضع طبقه ئی متشکل و برای خود وارد میدان شود". البته مخالفت این تفکر با جنبش سندیکایی و بی ثمر دانستن فعالیت سندیکایی امر تازهای نیست. این تفکر تا کنون در مقاطع مختلف بدلیل این که فعالیت سندیکایی را رفرمیستی می داند و اصولا به رفرم اعتقادی ندارد بیان شده است. بعنوان نمونه در اوایل انقلاب 57 که وضع در ایران و جهان شباهت زیادی با امروز نداشت، این جریان آن موقع نیز با سندیکا مخالف و از شوراهای کارگری دفاع می کرد. اما رویکرد گسترده کارگران به سندیکا این تفکر را به عقب راند. امروز نیز بحران اقتصادی توجیه گر مخالفت با جنبش سندیکایی یا در واقع با استخوانبندی جنبس کارگری جهانی شده است. آقای قراگوزلو در حالیکه همه جهان در ماه های اخیر شاهد اعتصابات و تضاهرات کم سابقه ده ها ملیون کارگری که توسط سندیکاها و با دعوت آنها در کشورهای مختلف برای مقابله با تعرض سرمایه داری جهانی به حقوق و دست آوردهای جنبش کارگری به میدان کازار آمدهاند، و معلوم نیست که اگر این سندیکاها نبودند کدام حزب می توانست این همه کارگر را به خیابان بیاورد؟ ضمن تایید "طغیان" کارگران، فعالیتهای سندیکایی، مطالبات صنفی و مبارزه برای آنها را بی ارزش و فعالیتهای سندیکایی را منسوخ شده اعلام می کند. نویسنده در حالی که هم فعلا و هم در گذشته سندیکاها اساسی ترین سازمانهای تودهای کارگری و بنیاد جنبش کارگری محسوب می شوند و بدون وجود سندیکاها اصولا جنبش کارگری معنی پیدا نمی کند گذشته و کل جنبس سندیکایی و دست آوردهای بزرگ جنبش جهانی کارگری را توهم اعلام می کند وکارگران را به دست برداشتن از توهم (بخوان جنبش سندیکایی) و پیوستن به چپ کارگری ادعایی خویش که هیچ کس خبر و نشانی از آن ندارد و خود او نیز تاکنون هیچ نقشه و طرحی از بدیل چپ کارگری ارایه نداده است، می کند. معلوم نیست این چگونه چپ کارگری و تحلیل طبقاتی است که آغازش با فرمان منسوخ سندیکاها است. به هر جهت اگر فعالێت سندیکایی بی ثمر بود هیچ گاه این همه تلاش از جانب سرمایه دارای جهانی برای تضعیف و جلوگیری از فعالیت سندیکاها صورت نمیگرفت، آیا بدلیل بی تاثیر بودن و منسوخ شدن دوران فعالیت سندیکایی است که دولت فرانسه با تمام توان خود می کوشد قدرت بسیج سندیکاها را انکار کند یا نگران آن است که آوردن قریب 3 ملیون کارگر توسط سندیکاهای کارگری فرانسه به خیابان در یک روز کاسه کوزه برنامه اصلاحی راست روانهاش را روی سرش بشکند؟ آیا شرکت نزدیک به 9 ملیون نفر در یک اعتصاب عمومی به دعوت سندیکاهای اسپانیا نشانه پایان یافتن قدرت تاثیر گذاری سندیکاها است؟ اگر مبارزات سندیکایی ارزش و اعتبار ندارند پس دلیل به قتل رسیدن سالانه ده ها نفر از فعالین سندیکایی در کلمبیا بدست شبه نظامیان تحت کنترل راستگرایان برای چیست؟ اتفاقا بر خلاف ارزیابی و تحلیل آقای قراگوزلو سندیکاها همچنان از چنان اعتبار و قدرت تاثیر گذاری برخور دار هستند که احزاب راست در همه کشورها همچنان آنها را دشمن و محدود کننده منافع اقتصادی وسیاسی خود می دانند. اگر این طور نبود در ایران امروز و دیروز برای جلوگیری از فعالیت سندیکاها این همه مانع و زندان ایجاد نمی کردند. فکر می کنید اگر اسالو و مددی و شهابی و صالحی و رهبران سازمانهای معلمان و... بجای فعالیت سندیکایی به شعارهای تند و تیز و اعلام برنامه های سوپر چپ خود را سرگرم می کردند این همه در زندان نگه داشته و آزار و اذیت می شدند؟ شما درست می گویید باید جهان را تغییر داد. اما اگر تعییر جهان به سبک و شیوه پیشنهادی شما میسر بود البته تا حالا می بایستی ممکن شده بود. جهان پیوسته در حال تعییر بوده و هست اما به شیوه و توسط آنهایی که شما همه آنها و شیوه های مبارزاتیشان را تحقیر می کنید. در ایران ما نیز مردم دست اندر کار تعییر هستند. و اگر این فرایند وجود نمی داشت و یک جنبش عمومی دمکراتیک و مردمی و چندین خرده جنبش اجتماعی دیگر وجود نداشت دیگر چه نیازی به اینهمه زندانی اخراج و شکنجه بود. اگر فعالیتهای سندیکایی و مدنی موثر نبود اسالوها و مددی ها دلیلی نداشت که در زندان نگه داشته شوند و مدت زندانشان طولانی شود. اخراج 4 نفر از رهبران سندیکای هفت تپه پس از کلی اسارت و تحمل انواع آزار و اذیت ضرورت پیدا نمیکرد. آری تعییر در جریان است اما با دست کسانی که عمل می کنند. طرح شعار تضاد کار و سرمایه شاید در جوامع پیشرفته و فوق پیشرفته سرمایه داری و استنتاج رسیدن این جوامع به مرحله انقلاب سوسیالیستی زود هنگام نباشد، اما طرح مرحله انقلاب سوسیالیستی در ایران امروز یک شعار انحرافی بیهنگام است که بعید است عده زیادی آنرا جدی بگیرند. البته می تواند در افزایش تفرقه در جنبش نیز موثر عمل کند و گزک به دست ارباب سرکوب بدهد. مردم در انتظار ارایه آلترناتیوهای واقعی و عملی هستند. نیروی چپ اصیل و واقعی قادر است برنامه عمل مناسب برای معضلات جامعه ارایه کند. تجربه موفقیعت آمیز چپ در برزیل، نیکاراگوه، ونزولا، بولیوی و اکوادور در شرایط کنونی نمونه های خوبی از رویکرد جدید جپ هستند. باید بجای سردادن شعارهای انحرافی چپ روانه غیر عملی از تجربیات مثبت آنها آموخت. اگر در کشورهای مانند سوید نیروهای راست و نژاد پرست در اثر بحران مالی تقویت شدهاند. و نیرهای چپ تضعیف شدهاند این به معنی آن است که لزوما بحران در همه جا به ایجاد شرایط بهتر برای اندیشه های رادیکال منجر نمی شود و ممکن است نتایجی معکوس انتظار بوجود آورد. در ایران نیز این اتفاق ممکن است رخ دهد. پس برای اجتناب از آن باید از شقه شقه کردن جنبش پرهیز کرد. 5 سال پیش پس از آن که حزب کارگر نروژ به شدت تضعیف شد و پیشبینی می شد که قدرت را از دست بدهد توانست با ائتلاف با حزب سوسیا لستی چپ و حزب میانه کشاورزان و تقسیم قدرت دولتی از افتادن قدرت بدست ائتلاف راست جلوگیری کند. در آن زمان جناح رادیکال حزب چپ، که انصافا از رادیکالهای ایرانی بسیار منطقی تر هستند، با این ائتلاف موافق نبود، اما تجربه مسارکت در قدرت این حزب نشان داد که سود شرکت در دولت از زیان آن برای پایگاه اجتماعی حزب که اکثرا مزدبگیران جامعه هستند بیشتر بوده است. خانم کریستین هال ورشن رهبر حزب که به مدت 4 سال وزارت اقتصاد را به عهده گرفته بود، ضمن این که با مدیرت قوی توانست اقتصاد نروژ را بطور عالی ادره کند، در این مدت توانست با ایجاد مهد کودک کافی و ارزان شرایط بهتری را برای توسعه اشتغال زنان و برابری بیستر جنسی که یکی از برنامه های حزب بود فراهم کند. کاری که در مقام اپوزیسیون قبلا نتوانسته بود آن را انجام دهد. البته این همه دستاورد این حزب در این دوران نبود. اما خود این نیز موفقیت کمی نبود. می بینیم که در کشوری مثل نروژ هم سیاست حزب چپ نیز هنوز اصلاحات تدریجی و همکاری با احزاب دیگر است. در سوید متاسفانه تندروهای حزب چپ با طرح شعارهای بی موقع باعث انشقاق بیمورد در حزب و تضعیف پایگاه اجتماعی وکاهش آرای حزب شدند و این فرایند در شکست ائتلاف سبز _سرخ اخیر این کشور که با اختلاف ناچیزی انتخابات را باخت بی تاثیر نبوده است. می بینیم که دمیدن درتنور رادیکالیسم همیشه نتایج مثبت ببار نمی آورد. دانیل اورتگا رهبر جبهه ساندنیستی و رهبر انقلاب نیکاراگوه تحت فشار نیروهای مخا لف و مسلح دولت قانونی این کشور و فشار دولت آمریکا چند سال پیس بر خلاف رسم معمول بطور هوشیارانه قدرت را به مخالفین واگذار کرد، اما او در انتخابات سال گذشته، اینبار نه از طریق انقلاب، بلکه از طریق آرای مردم و انتخابات به قدرت رسید. تردیدی نیست که اگر او بجای کناره گیری جنگ با کنتراها را ادامه می داد وضع نیکاراگوه و موقعیت نیروهای مردمی چیزی به غیر از امروز بود. در برزیل نیز 8 سال پیش لولا رهبر توانا و هوشمند جنبش سندیکایی برزیل توانست با ارایه یک برنامه اقتصادی_اجتماعی و گرد آوری همه نیروهای جپ و دمکراتیک به قدرت برسد و وضعیت این کشور را ظرف 8 سال دگرگون کند. این تجربیات نشان می دهند که رمز موفقعیت نیروهای چپ در ارایه چنان برنامه و رفتار دمکراتیکی است که بتواند در میان مردم برای چپ اعتماد و جاذبه بوجود آورد و مردم با میل و رغبت آنها را انتخاب کنند. چپی که آقای قراگوزلو معرفی می کند یک چپ دفع کننده است که هستی خود را در نیستی دیگران جستجو می کند. این نوع چپ نه شانسی برای موفقیعت دارد و نه به امروز یا فردا تعلق دارد.

(1) نوشته آقای قراگوزلو در لینک زیر قابل دسترس است:

http://www. akhbar-rooz. com/article. jsp?essayId=32748

افزودن نظر جدید