یک نفرهیـچ کس، صد هزار نفر*

بدون انسان، واقعیت جهان چه معنائی می تواندداشته باشد؟ دگرگون سازی جهان بیرون و قلمرو عمومی به معنای خودتواناسازی است و نیز خویشتن را رشد دادن ... آدمی درگوهر خویش "سیاسی" است. هرچه این گوهر را برای دگرگون سازی و رهبری آگاهانه دیگر آدمیان فعال سازد،"انسانیت" خودراواقعیت می بخشد و نیز"طبیعت انسانی" اش را. (دفترهای زندان، آنتونیو گرامشی)

نیروی مردم، زمانی که به میدان نبرد علیه دیکتاتوری محمد رضا شاه آمد، با خود همه را با هم گره زده پیش می برد. آوای بلندی که از میان آن همه هیاهو شنیده می شد، نفی دیکتاتور بود. شاه باید برود. هیچ نیروئی نمی توانست با این سیل بنیان کن مقابله کند. آیت الله خمینی قبل از اینکه به میهن بازگردد طی فرامین عدیده ای که روزمره صادر می کرد و صدای میلیونها انسان گشته بود حضور هر نحله فکری را در میهن پذیرا شده و نوید آزادی به همه عقاید می داد. هنوز قدرت مردم مسیر ناشناخته ای را طی می کرد. موجی از تلاطم و عدم شفافیت بر نیروهای شرکت کننده در سرنگونی مشاهده می شد. غربی ها علی الخصوص آمریکائی ها روزنه ارتباط با پیروان آیت الله خمینی را یافته و سفارت امریکا و دیگر رایزن های سیاسی، از دوائر مختلف امنیتی و پلیسی با طرف های آیت الله خمینی مشغول مذاکره بر سر ارتش و سر انجام دولت بختیار شدند. با تشکیل شورای انقلاب قبل از فرار شاه، که در واقع شورای انتقال بود، خط کشی هاآغاز گردید و از همه نزدیک تر به آنها سازمان مجاهدین بود که مورد بی مهری قرار گرفت. آنها یکدیگر را از سالیان دور بخوبی می شناختند. زندگی در زندان ستم شاهی نوعی انشقاق بین شان پدید آورده بود، و می رفت تا به بود و نبود یکدیگرهیزم فراهم کنند، و آتش به خرمن هستی هم بزنند. این خرمن سوزی را جمهوری اسلامی در زمین آنها فراهم کرد.

با شعار جمهوری اسلامی و طرح ولآیت فقیه، آیت الله خمینی اسب خود را زین کرد و به میدان آمد. هیچ کس نه شناخت از جمهوری اسلامی داشت نه از ولایت فقیه سر در می آورد. اما چون آیت الله خمینی دین و دینداران را مد نظر داشت، بالطبع جامعه آن روز مانند گدازه آتشفشان داغ بود، با همهمه ای، این طرح آیت الله خمینی در سرتاسر میهن گسترده شد. می رفت تا در بستر تجربه، خود را بنمایاند.

مردم، کمونیست ها را از طریق حزب توده ایران و سایر سازمان های سیاسی تا حدودی می شناختند. نسبت به نیروهای ملی بهر حال هرکس یک چراغ گرد سوزی در منزل داشت، شعله اش از نفتی که دکتر محمد مصدق بر سر آرمانش ایستاده بود، را به خاطر داشتند. اما این جمهوری اسلامی و ولایت فقیه که بر سر زبانها افتاد و با نام آیت الله خمینی زرورق پیچ شد، با نان و اسلحه به میان مردم رفت، زمان نیاز بود تا شناخته شود. آیت الله خمینی هم برای شناختن ماهیت حکومت اش، همه را با پیچ های خطرناک شرع و اسلام از میدان بدر می کرد. ابتدا لیبرال ها را که دست همکاری و اتحاد به او داده بودند، آنچنان تنبیهی کرد که هنوز هم هنوز است با تب ولرز، با حکومت، امروزپس از ٢٢ سال از فوت آیت الله خمینی سخن می گویند.

بعد از به زیر کشیدن لیبرال ها، آیت الله خمینی آمریکا را شیطان بزرگ قلمدادکرد و به آمریکائی ها هم گفت: "بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می شود." مردم آمریکا را از طریق محمد رضاشاه می شناختند. شاه عیاش، بی خرد، دیکتاتور، و نوکرآمریکائی ها بود. این هارا روشنفکران پس ازکودتای آمریکائی ٢٨ مرداد علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق تلاش کردند، و به مردم شناساندند. شاه، آزادی و نفت را یکجا به آمریکائی ها فروخت، و انسان هایی را که برای آزادی مبارزه می کردند از هستی ساقط کرد. همه تلاش ٢٥ ساله پس از کودتا صرف این شد که شاه باید برود. هدف سرنگونی دیکتاتور بود. در بین انقلابیون و مخالفین حکومت پهلوی، هیچ پیوند ضرورت آمیزی وجود نداشت.روحیه ضد دیکتاتوری و شعار سرنگونی، همه را بدون شناخت از هم بهم نزدیک کرده بود. با همه این تفاسیر، یک صدا بگوش می رسید و همه گوش شده بودند. پس از سرنگونی، قدرت سرنگون شده در میدان چند شقه شد.

غربی ها که همیشه حواسشان جمع هست، اینبار هم به کمک شق اصلی که خود تعیین کرده بودند به معرکه وارد شدند و به رفتار پیروان آیت الله خمینی سمپاتی نشان دادند، و از جانب انها هم کارت سبز را دریافت کردند. ارتش دخالت نکند و دولت بختیار هم بخت دیگر یارش نیست پس بهتر است با اختیار خود صحنه را خالی کند و ٢٥ سال حاکمیت سرنیزه و نفت و مدرنیته لوله شد، و پیروان آیت الله خمینی بر خوان یغما خیمه خود را برافراشتند.

زیرکی آیت الله خمینی و آمادگی اش برای هر عکس العملی در به کارگیری هر حربه ای را، هیچ نیروی سیاسی دیگر نداشت. قدیمی ترین حزب سیاسی در عرصه پیکار در آن زمان حزب توده ایران بود که خود به ستونی از باورهای خمینی بدل گشته بود، و در این راه با خرج کردن از منبع "مارکسیسم خود باور" آیت الله خمینی را تطهیر هم می نمود. با سیاه و سفید کردن فضا براحتی دست نیرو های سرکوب را به هر عملی توجیه می کرد. آیت الله خمینی تکیه بر مخده خود، مسرور از انبوه پیروانش داس به دست خرمن هستی ملتی را درو می کرد. تلخی و شیرینی قدرت به دست آورده را بر سر سفره تک تک ایرانیان، تا دورترین روستاهای کشور با پیوستن میلیونی به فراخوانش برد. هزاران جان شیرین، در روز فریاد بر می آوردند و از امام خود جواز ورود به بهشت را خواستار می شدند. در ان فضای رعب و وحشت نیستی طلبی یک سازمان سیاسی چه کارمی توانست انجام دهد؟

هیچ نمودی از هم پیوندی در عرصه پیکار، با آیت الله خمینی در جامعه به چشم نمی خورد. مخالفین جدا از هم، به اشاره بیدادگاه ها به دم تیغ سپرده می شدند. او انتقام از انقلابیون از زمان مشروطیت تا زمان حیات خود را از همه نحله فکری گرفت. او با این کار اشاره به تاریخ مردم کرد و با اعمالش گفت از زمانی که من آمدم تاریخ شما شروع شده است. قبل از آن تعلق به کفار وطاغوت داشت و این ادبیات را پیروانش مدام از رادیو، تلویزیون، مسجد، مدرسه، دانشگاه روضه روزمره شان شده بود. سمت دیگر تولد نیروئی از درون جامعه که آیت الله خمینی، برای شان همه چیزبود، کودکان از کانون گرم خانواده با اشک و آه امام، برای اسلام از طریق "ارواح بهشتی" فرار اختیار کرده و در مسلخ عشق امام شان، در جبهه ها تکه پاره می شدند و هیچ کس را یارای آن نبود که، حضور کودکان در جنگ را معترض شود. همه این را می دانستند و تلاش می کردند که نبینند و نشنوند.

هشت سال طول کشید تا همه فهمیدند که جنگ برای که نعمت بود. جنگ ویرانی در تمام عرصه ها برای دل سوختگان فراهم کرد. نعمت جنگ برای آنانی بود که پس از فوت آیت الله خمینی حکومت را به دست گرفتند. نعمت جنگ در عرصه قدرت سیاسی، حذف دهشتناک اپوزسیون را برای شان به ارمغان آورد و آنان آسوده شروع به تقسیم غنایم جنگی شدند. برای اینکه خاطره هشت سال دفاع مقدس از بین نرود، چند سوله پشت خرابه های پدید آمده از جنگ ترتیب داده و به جمع آوری استخوان های جوانانی که، هریک دنیائی از عشق و زیبائی می توانستند پدید بیاورند، ترتیب دادند و با تابوت های اماده حمل، در ضرورت هائی که ولی فقیه و ... تشخیص می دادند، در تهران و مراکز سایر استانها و شهرستانها کاروان شهدا را راه می انداختند، و دل دردمند مردمی که هیچ کوتاهی، در عرصه دفاع از آن شرایط شوم بوجودآمده ننموده بودند، مجددا خنجر زده و برای دوام حکومت خود به آن التهاب دامن می زدند. بعضی از مفقودین تا دو سه بار دفن و تشیع جنازه گردیدند. خانواده همان "شهدای تبلیغی" در صورت عدم همکاری شایسته به زیر مهمیز نیروهای امنیتی کشیده می شدند. کم کم چهره دروغین معتقدین پرده برداری می شد، و از درون شان زمزمه ها به اعتراض بدل گشته، در عرصه بیرونی تولد نیروئی میسّر شد.

فاشیسم در درون خود نیروی ضد خود را هم پدید می آورد. زبان نیروهای پیوسته به حکومتی ها با آنانی که برای زنده ماندن و زندگی دست وپنجه نرم می کنند تفاوت های خود را دارد. حتی حکومتی ها هم با هم با زبان های متفاوتی سخن می گویند این تفاوت شان ازهم تفاوت نگرش به خواسته های مردم نیست. چگونگی چپاول و سرکوب است. با این پیچیدگی حیات اجتماعی که با آن مواجه هستیم چگونه می توانیم به توجه به تفاوت هایمان عمل مشترک را سامان دهیم.

نیروهای مخالف در میدان با ایده ها و توانائی های متفاوتی در هم تنیده شده اند. یک زبانی نفی استبداد دینی است. سی سال حاکمیت استبداد دینی هر نوع ظلمی را تصورکنیم بر گرده این مردم هموار کرده است. این زمان طولانی و تحمل آن همه فشار ناشی از تمکین به اراده حاکم، با همراهی بخشی از توده مردم تشکل یافته در سپاه بسیج و دیگر نهاد های موازی حکومتی، عملا بخشی از جامعه حامی حکومت به بخش دیگر ظلم روا داشته است. این بخش از مواهب تسهیلات حکومتی برخوردار بوده و بخش دیگر جامعه را به اسارت گرفته بود. در این میان تا این تاریخ ایدئولوژی نقش خود را بازی می کرد. نیروی تحت فشار که با حکومتی ها همراهی نمی کردند فرهنگ خود را تولید نموده و با شیوه های که می توانستند اختیار کنند دوام آورده، و در مقابل آنها ایستادند. با وصف اینکه زندگی در این رژیم که راه رفتن در خیابان، لباس پوشیدن، صحبت کردن با هم و هزارتوی زندگی فردی زیر ذره بین فقاهت کشانده شده است، این هنر زیستن مردم است که یک چیز را، از رژیم مخفی نگه داشته و در موقعیت مناسب بکار می برد و آن نیروی پایداری است.

نیروهای پایدار هم با هم تفاوت های خود رادارند. چرا که در زمان های مختلفی به میدان رژیم کشیده شده اند. زخمی که بر پیکر اجتماع در لایه های مختلف اجتماعی رژیم وارد کردهم متفاوت است. طبیعی است که چند لایه و چند جانبه حاکمیت ولآیت فقیه را به چالش بکشند.

شیوه رسیدن به نان را این رژیم با فرهنگ پوسیده و بغآیت ارتجاعی خود، نشان داد. و توانست با اعتماد سازی از دیگر گروه های اجتماعی موافق خود، جمع قابل توجهی از باورمندان اش را سامان دهد. مردم را نمی شود با امریه از حکومت جدا کرد.در بین نیروهای در برگیرنده حکومت، ایمان جائی ندارد. ایمان به داشتن یک ایرانی آزاد و دمکراتیک در بین مخالفین این حکومت از ابتدای رویاروئی وجود داشته و هر چه به درازا کشید، رنگ و رخسار دیگری یافته است. هیچ کس نمی خواهد زمانی دستگیر شد، مرگ را جلوی چشمانش بیاورند و او را به زانو درآورند. هیچ کس نمی خواهد زمانی دستگیر شد، با پیکری خرد از شکنجه بگوید من حق دارم. اما آنانی که به زیر مهمیز کشیده می شوند، چراغی در دلشان روشن است که از ایمان به تغییر سخن می گوید.

زندانیان سیاسی، با درک از شرایط موجود، روبروی حاکمیت بیرحم، ایستاده اند، روزان و شبان گزمه های رژیم را به تحلیل می برند، هرشب که بر آنها، بر تک تک انها، چگونه می گذرد، خود گویای طی شدن عمر استبداد است. طناب در زندان،همیشه در گوشه ای افتاده است. چه زمان و برای چه کسان، داری فراهم گردد. در بیرون هم تنش همیشه وجود دارد. این تنش را رژیم چگونه به بحران تبدیل کند و انتقام از زندانی بگیرد، دارش را فراهم می کند. در حفظ موقعیت موجود، این رژیم اصلا توجهی به نیروی ایمانی دردرونش ندارد. چراکه زمان ایثارها طی شده و آن پیمانه تهی گردیده است.

هر ایرانی از این رژیم درنزدخود یک نوع شناخت دارد. نیروی تغییرهم در گوناگونی رفتارها خود را نشان می دهند. مردمی که در خرداد٨٨ صدای اعتراض شان را به هم و دنیا رساندند، اینک در شرایط بسیار نامناسب تری از زمان انتخابات بسر می برند. فشارها بر آنان افزایش یافته و تهدید مستمر بر حیات اجتماعی شان سایه افکنده است. با این تفاسیر،این رژیم قادر نیست با این روش ها، ازاین بحران عبور کند. این رژیم زبان این مردم را دیگردرک نمی کند. با آفرینش بحران عدیده و روز مره، تلاش می کند، نیروهای بیشتری را شناسائی کند و انسداد را تا به رهبران معترض در میدان بکشاند. با اعلام موضع حامیان مردم معترض و طرح خواسته های آنان، رژیم را به تنگناهائی می کشاند که عکس العمل رژیم به ضد خود تبدیل می شود. نیروی تغییر فرهنگ گفتگوی خود را یافته است. مردم بدون تشکل، عملا بارشد فزاینده بحران مشروعیت رژیم در داخل وخارج، در میان خود، هم پیوندی آشکاری فراهم نموده اند. زبان مردم زبانی همگانی در نفی رژیم است. مردم به فهم مشترک رسیده اند. علیرغم اینکه نزدیک به ١٧ماه اززمان اعتراض میلیونی می گذرد ومردم خیابان را به حکومت بخشیدند، رژیم همچنان ددمنشانه و با خشونت آشکار، به تعقیب و شکار مشغول است. تکیه رژیم به احیاء فضای امنیتی وپلیسی، خود بیانگرحیات جنبش دارد.هوشیاری و اقدام به دور نمودن دام ها وترفتد های رژیم از جانب مردم، نشان از زندگی درمتن رامی دهد. با این مردم دیگر نمی توان با شگرد های امنیتی برخورد کرد.امروز در میهن یک نفر هیچ کس، صدهزار نفر است.

-----------------------------------

* یک نفرهیچ کس، صدهزار نفر، نام کتابی از پیراندللو

افزودن نظر جدید