هجویه

اهل سجاده سگی هرزه مرض

حیله گر، بدخواه،

بد کین و غرض،

به شبانی رمه خو کرده،

وندرو گرگی بزخو کرده؛

دست ورو شسته، حیا داده به باد

آبرو خورده و

هم،

قی کرده،

به هوای چه؟ ندانم، شاید،

تکه نانی ز تنوری موعود،

گشته در مضحکه ی ملک ِ ز نیرنگ، به بند

از دف و نای چو خود مطربکی

رقاصک!

من که در بهتم و حیرت هم از این خوشرقصی

هم به دل دارم از این حیله و ترفند گزند،

چون یکی دانه که بر تابه

ندارم آرام

دائم از خشم به خود می گویم:

وه چه نامردی و نامردمیاش بود به کار،

چه نکو دید نهان پویه

در او

این سیرت،

چه به جا خواند، همو

این تنه را

عبا سگ!

از پی آن همه سال و مه آغشته به خون،

چه حکایتها مانده ست هنوز،

و چه خونین اثری،

زان فرو مایه که افکند به شر،

ازسر ِ خیره سری

بر هر آن کشته و خرمن شرری؛

وچنان اهرمنی مردم خوار،

سایه افکند به هر بام و دری؛

و هزاران را بفکند به بند،

بی که آید ازآنان خبری؛

هر رهی بُد به جهان،

بست، مگر

راه سرگشتگی و دربدری؛

وچهها نتوان گفت،

زان همه کینه و آشوب

که انگیخت،

چو دود؛

وان بدیها که

به عالم تازاند؛

وان ستمها

که به زندانها راند؛

درشب بیسحری...

چه بگویم یارا

هجو من نیست اگر درخور او

لایقش

غایط هر گاو و خری!

روزگاری،

آری،

می گویند،

کاین دغل

مردک ِ درویشی بود،

شیخک ِ شوخ ِخوش اندیشی بود،

ظاهری داشت به مانند ِ همه،

چون شبانی همه در فکر رمه،

زیر آن پوشش و

لعاب دروغ،

کس نمی برد گمان

این باشد؛

با نحیفان به سر کین باشد

لیک افسوس که دیری نگذشت

بخت بر گشت و

ورق هم بر گشت؛

پشت چون کرد به خیل ِ مردم،

ریشه ی مردمیاش هم شد

گم!

سر ِ خر را به نهیبی کج کرد،

با ره و رهرو و رهجو لج کرد،

ساز دیگرزدو

شد راه ِ د گر

ره کشانید به بیراه ِ دگر،

رنگ و نیرنگ شد اندر کارش

هم در اندیشه و هم گفتارش

آبروئیش اگربود به رو

شد در آنجا که نبایست،

فرو !

و بدین راه و نمط

کرد مرسوم همه کار ِ غلط،

دست بگشاد به هر کار ِخطا

شد به گیتی دد ِ انگشت نما؛

تا توانست به یاران بد کرد

عاشقان را همه جا گردن زد؛

سادگان را به یکی وعده فریفت

زهر در جام تن و جانشان ریخت؛

کردشان با غل و زنجیر اسیر،

کرد از هستی خودشان هم سیر؛

آخر کار

چه ادباری شد!

آب روشن،

چه لجنزاری شد!

این گل سر سبد عالم و دهر

پوست انداخته و

ماری شد!

افعی زهری قهاری

شد!

درد این است ،

اگر چاره و درمان نشود؟

شیوه ی مردمی اش،

شیوه یِ دوران نشود؟

باز در گردش ودر پیچش کار

این خطرراه گشایدهر بار:

"خون قدرت چو بجوشد

در رگ

گرگ ِ خو نخواره تراود،

ا ز سگ! "

بخش: 

افزودن نظر جدید