کارنامــه

جنبش فکری که فدائیان خلق آغازگر آن بودند، درزمان خود هیچ ضدیتی با نحله های فکری مطرح مخالف رژیم شاه نداشت. مستقل بودن این جنبش فکری، اساس ایده اندیشه ورزانش را تشکیل می داد. جامعه دیکتاتورزده و شکست خورده، با پشت سرنهادن تجربه نهضت ملی نفت به رهبری دکتر محمد مصدق، در خود انرژی خفته ای را بیدار می کرد. پس از استقرار دولت کودت ابه کمک "یک مشت دلار" آمریکائی، و قلع و قمع مبارزان و پای ریزی جکومتی با زبان سرنیزه، گردن های بیشماری گردن به تیغ سرنیزه نداده و مبارزۀ بی امانی را آغاز نمودند. سرکوب شدید، عملا فصل دیگری از مبارزه با دیکتاتوری گشود. حزب توده ایران، نزدیک به دو دهه عمرخود درعرصه بیرونی، پس ازاستقرار دیکتاتوری وانهدام تشکیلات آن و لاجرم مهاجرت رهبران و کادرهایش به خارج از کشور، و تسلط ساواک بر بخشی از تشکیلات نوبنیادش پس ازکودتا عملا شیوه شکست خورده ای از رویاروئی را اصرار می ورزید.

بیژن جزنی، آغازگر روشی دیگر از مبارزه علیه دیکتاتوری با دیگر یاران همراه خود، این ایده رابه درون جامعه جستجوگر زمانش نفوذ داد. "ما چپ و مستقل از مشی فکری حزب توده هستیم، شوروی و چین را دشمن ندانسته، با توجه به ویژگی میهن، خواهان رابطه ای منطقی در مبارزه می باشیم." این اندیشه در خود مرزبندی خاصی را بهمراه داشت. آن زمان دنیا در تب و تاب تجربەهای نو در عرصه پیکار با امپریالیسم و سرمایه داری،می سوخت. مخالفان در آفریقا، آمریکای لاتین و ویتنام حیات خود رادررویاروئی با امپریالیستها رقم می زدند. گسترش جنبش ضد جنگ ویتنام در آمریکا و اروپا، و مقاومت دلیرانه ویت کنگ ها در مقابل تجاوز گسترده و وحشیانه آمریکائی ها، حضور آمریکائی در حکومت ها را مبارزان به تقابل آشکار بدل نمودند. آنها به نوعی فریاد می زدند: بگذارید ما آزاد باشیم، هرتکه از زمین، هردیکتاتور فرهنگ خودرا دارد. برای ما نسخه صادر نکنید، و...

دهه ٤٠ خورشیدی میهن ماهم یک تکان فکری را شاهد بود. نویسندگان و هنرمندان، به جامعه تب دار و دیکتاتور خود را نشان دادند. اعتراض مشخص این جریان روشنفکری، حمله به فرهنگ درباری پسندو روشنفکران موج نوکه، منادی فرهنگ مدرن وارداتی شاه بودند و جامعه توان درک آن نوع نگرش را نداشت خود زمینه ای شد که سانسور شدیدی همراه باسرکوب و خفقان را مستقر کنند. حمله به سالن های تئاتر و دستگیری های روی صحنه، چاپ کتاب همراه با سانسورشدید،ندادن پروانه نمایش فیلم و در منگنه قراردادن نویسندگان و جلوگیری از نشرو توقیف نشریات، مجرای تنفس جامعه را، شاه با کمک مشاوران امنیتی خود مسدود کرد. شاه به نیروی سرکوب خود اطمینان داشت.او می دانست مربیان آمریکائی و اسرائیلی چگونه آموزش و گردش کار می خواهند. این اطمینان را آنچنان در او قوام بخشیده بودند که بی محابا از ثروت ملی، خرج حکومتش می نمود. ارتش را مدرنیزه می کرد تا در منطقه هم بتواند نقش خود را بدرستی ایفا نماید. این خوی و منش خود خواهانه را آمریکائی ها در او رشد می دادند و چاه های نفت را میک زده، به شاه جنگ افزار های خود را غالب می کردند. شاه هم با "هوای واشنگتن" روزان و شبان خود را رقم می زد. او اصلا توجهی به تولد حلبی آبادها، زورآبادها،و هجوم گرسنگان به حاشیه شهرها نداشت. بخش کوچکی از جامعه، گشاده روی و با "لب خند شاه" می خندیدند. وهمین او را بس که در کشور به جز خود سایه دیگری وجود ندارد. در هر حضور علنی در جامعه، در هر نقطه ای، وزیر تشریفات از قبل، زمینه هارا آماده می کرد و شاه راضی و خشنود به نیروی وابستگان و کارکنان امنیتی اش، در"جزیره سکوت" سیر می کرد.

حکومت با این روش، جامعه را آرام و اداره می کرد. نیروئی که از درون این آرامش ساختگی تولد یافت، از قبل در سازمان های سیاسی و احزاب درگیر این کشاکش ها فعال بودند. آنها ادامه آن مسیرها را مفید نیافته و در کنارشان ماندن را اتلاف وقت و انرژی قلمداد کرده، خود به "آغازی نو"همت گماشتند.

شروع کاربا خود مسایل مبتلابه ای را بهمراه داشت.عملگرائی مدتی نیروهای دربر گیرنده را به خود مشغول داشت. با دستگیری های پراکنده به دلیل روشن نبودن دورنمای کار و کم تجربگی بعضی از کادرها، آغاز حرکت را به تاخیر انداخت.

تا این که "چراغ فدائی" از جنگل سیاهکل در ١٩ بهمن سال ٤٩ روشن گردید و تا انقلاب بهمن سال٥٧ مسیرش رابا تغییرات متنوع طی نمود. تفاوت دیدگاه ها در بیرون از زندان نمودی نداشت. اما در زندان، زندانیان در رفت و آمد خود نظرات و گرایشات گوناگونی را اظهار می داشتند. بیژن جزنی، در این طیف فکری چه در داخل زندان و چه در بیرون زندان نظریه پرداز عرصه تغییرات بود و هیچ کس به اندازه او تولید اثر نکرد. او تا زمان مرگ به دست دژخیمان رژیم شاه با دیگر یارانش، ذرّه ای از تلاش بازنایستاد. تسلط فکری بیژن در داخل نیروهای سازمان چریک های فدائی خلق تا به انجا بود که تا مقطع انقلاب شاهد هیچ جدائی یا ریزش از سازمان نبودیم. تنی چند پیوستن به حزب توده را در روزهای پایانی حیات چریکی شاهد بودیم، اما هیچ تاثیری از خود برجانگذاشتند.

با انقلاب بهمن و باز شدن فضای سیاسی و آزادی که ارمغان مبارزه مردم با رژیم شاه بود، در حیات "فدائیان خلق" فصل جدیدی را گشود.

شرایطی که فدائیان خلق مبارزه خود را علیه دیکتاتور آغازکردند، ساواک بر نشر اخبار از رادیو و تلویزیون، نشریات، و از هر مجرائی که امکان رساندن صدای چریک ها بود تسلط کامل داشت. با این تفاسیر، جامعه به شیوەای آگاه شده بود و خیل پیوستن، خصوصا بعد از فرار اشرف دهقانی، نمایش تلویزیونی محاکمه خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان و... خود نشان گر حیات چریک در متن جامعه را می داد. زندگی دشوار مخفی، خود بخود اخبار وضعیت در مبارزه را هم زیر سایه می برد. با همه این موارد، چریک در بازگشت زندانیان سیاسی به جامعه، محیط های دانشجوئی، محافل غیر رسمی روشنفکران، برزبان هرکه در جامعه سر سازگاری با رژیم نداشت، برزبان جاری بودو از چریک ها و مباره آنان گفته می شد. اما چریک هنوز در دوردست ها زندگی می کرد. اخبار شکنجه های وحشیانه ای که شکنجه گران انجام می دادند و از زبان خانواده زندانیان سیاسی و در محافل مرتبط بیان می شد، اراده عمل مبارزان را در هر سطحی با دیکتاتور عیان می نمود. همدلی و همگرائی، با سطح دستگیری ها خود نشان دهنده آمار حامیان بود. پس از ترور سیاسی بیژن جزنی و یاران همراه، بُعد پیوستن وعکس العمل نیروهای امنیتی، نشان از رشد عرضی می داد. در این فاصله زندانیانی که از زندان آزاد می شدند با خود خطوط مطرح داخل زندان را می آوردند. ارتباطات ما در این دوره اگر هوشیارارنه نبود، اتفاق می افتاد از دو سه جا به سازمان مرتبط هستیم. پس از تیر ماه سال ٥٥ حیات سازمان علنیت بیشتری یافت. رابط ها و سمپات ها فزون گشته و سازمان چریک های فدائی خلق را دیگر همه می شناختند. دراغلب استانها اخبار چریک ها مطرح بود. یا از دستگیری ها سخن گفته می شد. البته در این بین به موازات سازمان چریک های فدائی خلق، سازمان مجاهدین خلق هم مد نظر است. در سال ٥٥ سطح گرویدن به مبارزه و شیوه دست یابی به امکاناتی که فعالیت را سامان دهد، خویشاوندی با روش مبارزه چریک ها داشت و به سطح دبیرستان ها کشیده بود. نیروی اهریمنی ساواک، تمام هم و غم خود را به چریک ها معطوف کرده بودند و این موارد یاد شده با حبس های سبک، آزاد می شدند. زندان ها هم در این دوره چهره عوض کرده و "جیمی کراسی" حاکم گشته بود.

یک سالی که مردم زندگی در خیابان را انتخاب کردند و طومارحیات حکومت پهلوی را لوله کردند، اوج پیوستن اقشارمختلف جامعه به فدائیان و مجاهدین بود. به همین مقیاس و حتی بیشتر، به سمت روحانیتی جامعه بال می گشود که برای هیچ کس مسیر آن پروازهاروشن نبود.توده بی شکل با امکانات مادی ومعنوی بازار و بخشی از سرمایه داری که، سقوط را محتمل می دید وبه دنبال حامی به سمت قدرتی که با شامه قوّی تشخیص داده بودند گرایش خود را نشان دادند. برای هوادارن فدائی که در دریائی پر مواج زندگی می کردند، سازمان چریک های فدائی خلق ایران در اعلامیه ها و در چهره رفقای خود که در پایان پائیز حکومت پهلوی از زندان ها آزاد گردیده بودند, حس می شد. سراسر ایران قبل از ٢٢ بهمن ٥٧ هر جا یک فدائی زندگی می کرد تشکل با نام و بی نام خود را تشکیل داده بود و تحت همان نام ها اعلامیه هم می دادند. پس از ٢٢ بهمن ٥٧ این گروه های جدا از هم بهم پیوستند، و تحت یک مرکزیتی قرار گرفتند. هیچ نامی نه شناخته شده بود نه بر سر زبان ها جاری، حتی در یک مصاحبه تلویزیونی دراولین روزهای انقلاب که چریکی فدائی پشت به دوربین سخن می گفت، برای ما هم درکش مشکل بود. که چرا با آن شمایل ظاهر گشت. تا مردمی که قدرت خود رابازیافته بودند و بی محابا در کوران حوادث می خواستند نقش آفرینی کنند. کم کم با سیر حوادث ما هم رفقای خود را شناختیم. جنگ در ترکمن صحرا و کردستان و مصاحبه های تلویریونی چهره هائی به هواداران شناسانده شد. همینطور شرکت در انتخابات در هر نقطه ای از خاک میهن که سازمان فدائیان خلق توان معرفی نیرویش را داشت، این خانواده گستردگی خودرا نشان می داد. حیات سازمان فدائیان خلق در پائین، دوری و نزدیکی از قدرتی که به انواع شیوه های غیر دمکراتیک در حال تمرکز بود رقم می خورد.

آیا باید همیشه فدائیان خلق با گوشت و استخوان،درستی یا نادرستی یک دیدگاه راتجربه کنند؟

فدائیان در درون تشکیلات و بیرون تشکیلات، سرانجام مسیری را که بخشی از رهبری مد نظرش بود و پیش می برد، جستجو می کرد. قبل از همه گروه "اشرف دهقانی" بار سفربست و به همراه خود هوادارانش را برد. پس از آنها "فدائیان اقلیت" راهشان را کج کرده و به قدرت دست رد زده، و به خاک و خون کشیده شدند. هر فدائی را دستگیر می کردند به نام "اشرفی" یا " قلیتی" به مجازات می رساندند. رژیم در رنده کردن مخالفانش ازهر حربه ای سود می برد. سازمان فدائیان ـ اکثریت در ادامه مسیری که انتخاب کرده بود، در رابطه با وحدت با حزب توده و مسئله شوروی، حمایت از حکومت آیت الله خمینی، با عدول از نظرات بیژن، این بار هم، جمع کوچکی به نام "پیروان بیانیه ١٦ آذر" بارو بنه خود را بستند و براه خود رهسپارگردیدند. انهائی که در تشکیلات ماندند، بخشی منفعل شده و به زندگی گیاهی در سازمان تن دادند. صدای معترضان به نزدیکی با حزب توده و وحدت تشکیلاتی را کسی نشنید.

رژیم،علیرغم اینکه هنوز وزارت اطلاعاتش را سرو سامان نداده بود، اما از نیروهای مشاور ساواک امثال فردوست ها بهره می برد. در طول زمان دست وپنجه نرم کردن با مخالفین خود از هر نوع چه طرفدار براندازی مسلحانه و غیرمسلحانه، به تجاربی رسیده بود که توانست سناریوی حمله به حزب توده را سازمان دهد.

حزب توده هم با داشتن تشکیلات کوچک، طوری وانمود می کرد که ازهمه جا وهمه چیز خبر دارد و این رژیم را دچار وحشت می کرد. با طرح وحدت با سازمان فدائیان ـ اکثریت این تهدیدعملی تر شد.

مسئولین رده بالای حکومت در روابطی که با حزب توده داشتند اشاره به نزدیکی سازمان با آنها به طعنه می گفتند: "صاحب بازوی مسلح هم که شدید" این نوع برخوردها در خود بوی تهدید را هم داشت. در این زمان ما سلاح هایمان را در سرتاسر میهن با رسید دریافتی از"سپاه پاسداران" تحویل داده بودیم. رژیم، بالاخره دست به سمت حزب توده درازکردند و بهانه فراهم نمودند تا تکلیف چپ را یکسره کنند. پایان حمایت چپ از جمهوری اسلامی از زمان دستگیری رهبران حزب توده کلید خورد. ما در صدد احیاء تشکیلات غیر متمرکز و مخفی سوق داده شدیم. با جابجائی هائی که انجام گرفت. رژیم کلیه اطلاعات را از کسانی که در این فاصله دستگیرکرده بدست آورده بود. راجع به ما هم همینطور، اغلب ما فدائیان خلق ــ اکثریت شناسائی شده، از تابستان سال ٦٣ ممنوع الخروج شده بودیم. (این موضوع را کسانی که پس از سالهای ٧٠برای دریافت پاسپورت مراجعه می کردند متوجه شدند، و رفع ممنوعیت خروج خود را با دریافت پاسپورت حل می کردند. به بسیاری پاسپورت نمی دادند و همچنان رای دادستانی معتبر بود.) هنوز به زندگی مخفی و شیوه مبارزه مخفی خونگرفته بودیم که اعلامیه مشترک سازمان با حزب توده سال ٦٤ منتشر شد. شعار محوری آن اعلامیه، سرنگونی بود. حزب توده زخم خورده بود و پای سازمان را هم به دایره زخم خود کشاند. یکسال بیشتر زمان نبرد که ما که در تشکیلات مخفی سازماندهی شده بودیم، همگی به فاصله کوتاهی دستگیر شدیم. رژیم شناخت به علت ٥ سال فعالیت علنی از ما داشت. در دستگیری های انجام گرفته و اطلاعیه دادستانی مبنی به معرفی اعضا و هواداران حزب توده، این اطلاعات از انها در باره ما دریافت شده بود. اعضا وهواداران حزب توده خود اذعان به این موضوع داشتند. در درون ما هم عناصری ظرفیت های زندگی در شرایط مخفی را نداشته یا بها نداده، در این رابطه ناآگاهانه علیه خود و سازمان عمل کردند. دو بار دستگیرشده ها، در روابط محفلی که داشتند با دادن اطلاعات خود، به ترسیم چارت تشکیلات مخفی فدائیان اکثریت کمک کردند. فعالیت سالهای ٥٧ تا٦٢ را رژیم در برنامه دستگیر شده ها نیاورد. بسیاری را هم اصلا به سراغشان نرفت. ١٥٠٠ نفر را در اختیار داشت. هر کاری می خواست انجام دهد همین نیرو برایش کافی بود.

دستگیر شده ها به تناسب روابطی که در سطح مسئولیت ها داشتند، مدتی در کمیته مشترک "ندامت گاه توحید" در انفرادی، تحت شکنجه، تخلیه اطلاعاتی می شدند و سپس در بند یک زندان اوین "اموزشگاه کچوئی" در اطاق های دربسته مدتی تحت قرنطینه تا معرفی به دادگاه و دریافت حکم و سپس به بند عمومی سیاسی منتقل می شدند.عمده بحث های این مرحله حول دستگیری ها دور میزد.اطاق ها مملو از دستگیر شده ها بود. از سازمان مجاهدین بیشتر "خروجی ها" بودند. بندرت از حزب توده اما بالاترین آماراز فدائیان اکثریت بود. از راه کارگر و پیکار هم در جمع دستگیر شده ها نشان ازشعلۀ روشن شان از حضور می رفت.

رفقای سازمان از آنانی که، به پلنوم رفته بودند در بین دستگیر شده ها بودند و عصبانی از بی مبالاتی های انجام گرفته صحبت می کردند. این جمع سی چهل نفره متغیر در هر اطاق را، بجز زندان، کجا می توان دور هم گرد کرد و با هم توی سرو کله هم زد. هر نیروئی نظر خاص خود را در باره رژیم داشت. از همه درام تر وضع ما بود. انگ همکاری با رژیم را، همه به ما چسبانده بودند. ما شکنجه می شدیم به دست کسانی که از آنها حمایت کرده بودیم، با تعویض جا از "اطاق شکنجه" به نزد دیگر یاران زندانی، انجا شکنجه مان می دادندکه جاسوس جمهوری اسلامی هستیم. این نوع حبس کشیدن، بارسنگینی بر شانه های زخمی فدائیان ـــ اکثریت بود. مثل اینکه ما فدائیان همیشه باید با گوشت واستخوان پاسخ راه اشتباه رفته ونرفته را بدهیم؟ حزب توده ایران ٢٥ سال در میهن حضور نداشت! تنی چند ازافسران به همین مدت درزندان رژیم شاه، در پائیز ٥٧ اززندان آزاد شده بودند و در کمیته مرکزی جای گرفته، باروحی که دردرون این حزب جریان داشت، از فردای قرارگرفتن بر مسئولیت هایشان، کلمه رفیق بود، که بهم تعارف و پرتاب می کردند. بر زبان هواداران حزب توده، کلمه رفیق کیا (نورالدین کیانوری) نام مقدسی بود که آنها را بهم متصل و از هر نوع بلیه ای محفوظ می کرد. شما یک توده ای را از جلفای مرز بازرگان تا بندر گواتر سیستان بلوچستان، از شهر کوچک سرخس در خراسان تا آبادان همه را انگار از یک قالب ساخته بودند. مخروطی تشکیل یافته بود به نام حزب توده ایران، اتوماتیک وار بیانات "رفیق کیا" در این مخروط جاری می شد. ما مانند آنان نبودیم. علیرغم اینکه از یک سازمان چریکی تولد یافته بودیم، فرهنگی در ما رشد کرده بود که پرسشگری ما را می رساند. در ما صمد بهرنگی زندگی می کرد با الدوز وکلاغها، ماهی سیاه کوچولو، مسعود احمد زاده، امیرپرویز پویان، بیژن جزنی وحمید اشرف و خیل بیشمار فدائیانی که هریک برای خود دنیائی از عشق و ایمان به مردم بودند. حیات سیاسی ما جوان وبکر بود.تفاوت سنی وتوانائی رهبران با اعضا و هوادران، چند سال و چند کتاب بود. اما با این وضعیت، صدها هزار قلب مشتاق، دفاع از حقوق زحمتکشان را در سازمان جستجو می کردند. ما فدائیان خلق، مانند شکاری زخمی،در دستان رژیم جنایت پیشه گرفتارشدیم.با هریک ازماهرچه توانست انجام داد. اما نتوانست چراغ فدائی را در میهن خاموش گرداند.این راز بقا، در فرهنگی است که در حیات ما،از بدو پیدایش سازمان چریک های فدائی خلق تبیین شده است. در میان مردم پذیرش یک فدائی، دیگر قهرمان گرائی نبود. نفوذ و گسترش فدائی آن چنان بود که در بین اقشاری که نسل ها در خدمت ارتجاع بودند، از زمان مشروطیت، نهضت ملی نفت، و پس از آن دولت کودتائی و محمد رضا شاهی،فرزندان این گروه اجتماعی را هم شامل می شد. خانه ای نبود که در آن یک چراغ فدائی روشن نباشد. جدائی از سازمان را از جانب بخشی از فدائیان خلق شاهد بودیم، آن جدائی ها، به تیغ سپردن جان های شیفته بود. ما گرفتار اهریمنی شده بودیم که خوی ستمگری اش راپایانی نبود. انتقام از فدائیان خلق دستگیر شده، خصوصا پس از یورش به حزب توده در بهمن ماه سال٦١ گویای این اصل بود که آیت الله خمینی و پیروانش تحمل هیچ نیروئی جز خود را در میهن ندارند.با کشتاری که در تابستان ٦٧ تدارک دیدند، به جامعه این پیام را داده شد که در این کشور تنها یک صدامی تواند باشد،... اسلام خمینی.

فدائیان خلق هم با دیگر یاران شان از مجاهدو توده ای و دیگر مبارزان توسط مزدوران ایت الله خمینی در خاک دفن گردیدند. قلب های عاشق بیگناهی که هیچ کینه ای درون شان لانه نداشت.ب های سنگینی پرداخته شد. این بار هم گوشت و استخوان فدائیان حاصل حیات سیاسی شان در مبارزه گردید. این بار هم، سروهای ازاد قد برافراشتند. رضی تابان ها، دکتر انوشیروان لطفی ها، حمید منتظری ها، حسن دشت آراهاو... صد ها فدائی دیگر. انانی که از آن روزهای خاکستری از زیر آتش خشم آیت الله خمینی، توانستند زنده بمانند، با خود "رنج دوران" را به درون جامعه سرد و تاریک "حیات وحش" رژیم اسلامی بردند. رژیم اسلامی با پاک سازی که انجام داد و جو خفقانی که فراهم کرد، در اندیشه این که دیگر صدائی شنیده نخواهد شد، مشغول برنامه هایش گردید. اما غافل از این که همین مردم، طعم قدرت را به آنان شناساندند. امروز در میهن همه نوع صدا شنیده می شود. بلندتر از همه صدای خاموش شدگانی است که بیست سال رژیم تلاش کرد که فراموش شوند.

ک.معمار

افزودن نظر جدید