نوروز

بهاران می رسد، انگار اما

زمستان پایدار است.
نمی کاهد دمی سرمای جانسوز
میان دشت برفی
پیش می آید؛
خمیده پشت، عصا بر کف، عمو نوروز.

عمو نوروز پیر من!
جوانی کن، شتاب افزا!
عصا بفکن!
به عزم دیگری رهپوی و پیش آ!

در اینجا عید ما رنگ عزاداری ست.
پرستو در قفس می نالد امسال.
اسیر خاک گلدان،
ساقه ی سنبل شکسته ست.
درون تنگ یخ ماهی نمی رقصد.
دهان نغمه خوان خونین،
در خمخانه بسته ست.

به شادی کس نمی خندد.
بجز ماتم صدایی بر نمی خیزد ازین شهر؛
که دشمن سخت در کار است.
نه بر رحل است، حافظ.
نه هفت سین، چیده بر خوان.
کنار سفره یاری نیست.
سرِ یاران، سرِ دار است.

لباسی تازه بر تن کن عمو نوروز!
نمی زیبد تو را رنگینه پیراهن.
ضحاکی می کنند اینجا،
کنون ات
پیشبند چرمی کاوه برازنده ست.
قبای کهنه دور افکن!

شکوفان شو!
سپر کن سینه، طوفان شو!
خروشان شو!
بجوش آ، جوشنی بر پوش و مشت افراز!
سرود دیگری سر کن!
ز آزادی سخن پرداز!
به هم زن خواب شوم خفتگان را،
زمستان را،
پریشان کن!
قفس را باز بگشای.
وطن را،
سراسر خاک میهن را،
گل افشان کن!

بخش: 

افزودن نظر جدید