پرواز و فرار کبوتران فلسفی عاشق ازفلسفه روس تا فلسفه شوروی

مورخین غرب، فیلسوفان قرون 19 و20 روس و شوروی سابق را به چهار دسته سه نفره زیرتقسیم می کنند: گروه اول شامل چرنیشفسکی،لاورف، سلویف، و گروه دوم شامل شستوف، بردیایف، و لوسکی، گروه سوم شامل پلخانف، لنین، مالینوسکی (بوگدانف) و گروه چهارم شامل ساخاروف، سوروکین، و پریگوگین می باشند.

با قدری عام گویی، فیلسوفان دسته اول را می توان ماتریالیست، فیلسوفان گروه دوم را ایده آلیست و مذهبی، گروه سوم را انقلابی مارکسیست، و گروه چهارم را معترض و ضد استالنیسم بشمار آورد. سیرفلسفه درروسیه پیش ازانقلاب مانند غالب کشورهای اروپایی درقرن 19 بصورت زیربود: در آغازقرن جریان هگل گرایی قوی بود، در میانه قرن ماتریالیستها طرفداران زیادی داشتند، درپایان پوزیوتیسم فلسفی رونقی شدید داشت، وسرانجام باوقوع انقلاب، فلسفه روس مسیردیگری را درپیش گرفت که درزیربه آن اشاره می شود.

مهمترین فیلسوف ماتریالیسم روس چرنیشفسکی(1889-1812) بود. درسال 1864 تزارروس او را به سبب مبارزات اش به سیبریه تبعید نمود. او به تحقیقات مهمی درباره رابطه هنر و واقعیات پرداخت و خود را به پرسشهایی پیراون انسانشناسی و نقد نظرات داروین مشغول نمود

درپایان دوره او مکتب پوزیویتسم فلسفی قوی تراز مکتب ماتریالیسم فلسفی شد. فیلسوف دیگر گروه اول، لاورف (1900-1823)، یک افسرانقلابی سابق بود که خواهان لغو آموزشهای متافیزیکی و خواهان تاثیر متقابل فرد و جامعه روی همدیگر شد. متفکرسوم گروه اول، شاعرفیلسوفی به نام سولویف (1900- 1853) است که دارای افکاری عرفانی بود. او را نخستین فیلسوف مهم روس می دانند. وی در آغاز، عقیده به نقش مسیحایی مردم روس داشت، و در پایان عمر همچون نیچه یکی از مبلغان ضد مسیح گردید، گرچه خود تمایلات کاتولیکی داشت. یکی از خواسته های او آنزمان وحدت کلیسای مسیحی با عقاید دین یهود بود.

پیش از اینکه به معرفی فیلسوفان گروه دوم پرداخته شود باید اشاره کرد که فلسفه مارکسیستی در شوروی از آغاز بدون در نظرگرفتن تحولات سیاسی و اجتماعی قابل بحث نیست. آزادی فلسفه از قیمومیت ایدئولوژی، در پایان، فقط بعد از دوره گورباچف ممکن شد. در آغاز قرن 20 در کنار فلسفه سنتی، یک فلسفه معترض انقلابی رشد نمود. در کنار فیلسوفانی مانند شستوف، بردیانف، و لوسکی متفکرانی مانند پلخانف، لنین ایلیانف، و بوگدانف مالینوفسکی، اظهار وجود نمودند.

در قرون پیش، درغرب ابتدا انقلاب انگلیس صلح آمیز انجام گرفته بود، سپس انقلاب فرانسه بطور خون آمیز به جمهوری رسید. و انقلاب روس با تکیه برنظرات مارکس و انگلس خود را سوسیالیستی اعلان نمود. از نظر فلسفی ، مارکس و انگلس هر دو هگلی بودند. مارکس می گفت که ایده آلیسم هگل را ماتریالیستی نموده است. محققین غرب مدعی هستند که گرچه مارکس، روش دیالکتیکی را در آغاز از هگل به امانت گرفت، ولی در پایان این روش را مزاحم کارخود دانست. لنین درروسیه خلاف مارکس وهگل، ئوریسین نبود بلکه یک انقلابی عملگرا بود که در روش بقدرت رسیدن سیاسی استاد بود. وی همچون مارکس به رد دین و ایده آلیسم هگلی پرداخت ولی دیالکتیک او را مورد استفاده قرارداد. لنین ماتریالیسم تاریخی پیش ازخود را تبدیل به ماتریالیسم دیالکتیکی نمود. او مارکسیسم را روسی نمود و بقول استالین آنرا عمل گرایانه و آمریکایی نمود. در رابطه با فلسفه سیاسی، فلسفه روس خلاف فلسفه آلمانی، رئالیستی بود. بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی، لنین و استالین به این نتیجه رسیدند که فلسفه ر باید ساده و عامه فهم نمود.

به ادعای مورخین تاریخ فلسفه درغرب، هگل نه تنها با روش دیالکتیکی خود به فلسفه انقلاب روس کمک نمود، بلکه بافشار به فرد از طریق دولت مطلقه، مسیحایی نجاتبخش و توتالیتر، مقدمات دیکتاتوری پرولتاریا را نیز فراهم ساخت.

پلخانف قبلا هستی شناسی انحصاری تک گرایی مارکسیستی را پذیرفته بود. آنزمان که در اروپا و آمریکا روشنفکران طبقه متوسط از طریق "فرجه، راسل، وکوین" دنبال مکتب فلسفی آنالیز منطقی بودند، روشنفکران انقلابی و مردمی در روسیه سراغ مارکسیسم و دیالکتیک هگل رفتند، و در حالیکه پلخانف به نقد ماتریالیسم تاریخی می پرداخت، لنین عقیده به سادگی فلسفه داشت. استالین با دین دولتی نمودن ماتریالیسم دیالکتیکی، مخالفین را یا فراری نمود ویا به اردوگاههای کاراجباری فرستاد. اودر پایان متوجه شد که به رشد فلسفه آسیب عظیمی وارد کرده چون در میان دوستداران فلسفه، دگم گرایی، سرخورده گی، و خودسانسوری، رونق یافت و حقیقت قربانی حفظ قدرت سیاسی شد و سرانجام حقیقت چنان به انتقام از حزب حاکم پرداخت که حتی استالین را نیز به تعجب آورد.

درقرن بیست فلسفه شوروی دارای سه جریان عمده بود: متفکران سنتی کلاسیک، روشنفکران انقلابی ایدئولوژیک، و تئوریسینهای مدرن ماورای سنت گرایی وایدئولوژی. گروه اول غالبا روسیه را ترک کرده یا سر از بازداشتگاههای کار اجباری درآوردند. گروه دوم درون حزب ماند و تسلیم استالینیسم شد، و گروه سوم به مبارزه و مخالفت با دیکتاتوری حاکم در لباس استالینیسم پرداخت.

ازگروه اول شستوف (1936-1866) در ردیف فیلسوفان اگزیستنسیالیستی است وتحت تاثیرکیرکگارد، داستایوسکی، نیچه، و اونامونو، بود. او گرچه احترام خاصی برای هوسرل قائل بود ولی مخالف شدید راسیونالیسم وی شد. شستوف زیر تاثیر انگیزههای مذهبی پدران مقدس کلیسایی می گفت که فلسفه باید در خدمت کلیسا و بطرفداری ازعقیده، باید ضدعقل و علم باشد. او توصیه می کرد که فیلسوفان اسلاو باید بجای عقل، قلب گرا؛ یعنی مذهبی بشوند.

فیلسوف دیگر شوروی درآغاز، بردیایف (1948-1874) بود که تحت تعقیب قرارگرفت و مجبوربه ترک وطن شد. او در مقابل مارکسیسم قانونی و دولتی شوروی، سوسیالیسم اخلاقی را سپر بلای خود نمود. او همچون شستوف خصوصیات مسیحی فلسفی را به هومانیسم فلسفی دوران یونان باستان ترجیح می داد. در آثار او غیر از موضوعات مذهبی، بحثهایی پیرامون جانورشناسی و انسان شناسی نیز شده است.

ازگروه فیلسوفان انقلابی و مارکسیسم، پلخانف (1918-1856) یکی از نخستین نمایندگان مارکسیسم روسی است. او در آغاز هگل گرا بود و به مبارزه علیه آنارشیستها وچریکهای خلقی پرداخت. پلخانف کوشید تا ادعای علمی بودن ماتریالیسم را ثابت نماید. آثارش را از بهترین تولیدات مارکسیسم روسی بحساب می آورند. آنزمان درغرب همفکران نئوکانتی او وی را متهم به دگماتیسم وساده گرایی در موصوعات فلسفی نمودند. او درمقابل عملیات و اقدامات انقلابی لنین و بلشویکها، نماینده عملیات و فعالیتهای قانونی بود و منشویک شد. لنین به پذیرش بخش فلسفه طبیعی او پرداخت ودرآثارش ازآن استفاده نمود.

فیلسوف سوم گروه دوم درقرن بیست، بوگدانف یا (مالینوفسکی) بین سالهای 1928-1873 زندگی نمود. او خلاف پلخانف عضو سازمان بلشویکها بود و یکی ازنمایندگان مارکسیسم روسی بحساب می آید. وی گرچه پزشک اعصاب بود ولی خالق رمان، آثاری اقتصادی، آثاری سازمانگر و آثاری فلسفی مارکسیستی است. لنین گرچه به رد آثار ایده آلیستی او پرداخت ولی از او نیزمطالب بسیاری آموخت.

لنین یا ایلیانف (1924-1870) تئوریسین، عملگرا، و سازمانده، همچون سایرانقلابیون روس احترام خاصی برای علم فلسفه قائل بود. او بعنوان رئالیست، شدیدا ضد دین و ایده آلیسم بود. لنین ازفیلسوفان خواست که بجای تحقیقات آزاد و بی طرفانه، به تحقیقات جانبدارانه و حزب گرا بپردازند تا از فلسفه بعنوان وسیله ای درخدمت حفظ قدرت استفاده شود. به این دلیل فلسفه نه درخدمت کشف حقیقت بلکه درخدمت حفظ قدرت شد، و از این طریق فلسفه به معنی غربی آن دچارفساد شد. منقدین بورژوایی این اقدام لنین را پایه شخصیت پرستی بعدی در دوران استالین بحساب می آورند.

در پاکسازیهای خونین فلسفی سال 1931 القابی مانند رویزیونیست، منحرف،مکانیکی و ایده آلیست کافی بود تا مخالفین را وادار به سکوت و یا فرار نمایند. بوخارین و آکسلرود را روشنفکران مکانیکی و تروتسکی و دبورین را ایده آلیستی نامبدند.

در پایان این دوره استالین گرچه علاقه شدیدی به علم فلسفه داشت و آنرا هدایت می کرد ولی خود هیچگاه ادعای فیلسوف بودن ننمود. از جمله آثارفلسفی او مجموعه تزهای مارکس وانگلس ازدید لنین- و مقاله ای 40 صفحه ای درباره زبانشناسی هستند. او علم منطق را بخشی ازفلسفه زبان می دانست. داماد استالین به روایت گزارشگران، یعنی شدانف گویا کنگره فلسفی سال 1947 را برقرار نمود. در این رابطه باز هم مورخین غربی فلسفه اشاره می کنند که تبدیل موضوع حقیقت جویی فلسفه به موضوع توجیه حفظ قدرت ، فساد خود را نشان داد.

نخستین فیلسوف گروه سوم درشوروی، ساخارف معروف، یک دانشمند فیلسوف است. بدون او گویا وجود گورباچف غیرممکن بود. ازجمله خواسته های او همکاری بجای دشمنی، سیاست صلح آمیز جهانی، خلع سلاح، رعایت نیازهای جهان سوم، حفظ محیط زیست و بازگشت از دکترین کلاوشویتس هستند که جنگ را ادامه سیاست با ابزاری دیگر می دانست. ساخارف می گفت که ارتجاع، عکس العمل حساب نشده، میلیتاریسم، راسیسم، فاشیسم، انتقام گیری، از جمله دشمنان اصلی آغازی نو و ترقیخواهانه هستند. او خودسانسوری را مانع خلق افکاری عمیق و بنیادین می دانست.

اگر ساخارف ازرشته فیزیک آمده ونماینده یک فلسفه پساایدولوژیک بود، پریگوگین (؟- 1917) یک شیمیدان و برنده جایزه نوبل، مقیم بروکسل، و خالق کتاب "رابطه صحیح انسان وطبیعت" از دید بیولوژیک بود. در اینجا اشاره می شود که روسها نه تنها درزمینه های فیزیک، شیمی و بیولوژی تصویر جهانی فلسفه مدرن راتغییر دادند، بلکه درتئوری فرهنگ نیزخالق آثاری مهم شدند.

سوروگین (1968-1889) گرچه ازطرف بلشویکها به مرگ محکوم شد، ولی درسال 1923 توانست به آمریکا فرارکند. او مانند اشپنگلر فیلسوفی است خالق تئوری فرهنگ، ولی براساسی علمیف بیشتر آثار او پیرامون جامعه، فرهنگ، و شخصیت، هستند. ازجمله آثار او کتاب 4 جلدی "دینامیک فرهنگ" می باشد. تئوری فرهنگی او به تکمیل تئوری فلسفه طبیعت پریگوگین پرداخت. آثار او به نقل از مورخین فرهنگی غرب، دینامیک فلسفه مدرن روس را نشان می دهند.
-------------------------------------------------
اسامی 4 گروه سه نفره ؛ یعنی 12 فیلسوف، آمده در بالا بصورت لاتین :
I-1-N.G. Czernyschweskij (1812-1889),2.P. Lawrow (1823-1900),3. w. Solowjew (1853-1900),
II-1-L.I. Schestow (1866-1938), 2. N.A. Berdjajew (1874-1948), 3.N.O. Losshij (1870-1965),
III. 1.G.W. Plechanow (1856-1918), 2. W.I. Lenin (1870-1924, 3. A.Malinowskij (Bogdanow) (1873-1928),
IV.1.A.D. Sacharow (1921.1989),2. P.A. Sorokin (1889-1968), 3. Prigogine (1918 - ? )

افزودن نظر جدید