سیری گذرا در نگاه چریک فدایی خلق به مسئله ملی در ایران

  در آستانه برگزاری مراسم مشترک جشن چهلمین سالگرد اعلام موجودیت جنبش فداییان خلق، رفقا مسعود فتحی و بهروز خلیق طی انجام مصاحبه ایی با من پیرامون "نگاه چریک فدایی خلق به مسئله ملی در ایران"، آنرا نیز در کتابی که به همین مناسبت تاریخی انتشار دادند، درج کردند. پس از انتشار کتاب، تنی چند از دوستان که این مصاحبه را در آن کتاب خوانده بودند از من خواستند تا آنرا به نقل از همین کتاب که خوشبختانه مورد توجه جامعه سیاسی خارج از کشور قرار گرفته است، در سایت های مورد مراجعه عمومی نیز منتشر کنم. امید که این نوشته، تولید کننده انگیزه ای باشد در زمینه نقد بسی عمیق تر و گسترده تر موضوع مورد بحث از سوی صاحب نظران. بهزاد کریمی ------------------------------------------- 1)اهمیت و جایگاه مساله ملی برای فداییان خلق تا چه حد شناخته بود؟ برای پاسخ دهی اول باید دید معیاردراین زمینه چیست؟ به نظر من چه دیروز و چه امروز، داوری نسبت به رویکرد هر جریان سیاسی در ایران پیرامون موضوع مطروحه، پیش ازهر چیز بسته به قبول یا عدم قبول موجودیت این مساله و درونی و ساختاری دیدن آن در ایران است از سوی همان جریان! یعنی اینکه آن جریان می پذیرد که در کشور تبعیض ملی داریم یا نه؟ همه مسایل و مباحث بعدی در این عرصه، زیر یکی از دو جواب اساسی به این پرسش قابل طبقه بندی است. پاسخ جنبش فداییان خلق به پرسش مرکزی در این مورد، از همان ابتدا صریح و روشن بوده است: ایران از تبعیض ملی رنج می برد و رسیدن به ایران دمکراتیک از جمله در گرو رفع این تبعیض می باشد. اسناد، پراتیک و نیزترکیب ملی – قومی خود ویژه این جنبش چه در هنگام شکل گیری آن و چه بعد ها گواه این استنتاج است. درجزوه "آنچه که یک انقلابی باید بداند" که منتسب است به علی اکبر صفایی فراهانی( ابوعباس- رمص) ولی در واقع نوشته بیژن جزنی است به سال 1349 در زندان قم و برای تجهیز جنبش نوین به یک مانیفست برنامه ایی، می خوانیم: " 5 – در مسایل ملی و فرهنگی کشور ما خلق های چندی را در مرزهای خود جا داده و ملت ما به زبان های مختلف گفتگو می کند. برخورد شجاعانه با این مساله و حل قطعی آن تنها راهی است که وحدت ملی را استحکام بخشیده و مشکلات را برای همیشه حل می کند. اکنون کشورهای متعددی هستند که از حداکثر وحدت ملی برخوردارند در حالی که از خلق های گوناگون و ایالات و جمهوری های خود مختار یا فدراتیو تشکیل شده اند. هراس از طرح صریح این مسایل ناشی از طرز تفکر بورژوازی است که همواره کوشیده است بحث آزاد در این زمینه را گناهی نابخشودنی جلوه گر سازد." همانگونه که می بینیم هم شروع گفتار با تیتر"مسایل ملی"، و هم تاکیدات زیر تیتر مبنی بر وجود "خلق های چندی" در کشور و نیز زبان های مختلف در آن، و هم دعوت به شجاعت برای رفع این معضل با پرواز فکری تا افق تشکیل جمهوری های خود مختار و در صورت لزوم استقرار ساختار فدرالیسم در میهن وهمه اینها البته با هدف "استحکام وحدت ملی " میان "ملت ما"، رسم کننده خطوط کلی آن دیدگاهی است که وجود تبعیض ملی و مسئله ملی در کشور را محرز می داند. و هم او در نوشته "جمع بندی مبارزات سی ساله اخیردر ایران" می گوید: " وطن ما از خلق های متعددی تشکیل شده است. برخی از این خلق ها در حالیکه خود در مجموع تحت ستم امپریالیسم قرار دارند، توسط طبقه حاکم و رژیم نماینده آن بر خلق های اقلیت، ستم مضاعفی را روا می دارند" درست است که در اینجا جزنی فقط "برخی از این خلق ها" را تحت ستم می بیند که نگاهی است تقلیل گرا و فاصله دار از واقعیت، اما دو نکته مقدمتاً مهم در صحبت او تاکیدات وی است بر یک) چند خلقی بودن وطن، و دو) اعمال ستم مضاعف بر خلق ها آنهم نه فقط از سوی رژیم بلکه توسط آن به نیابت از طبقه حاکمه. جزوه تفصیلی "آذربایجان و مسئله ملی" علیرضا نابدل (اوختای) در میانه سال 1349، که جزو مجموعه نوشته های درون گروهی دیگر گروه بنیانگذار جنبش فداییان به رهبری امیر پرویز پویان- مسعود احمدزاده- عباس مفتاحی است، در این زمینه حتی فراتر می رود. این دستنوشته ضمن تاکید جدی بر وجود "مسئله ملی" در ایران به سیر مسئله مورد نظر در آذربایجان و قسماً کردستان می پردازد و بر زمینه نقد تاریخی روندهای مربوطه، اتخاذ استراتژی مبارزه در این راه را بر ارایه برنامه ساختاری مقدم می داند و بر آن متمرکز می شود. نابدل، استراتژی حل این مسئله را در گرو رویکرد مبارزه با "شوینیسم ملیت مسلط" و مخالفت با "ولایت گرایی تنگ نظر" می داند و این رسالت را بر عهده چپ رادیکال می نهد. البته این روش متدیک که به عاریت گرفته شده از نگاه لنینی به موضوع است، هم در نوشته جزنی با بیانی دیگر دیده می شود و هم در نوشته حمید مومنی در همین رابطه. همانگونه که همین حالا اشاره کردم اثر دیگر در این عرصه از میراث ادبی چریک فدایی، نوشته ای است بسیار تفصیلی و تشریحی از حمید مومنی تحت عنوان " در باره مبارزات کردستان" . اگرچه این نوشته صرفاً تمرکزدارد بر"مسئله کرد" از طریق ارایه یک تحلیل اقتصادی – اجتماعی از کردستان ایران و تاریخ "جنبش کرد" در سه کشور ایران و عراق و ترکیه، با اینهمه اما آنرا می باید بیانگر توجه نیروی اندیشه ورز سازمان به وجود مسئله ملی در ایران دانست و طبعاً در درجه نخست، "مسئله کرد". البته ضرورت دارد تا همین جا قید کنم که این نوشته به لحاظ استنتاج های استراتژیک معطوف به مشی سیاسی و رسم خطوط برنامه ایی، به سطح دو نوشته مورد اشاره قبلی نمی رسد و بیشتر خصلت دانشنامه دارد در شکل یک پیش نویس. در عرصه پراتیک هم، این جنبش از همان ابتدا فکر حضور در این عرصه از مبارزه سیاسی و برنامه ای را داشته است. بیژن جزنی در "آنچه که یک انقلابی باید بداند" با اشاره به همین نکته می گوید: "جنبش مسلحانه در کردستان در گرو مسائل ملی و قومی کردهاست و با جنبش عمومی کردها رابطه دارد.درگیری مسلحانه طولانی مدت کردها در عراق زمینه های مساعدی را در این ناحیه فراهم آورده که روشنفکران جوان کرد می توانند از آن برای دامن زدن به جنبش مسلحانه بهره برداری کنند." او در نوشته" چگونه مبارزه مسلحانه توده ای می شود؟" ضمن تاکید بر این نکات که 1) در کردستان و برخی نقاط مشابه آن زمینه جنبش مسلحانه وجود دارد، 2) این اقدام باید زیر شعار ملی و علیه حکومت باشد، و3) قطعاً می باید توسط خود عناصر کرد صورت گیرد؛ با اینهمه بر توجه جنبش مسلحانه سراسری نسبت به این عرصه از عمل هشدار می دهد و می گوید: "جنبش می تواند توسط سازمان های تثبیت شده خود با رهبران جنبش های ملی رابطه برقرار کرده حتی نیروی نظامی خود را ولو جنبه سمبلیک داشته باشد، در اختیار این جنبش ها قرار دهد." نابدل نیز که در اوایل دهه چهل و دوره تحصیلی اش در دانشکده حقوق با هم دانشکده ایی خویش محمد امین سراجی از کادرهای فعال حزب دمکرات کردستان ودانشجوی فنی - اسماعیل شریف زاده از رهبران حرکت ملی مسلحانه سال های 46-47 کردستان آشنایی های نزدیکی داشته و با علاقمندی خاصی روند تحولات آنجا را تعقیب می کرده است، از کردستان به عنوان "یک نیروی انقلابی بالقوه" نام می برد. او با تحسین سنت صداقت و پایداری رهبری جمهوری مهاباد مقابل یورش ارتش شاه در سال 1325 و پذیرش زمینه مساعد برای خیزش ملی در کردستان، اما آنرا از جنبه مطلق کردن مبارزه صرف ناسیونالیستی مورد انتقاد قرار می دهد و فعالان این جنبش را به گره خوردگی با مبارزه طبقاتی فرا می خواند. او این جنبش را فرا می خواند که از تجربه تلخ جنبش ملی کردستان عراق در وابستگی اش به رژیم شاه و قرار گرفتن اش " تحت نفوذ شدید فئودال ها و مرتجعین محلی" درس بگیرد و دوست خود را در میان جریانات سراسری انقلابی کشور جستجو کند. این پیام نشانگر آنست که برقراری پیوند عملی با ملی گرایان مبارز کرد از همان ابتدا برای جنبش فداییان خلق مطرح بوده است. پیام نهفته در شعرماندگار "کردستان" خود نابدل با تخلص ادبی " اوختای"، یک نشانه جدی در همین عرصه است. شعری که پیام آن خیزش های ملی علیه ستم، همبستگی "خلق ها" ، بپا خاستن زحمتکشان و متحد شدن آنهاست. در نوشته تفصیلی حمید مومنی پیرامون کردستان نیز می خوانیم: "عمده ترین تضاد در کردستان، تضاد خلق کرد با رژیم مرکزی است. ستم ملی و ستم مذهبی در کردستان حتی تضاد طبقاتی را تحت الشعاع قرار داده است. باین ترتیب هر حرکت سیاسی و نظامی با توجه باین شناخت آغاز شده و تضاد طبقاتی از کانال تضاد ملی عمل خواهد کرد" بر این اساس می توان دید که کردستان از همان اول، جای خاصی را درسمتگیری پراتیک جنبش فداییان خلق احراز کرده است. هم به این دلیل که بر پایه مندرجات هر سه نوشته فوق الذکر، فداییان خلق حدت مسئله ملی در کردستان را بیشتراز هر جای دیگر کشور ارزیابی می کردند، هم اینکه چشم بر سنت مبارزاتی دوام دار آن داشتند و هم به ویژه مسحور جذبه ناشی از حضور عامل سلاح در این سنت مبارزاتی بودند. اگر چه سازمان چریک های فدایی خلق تا اوایل سال 1357 هیچ تیم عملیاتی و هسته تشکیلاتی مشخص در کردستان نداشت، ولی در صفوف هواداران فدایی شکل گرفته در سراسر کشور، تعداد قابل ملاحظه ای دانشجو و آموزگار کرد نیز سر برآورده بودند که متقابلاً گرایش نیرومند "حل مسئله ملی" در فضای سازمان را تقویت می کردند. این هم پیوندی دو طرفه سازمان با هواداران برخاسته از مناطق رنجور از تبعیض ملی را در میان روشنفکران ترکمن، بلوچ وعرب نیز می شد دید، اگرچه در درجاتی پایین تر و بیشتر هم در سالهای منتهی به انقلاب. تنها در طول ماههای قبل از انقلاب بود که سازمان در جهت ایجاد پایگاه ارگانیک در کردستان برخی خیزهای عملی برداشت. چه از طریق شکل گیری خود بخود هسته ایی در سنندج به ابتکار بهروز سلیمانی و چه تدارک حضور مستقیم در این منطقه که در واقع مسئولیت در نظر گرفته شده برای من از سوی مرکزیت وقت سازمان بود،هر چند که فرارسیدن قیام نقشه عمل را تغییر داد و به اجرای آن شکل دیگری بخشید. و نیز در آستانه قیام بهمن، از طریق دانشجویان ترکمن هوادار فداییان خلق در ترکمن صحرا. و بلاخره به یک نکته قابل درنگ جدی دیگر هم باید اشاره کنم و آن حضور سنگین آذربایجانی ها در ترکیب ملی- قومی سازمان بود و از همان اول کار تا به امروز و در شاخه شاخه های آن. نکته ترکیب ملی - قومی به ویژه از این نظراهمیت دارد که در همان دوره شکل گیری جنبش فدایی، بخش بزرگی از فداییان آذربایجانی تبار سطحی از فعالیت در عرصه ملی – فرهنگی آذربایجان را پشت سر گذاشته بودند و در میان آنان، چندین و چند شاعر، نویسنده، محقق و مورخ ترکی نویس و متمرکزروی آذربایجان داشتیم. در پیرامون و پایه اجتماعی فداییان خلق به روشنی می شد بخش قابل ملاحظه ای از جریان فرهنگی نوین در آذربایجان را دید. با آنکه دغدغه اصلی چریک های آذربایجانی عموماً مبارزه قهر آمیز علیه رژیم شاه و آرمان های چپ و مبارزه طبقاتی در ایران در کادر یک سازمان سراسری بوده است، با اینهمه اما نفس حضورشان در همین سازمان را می باید که عامل جدی در فعال ماندن نگاه به مسئله ملی در سازمان دانست. 2) به نظر می رسد که جزوه رفیق علی رضا نابدل تحت عنوان "آذربایجان و مسئله ملی" تنها اثر مستقل از فداییان خلق در مورد مسئله ملی باشد، این اثر را چگونه ارزیابی می کنید؟ درست است، به اعتبار اختصاص همه این نوشته به مسئله ملی و نگاه جامع آن به موضوع، می توان آنرا تنها اثر مرتبط با این زمینه در ادبیات سیاسی چریک فدایی دانست. و اما ارزیابی من در باره آن تا آنجا که در محدوده همین پرسش و پاسخ بگنجد چنین است: این نوشته محبوس الگوی نظری لنینی و پارادایم ناظر بر کتاب معروف " مارکسیسم و مسئله ملی" استالین است ولی در همانحال از موضع محققی دست بر آتش در واقعیت های مشخص و صاحب نظری موشکاف در روند های جاری است.این اثر، حاوی نکات بدیع وخلاقانه بسیار درچند و چون مسئله ملی در آذربایجان اما در قالب نگاه ایدیولوژیک محض و در خدمت آن ایدیولوژی است. و نیز بیانگرواقع بینی تاریخی در نگاه به تکوین مسئله ملی در آذربایجان که علیه "ولایت گرایی" می شورد وهمزمان اما، نشاندن حال و امروز آن در تنگنای غل و زنجیر نگاه طبقاتی. اهمیت نوشته نابدل فقط در آن جنبه مثبت نیست که در زمان خود با نوشتن این جزوه توجه به مسئله ملی را برمی انگیزد و پرچم مبارزه علیه ناسیونالیسم حاکم و انتقاد از ناسیونالیسم محکوم را بالا می برد، در آن بدآموزی های بزرگ و منفی نیز است که مطالبه ملی را نه در پیوند با امر دمکراسی که در خدمت مبارزه طبقاتی و درارتباط با سرنوشت آن تئوریزه می کند. در صبحگاه شروع جنبش فداییان خلق، هیچ کس به اندازه نابدل اهمیت توجه به مسئله ملی را درک نمی کرد و هیچکس هم به اندازه او حل آنرا در زرورق ایدیولوژی مارکسیستی آنهم با افراطی ترین خوانش نپیچاند. و اما برای مستدل کردن استنتاج های بالا لازم می بینم که اندکی در نوشته و ساختار آن مکث کنم. "اوختای" در بخش اول جزوه که به پیدایی زبان و ادبیات آذری اختصاص دارد، با یک تبیین تاریخی کوتاه ولی صریح و روشن با دو خوانش ناسیونالیستی مغرضانه از تاریخ آذربایجان و زبان ترکی آذری( به گفته خودش "آذری نوین") مرز می کشد. خوانش اول ناظر بر ناسیونالیسم حاکم، هویت متحول شده مردم آذربایجان را با خط کشیدن بر هزار سال تاریخ اخیر آن فقط با هویت هزار سال قبلش توضیح می دهد و خوانش دوم، با قطع خودسرانه تاریخ و از موضع ناسیونالیسم ولایت گرا، همه تاریخ آذربایجان را در ترک بودن آن خلاصه می کند. او بر آمیزش توده های مهاجر به این سرزمین با مردم بومی و دگرگونی در ترکیب جمعیتی آن تاکید می ورزد و نتیجه می گیرد که زبان آذری به عنوان شاخه ای از زبان های ترکی، حاصل آمیزشی طبیعی و تاریخی است که در نهایت منجر به منسوخ شدن زبان "تاتی" (آذری قدیمی) شده است. او نتیجه می گیرد که زبان فارسی، نه تنها در طول این تاریخ، زبان دیوانی و حکومتی بوده، بلکه تا قرن چهاردهم میلادی "تنها زبان ادبیات" نوشتاری نیزاست. این شاعر پرقریحه آذربایجانی که به زبان مادری خویش عشق می ورزد، درعین برخورد واقع بینانه با تاریخ طی شده، دست به یک نوآوری می زند و مسئولانه از موضع یک ایرانی، زبان ترکی آذربایجانی را در همین نوشته به عنوان "زبان ملی" کشور در کنارزبان ملی فارسی قرار می دهد. نگاهی که مسلماً در مورد دیگر زبان های کشور نیز معتبر است. در بخش دوم نوشته و در ادامه منطق پیشین، نابدل سخت به تلاش ایدیولوژیک ارتجاع که لباس " شوینیسم فارسی- آریایی" بر تن دارد و از حمایت ادبای شوینیست برخوردار است می تازد و با معرفی آن به عنوان " پایمال کننده حقوق فرهنگی ملیت ها" که همان "نابودی فرهنگ های ملی ایران" است همه زبان های موجود در کشور را زبان ایرانی ها معرفی کرده و چنین می نویسد: "ادبیات شفاهی و نوشته زبان ترکی آذربایجانی هم بخشی از ادبیات ایران در طول تاریخ ایران است" . نابدل در ادامه نگاه تاریخی خویش، به انقلاب مشروطه می رسد و نقش آنرا در بهم ریزی حصارهای تنگ مذهبی، شهری، ولایتی و مذهبی و شکل دهی به یگانگی ملی در ایران، احساس همبستگی و وحدت سرنوشت در "شکل میهنی" و نه "مذهبی و نژادی" به گرمی می ستاید. او می گوید که در بستر همین جنبش انقلابی بود که آگاهی ملی "ما ایرانیان" تکوین پذیرفت و این، ضرورت داشت. اوعدم فهم این واقعیت ها از سوی "ولایت گرایان" را به انتقاد می کشد و می گوید: " ناسیونالیست های ولایتی افراطی از درک این مطلب عاجزند. بنظر آنها خیلی بهتر می شد اگر مبارزه مشروطه خواهان آذربایجان شکل قومی می گرفت." ! او خطاب به ساده لوحان عوامفریب می نویسد که نقش بالای آذربایجان در انقلاب مشروطه را در رشد تاریخی آن باید بجویند و نه " برخلاف تصور کودکانه پان ترکیست ها... ناشی از خصایل قومی و روحیه خاص آذربایجانی". نابدل در ادامه به نهضت شیخ محمد خیابانی می رسد و او را تحسین می کند زیرا که تبریز را پایگاهی برای آزادی سراسر ایران به حساب آورد، در برابر تمایلات پان ترکیستی ترک های جوان در عثمانی ایستاد و در همان حال با فهم اهمیت کار فرهنگی برای گسترش فرهنگ و آموزش زبان ترکی آذری و دانش های نوین، معلمینی از قفقاز و عثمانی استخدام کرد. بیشترین انتقاد نابدل به خیابانی اینست که چرا علیرغم استقبالش از وقوع انقلاب اکتبر، اما از پیشروی آن بسوی ایران بیمناک بوده است! و از همین نقطه هم است که واقع بینی تاریخی و روشنگرانه او مدام زیر چتر نگاه دگم ایدیولوژیکی قرار می گیرد. نابدل در برخورد به رضا شاه ، جانبداری تند ایدیولوژیک را به نمایش می گذارد و همه اقدامات او را یکسره می کوبد. او تا آنجا پیش می رود که روحانیت معترض به اقدامات او را نه برای تجدد ستیزی شان که بخاطر بی تدبیری شان در برابر قلدری های رضا شاه مورد انتقاد قرار می دهد! همینجا باید گفت که در برخورد نابدل با شاه پهلوی،عامل بحق خشم وی در مورد " سرکوب وحشیانه و کینه توزانه زبان های ملی" توسط رضا شاه، مسلماً نقش ایفا می کند. تناقض دیدگاهی نابدل در برخورد ایدیولوژیک تند با " افیون مذهب" و در همان حال احساس همدردی او با روحانیت تجدد ستیز علیه دیکتاتوری و بر ضد تجدد آمرانه پهلوی البته کمابیش حکایت تناقض دیدگاهی غالب بر گفتمان چپ آنزمان است. با اینهمه، او گاه چنان تند می رود که حتی در سطح قضاوت های غالب آن دوره چپ نیز غیر قابل توجیه می نماید. از جمله آنهاست برخورد او با شاعر ترکی نویس مردمی و ترقیخواه، معجز شبستری. با آنکه نابدل صمیمیت و جسارت معجز را در مبارزه علیه ملایان، محتکران، حکام قاجار و امپریالیست ها ارزش فراوان می نهد و اشعار او را به لحاظ عامه فهمی و سادگی شان جداً می ستاید، اما از اینکه معجز در سال های حوالی 1305 خورشیدی خود را " با بنیانگزاری دبستان دخترانه در شبستردل خوش می کرد" و از اینکه " شاید او نمی فهمید که دبستان دخترانه رضا شاهی فرهنگ اسارت آور جدیدی را که بسیار محیلانه است به منجوق های نوو آراسته شده جایگزین مذهب خواهد نمود" منتقد و متعرض او می شود! برخورد نابدل قایل به ستم ملی در آذربایجان با فرقه دمکرات و نهضت آذربایجان در سال 1324 یکی از بیرحمانه ترین نقد ها از موضع رادیکالیسم پرولتری به این فرقه و نهضت است. جوهر انتقاد او به فرقه اینست که: " هنگامیکه دیکتاتوری بیست ساله درهم شکست،... دیگر تضاد اصلی در این سرزمین(آذربایجان) رابطه فئودال ها با دهقانان و بورژوازی بزرگ با پرولتاریا وزحمتکشان شهری بود و نه تضاد بین مردم و حکومت از رمق افتاده تهران" و در چنین شرایطی " یک رهبری سیاسی و دمکراتیک و انقلابی ...می بایست تحت شعارهای طبقاتی ضد امپریالیستی و ضد فئودالی و دمکراتیک...مردم این سرزمین را متحد کند"..."اما فرقه "دمکرات" چه کرد؟ با جدا کردن سرنوشت آذربایجان از ایران و طرح شعارهای ابلهانه ای از قبیل " زبان برای ما مساله حیاتی و مماتی است" با طرد مبارزه طبقاتی و پیش کشیدن یک برنامه اصلاح طلبانه بی محتوی، پرولتاریا و دهقانان نو خیز و بی تجربه و ساده دل را بسوی پرتگاه وحشتناکی رهبری کرد". نابدل اضافه می کند که " در شعر دوستداران شعر آذربایجان پس از 1320، هم آگاهی و هوشیاری طبقاتی آشکارا مشاهده می شود و هم ستایش میهن مجرد وزبان مادری سرکوب شده...و فرقه بر اساس طرز تفکر اخیر ساخته شده بود" و لذا می باید رویکرد فرقه را "به عنوان شکاف در میان خلق... و خرابکاری در جنبش دمکراتیک محکوم و طرد کرد". در نقد تند نابدل به فرقه بلاخره به این نکته باید اشاره کرد که او از یک طرف آن را می کوبد زیرا که "هدفش تکیه زدن بر حکومت استان معین بود و چشم امیدش تنها بر حکومت سرخ ارتش شوروی و نه خلق ایران"، ولی از سوی دیگرخود وی در مورد برنامه های توسعه طلبانه استالین و اعمال باقر اوف ها مطلقاً سکوت می کند! این تناقض را تنها با این واقعیت می توان توضیح داد که نابدل یک استالینیست و مائویست دو آتشه و صمیمی بود ولذا در تبیین هیچ موضوعی نمی توانست به مختصات دستگاه فکری اش وفادار نماند! افسوس که این فدایی خلق متفکر و خلاق در زمره آن رفقایی بود که ضخامت عینک ایدیولوژیک اش از بیشترین ها بود! نابدل در ادامه جزوه بلاخره به اینجا می رسد که در پی شکست اجتناب ناپذیر فرقه دمکرات و بعدش حزب توده و بعد تر تسلط "رویزیونیسم خروشچفی" بر بقایای این دو جریان "ورشکسته"، دو گرایش عمده بر زمینه مسئله ملی و فرهنگ ملی در آذربایجان شکل می گیرد. یکی از آنها توسط بقایای "انجمن شاعران" فرقه دمکرات نمایندگی می شده که هم دلی شاعر صوفی مسلکی چون شهریار و گروهی از "ولایت گرایان" عزلت گزین وعافیت طلب را با خود داشت و دیگری از اوایل دهه چهل توسط جوانان خلقی به جلوه در می آید که حامل گرایش بالنده و سازنده هستند.اولی، نمایندگی می کرده خرده بورژوازی شکست خورده را که در برابر تحقیر ملی، ولایت پرستی منحط و منفعل را بر گزید و در قالب شعر و ادب ترکی آذربایجانی به حسرت گذشته از دست رفته نشست و دومی، آینده را در مبارزه قاطع با ارتجاع حاکم دید و پی ریخت. البته نابدل در اینجای نوشته اش وارد صدور کیفر خواست طولانی چند صفحه ای علیه رویزیونیسم در شوروی و ایران می شود که نه آنجا با موضوع بحث ربط و نسبت درخور دارد و نه برای موضوع مورد بحث من مهم است. ازاینرو هم است که من نیز از ان می گذرم و صرفاً بر همان دو گروه بندی شکل گرفته بر زمینه هویت جویی ملی و فرهنگی مورد اشاره نابدل می پردازم. او در این بخش از نوشته با آنکه جهت گیری های برگزیده از دوسو را درست تشخیص می دهد و بسیاری از جهات منفی فکر و روش طرف مقابل خود را زیر ذره بین انتقاد قرار می دهد، اما سطح نقد را به حد کوبش مطلق و نفی آنها می کشد و تمایلات ملی گرایی آنها را از صافی دید و معیار طبقاتی می گذراند. او تا آنجا پیش می رود که در مصاف با این جریان ، حمله به یکی از نمایندگان آن را که فرد شاعری است بنام سهند، از زاویه مالکیت او بر یک کارگاه تریکو بافی و استثمار کارگران صورت می دهد و بدینترتیب به راحتی با نفی حق کسب آگاهی ملی و رواج آن از سوی بورژوازی آذربایجان، نشان می دهد که تا کجا تمایلات ملی را می خواهد روی تخت معروف پروتکوست دراز و کوتاه کند! او دراعتراض به مضامین منظومه حیدر بابای شهریار کار را به آنجا می کشد که ارزش شعری آنرا نیز "خیلی حقیر و ناچیز" ارزیابی می کند! او کنسرت های رشید بهبود اوف در تهران را نمایش های دلقکی رویزیونیسم خروشچفی می خواند و.... نابدل که در نشان دادن ولایت گرایی منحط این جریان بس موشکافانه و جسورانه سخن می گوید، اما تعیین تکلیف با آنرا به میدان نبرد طبقاتی می کشد! او به نقل از یکی از نمایندگان سرشناس پان ترکیسم ولایت گرا معروف به علی تبریزی که گفته بود " نخست باید ستم ملی را از میان برداشت و فقط آنگاه {است که} می توان به مسئله طبقاتی پرداخت"، خود در پایان همین رساله، عکس نتیجه گیری تبریزی را روی میز می گذارد:"استالین و مائو تسه دون رهنمودهای بسیار گرانبهایی برای حل مسئله ملی ارائه داده اند. آنها بما آموخته اند که شوینیسم ملیت حاکم و ناسیونالیسم افراطی ملیتهای تحت سلطه دو جنبه تضاد واحدی را تشکیل می دهند. تنها پرولتاریاست که در شرایط بسیج تمام نیروهای انقلابی خلق قادر است از عهده حل این تضاد برآید و هر دو جنبه آنرا متقابلاً نابود سازد. محو ناسیونالیسم هر ملیت بطورعمده بر عهده پرولتاریای همان ملت است." و بدینترتیب او که در اوایل این جزوه پرسیده بود که " آگاهی ملی تحت چه شرایطی و به دست کدام نیروی طبقاتی به ناسیونالیسم ولایتی تبدیل می گردد؟" در اواخر جزوه به پاسخ بر می خیزد و مضمون حرفش هم این می شود که: همانا نیروی گریزان از انقلاب و رادیکالیسم پرولتری! و با چنین دیدی، طبیعی است که رسالت ارتقاء آگاهی ملی نیز در انحصار آن نیرویی قرار بگیرد که کمر بر انقلاب زحمتکشان علیه نظام استثمار بسته باشد. اگر من در پاسخ به این پرسش اینهمه مکث کردم برای آنست که بگویم جوهر اندیشه مسلط در جنبش فدایی خلق پیرامون مسئله ملی و نوع مواجهه با آن، در اساس همانی بوده که در نوشته نابدل آمده است، هر چند که جنبه های فوق افراطی نوشته او را نمی توان و نباید به حساب کلی جنبش ما نوشت. اهمیت و جایگاه نوشته زنده یاد علی رضا نابدل در همین است؛ در آن تناقضات درون پراتیک بعدی، که در هنگامه چالش های واقعی با جنبش های ملی واقعی رخ نمودند. در آن باورعمیق به وجود تبعیض و مسئله ملی در کشور و فهم صادقانه ضرورت قاطع حل ورفع معضل ملی در کشور از یکسو، ولی اسارت در قید راه حل ایدیولوژیک در برخورد با آن از دیگر سو. 3) آیا آنزمان نگاه ها به حدت مسئله ملی در مناطق مختلف کشوریکسان بود؟ نه! من قبلاً اشاره کردم به وجود واقع بینی هایی در بررسی مشخص موضوع. بگذارید ابتدا به همان نوشته ها مراجعه کنیم و بعد وارد این نکته شوم که واقع بینی های متاثر از وضع موجود در این نگاهها چرا گاه به فاصله گذاری های به دور از تحلیل روند های تاریخی منجر می شود. فعلاً هم موضوع را در برخورد قیاسی آذربایجان و کردستان محدود می کنم که درخود این نوشته ها نیز چنین است. جزنی در همان نوشته مورد اشاره می گوید: " ترک زبانان به علت زندگی هزار ساله در کنار فارس زبانان چندان ستم ملی را حس نمی کنند. ترک زبانان نزدیک به ده قرن حکومت همه سرزمین های ایران را در دست داشته و در عهد حاکمیت خود نیز به دلایل تاریخی و فرهنگی زبان ترکی را رسمیت نداده اند...در ارتش و سازمان های دولتی ، در پست های مهم سیاسی، در تقسیم کرسی های علمی و در امور اقتصادی و مالی و صنعتی ترک زبانان امتیازی بر دیگران کمتر ندارند. تنها تبعیضی که وجود دارد در رسمیت زبان خارجی است و رنجی که ترک زبانان از محکومیت زبان مادری خود می برند." او البته بعداً و در بخش راه حل ها چنین می نویسد: " بنا به تمایل مردم آذربایجان می توان در آن جا حکومتی خود مختار تشکیل داد و با انتخاب آن ها مانند سایر ایالات کشور از مجالس ایالتی و اختیارات مالی و اداری بهره مند گردید." بیژن اما مورد کردستان را "ویژه" می بیند و در مورد آن، نه از "تمایل" برای حکومتی خود مختار که از "خودمختاری" در "اولین فرصت در یک اظهار نظر عمومی" صحبت می کند. به گفته او: "کردستان از ویژگی مخصوص به خود برخوردار است. کردها می توانند در اولین فرصت در یک اظهار نظر عمومی در کردستان حق خود مختاری به دست آورند. اگر پیوند های نژادی و زبانی باعث شود که تشکیل یک حکومت خود مختار ضرورت داشته باشد این خود کردها هستند که این ضرورت را نفی یا اثبات خواهند کرد.هم چنان که بلوچ ها نیز چنین حقی را خواهند داشت." جزنی در مقام بزرگترین و محوری ترین نظریه پرداز جنبش فداییان خلق، در اینجا نیز می کوشد تا با تحلیل مشخص از شرایط مشخص بین جاهایی از کشور که در آنها مسئله ملی رو به رشد است با جاهایی که چنین نیست، تفاوت قایل شود و آنرا تبیین کند. او در نوشته " جمع بندی مبارزات سی ساله اخیر" می نویسد: " خلق هائی که جنبش ملی در آنها رو به گسترش است، خلق هایی هستند که مرزهای موجود آنان را تقسیم کرده است. کردها، عرب ها و بلوچ ها هر سه این خصوصیات را دارند. جنبش و حرکات آنها با جنبش های خارج از مرز ارتباط مستقیم دارد." و بلاخره جای تاکید دارد که بگویم جزنی در" چگونه مبارزه مسلحانه توده ای می شود؟" حرف اصلی خود در باره حد ستم بر "خلق ترک" را چنین فورموله می کند: "خلق ترک در ایران گرچه تحت ستم فرهنگی فارس ها قرار دارد، معذالک موقعیت این خلق در گذشته و حال ویژگی هائی دارد که آن را از یک خلق تحت ستم به میزان چشمگیری متمایز می سازد و همراه با فارس ها خصوصیات خلق حاکم را از خود نشان می دهد." یک واقع بینی توام با خطای بزرگ! نکته ایی که به آن خواهم پرداخت. نابدل در آن بخش از نوشته خود که به بسیج توده ها زیر شعار ملی یا طبقاتی می پردازد، اگر در باره آذربایجان بر این نظر است که " تحت هیچ برنامه ای که شعار ملی در آن رل اساسی را داشته باشد نمیتوان کارگران و دهقانان و یا خرده بورژوازی شهری آذربایجان را جدا ازکارگران و دهقانان و خرده بورژوازی سراسر ایران متحد کرد" ولی در مورد کردها، وضع از نظر او بکلی متفاوت تبیین می شود. او می نویسد: "البته در مورد کردستان وضع فرق می کند. برای خلق کرد ستم ملی سابقه بس طولانی تری دارد. کردها به علت نه تنها زبان، بلکه مذهب جداگانه خود( که در جامعه فئودالی اهمیتی بسیار عظیم تر از زبان داشت) از طرف کارگزاران حکومت های صفوی و قاجاری همچون قوم بیگانه نگریسته می شدند. فشار همه جانبه و نوینی که در عصر آگاهی و بیداری ملل خاورمیانه از جانب دیکتاتوری بیست ساله بر خلق کرد وارد آمد بیداری و آگاهی ملی در کردستان را سرعت بخشید و آنرا به نیروی انقلابی بالقوه بدل کرد." البته نابدل در آخر همین مبحث باز به همان الگوی دیدگاهی خویش بر میگردد و امکان بسیج ملی موفق و نتیجه بخش در کردستان در فقدان مبارزه طبقاتی را رد می کند. و این، یک تفاوت نگرشی در بیژن با اوست. بیژن چنین خیزشی را نه تنها ممکن که حتی همراه با شانس موفقیت می بیند ولی علی رضا تنها چشم انداز آنرا در مبارزه طبقاتی می جوید. حمید مومنی نیز در جایی از نوشته اش به این موضوع می پردازد و می گوید: "ناسیونالیسم کرد در کردستان واقعیت جدی داشته و دارد. کرد ها ستم ملی را به مراتب از ترک ها بیشتر احساس می کردند." ولی او نیز بگونه ایی چشم انداز را در انکشاف مبارزه طبقاتی می بیند و می جوید. این واقع بینی که فرا گیری توده ایی مسئله ملی در کردستان بسیار جدی تر از آذربایجان است و برخورداری اش از حدت به مراتب بیشتر، البته در پرتو روندهای واقعی بعد انقلاب هم به اثبات رسید. با اینهمه، این واقع بینی، از نتیجه گیری تاریخی از بروزات عینی موضوع فراتر نمی رود و چون تعمیق نظری در موضوع هویت جویی ملی- قومی نمی یابد، به نگرش آینده نگر فرا نمی روید. هر سه متفکر جنبش فدایی با همه واقع بینی هایی که در برخورد با موضوع از خود نشان می دهند والبته علیرغم تفاوت های جدی بین آنان چه در سطح دانش نظری و تجربه سیاسی و چه درروش مواجهه با واقعیت ها، ولی از یک نگاه کلی که مربوط به عموم چپ ایران بود متاثرند: چشم انداز تاریخی در مورد موضوع هویت جویی و یابی ملی، نه رشد مستمر آن بلکه حاشیه ایی شدن تدریجی آن است! در واقع این نگرش که بر چپ مسلط بود اعتقاد داشت که جهان علیرغم همه زیگزاگ هایش، درسمت تضعیف مرزهای ملی به سود انترناسیونالیسم سوسیالیستی روان است ودر مسیر رنگ باختگی ناگزیر تمایزهای ملی سرنوشت آن پیش می رود! در این نگرش، نه نا تمام ماندن روند دولت – ملت در ایران و نه کج رفتن ها در آن از نظر تئوریک مورد توجه بنیادی قرار می گیرد و نه درنگی بر رشد درون زای هویت طلبی میان جوامع ملی درون ملت ایران به عمل میاید.البته از این استنتاج، هرگز نباید و نمی توان چنین برداشت کرد که توجه به مسئله ملی برای جنبش فدایی خلق گویا جنبه ابزاری داشته است. چنین اتهامی، می تواند نا منصفانه باشد و مغایر با عملکرد آن تلقی شود. موضوع اینست که در کادر چنین نگرشی، تصور اینکه یک دهه بعد و در پی انقلاب، کردستان با چنان انفجار نیرومند ملی مواجه شود که شد، نمی توانست وجود داشته باشد. آنها که در نوشته هایشان کلمه ایی از ترکمن ها ننوشته بودند، فکر نمی کردند که ترکمن صحرا در آن ابعاد مطلق توده ایی زیر خواست ملی برآمد کند و یا در میان بلوچ ها و عرب ها گروه وسیعی از فعالان ملی ترقیخواه با جذبه معین در میان بخش هایی از مردم خود سر برآورند. یا آن روند رو به رشدی که در آذربایجان شاهدش هستیم. آنان نمی توانستند حتی کمترین تصوری از ابعاد کلان موجی از جنبش ناسیونالیستی داشته باشند که دو دهه پس از جان باختن آنان، جهان ما را در برگرفت. می خواهم این نکته را نتیجه بگیرم که علیرغم واقع بینی هایی که نسبت به وجود تبعیض ملی در ایران و ضرورت رفع آن داشتیم، سنگینی نگاه ایدیولوژیک و الگوهای نظری طبقاتی بر ذهن ما، اجازه نمی داد که ما جریان هویت خواهی ملی را در پارادایم همچنان جاری دولت – ملت ها ببینیم. و این، آن نکته اساسی است که در موضوع بازنگری فکر دیروز ما در همین زمینه می باید در نظر گرفته شود تا آشکار شود که چرا در دیدگاه مسلط بر فداییان امر پروژه ملی غایب است. 4) در ادبیات سازمان ترم های دارای بار تاریخی و حقوقی در زمینه مورد بحث تا چه اندازه از دقت برخوردارند؟ نکته درستی را پیش کشیده اید. اغتشاش و بی دقتی در این زمینه کم نیست و البته صرفاً هم به ما بر نمی گردد، دیگر جریان های فکری هم در این زمینه نقش داشته اند. اما تا آنجا که به ما فداییان خلق مربوط می شود، درهر سه نوشته مورد اشاره و نیز دیگر ادبیات سیاسی چریک ها تا مقطع انقلاب ما شاهد استفاده ازانواع ترم های ملت ایران، ملت های ایران، ملیتهای ایران، خلق ایران، خلق های ایران و قوم و اقوام هستیم و در موارد بسیار همین مقولات فرو رفته دریکدیگر. پی گیری همه آنها در مجموعه آثار منتسب به سازمان چریک های فدایی خلق کاری است مشکل و وقت گیرو خارج از ظرفیت این مصاحبه. با اینهمه، بر چند نکته کلیدی انگشت می گذارم که شاید بتواند ما را در این عرصه یاری رسان باشد. مقوله ملت ایران به مفهوم "ما ایرانیان"، ترم کاملاً پذیرفته شده ای پیش فداییان خلق بوده است. مطابق اندیشه حاکم بر ذهن فدایی خلق، ملت ایران ضمن تکیه بر سنت های فرهنگی مشترک، وحدت بخش و بسیار دیرینه اش، اما فقط در جریان تحولات دویست ساله اخیر و اوج آن انقلاب مشروطیت بوده که پروسه مدرن دولت- ملت را طی کرده و علیرغم همه کمبودها و انحرافات توانسته است به ملت امروزین بدل شود. این پذیرش مضمونی، اما درزمینه شکل بیان چندان در ادبیات نوشتاری و شفاهی آنان منعکس نیست! اگرچه در نوشته های بیژن جزنی ما بارها با این ترم روبرو می شویم و در کلام نسل اولی ها نیزکه تربیت سیاسی خود را در دهه سی و یا تلاقی دو دهه سی و چهل گذرانده اند بارها بازتاب آنرا شاهدیم، اما هر چه که جلو تر می آییم استفاده از ان رنگ می بازد. نه بخاطر کمترین تزلزل در تعلق عمیق فداییان به ایران، بلکه برای ترسیم نوعی از مرز کشی با دیدگاههای به اصطلاح " بورژوایی" ناسیونالیستی در جنبش. ترم ملت های ایران و بیشتر از آن ملیت های ایران در ادبیات سیاسی چریک های فدایی خلق را می بینیم که در واقع باور آنان به "کثیر الملله" بودن ایران را نشان می دهد. منظور از آن نیز پذیرش تعدد هویت های متنوع ملی در درون ملت ایران است. بیان این ترم ها از سوی فداییان خلق که بخاطر عملکرد نیرومند روانشناسی حفظ وحدت ملی در آنها، خیلی هم گسترده نیست، نه برای بستر سازی برای تمایزها که بیان واقعیت تنوع ملی در کشور با هدف وحدت ملی دمکراتیک در ایران بوده است. بیشترین واژه مورد استفاده در ادبیات سیاسی چریک ها که در نام آنها نیزبازتاب دارد، همان مقوله خلق است. واژه های مردم و توده، البته به وفور در ادبیات سیاسی فداییان خلق دیده می شود که نه بار تاریخی مربوط به ملت را حاوی اند و نه ان رسم مرزهای سفت مربوط به خلق را، ولی در همانحال و مسامحتاً هم آن هستند و هم این! پس، استعمال آنان چندان دست و پا گیر نیست! خلق اما، بلوک طبقاتی است. در ترم ملت، سرمایه داران بزرگ و فئودال ها هم می گنجند و هیچ کس را از آن نمی توان حذف کرد. در اینجا، حداکثر خیانت به ملت می تواند مطرح باشد که معنی آن عدول ازمنافع ملی است در عین زیست در چارچوب ملت. ملت، مشخصه خود را اساساً در تمایز با دیگر ملت ها باز می یابد و نه با تقسیمات طبقاتی درون خویش. خلق اما، با قطب متضاد و طبقاتی همزاد خود یعنی ضد خلق پدید میاید و تکمیل می شود که مانند آن ساکن همان سرزمین است و دارای همان زبان و همان تاریخ و فرهنگ! و همین تاکید مطلق بر ترم خلق از سوی فداییان خلق و بطور کلی چپ را با برخی تناقض های بنیادی در مواجهه با مسئله ملی کرده است. شاید جالب باشد بدانیم که وقتی درهمان سالهای اول داشت نام اولیه "چریک های فدایی خلق" به نام "چریک های فدایی خلق ایران" تبدیل می شد برای برخی از فداییان این موضوع مطرح شده بود که چرا نگوییم چریک های فدایی خلق های ایران؟ این نیز، یک انعکاس از درهم رفتگی مبارزه طبقاتی با مبارزه علیه ستم ملی بود و تناقض بین دو ترم ملت و خلق.     5)کدام سیاست ها بود که فداییان خلق را در فردای انقلاب بهمن به قوی ترین نیروی سراسری در مناطق ملی تبدیل کرد؟ متحد اصلی و استراتژیک آن دسته از جنبش ها ی ملی که در پی حل معضل در چارچوب کشور هستند، جنبش چپ است. دستکم در آنزمان ، چپ تنها نیرو در میان جریانات سراسری بود که بر وجود ستم ملی در کشور تاکید داشت و بر حل و رفع آن اصرار می ورزید. چپی هم که در سال های نزدیک به انقلاب در صحنه بود، قدرت و اعتبار داشت ومورد اعتماد و وثوق عمومی، فداییان خلق بودند. از طرف دیگرجنبش ها و برآمد های ملی پس از انقلاب بلافاصله با حکومتی مواجه شدند که نه ظرفیت سیاسی و فرهنگی برای پذیرش خواست های برحق آنان را داشت و نه کمترین استعداد در فاصله گیری از انحصار قدرتی که به چنگ آورده بود. فعالان ملی در چنین شرایطی یا باید در احزاب ملی خود گرد می آمدند و یا عمدتاً در درون و حاشیه فداییان خلق. و این انتخاب، البته در مورد آندسته از روشنفکران مناطق ملی که انتخاب اجتماعی شان چپ و سوسیالیسم بود، به ناگزیر شکل یگانه گزینش به خود می گرفت. بدینترتیب بود که فداییان خلق به نقطه اتکاء جنبش های توفنده ملی در سراسر کشور بدل شدند، یا در شکل جا گرفتن در صفوف آن و یا متحد دیدن اش در کنار خویش. این استقبال، طبعاً وجه مقابل خود را هم داشت. وآن، کشف و بازیابی چندین منبع ایستادگی بسیار نیرومند دمکراتیک مناطق ملی در برابر حکومت دینی انحصار طلب برآمده از دل انقلاب توسط چریک فدایی بود. مناطق ملی با آن پتانسیل دمکراتیک نهفته در خود که اینک به گونه انفجاری سر برآورده بودند، آماده ترین بستر فعالیت گسترده برای فداییان خلق شدند. و بر این اساس نیز بود که در صحنه سیاسی کشور یک هم پیوندی دمکراتیک بس توانمندی شکل گرفت که تاثیرات جدی برمعادلات سیاسی سال های نخست انقلاب داشت. و بازبه همین واسطه، معادله ای در تاریخ معاصر ما سر برآورد که بعد ها همه تناقضات نهفته دررابطه بین مبارزه سراسری و مبارزه برای رفع ستم ملی را به نمایش گذاشت تا برسیم به زمانی که گفتمان دمکراتیک به گفتمان مسلط در ایران بدل شود و نگاه به مسئله ملی وارد روند نوسازی خود گردد. تجربه تلخ و شیرین جنبش فدایی دراین عرصه، میدان تحلیلی و تحقیقی فوق العاده غنی در اختیار ما قرار می دهد تا در پرتو آن، نگاه امروزین به مسئله ملی را به تبیین بنشینیم. با اشتیاق زیاد مایل بودم که سخن را ادامه می دادم تا نقد و تاملات خود در همان میدان مورد اشاره را با شما در میان بگذارم و مخصوصاً بر این نتیجه گیری کلیدی تاکید کنم که این دو مبارزه سراسری و منطقه ایی فقط و فقط در زمینه دمکراسی و حول آن است که می توانند هم پیوند یکدیگر شوند و همدیگر را تکمیل کنند. اما اینجا دیگر وارد آن نمی شوم زیرا که می دانم در مصاحبه شما به مناسبت چهل سالگی جنبش فدایی خلق، تمرکز اصولاً بر سال های پیش از انقلاب است تا بعد آن. اگرچه من به این نکته محوری و نیز برخی چالش های نوین مربوط به آن، طی چند سال گذشته و از طریق چندین نوشته پرداخته ام، اما امیدوارم که در آینده نزدیک بتوانم این بحث را در کادر یک کار تفصیلی که مد نظر دارم ادامه دهم. از حوصله شما سپاسگزارم.            

افزودن نظر جدید