گوشه ای از فعالیت علنی در دوره مبارزه چریکی

۳۵ سال از فعالیت من با سازمان چریکهای فدایی و سازمان فداییان خلق ایران(اکثریت) می گذرد. نگاهی به راه طی شده پاسخگویی به سوالاتی را می طلبد. تلاش می کنم دراین نوشته کوتاه، به جنبه هایی از فعالیتهای علنی فداییان در دوره چریکی بپردازم و در ارتباط با آن ارزیابیهایی ارائه کنم و از جمله به چهار پرسش زیر جواب دهم: ۱- آیا مبارزه مسلحانه ناگزیر بود؟ ۲- آیا جریان فدایی نیروی ضد مذهبی بود؟ ۳- آیا ساواک در فداییان نفوذ کرده بود؟ ۴- چرا از استبدادی به استبدادی دیگر؟ سال ۱۳۵۳ به عنوان پزشک سپاهی در درمانگاه روستای فرسش، از توابع الیگودرز که تا جاده اصلی حدود ۲۰ کیلومتر فاصله داشت، مشغول به کار شدم. کارکنان درمانگاه شامل یک پزشک، دو کمک پزشک و یک راننده بود. همگی در همان محل درمانگاه زندگی میکردیم. کمک پزشکان، دیپلمه های سپاه بهداشت بودند و راننده درمانگاه از اهالی الیگودرز بود که به کل احمد معروف بود. برای رسیدن به جاده اصلی میباید از تپهای عبور میکرديم که معمولا بین آبان تا اردیبهشت ماه از برف پوشیده بود و امکان عبور وسیله نقلیه از آنجا وجود نداشت. پس از عبور از آن تپه به روستای فهره میرسیدیم که در آنجا کدخدا ابراهیم، انسانی آگاه و فرهیخته، با رویی گشاده همراه چای گرم در پای سماوری جوشان و استکانهای کمرباریک، از ما پذیرایی میکرد و با گرمی گفتار و کردار خستگی راه را میزدود. پس از استراحتی چند ساعته و گاه شبانه، به راه ادامه میدادیم تا به جاده الیگودرز ـ گلپایگان میرسیدیم. این محل نامش چمن سلطان بود، محلی که قهوه خانهای در یک سمت جاده و در سمت دیگرش، پاسگاه ژاندارمری قرار داشت. رفیق حسن نوروزی در این محل جان باخته بود. این مسیر در زمستان، عمدتا پیاده طی میشد. راه ارتباطی بین این مناطق با اولین بیمارستان که در شهرستان الیگودرز قرارداشت، قطع بود. پزشک میباید هر کاری ازدستش بر میآمد، در همان محل انجام میداد. من در فرسش علاوه بر خدمات پزشکی وضعیت روستا و گروهبندیهای مختلف روستایی، مالکان، خرده مالکان، کارگران فصلی و نوع مناسبات آنها را نیز بررسی میکردم و به اطلاع رابط سازمانی خود میرساندم. در آن زمان از طریق اداره برنامه و بودجه، برای راه سازی و لوله کشی در برخی مناطق مبالغی اختصاص می یافت. پیگیر شدم و اطلاع یافتم که برای لوله کشی آب فرسش چنین بودجه ای در نظر گرفته شده است ولی برای جاده سازی تصمیمی وجود ندارد. در صحبت مستقیم و غیر مستقیم (توسط کل احمد) و کمک دو معلم سپاه دانش، با کدخدا و سایر دست اندرکاران روستا، امکاناتی را که دولت در اختیار آنها گذاشته یادآور شدیم. تعدادی ازآنها کنجکاوی نشان دادند، لذا آمادگی خود را برای کمک به آنها که بتوانند آب و جاده داشته باشند، اعلام کردم. کمک به سازماندهی روستاییان برای پیگیری امر، از آن جمله مراجعه به استانداری لرستان که در خرم آباد قرارداشت، پیش برده شد. نمایندگان روستا با مراجعه به استاندار و شرح وضعیت، خواستار ساختن جاده در آن منطقه شدند. استاندار وقت که آقای فرحبخشیان بود، علاقه مندی خود را برای کمک نشان داده بود. مدتی گذشت و خبری از جانب استاندار نشد، لذا نامه دیگری تنطیم شد و ضمن یادآوری دیدار قبلی از وی دعوت گردید که به فرسش بیاید. من از سوی نمایندگان روستا ماموریت یافتم که نامه را به استاندار بدهم و او را به پذیرش دعوت تشویق کنم. آقای فرحبخشیان دعوت را پذیرفت و با استقبال گرم روستاییان به فرسش آمد. او همراه هیئتش از جمله روسای ادارات مربوطه، مورد پذیرایی گرم اهالی فرسش و روستاهای اطراف قرارگرفت. این اولین باربود که بالاترین نماینده دولت در منطقه به آنجا می آمد و با مشکلات مردم ازنزدیک آشنا می شد و قول رسیدگی می داد. در همان ایام طرح تغذیه رایگان در مدارس پیش برده می شد. متوجه شدم که در بعضی از مدارس تغذیه رایگان توزیع نمیشود. روستاییان را برای احقاق حقشان و مطلع کردن مسئولین از این اجحافات، تشویق می کردم. آنها که با پیگیری درمورد لوله کشی آب و جاده سازی به پیشرفتهایی نائل آمده بودند، به فرمانداری مراجعه کردند ولی نتیجهای نگرفتند. در آخرین مرحله نامهای به بازرسان شاهنشاهی نوشتند، به تهران رفتند و نامه خود را به دفتر بازرسان شاهنشاهی رساندند. بازرسان پس ازمدتی به منطقه آمدندريال ولی برای روستاییان نتیجه مثبتی نداشت. اهالی منطقه در تلاشهای قانونی خود نسبت به سیستم فاسد و ناعادلانه آگاهی بیشتری یافته بودند و به قول یکی از اهالی" مثل اینکه چشم و گوش شاه نابینا و ناشنوا بود". تلاش من آن بود که به مردم آگاهی بدهم و کمک کنم تا در همکاری با یکدیگر برای حل مشکلات خود اقدام و نتیجه گیریهای لازم را بکنند. اواخر سال ۱۳۵۳ رفیق مسرور فرهنگ از زندان آزاد و در یک شرکت مهندسی مشغول به کار شده بود. بحث ما در مورد ضرورت و نحوه مبارزه ادامه یافت. مسرور پس از اطمینان از عزم ملیحه (خواهرم) و من برای مبارزه علیه رژیم دیکتاتوری شاه، ما را در ارتباط با سازمان چریکهای فدایی خلق قرار داد. قرارمان برآن بود که به شمال کشور منتقل شویم و در آنجا به عنوان اعضای نيمه علنی ـ نيمه مخفی سازمان فعالیت کنیم. ملیحه و مسرور پس از ازدواج، اجبارا مخفی شدند زیرا ساواک پی برده بود که مسرور در ارتباط با سازمان قراردارد. پس از مخفی شدن آنها، من در ارتباط با رفیق فرهاد صدیقی پاشاکی قرار گرفتم. برای اجرای قرارهای سازمانی از فرسش به الیگودرز و از آنجا به تهران می رفتم. شب را رانندگی میکردم تا روز بعد خود را به محل قرار سازمانی خود که عمدتا در منطقه چهار صد دستگاه اجرا میشد برسانم. در زمستان مسافت بین فرسش تا جاده الیگودرز (حدود ۲۰ کیلومتر) را پیاده طی میکردم. خستگی باعث می شد که حین رانندگی تمرکز خود را از دست بدهم و چند مورد خطرتصادف مرگبار را از سرگذراندم. درملاقات با رفیق فرهاد درمورد فعالیتهایم درروستا، وضعیت موجود و برنامههای بعدی صحبت میکردیم، کمک مالی میدادم و کتب و جزوات سازمان را دریافت میکردم. روزی رفیق فرهاد ازمن سوال کرد: "اگر دستگیر شوی و محل کتابها را بیابند چه میگویی؟" گفتم: "از وجود آنها اظهار بی اطلاعی میکنم و میگویم شاید مربوط به کسان دیگری باشند." گفت: "هیچ گاه فرد دیگری را به خطر نینداز! محل جاسازی بهتر و توجیه مناسبتری پیدا کن!" در یکی دیگر از ملاقاتهایمان که نزدیکیهای پل چوبی انجام دادیم، از انشعاب در سازمان مجاهدین مطلع شدم. فرهاد بسیار ناراحت بود و این انشعاب را به زیان جنبش دمکراتیک و به زیان مناسبات نیروهای چپ غیرمذهبی با نیروهای مدهبی می دانست ( مواضعی که در نوار گفتگو بین سازمان فداییان و مجاهدین از سوی رفیق حمید اشرف بیان شده اند(. در زمستان ۱۳۵۴ یکی از آشنایانم خودرا به فرسش رساند و خبر کشته شدن مسرور را که در روزنامهها خوانده بود، به من اطلاع داد. از سرنوشت ملیحه خبری نداشت. به سرعت محل اقامتم را پاک سازی کردم و به همکارانمان گفتم که برای خانوادهام تصادفی پیش آمده و باید نزد مادر بروم. به اصفهان که مادر اقامت داشت رفتم. خبر کشته شدن مسرور صحت داشت و از ملیحه خبری نبود. با احتیاطهای لازم به قرار ثابت خود در تهران رفتم، رفیق فرهاد نیامد. تصور من آن بود که ملیحه نیز کشته و یا دستگیر شده است. پس از چند روز به محل خدمتم در فرسش باز گشتم. غم سنگین فقدان مسرور و سایر رفقا و همچنین نگرانی از سرنوشت ملیحه و خطر دستگيری خودم را داشتم. زمانی که به فرسش بازگشتم کدخدا و بزرگان روستا به دیدنم آمدند زیرا به راننده درمانگاه، کل احمد و همکاران دیگر گفته بودم که دامادمان در تصادف رانندگی کشته شده و خواهرم به شدت مجروح شده است. آنها اصرار کردند که برای دامادم مجلس ترحیم بگیرم. امتناع من موثرنشد و آنها خود در مسجد مراسم ترحیم گرفتند. اهالی فرسش و روستاهای اطراف در آن شرکت کردند. طبق رسم محل، به همگی غذا دادند. تمامی مراسم را خودشان برگزار کردند و از من خواستند در مراسم صحبت کنم. من در صحبت کوتاهی از محبتهای آنها تشکر کردم. یکی از معلمان سپاه دانش که جوانی دزفولی بود این قطعه را از منظومه آرش کمانگیر، سروده زنده یاد سیاوش کسرایی خواند: دلم از مرگ بیزار است که مرگ اهرمن خو آدمیخوار است ولی آن دم کز اندوهان روان زندگی تار است ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است فرورفتن به کام مرگ شیرین است همان بایسته آزادگی این است. با شنیدن این شعر بسیار منقلب شدم، ولی اجبارا و به سختی خود را کنترل می کردم که شکی بر نیانگیزد. پس از پایان دوره سپاهی بهداشت درتهران مشغول کارشده و در صدد برقراری ارتباطات جدیدی با دوستان برآمدم. هفته ها در برزخ بیخبری از ملیحه، خبرهای ناگوار ضربات مداوم به رفقای سازمان و خطر دستگیری خود بودم. در یکی از روزهای بهار ۱۳۵۵ یکی از بستگان تلفنی از من خواست که برای دیدار مادرم که کسالت داشت به اصفهان بروم. در اصفهان دانستم که ملیحه به نزد یکی از بستگان آمده است ولی مادر و سایر بستگان اطلاعی از این موضوع ندارند. از اینکه ملیحه را زنده و به لحاظ جسمی سالم میدیدم بسیار خوشحال شدم. تعریف کرد که ضربات سنگینی به سازمان وارد شده، تیم آنها نیز ضربه خورده و او در پی برقراری ارتباط مجدد با بخش مخفی سازمان است. رفقا مسرور و فرهاد در ضربات وارده به سازمان درسالهای ۵۴ و۵۵ جان بر سر پیمان نهادند. یادشان گرامی باد! محل امنتری را برای اقامت ملیحه در نظرگرفتیم و به بستگانمان گفتم که ملیحه به سفر رفته و بازنمیگردد. تلاشمان را برحفظ خود و برقراری ارتباط مجدد متمرکز کردیم. شبهای متعددی را بین راه اصفهان تهران رانندگی کردیم تا قرارهایمان درتهران را اجرا کنیم. برخی از شبها را در حضرت معصومه قم به صبح رساندیم. ملیحه که در زمان مخفی بودن در کارخانه کار میکرد، اسلحه نداشت ولی سیانوری داشت که بارها تا پای استفاده از آن پیش رفت. من نه سلاح داشتم و نه سیانور. زمانی که دوره سپاهی بهداشت را می گذراندم با بهداری الیگودرز ارتباط داشتم. رئیس بهداری، دکترصادقی که مطب خصوصی نیز در مرکز شهر داشت، عزم سفر کرده بود و به من پیشنهاد داده بود که در زمان سفر وی مطبش را داشته باشم. ابتدا پیشنهاد او را نپذیرفتم، ولی پس از تماس ملیحه با من، ترجیح دادم آن پیشنهاد را بپذیرم. با دکتر صادقی تماس گرفتم و ضمن پذیرش پیشنهادش به وی گفتم که مادرم مریض است و باید نزد خودم باشد، لذا منزلش را نیز دراختیارم نهاد. به تدریج مادر را ازحضور ملیحه مطلع کردم و به اتفاق به الیگودرز نقل مکان کردیم. قرارمان بر آن بود که هیچ کس از وجود ملیحه در آن خانه مطلع نشود. لذا ظاهرا فقط من و مادر درآن منزل زندگی می کردیم. از ساعت ۹ صبح تا ۸ شب در مطب مریض میدیدم. البته ظهر ۲ ساعت استراحت و نهار داشتم. برای بستگان و سایرین توجیه مناسبی یافته بودیم که غیبت مادر در اصفهان و تردد کمتر من را به آنجا توجیه کنم. الیگودرز شهر نسبتا کوچکی بود، خانواده کروبی درشهر الیگودرز به خاطر توجه به فقرا و نیازمندان بسیار مورد احترام بودند، بویژه که مخالف رژیم شاه هم شناخته میشدند. مقامات شهر، از جمله فرماندار، رئیس ساواک، رئیس داروخانه و پزشکان میهمانی دوره داشتند. آنها اصرار داشتندکه با آنها همراه شوم. من هم توضیح می دادم که " مادرم مریض است و غروبها از تنهایی میترسد." بالاخره یک بار آنها را به منزلم دعوت کردم. مادر غذا آماده کرده بود و خود را کمی بیش از معمول ناتوان نشان می داد. این میهمانی توجیه مرا برای آنها قابل قبولتر کرد. پس از مدتی یک خانه کوچک، بدون آب لوله کشی، در محله زینبیه اصفهان تهیه کردم و مادر و ملیحه به آنجا منتقل شدند. یکی از دردناک ترین شبهای زندگی ام زمانی بود که خبر کشته شدن رفیق حمید اشرف و رفقای همراه را شنیدیم. من و ملیحه سربه شانه هم نهادیم و به تلخی گریستیم. تا قبل از کشته شدن رفیق حمید امیدواری به این که سازمان بتواند در مقابل ضربات مقاومت کرده، خود را بازسازی کند وجود داشت. با کشته شدن حمید برای لحظاتی عمیقا احساس تنهایی کردیم، ولی طولی نکشید که به خود آمدیم. فرض را براین گذاشتیم که سازمان متلاشی شده است. چه میخواهیم بکنیم؟ هر دو مصمم بودیم که مبارزه را ادامه دهیم وتلاش کنیم موجودیت سازمان را نشان دهیم. یکی از امکانات برقراری ارتباط با سازمان را تماس با زندانیان آزادشده می دانستیم. با توجه به تعریفهای مثبتی که مسرور در مورد دوستش، محمد کتابچی کرده بود، تصمیم گرفتیم که با وی تماس بگیرم شاید او کانالی را برای برفراری ارتباط با سازمان بشناسد و یا به طریق دیگری بتواند کمک کند. تماسم با محمد کتابچی (۱) برقرارشد. طی دیدارهایی که با وی داشتم در مورد مسرور، وضعیت سیاسی و چشماندازها صحبت کردیم. وی آمادگی خود را برای کمک نشان میداد. در یکی از ملاقاتها به وی گفتم که ملیحه بامن تماس گرفته و احتیاج به کمک دارد. کتابچی آمادگی خودش را برای یافتن محل امن اعلام کرد. لذا ارتباط ملیحه را با وی برقرار کردم. با ملیحه قرار گذاشته بودیم که از سابقه تماسمان و روندهای طی شده با کتابچی صحبتی نکنیم. ملیحه با کمک کتابچی محل اقامتی در تهران یافت. من به سهم خود به تلاشهایم برای برقرای ارتباط با بخش مخفی سازمان، در داخل و خارج کشور ادامه دادم. به اداره گذرنامه مراجعه کردم، به من گفتند باید به نخست وزیری مراجعه کنم. با تحلیلی که کردیم به این نتیجه رسیدیم که از این طریق امکان مسافرت به خارج کشور نیست. آلترناتیو دیگر خروج غیرقانونی بود که تصمیم گرفتم جوانب آن را بیشتر بررسی کنم. درهمین ایام کتابچی برای ادامه تحصیل به خارج کشور رفت. پس از آن، تا زمان انتشار کتاب "چریکهای فدایی خلق از نخستین کنشها تا بهمن ۱۳۵۷" از وی اطلاعی نداشتم (۲). با برخی از رفقایی که در سالهای قبل محفل مطالعاتی داشتیم تماس برقرار کرده و در صدد اجاره خانه ای امن، تهیه ماشین تایپ و تکثیر برآمدیم. در اواخر سال ۱۳۵۵ و اوائل ۱۳۵۶ تعداد دیگری از زندانیان سیاسی آزاد شدند. با محفلی از این دوستان که عمدتا فارغ التحصیلان پلی تکنیک بودند در ارتباط قرار گرفتم که تا انقلاب و پس از آن ادامه داشت. طی این مدت در درمانگاه های مختلفی در تهران به کار پزشکی مشغول بودم. مدتی نیز در مرکز روانپزشکی چهارم آبان (اسماعیلی) در خیابان جمشید آباد شمالی، با قصد تخصص گرفتن در این رشته مشغول به کارشدم. با شروع شبهای شعر در تهران و جنب وجوش و تحرکات سیاسی، فضای دیگری به وجود آمد. شرکت در مراسم مختلف و تلاش برای سمتدهی آن علیه رژیم فعالیتهایی بود که محافل سیاسی انجام می دادند. ارتباطم با ملیحه محدودتر شده بود، وقت خود را بیشتر در فعالیتهای کوهنوردی با جوانان، جذب آنها به مبارزه سیاسی و همچنین تماس با محافل مختلف، بویژه طرفداران فداییان و شرکت در مراسم و تجمعات سپری می کردم. با شروع اعتراضات و تظاهرات، چون ماهی تشنه آب که به دریا می رسد، سر از پا نمی شناختم. به هرسو مینگریستی، مخالفان حکومت را میدیدی. احساس تنهایی و استیصالی که پس از ضربات به سازمان و بویژه کشته شدن رفیق حمید به من دست داده بود، جای خود را به شور و امید داده بود. در امواج خروشان مردم برای سرنگونی دیکتاتوری شاهی شرکت فعال داشتم. رفتن شاه و پیوند فداییان با مردم از شادترین لحظات زندگیم بود. اکنون که بیش از سی سال از آن زمان فاصله گرفته ایم، میتوان برخی از ارزیابیها را ارائه کرد: ۱. باتوجه به شرایط داخلی(کودتای ۲۸ مرداد و دیکتاتوری خشن پهلوی)، شرایط بین المللی( جهانی که به دو قطب شرق و غرب تقسیم شده بود، مبارزات مسلحانه موفقیت آمیز در کوبا و اقبال از مبارزات مسلحانه در جنبشهای آزادیبخش و حتی در بین جوانان اروپایی)، گرایش جوانان پرشور ایرانی که مخالف استبداد و خواهان عدالت- اجتماعی و بهروزی مردم ایران بودند، به مبارزه مسلحانه، قابل درک است ولی نمیتوان آن را ناگزیر دانست. سازماندهی مردم برای دستیابی به مطالبات خود، از جمله فعالیتهایی بود که از جنبههای ایجابی مبارزه قابل توجه بود و میتوانست ما را در پیوند بیشتری با مبارزات جاری مردم قرارداده و هزینه کمتری را متوجه مبارزان کند. ۲. فداییان غیرمذهبی بودند، ولی ضد مذهب نبودند. آنها به عقاید مردم احترام میگذاشتند و خواهان مناسبات حسنه با نیروهای مذهبی و مبارزه مشترک علیه دیکتاتوری بودند. ۳. نفوذ ساواک در چریکهای فدایی، افسانه ای ساخته سازمانهای اطلاعات دو رژیم دیکتاتوری است. مروری بر روند طی شده در بالا نشان میدهد که مجموعه فعالیتهای ما برای ساواک ناشناخته بوده است. هرچه فعالیت تودهایتر می شد، امکان ضربهپذیری را کمتر می کرد. گزارشهایی که از فعالیت من و ملیحه به ساواک داده شده مربوط به یک دوره معین در سال ۱۳۵۵ است که صحبتها و تماسهای ما با محمد کتابچی به ساواک گزارش شده است. ۴. سرنگونی دیکتاتوری شاهی و جایگزینی آن با استبداد مذهبی نشان داد که برای برقراری آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی، تنها مبارزه با استبداد کافی نیست. شناخت مولفه های دمکراسی توسط کنشگران سیاسی نیز از ضروریات است. نمیتوان به صرف مبارزه با استبداد و به قیمت جان خود، بدون تلاش برای داشتن راهکارهای دمکراتیک به دمکراسی رسید. درزمان انقلاب تمامی نیروهای مخالف رژیم شاه در سرنگونی آن سهم گرفتند. فداییان چند صد جان شیرین و صدها سال زندان را در این راه نهادند. ضعف اساسی جنبش عدم شناخت از نقش و جايگاه دمکراسی در تحولات سياسی و اجتماعی بود. نیروهای مذهبی خواهان حکومتی ایدئولوژیک بودند. نیروهای چپ در پی برقراری دیکتاتوری پرولتاریا بودند. لازم است همه نیروهای سیاسی با مبارزات مدنی و مسالمت آمیز خواهان انتخابات آزاد برای داشتن جمهوری پارلمانی، همراه با آزادی مطبوعات و آزادی فعالیت احزاب شوند.       ------------------------------------------- ۱- محمد کتابچی از دانشجویان ممتاز پلی تکنیک، همشهری و دوست بسیار صمیمی مسرور فرهنگ بود که در فعالیتهای صنفی وسیاسی دهه پنجاه شرکت داشت. وی دوره سربازی تنبیهی و زندان را گذرانده و نزد بسیاری از دوستان خود، به خاطر مقاومتهایش زیر شکنجه، تحسین می شد. او اکنون در آمریکا زندگی میکند و دارای موقعیت اقتصادی و علمی قابل توجهی است. ۲- در بخشی از کتاب چریکهای فدایی خلق از کنشهای نخست تا بهمن ۱۳۵۷، از انتشارات موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، بهار ۱۳۸۷، نوشته محمود نادری که براساس اسناد ساوک تنظیم گشته، تلاش شده است نفوذ ساواک در سازمان چریکهای فدایی خلق اثبات شود. زمانی که از طریق مطالعه کتاب به این امر پی بردم که گزارش ارتباطات ما با کتابچی به ساواک داده شده، مانند بسیاری دیگر از همدورهایها و هم دانشگاهیهای کتابچی متاثر و متحیر شدم. در بررسیهای انجام شده معلوم شد که خوشبختانه (به دلیل عدم تماس گیری رفقای مخفی سازمان با رفقای علنی) ضربهای از جانب ما به آن رفقا وارد نشده است. اما از آنجا که مسرور فرهنگ قبل از مخفی شدن و یوسف قانع (که همراه حمید اشرف و تعداد دیگری از رفقا در ۸ تیر ماه ۱۳۵۵جان باختند) نیز قبل از ضربه با کتابچی در ارتباط بوده اند، آگاهی از نقش احتمالی کتابچی در این ضربات اهمیت جدیتری یافت. پس از اطلاع از این موضوع تلاش کردم آدرس محمد کتابچی را بیابم. از طریق جستجوگر گوگل در اینترنت آدرس او را یافتم و برایش ایمیل فرستادم و از وی خواستم که در این مورد به جنبش توضیح دهد. متاسفانه تاکنون علیرغم پيگيریها و مراجعات من از جانب او توضیحی داده نشده است.

افزودن نظر جدید