آلما هم رفت

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

(حافظ)

 

خبر درگذشت آلما قوانلو را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که آلما را هم از دست دادیم ولی یادش برای من جاودان است. در برنامه های تلویزیونی او، «دریچه ای بر باغ بسیار درخت» صدای قلبی را می توان شنید که برای وطن و آزادی می تپد.

از آلما اولین بار، حدود شش سال پیش، برنامه ای در باره ی زندگی جهان پهلوان تختی در تلویزیون دیدم و سخت شیفته ی آن برنامه شدم. برایش ایمیلی فرستاده، از او تشکر کردم. با مهربانی جواب داد که انجام وظیفه است.

چند ماه بعد به من نوشت که قصد دارد در باره ی دکتر مصدق برنامه ای تهیه کند و نظر مرا در باره ی کتابها و نوشته هایی در مورد او جویا شد و من هم چند کتاب در این مورد بویژه کتابهای خاطرات و تاًلمات دکتر مصدق، بقلم دکتر مصدق، در کنار پدرم؛ مصدق، خاطرات دکتر غلامحیسن مصدق و مصدق در محکمهً نظامی، به کوشش جلیل بزرگمهر را به او معرفی کردم. چند هفته بعد با احتیاط و حجب و حیای زیاد از من پرسید آیا شما می توانید در نوشتن این برنامه به من کمک کنید. با وجود گرفتاریهای زیاد ناشی از کار پزشکی و مطب و... این کار را تقبل کردم و نتیجه آن یک برنامه سه ساعته در سه بخش در باره ی زندگی و فعالیت های دکتر مصدق شد.

آلما یکباراظهار داشت: "من هرچه بیشتر در باره ی دکتر مصدق مطالعه می کنم، بیشتر شیفته ی او می شوم. و خدا می داند برای ظلمی که به او شده است، بعض شبها که فرزندانم خوابیده اند، مدتها گریه می کنم."

وقتی برنامه با موفقیت به پایان رسید و از تلویزیون اجرا گردید، پیشنهاد کرد که از این برنامه د.فا.د. تهیه شود و توسط دوستان در میان هموطنان پخش شود. در تماسی که با یکی از دوستان در آمریکا گرفتم.این همکار محترم مبلغی جهت پیش فروش DVD ها برای آلما حواله کرد.اما او با حجب و حیای مخصوص به خود، این پول را به دوست ما برگرداند و گفت هنوز این د.فا.د ها که فروش نرفته است، منظور من اصلا استفاد و پول نبود، من می خواهم با توزیع اآنها، ایده های مصدق را به مردم بیشتر بشناسانم.

آلما سال ۱۹۷۰ با قبولی در امتحان اعزام دانشجو در ایران، راهی آمریکا شد و در آنجا به دانشگاه رفته، در رشته ی ریاضیات فارغ التحصیل گردید. با وجود اینکه در این رشته متبحربود و در دوران کالج، در آنجا، ریاضیات درس می داد، ولی در وجود و روح او یک هنرمند زندگی می کرد. یک هنرستا. این روحیه موجب می شود که او با طبیعت، انسان، حیوان ، موسیقی، شعر، نقاشی و هنرزندگی کند و به آن عشق بورزد.

آلما در پیش درآمد اولین برنامه ی تلویزیونی اش (نیمایوشیج) در بارهً هنرمندان می گوید: « آنها روی زمین هستند ولی انگار دستی به آسمان دارند و با ستارگان بازی می کنند...»

آلما کلمات را با قلب اش احساس می کرد و بر زبان می آورد. این هنرستایی و عشق به زندگی و هرچه در آن وجود دارد، این شور آفرینی موجب می شود که زندگی او در هر شرایطی ؛ مملو از زیبایی باشد.

سختی های زندگی از آلما، انسانی قوی و مقاوم می سازند که با زندگی در می افتد، گلاویز می شود، می جنگد و همیشه در این مبارزه پیروز می شود.

سرنوشت کاری او در آمریکا، شاهدی از این پیکار است. او بادست خالی، یکی از بزرگترین شرکت های لباس در آمریکارا می سازد اسم این شرکت ( Alma Designer Sportswear) برای سالها در نقشهً آمریکا ثبت می شود... و با در آمدی درحدود یک میلیون دلار در سال زندگی می کند.

آلما پس از ازدواج، مادر دو دختر به نامهای شادی و شیرو می شود. برای سعات و خوشبختی این بهترین یادگار های زندگی اش، هیچ کوتاهی نکرده، از جان و دل مایه می گذارد و شرکت پر درآمدش را به خاطر فرزندانش که در خانه تنها نباشند به فروش می رساند.

آلما می گوید که مساًله زن با مرد، ظلم بر زن و مبارزه زنان برای تساوی حقوق خود از دیروز وامروز آغاز نشده است. قرنهاست که نه تنها در ایران، بلکه در دنیا، زنها با آن مواجه بوده اند. و امروزه با علم و آگاهی و تمدن، بسیار تغییر کرده و بالاخره ما زنها توانسته ایم سری توی سرها در آوریم...

آلما ۲۴ سال بعد از انقلاب برای اولین بار سفری به ایران داشته است. او در مجله جوانان، چاپ لوس آنجلس از مشاهدات خود در ایران چنین می نویسد:

من در این سالها همواره در حسرت دوری از وطن بودم و با شنیدن هر پیام و یا دیدن هر عکسی از ایران اشک در چشمانم حلقه می زد. در یک گوشه قلبم همیشه در آرزوی بازگشت به ایران بودم تا شاید آخرین سالهای عمر را در گوشه ای از خاک وطن بگذرانم.

آلما می افزاید: بعد از سی سال اقامت در آمریکا هنوز اینجا را کشور و خانه خود نمیدانستم تا اینکه تابستان سال ۲۰۰۲ میلادی بعد از گذراندن هفت خوان رستم برای گرفتن گذرنامه و اجازه خروج و اجازه ورود و گرفتن مدارک لازم برای فرزندانم، شادی و شیرو که هر دو در اینجا به دنیا آمده بودند، با هزار امید و دلهره راهی ایران شدم.

چه تهرانی دیدم. تهران دگرگون شده بود. با وجودی که اینجا در باره ی ایران زیاد خوانده و یا شنیده بودم، ولی آنچه می دیدم برایم بسیار عجیب و باورنکردنی و تاًسف آور بود.

اغلب خیابانها و محله ها آنچنان خراب و متروکه شده بودند، با اسم های جدید، که آنها را نمی شناختم. جمعیت در خیابانها موج می زد. مردم شهرستانها از ترک و لر و کرد و خوزستانی و شمالی و جنوبی و غیره در گوشه و کنار خیابانها مشغول فروش انواع و اقسام خرت و پرت از لیوان و روسری و شلوارگرفته تا انواع مواد خوراکی بودند.

و گدا، از بچه و بزرگ، از در و دیوار شهر بالا می رفت. گوشه و کنار خیابانها، معلولین حنگی نشسته، با پاهای سوخته، بی پا، زخمی (نمی دانم از جنگ یا چه) کور، پیر، مریض و معتادان در حال چرت.

از خانه که بیرون بروی از کلافگی خود که بگذری، محال است که این اوضاع و مردم همیشه در حال شکایت، تو را به گریه نیندازد.

آلما در دنباله گزارش سفرش به ایران می نویسد:

پس از چند روز عازم شمال شدیم. و من به روال سابق خوشحال بودم. ولی دیگر شمال هم آن شمال سابق نبود. رفتن به دریا در همه جا ممنوع است، جز آن قسمت های مخصوصی که دولت انتخاب کرده و درون دریا چادر زده و فقط در ساعات معین قابل استفاده است. وقتی دختر یازده ساله ام لباسش را در آورد و با مایو خرامان خرامان و خوشحال به سوی دریا می رفت، ناگهان زنانی سوت ها را به صدا در آوردند، به طرفش هجوم آوردند و دورش را با پارچه و چادر پوشاندند که دخترک با جیغی از وحشت در جای خود خشک شد. گویا قایقی از دوردست ها رد می شده است. محلی ها به این زنان، حافظ حجاب کنار دریا می گویند. «آبجی کماندو». از دریا که خارج می شوی، باید همانجا لباس بپوشی، روسری سر کنی و در آن گرمای شرجی شمال با آن همه لباس، عرق ریزان راه بیفتی. با این برنامه ها دیگر حتی دلت نمی خواهد دلی به آب دریای نازنین هم بزنی.

آلما در آخر گزارش سفرش به ایران می نویسد:

من برای چهار هفته ماندن رفته بودم. ولی نتوانستم بمانم. من در آمریکا سی سال طعم غربت را چشیدم ولی حالا در کشور خودم چنان غریب و بیگانه بودم که طاقت آن هزار برابر سخت تر و عذاب آورتر و تلخ تر از غربتی بود که به آن عادت داشتم. با پرداخت جریمه بلیطم را عوض کردم و یک هفته زود تر خارج شدم. وقتی به هلند رسیدم، از راهروی هواپیمای ایران ایر که بیرون می آمدم، به محض آنکه چشمم به ماًمورین هلندی افتاد، مانتو و روسری را از تنم در آوردم و در فرودگاه ، همانجا به روی صندلی انداختم و رفتم. وقتی با لباس معمولی، با بلوز و شلوار و کیف در فرودگاه هلند راه افتادم، آزاد، خنک، بدون ترس، بدون قید، چنان احساس سبکی و راحتی می کردم که گویا هنوز در آسمانم و پرواز می کنم. آزادی را که واقعاً بزرگترین موهبت زندگی است و در طول تاریخ چقدر انسانها در راهش جانشان را از دست داده اند، با تمام وجود می بلعیدم.

پنج سال پیش، روزی آلما به مطب تلفن کرد و با گریه گفت که مبتلا به بیماری سرطان سینه شده و باید شیمی درمانی کند، میگفت از مرگ هراسی ندارم ولی از اینکه دخترانم بی سرپرست خواهند شد بسیارنگران و ناراحتم.

او را تسلی دادم و گفتم شما سالها زنده خواهید بود اگر خود را نبازید و همیشه به خود بگوئید که من به خاطر بچه ها هم که شده می خواهم زنده بمانم .هرچند می دانم به بیماری سختی دچار شده ام. بعد ها گفت که روزی با دخترانم گردش رفته بودیم. در راه داشتم به بیماری خود فکر می کردم و سخت پریشان شدم، ناگهان به یاد حرف شما افتادم و به خودم گفتم به خاطر بچه ها هم که شده باید قوی باشی و زنده بمانی و اضطرابم برطرف شد.

آخرین برنامه ی زنده تلویزیونی آلما به مناسبت نوروز ۱۳۹۰ با دخترش، شیرو در بزرگداشت این عید باستانی بود.

آلما در آخرین ایمیل اش به من در تاریخ ۲۸ آوریل ۲۰۱۱ می نویسد:

«و جان و روح من در حال دق است. خسته ام، وای که چه روزگاری داشتم و همچنان آلما»

آلما قوانلو برنامه ساز و مجری موفق «دریچه ای برباغ بسیار درخت» تلویزیون در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ در آمریکا، در سن ۵۷ سالگی درگذشت. یادش گرامی و روح و روانش شاد باد.

با مرگ او در غربت، به یاد شعر سهراب سپهری افتادم:

هر کجا هستم، باشم / آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین / مال من است

چه اهمیّت دارد / گاه، اگر می رویند / قارچ های غربت...

دکتر پرویز داورپناه

اردیبهشت ماه ۱۳۹۰

افزودن نظر جدید