بجای شمع می سوزم

بجای شمع می سوزم ،

ولی تاریکِ تاریک است .

وزان نوری که از من می شود صادر،

به حد یک نفس هم روشنی حاصل نمی آید .

بجای شمع می سوزم ،

ولی تاریکی و ظلمت تمام بودنم را ،

به زیرچادُر وحشت ،

به رنگِ تیره ، خشگیده .

ویا خاکستری آورده ازدوران دور و کهنه یِ کهنه .

شدست پنهان و پنهانست ،

پنهان .

بجای شمع می سوزم ،

و درد سوزشش در جان فرو رفت ست و می ماند

و هم دردم با قومی که تک تک هر کدام دارند می سوزند .

بجای شمع می سوزم

و راهی را که باید روشنش سازم و یا سازیم ،

با آن جمع (که چون شمع اند و می سوزند) شویم هم رنگ ،

و روشنگر شویم و روشنش سازیم ،

که باید روشنش سازیم .

دریغا و دریغا ، زآنکه تنهاییم و نا همراه .

وشهر ما،

تاریک ست وتاریک است .

بجای شمع می سوزم ،

بجای شمع می سوزیم ،

بجای شمع اشکی می شویم ریزان ،

بجای شمع می سوزیم و نوری می شویم اندک ،

بجای شمع می سوزیم واما ، یک نفس هم روشنی مان را توانی نیست .

بجای شمع می سوزیم ودرد خویش را دایم ، می خوریم در خود.

بجای شمع می سوزیم ولی دریایی از آتش نمی گردیم

که چون آتشفشانی سر برآورده

تمام تن پر از آتش

بسوزانیم منزلگاه دیوان را ،

(ز بند رستم دستان رها گشته ) .

و دیوان . . . . . ؟

و دیوان را، نشان ظلمت .

و دیوان را، نشان نیرنگ .

و دیوان را، نشان وحشت .

و دیوان را نشان ، حس حقارت در وجود من .

و دیوان را نشان ، ننگ حضور فکرهای کهنه ، فرسوده .

و دیوان را نشان ، بی بخت این بودن ، کنار عشق در ساحل بروی ماسه خیس آسودن.

و دیوان را نشان ، دوردانه های زندگیمان را کفن کردن و در ماتم سیاه بر تن .

و دیوان . . . .

. . . . . . . . . . .

بیا آتشفشانِ شعله ورگردیم ،

سربگشاده ،

واگردیم ،

رها گردیم .

سر بگشاده ،

راه آدمی جویم .

{از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست}

آلمان - دوم جون ۲۰۱۱ برابر دوازده خرداد ۱۳۹۰

و خبر از دست رفتن هاله و عزت الله سحابی

بخش: 

افزودن نظر جدید