اندیشه رهبری، تکنوکراسی "صفویه"، "کورش بخواب"،"مردم صدای انقلابتان را شنیدم"، و"میلیونها نفر"سرگذشتی حدود چهارصد ساله بعلاوه سی سال و منهای هزار و چهارصد سال

راستی ما ایستاده ایم یا زمان ایستاده است؟
سالها پیش رساله دكترایم در برنامه ریزی را ارائه می دادم. پس از این كه من حرفهایم را زدم، یكی دوتا از اعضای كمیته كه هم از شخصیتهای سرشناس علمی، و هم سیاسی، و هم حزبی در سطح ملی با حجم آرایی كه جمعاً حدود بیش از نیمی از كل آرای تمام انتخابات سرنوشت ساز آن "سرزمین" را تشكیل می داد، از من راجع به منابعی كه عمدتاً استفاده كرده بودم سوالی كردند، و اساساً سئوال شان این بود كه شما از منابع خود نظام (سازمان برنامه، بانك مركزی، مركز آمار ایران، ...) بسیار استفاده كرده اید، آیا فكر نمی كنید كه این منابع و داده ها ساختگی و مغشوش باشند، و پس نامعتبر برای یك كار تحقیقی و آكادمیك در این سطح. من عمدتاً از سه منبع استفاده كرده بودم كه بترتیب و بدون هرگونه اولویتی عبارت بودند از منابع دولتی و وابستگا نشان، منابع حزب توده ایران، و منابع چریكهای فدایی خلق ایران (زمان حدود نیمه نخست سالهای پنجاه شمسی است). در پاسخ به سئوالات فوق چنین گفتم: «نظام حاكم، در جمع، صادقترین و محكمترین مدافع با چنگ و دندان خود است و از این بابت دروغ نمی گوید و لاپوشانی هم نمی كند. حزب توده ایران تنها مجموعه ی ساختاربندی شده ایست كه بدون داشتن ریشه و منافع خاص ایل و قبیله یی، اساساً بوجود آمده است كه كل نظام اجتماعی را، كه قدرت حاكم نیز بخشی از آن است، از بنیان در آورد و نظامی دیگر را جانشین آن كند و تجربه نشان داده است كه از این بابت "با پیمانه پر و بدون شوخی" حضور داشته است. سازمان چریكهای فدایی خلق ایران هم كه اگر از این حجم پشتوانه مستقیماً برخوردار نیست، اما این نیز خود را بر اساس فوق تعریف كرده و "با پیمانه پر و بدون شوخی" خود را ارائه داده است.» سایر منابع در حقیقت تركیبها و یا تقلیدهای منافع خاصی از این سه منبع بودند و بنابراین از اعتبار عینی علمی لازم برا ی كار تحقیقاتی ودانشگاهی برخوردار نبودند. اینها هرچه بیشتر می خواستند "كاسه داغتر از آش" و "كاتولیك تر از پاپ" باشند، بهمین نسبت از اعتبارشان در حوزه مورد نظر علمی فوق كاسته می شد.
این پاسخ آنها را جدیتر از جدی قانع كرد. نكته در این است كه مضموناً دومنبع بیشتر نبودند، یكی می گفت "الا و بلا باید سر به تنم باشد و بمانم" و دیگری می گفت "الا و بلا نباید سر به تنت باشد و بمانی". من از خوانش تاریخی (یعنی نقد گذشته) اینها در مرحله آنالیتیكال، و بجان هم انداختن شان در مرحله سینتتیكال، چنان "آب گل آلودی" ساختم كه وقتی ته نشین كرد و زلال شد مرا با بالاترین نمره فارغ التحصیل كرد و از "طنز روزگار"، از پنجاه و پنج تا پنجاه و هفت، فاصله بین خشگ شدن مركب این رساله، "خوابیدن كورش"، "بهر ایرانی یك پیكان"، "بیدار شدن میلیونها نفر" و "مردم صدای انقلابتان را شنیدم"، از نظر نقد گذشته و تولید تاریخ، تنها لحظه یی بوده است تمامی ناپذیر. شاه واقعاً همان ویژگی واقعبینانه را داشت كه وقتی گفت "كورش بخواب كه ما بیداریم" بهمان نسبت حقیقت را می گفت كه وقتی گفت "مردم صدای انقلابتان را شنیدم"- همان استدلال در پاسخ به كمیته دكترا. از آنجا تا اینجا شاه، در حقیقت، "ازقانع ترین مدافعان به قاطع ترین اپوزیسیون برانداز خود" تبدیل شد. این نشان می دهد كه نه از "روزگار بیخبر" بود و نه " ساده نگر". از پشتوانه اشرافیت نمی آمد و بهمین دلیل "سلطنت طلب نیز نبود". جالب است كه او، در پایان، آنقدر كه "توده یی و فدایی" بود، نماینده و سخنگوی باصطلاح بورژوازیی كه دائما ژتونهایش را از روی شرطبندی بین دموكراتها و جمهوریخواهان اینور و آنور می كرد، نشد. این بوژوازی موقع خواباندن كورش متوجه نشده بود كه شاه نیز ژتونش را فوراً جابجا خواهد كرد و موقع "بیداری میلیونی" و "مردم صدای انقلابتان را شنیدم"، هنوز پشت "برجهای كنترل مرزهای كوهی شبح اروپایی" از خود می پرسید "میلیونها نفر چگونه از آنطرف مرزها آمده اند؟". معمایی كه عنوان "ما باران می خواستیم ولی سیل آمد" در حقیقت هم ترجمه "مودبانه، زیركانه و باب روز شده" سوال فوق بود، و هم پاسخی كه موضوع سؤال در حقیقت اعتقادش نیز بود. هنوز هم داستان این است كه چگونه می توان تیری با دو نشان زد، هم آنها را "به آنطرف مرز" فرستاد و هم "سیل را به باران" تبدیل كرد. نوشته "سی سال ..." در حقیقت سعی كرده است كه از "خواباندن كورش" تا "میلیونها"، و "مردم صدای انقلابتان را شنیدم"، تا معضل "پس فرستادن و به باران تبدیل كردن" را پوششی كم و بیش نظام مند، و تحركی به گفتگو بدهد. اما باید اذعان داشت كه نه اسلام و اسلامگرایی، برخلاف تصورات برخی، "خرسی در خزینه" ایران بوده است و نه "استیلای" عربها از یكسو، و نه اصولاً "سلطنت" پهلوی سلطنت بوده است و نه "سلطنت مطلقه" غرب اروپا یا "دسپوت روشنگر" شرق اروپا از سوی دیگر. نادیده گرفتن "میلیونها" در كمیت، پرونده گذشته هزار و چهارصد ساله، چهار صد بعلاوه سی ساله را نابسته نگهمیدارد، و از این طریق مانع دیدن "میلیونها" در كیفیت می شود؛ این جا همان جایی است كه در نظر و تاریخ (نقد گذشته) باید گفت انقلاب سوسیالیستی ایران و دولت (استیت) خلقی پایه گذاشته شده است و از اینجا تا تحققش دیگر همانا در كانكرت اجتماعی عینی موضوع بحث است.
نباید آن قدر دموكرات منش بود كه فقط سؤال و سؤال كردن را اشاعه داد و این راعین دمكراسی دانست و در اسكولاستیسیسم ماقبل ماكیاولی فرو افتاد و غرق شد، و نباید این قدر "مدرنیته، سكولاریسم، منورالفكری" را كه هردو خود مفاهیمی زاده و پرورده ودرونی تفكر الهیاتی مسیحیت قرون وسطی بمنظور استقرار قطعی محافظه كاری فئودالی (حفظ ساختار قدرت فئودالی) ولاپوشانی آنچه كه از باز پس گرفتن اسپانیا وجنگهای صلیبی ببعد كرده بودند، "اوسای نقد گذشته" (تولید تاریخ) كرد كه در پوشش آن امكان و اجازه "نعل وارونه زدن" و یا "یكی به نعل و یكی به میخ زدن" بوجود آید و همه جا پر از "دانشمند"ها و"دكتر" هایی شود كه ما و همه چیز را در عالم ارواح، و جمجمه ها و اسكلت های بدون تاریخ در بدر و سرگردان كند.

افزودن نظر جدید