اعدام ممنوع

باشنیدن خبر مرگ کسی، تکه ای از تنم کنده می شود.

ارنست همینگوی 1899-1961

هر جمعه مرا اعدام می کنند.

نام من در شهر گردش کرده؛

تاریخ تبار اساطیر ملت ورق خورده-

هر شنبه در کارخانه و خیابان

دوباره پیدایم می کنند.

100 سال میدان تهی بهارستان

به میدان توپخانه و تیر وصل است.

اکنون زعیم قبیله

با قول همدردی با مادران داغدار

فرزند جوان خود را فردا

اعدام خواهد کرد؛

حکم حکومتی حبس ابد بخود خواهد داد-

بخاطر فساد مالی، تخطی از قانون،

حمله بصف اعتصابات و تظاهرات،

یورش به تدفین مردگان، قتل سیاسیون.

رسانه ها بوغ تبلیغ سرمایه دولتی اند:

حقیقتگویی را سیاهنمایی می خوانند.

مرا از بام باشکوه انقلاب

به جوی لجن کشاندند.

سلاخان با حمل سلاح سرد

کفتاران سیاهپوش خودبسر

بصف مردم یورش برند.

به گفتار تدفین مردگان

گله کفتار حمله می کند.

*

من از شهریان آرمانگرایم

در جمع جهانی، اردوی کار-

قیام بهاری کموناردها

صف اسپارتاکوسیان

رژه سرخ، مارش طولانی

از جنگلهای هندوچین تا کبود کوههای کوبا

از سلاله عدالت و جنگل

عموهایم 53 نفر

در خیابانهای موج زحمت و کار

داییها و خاله هایم،

فدایی با آتش و گل در شهر.

*

لباسشخصیهای شهر

با چماق و چاقو، بیان چارواداری

سپس با تیغ و تازیانه تنبیه

مرا به حصار آوردند.

باز حصر

بخرج من، با فحش و کتک،

مرا شکنجه می کنند.

نظام با سنت 100 ساله-

انفرادی 30 روزه، بازجویان شکنجه گر

امر به امضای اقرار اجباری کرده

- حقیقت پایمال قلدری قدرت شده-

سرکوب خیابان را با اعدام تمام می کند.

زیر آسمان آبی

پرواز فوج سفید کبوتران آزادی

سحر در محوطه اعدام با تیر یا طناب

جوخه مرگ بزور مرا آورده-

ایستاده، دست و چشم بسته؛

فرمانده بخرج من میغرد: آتش!

گزش خونین گلوله میدرد

پوست، گوشت و استخوان مرا.

آسمان آبی بدور سرم

می چرخد؛ شرابی می شود.

سنگینی تن زانوهایم را خم کرده

با سینه به خاک می افتم.

من، زنده دقایق پیش- با آرزوهای بزرگ

برای ملت و اردوی کار بیکران-

آسمان آبی در چشمانم سیاه شده،

کیسه گوشت و خون بیجان می شوم.

مادر گور مرا پیدا نمی کند.

هر هفته در پارک ملی

می ایستد با مادران عزادار صف سکوت؛

پدرم در تلاش برای آزادی وکیلم.

هر جمعه مرا اعدام می کنند.

از شرق تا غرب

از شمال تا جنوب

من در هیبت برادرانم

من در صف خواهرانم

از خشاب ملت بیرون کشیده می شوم.

هر جمعه مرا اعدام می کنند.

نام من در شهر گردش کرده؛

تاریخ تبار اساطیر ملت ورق خورده-

هر شنبه در کارخانه و خیابان

دوباره پیدایم می شود

تا پیروزی کار و عدالت.

بخش: 

افزودن نظر جدید