ضدکمونیسم چپ نما

ترجمه از: 
ا. م. شیری

فصلی از کتاب «پیراهن سیاهان و سرخها: فاشیزم عقلانی و سقوط کمونیسم»،

 

بنظر برخی از چپ های آمریکا تحولات فاجعه آمیز در اروپای شرقی به معنی شکست سوسیالیسم نیست. زیرا بنظر آنها، در این کشورها هرگز سوسیالیسمی وجود نداشته است. آنها می گویند که کشورهای کمونیستی چیزی غیر از «سرمایه داری دولتی» بوروکراتیک، تک حزبی و یا چیزی در همین حد نبوده اند.

آیا می توان کشورهای سابقاًَ کمونیستی را «سوسیالیستی» نامید؟ این مسئله روشنی است.  کافی است، گفته شود که:

اولاًَ- فاصله طبقاتی در کشورهای کمونیستی بسیار ناچیزتر از کشورهای سرمایه داری بوده است. نخبگان حزبی و دولتی در مقایسه با غرب از امتیازات بسیار محدودی برخوردار بوده اند. این حقیقت امر در مورد درآمد شخصی و شیوه زندگی آنها نیز صدق می کرده است.

رهبران شوروی مثل یوری آندروپوف و لئونید برژنف، نه در عمارات مجلل شخصی از نوع کاخ سفید، بلکه در آپارتمان نسبتا بزرگ یک مجتمع مسکونی در نزدیکی کرملین که برای مقامات دولتی در نظر گرفته شده بود، سکونت داشته اند.

آنها هم مثل سران همه کشورها، از اتوموبیل های دولتی استفاده می کردند و از حق استفاده از ویلاهای دولتی که مهمانان خارجی را نیز در آنجا به حضور می پذیرفتند، برخوردار بودند و هیچیک از آنها، برخلاف مقامات آمریکایی، صاحب ثروت شخصی هنگفت نبوده اند.

تنها «تجملی» که رهبران حزبی آلمان دموکراتیک از آن برخوردار بوده اند و مطبوعات آمریکا کلی مطلب در باره آن می نوشتند، ٧٢۵ دلار ارز و یک منزل در یک مجتمع آپارتمانی بسته در حومه برلین بوده که دارای حمام سونا، استخر سرپوشیده و سالن ورزشی برای استفاده همه ساکنان آن بوده است.

آنها هم مثل سایر شهروندان از امکان خرید اجناس غربی، موز، لباس جینز و وسایل الکترونیکی ژاپنی از مغازه ها برخوردار بودند.

با این حال، مطبوعات آمریکا هیچگاه ننوشته اند که شهروندان عادی آلمان دموکراتیک هم از استخرهای عمومی و سالن های ورزشی استفاده می کردند و می توانستند لباس جینز و وسایل الکترونیکی (هر چند معمولی و غیروارداتی) را از مغازه ها بخرند.

و این مطبوعات هیچوقت «زندگی تجملی» رهبران جمهوری آلمان دموکراتیک را با نمونه زندگی واقعاًَ تجملی تروتمندان غربی مورد مقایسه قرار نداده اند.

ثانیاًَ- تولید در کشورهای کمونیستی در جهت تأمین سود کاپیتالیستی و ثروت اندوزی بخش خصوصی سازماندهی نشده بود. آنجا مالکیت خصوصی بر وسایل تولید بوسیله مالکیت اجتماعی بر آنها جایگزین شده بود. هیچکس نمی توانست کس دیگری را به مزدوری گرفته و از قبل کار او ثروت اندوزی نماید.

تکرار می کنم:

تفاوت بین درآمدها و اندوخته ها در مقایسه با معیارهای غربی، در مجموع زیاد نبود. نسبت این تفاوت بین پائین ترین و بالاترین بخش شاغلان تقریبا ١ به ۵ را شامل می شد. در حالیکه، تفاوت بین درآمد سالانه گروه میلیاردرها و کارکنان فقیر در ایالات متحده آمریکا، ١٠٠٠٠ به ١ می باشد.

ثالثاًَ- کشورهای کمونیستی به انتقال سرمایه مملکت خود به کشورهای خارجی نمی پرداختند.

به همین جهت کسب سود بیشتر آنها را وسوسه نمی کرد و آنها در پی جستجوی راههای جدید سرمایه گذاری، مصادره زمینها، استثمار نیروی کار، تصرف بازارها و ذخایر طبیعی ملتهای ضعیف تر نبودند. به سخن دیگر، آنها امپریالیسم اقتصادی را بکار نمی بستند.

اتحاد شوروی روابط تجاری و برنامه کمک اقتصادی خود را اساسا و در مجموع به نفع کشورهای اروپای شرقی، مغولستان، کوبا و هندوستان تنظیم کرده بود.

همه آنچه که گفته شد، به این و یا آن درجه، اصول سازمانی هر کشور کمونیستی محسوب می شد. هیچ یک از آنها مثل کشورهای سرمایه داری هندوراس، گواتمالا، کره جنوبی، شیلی، زئیر و اندونزی وابسته آلمان یا ایالات متحده آمریکا نبودند.

اما بنظر منتقدین سوسیالیسم رئال، ، بجای اینکه در کنترل خود کارگران از طریق مشارکت مستقیم در هدایت آن قرار گیرد، از سوی لنینیستها، استالینیستها، کاستروئیستها یا دیگر دار و دسته خرابکاران، قدرت پرستان و بورکراتهای سمج که به انقلاب خیانت می کنند، رهبری می شد.

متاسفانه چنین برداشتی از «سوسیالیسم ناب» غیرتاریخی است و به همین سبب نمی تواند حقیقت داشته باشد و بکمک تاریخ واقعی نیز نمی توان حقیقت آن را اثبات نمود. چنین برخوردی، ایده آل را با رئال یکی می گیرد. و در چنین مقایسه ای، بیشک رئالیته بازنده از کار در می آید.

«سوسیالیستهای بی غل و غش» تصور می کنند که سوسیالیسم در جهان، با سوسیالیسم موجود قابل مقایسه نخواهد بود.  در جهان سوسیالیستی آنها، به ساختار دولتی قوی، به نیروهای امنیتی لازم برای حفظ آن، به هزینه کردن بخشی از ارزش اضافه کار برای بازسازی جامعه و دفاع از آن در مقابل تهاجمات خصمانه و کارشکنی ها از داخل، نیازی نخواهد بود. پیش بینی ایدئولوژیک «سوسیالیستهای بی غل و غش» از آلودگیهای عملی پاک و منزه مانده است.

آنها توضیح نمی دهند که وظایف متعدد جامعه انقلابی را چگونه سازماندهی خواهند کرد، با تهاجم خارجی و کارشکنی های داخلی چگونه مقابله خواهند نمود، با پدیده بوروکراسی چگونه مبارزه خواهند کرد، منابع کمیاب را چگونه تقسیم خواهند کرد، چگونه به حل اختلافات سیاسی نائل خواهند آمد و بالاخره، تولید و توزیع را چگونه سازماندهی خواهند کرد.

آنها بجای همه اینها، اظهارات کلی و انتزاعی و مبهمی را در باره چگونگی تملک و اداره وسایل تولید بواسطه کارگران اشاعه می دهند و در باره چگونگی اجرای تصمیمات خود در روند مبارزه خلاق چیزی نمی گویند. بدین جهت هم پشتیبانی «سوسیالیست های بی غل و غش» از تمام انقلابها، بجز از انقلابهای پیروز حیرت انگیز نیست.

«سوسیالیستهای بی غل و غش» تصویر جامعه جدیدی را تبلیغ می کنند که بواسطه انسانهای جدید ساخته خواهد شد و در آن، بطوریکه در مبانی نظری خود نشان می دهند، زمینه های رشد خشونت، رشوه خواری و استفاده جنایتکارانه از قدرت وجود نخواهد داشت.  در آن جامعه، بوروکراسی و اگوئیسم پدید نخواهند آمد، مناقشات خصمانه و مشکلات زیان آور وجود نخواهند داشت.  و زمانیکه واقعیتهای متفاوت و سر سخت تر از این ایده آلهای آنها بروز می کنند، برخی چپها این واقعیتها را تقبیح نموده و می گویند که این و یا آن انقلاب، به آنها «خیانت» کرده است.

«سوسیالیستهای بی غل و غش» سوسیالیسم را بمثابه ایده آلی تصور می کنند که، در اثر خودفروشی، دروغگویی و قدرت طلبی کمونیستها لکه دار شده است. «سوسیالیستهای بی غل و غش» مدل سوسیالیستی شوروی را بدون نشان دادن راههای احتمالی دیگر رد می کنند ونمی گویند مدل دیگر سوسیالیسم ساخته شده، نه در عالم تخیل، بلکه در عمل، آیا می توانست به حیات خود ادامه دهد و بهتر عمل کند.

در آن شرایط تاریخی آیا ساختن یک جامعه سوسیالیستی شفاف، پلورال و دمکراتیک وجود داشت؟  شواهد تاریخی نشان می دهند که نه.

کارل شامس استاد علوم سیاسی می نویسد:

«منتقدان چپ از کجا می توانند بدانند که مشکل اصلی نه در تمرکز جهانی سرمایه، بلکه در ”طبیعت“ احزاب [انقلابی] حاکم نهفته بود که موجب نابودی کامل استقلال اقتصادی و حاکمیت ملی در سراسر جهان گردید؟ و به همان میزان، در کجا چنین بوده و این ”طبیعت“ از کجا پدید آمده است؟ آیا آن ”طبیعت“ بطور مستقل، جدای از خود جامعه و جدا از مناسبات اجتماعی اثرگذار در آن وجود داشت؟ ...

هزاران نمونه در باره ضرورت تمرکز قدرت بعنوان یک گزینش اجتناب ناپذیر برای برقراری و تقویت مناسبات سوسیالیستی، می توان نشان داد. بر اساس مشاهدات من، در [جوامع کمونیستی موجود]، سوسیالیسم مثبت و پدیده های منفی ”بوروکراسی، خودکامگی و ستمکاری“ عملا با تمام عرصه های زندگی در هم تنیده شده بود».

«سوسیالیستهای بی غل و غش» به خاطر همه شکستهای چپ مرتباًَ خود را سرزنش می کنند.  زرادخانه آنها از یاوه های مختلف انباشته است. بیشتر اوقات می شنویم که مبارزه انقلابی به سبب اینکه رهبران آن بیش از حد لازم تأخیر نموده یا تعجیل کردند و یا بخاطر اینکه بیش از حد بی تابی نموده یا سرسختی نشان ندادند، با شکست مواجه شد.

ما همیشه می شنویم که رهبران انقلابی در مقابل بوروکراتیسم یا اپورتونیسم، تمایلات سازشکارانه یا ماجراجویانه خود را نشان دادند، آنها در اثر سازماندهی محکم یا ضعیف، غیردموکراتیک یا ناتوان از تشکیل رهبری قوی انقلاب را به شکست کشاندند.  این رهبران اما همواره بدین سبب شکست می خورند که بر «اقدام مستقیم» خود کارگران قادر به پیروزی در سخت ترین شرایط تکیه نمی کنند.

متاسفانه، بنظر می رسد این منتقدان قادر به کاربست نبوغ انقلابی خود و سازماندهی موفقیت آمیز جنبش انقلابی در میهن خود نیستند.  تونی فبو طی مقاله ای تحت عنوان «رهبری مقصرند»، این مشخصه «سوسیالیستهای بی غل و غش» را مورد تردید قرار می دهد:  «گمان می رود، زمانی که کار انسان های توانا، فداکار و قهرمان از قبیل لنین، مائو، فیدل کاسترو، دانیل اورتگا، هوشی مین و روبرت موگابه ... و میلیونها انسان قهرمان دیگر که با پیروی از آنها و زیر رهبری آنها مبارزه می کنند، کم و بیش به همان جا ختم می شود، این، بدین معنی است که دلایل آن بسیار بزرگتر از آن است که بتوان بر مبنای تصمیم این و آن در این یا آن جلسه توضیح داد و یا چه بسا با توصیف صرف اوقات آنها بعد از جلسه و نشست و غیره توجیه کرد.

این پیشگامان در خلاء زندگی نمی کردند. آنها در گرداب بسر می بردند و نیروی این گرداب آنها را در خود گرفتار ساخت و فرو برد. گردابی که بیش از ٩٠٠ سال است که سیاره ما را گرفتار نموده و مصدوم می سازد. مقصر شمردن این یا آن نظریه، این یا آن رهبر، از دیدگاه مارکسیسم ساده لوحانه است».

لازم به یادآوری است که «سوسیالیستهای بی غل و غش» هیچوقت از داشتن برنامه عمل مشخص محروم نشده اند. پس از آن که ساندنیستها دیکتاتور سوموزا را در نیکاراگوئه سرنگون ساختند، یک گروه اولترا چپ در این کشور برای اعمال رهبری مستقیم طبقه کارگر در مؤسسات فراخوان داد. طبق این فراخوان، طبقه کارگر مسلح می بایست مدیریت تولید را بدون داشتن مزایا و مشوقها که مدیران، برنامه ریزان دولتی، بوروکراتها و نظامیان حرفه ای از آنها برخوردار بودند، بر عهده می گرفت. بدنبال این فراخوان، انقلاب نیکاراگوئه نتوانست در زیر فشار ضد انقلاب تحت الحمایه آمریکا در کشور دوام بیاورد. انقلاب نتوانست برای تشکیل ارتش دفاعی بمنظور تأمین امنیت در مقابل حمله دشمنان داخلی و اجرا و همآهنگ سازی برنامه های اقتصادی و خدمات اجتماعی در مقیاس ملی نیروی کافی بسیج کند.

ادامه دارد

افزودن نظر جدید