ضدکمونیسم چپ نما

ترجمه از: 
ا. م. شیری

فصلی از کتاب «پیراهن سیاهان و سرخها: فاشیزم عقلانی و سقوط کمونیسم»

 

انقلاب مردمی برای ادامه حیات خود، باید قدرت دولتی را تسخیر نموده و از آن در جهت نیل به اهداف زیر استفاده کند:

هدف اول

برای در هم شکستن مقاومت طبقه ای که نهادها و ثروت های اجتماعی را در اختیار خود دارد.

هدف دوم

برای خنثی سازی مقاومت بی تردید ارتجاع داخلی و تجاوز ناگزیر ارتجاع بین المللی.

تهدید انقلاب از خارج و داخل تمرکز قدرت دولتی را که خوشایند هیچ کس نه در اتحاد شوروی سال ١٩١٧، نه در نیکاراگوئه ساندینیستی سال ١٩٨٠ نبود و نیست، الزامی می سازد.

انگلس تحلیل بسیار ارزنده ای راجع به شورش های سال های ٧٣-١٨٧٢ اسپانیا، زمانیکه آنارشیست ها از طریق تصرف شهرداری ها در سراسر کشور، قدرت را تیخیر کردند، ارائه داده است.

در ابتدا اوضاع امیدوار کننده بود. پادشاه تاج و تخت را رها کرد و دولت بورژوازی موفق شده بود، فقط چند هزار سرباز بی نصیب از آموزش نظامی بسیج کند. با این حال، این سپاه رنگارنگ توانست بدان سبب که با شورشهای جدا از هم منطقه ای سر و کار داشت، پیروز شود.

انگلس می نویسد: «هر شهری خود را منطقه مستقل اعلام کرده و کمیته انقلابی خاص خود را تشکیل داده بود. هر شهری با اعلام اینکه نه همآهنگی با دیگر شهرها، بلکه جدایی از آنها مهم است، به اقدام مستقل دست زد. بدین طریق امکان سازماندهی حمله مشترک [بر ضد بورژوازی] از میان رفت. در نتیجه، «انشقاق و انزوای نیروهای انقلابی که شرایط سرکوب شورشها یکی بعد از دیگری را برای سپاهیان دولتی فراهم ساخت، باعث شکست آنها گردید».

استقلال منطقه ای غیرمتمرکز، گورستان انقلاب است و همین امر همواره سبب آن بوده که حتی یک انقلاب آنارکو- سندیکالیستی بوقوع نپیوندد. بعنوان ایدئآل، خودگردانی محلی کارگری، با حداقل بوروکراسی، پلیس و ارتش بسیار عالی بنظر می آید. اگر امکان توسعه سوسیالیسم بدون ایجاد موانع از سوی ضدانقلاب و کارشکنی وجود داشته باشد، این امر شاید بتواند موجب توسعه سوسیالیسم بشود.

فراموش نکنیم که در سالهای ٢١- ١٩١٨ چهارده قدرت سرمایه داری، از جمله ایالات متحده امریکا، حمله خونینی بر ضد روسیه شوروی آغاز کردند، اما تلاش آنها برای سرنگونی دولت انقلابی بلشویکی ناکام ماند. سالهای اشغال خارجی و جنگ داخلی تأثیرات فوق العاده ای در تقویت روحیه دفاعی بلشویکهای مجهز به انضباط حزبی آهنین اعمال کرد و ضرورت انضباط حزبی و تشکیل ارگان های اطلاعاتی مخفی و سرکوب ضد انقلاب را نشان داد.

در ماه مه سال ١٩٢١، خود لنین که قبلا دموکراسی درون حزبی را توسعه داده بود و بمنظور اعطای خودمختاری بیشتر به اتحادیه های کارگری، با تروتسکی به مخالفت برخاسته بود و پایان دادن به اپوزیسیون کارگری و دیگر گروههای فراکسیونی در حزب را خواستار شده بود، در کنگره دهم حزب اعلام کرد: «وقت تسویه حساب با اپوزیسیون فرا رسیده است. ما به آنها فرصت کافی داده ایم».

این موضع لنین با استقبال پرشور نمایندگان مواجه شد.

کمونیستها به این نتیجه رسیده بودند که بحثهای باز و جریانات اپوزیسیونی در داخل و خارج حزب، زمینه را برای انشعاب و تضعیف را فراهم آورده که خود پیش زمینه لازم برای حمله دشمن است.

کمتر از یک ماه قبل، در ماه آوریل سال ١٩٢١، لنین خواهان افزایش تعداد کارگران در کمیته مرکزی حزب شده بود. بعبارت دیگر، او نه بر ضد کارگران، بلکه بر ضد اپوزیسیون موضعگیری کرده بود. ما اینجا با انقلاب اجتماعی سر و کار داشته ایم که مثل هر مورد دیگر، هدف از آن، توسعه بی مانع زندگی سیاسی و مادی شخصی خود نبود.

در اواخر سالهای ١٩٢٠ اتحاد شوروی فقط دو را ه پیش پای خود داشت:

راه اول

ادامه حرکت در جهت تمرکز فراگیر اقتصاد برنامه ریزی شده، اشتراکی کردن اجباری کشاورزی و تسریع صنعتی کردن تحت رهبری حزب، راهی که استالین بر گزید.

راه دوّم

حرکت در جهت لیبرالیزه کردن ضمن باز کردن فضای بیشتر سیاسی، اعطای حق خودگردانی بیشتر به اتحادیه ها و دیگر سازمانها، بحث، گفتگو و انتقاد بیشتر، اعطای خودمختاری بیشتر به جمهوریهای شوروی، به بخش خصوصی کوچک، صرفنظر از میزان رشد اقتصاد کشاورزی، اتکاء بیشتر به تولید کالاهای مصرفی به حساب انباشت کمتر سرمایه برای ساختن پایگاه قدرتمند نظامی- صنعتی.  با این حال، علیرغم در اختیار داشتن قدرت مالی کافی، مردم در سرما و سختی بسر می بردند، گرسنگی می کشیدند. ساختمان سوسیالیسم ببرکت قهرمانی های فردی و توده ای بی سابقه در تاریخ ادامه یافت.

اگر مشی دوم برگزیده می شد، گمان می کنم، به ساختمان جامعه ای بهتر، انسانی تر و مناسبتر برای زندگی منجر می شد. بجای سوسیالیسم ویران شده، سوسیالیسم کارگری- مصرفی ساخته می شد. تنها مشکل این مشی عبارت از این بود که در صورت انتخاب آن، کشور می توانست قدرت دفاع از خود را در مقابل حمله ناریسم از دست بدهد.

از این رو، اتحاد شوروی الزاما راه صنعتی کردن مبتنی بر قدرت را در پیش گرفت. این مشی اغلب بعنوان جنایت استالین برعلیه خلقهای شوروی تعریف می شود. (نظر راجر بورباخ فقط نمونه ای از این اتهامات بیشمار است که استالین را به سرسختی در راندن اتحاد شوروی به راه صنعتی کردن متهم می کندMonthly Review, March 1996, 35 ).

در اثر سیاست صنعتی کردن اساسا ده ساله، با پیش بینی حمله غرب، ساخت یک مرکز عظیم صنعتی، بزرگترین مجمتع فولاد اروپا در شرق اورال در وسط دشت لخت امکان پذیر شد.

پیش بینی استالین مبنی بر اینکه اتحاد شوروی برای پیمودن راه صد ساله بریتانیا، فقط ١٠ سال زمان دارد، صحت خود را اثبات کرد.

زمانیکه در سال ١٩٤١ نازی ها به اتحاد شوروی تجاوز کردند، این بزرگترین مرکز صنعتی، در فاصله هزاران کیلومتری از خط جبهه، به ساخت تسلیحاتی مشغول شد که در نهایت پوزه نازیسم را بخاک مالید.

ابقای اتحاد شوروی به بهای جان ٢٢ میلیون انسان شوروی، ویرانیها و آسیبهای بی حد و حصری که جامعه اتحاد شوروی را تا چندین دهه بعد نیز زیر تأثیرات مخرب خود قرار دادند، تمام شد.  عواقب حملات ضدانقلاب به جنبه های انقلابی جامعه را دیگر کشورها نیز تجربه کرده اند.

من در سال ١٩٨٦ با افسر ساندنیستی در وین دیدار کردم. او تأکید می کرد که مردم نیکاراگوائه خلق رزمنده ای نبوده اند و رزمیدن را می بایستی بیآموزند. زیرا، چاره ای جز مقاومت در برابر جنگ ویرانگرانه مزدوران تحت الحمایه ایالات متحده آمریکا نداشتند.  او با ناخوشنودی عمیق اظهار می داشت که جنگ و تحریم، کشور او را به صرفنظر از بسیاری از برنامه های اجتماعی- اقتصادی خود مجبور ساخت.

چنین وضعیتی در موزامبیک، آنگولا و بسیاری از کشورهای دیگر نیز که نیروهای مزدور با تأمین مالی از سوی آمریکا زمینهای کشاورزی، روستاها، مراکز درمانی و نیروگاههای برق را ویران می ساختند، هزاران انسان را به قتل رسانده و یا به گرسنگی می کشاندند، پیش آمد. بدین ترتیب، کودکان انقلاب را یا در گهواره خفه کردند و یا چنان بیرحمانه از رمق انداختند که شناختن آنها امکان ناپذیر گشت.  این واقعیت نیز حداقل باید به همان اندازه سرکوب مخالفان در این یا آن جامعه انقلابی برسمیت شناخته شود.

سرنگونی دولتهای کمونیستی در کشورهای اروپای شرقی و اتحاد شوروی با استقبال بسیاری از روشنفکران چپ نما مواجه شد. آنها مدعی بودند، که اکنون دموکراسی برقرار می شود. انسانها از زیر یوغ کمونیسم آزاد می شوند، و چپ ها در آمریکا خود را از دهان مرغ ماهیخوار کمونیسم موجود و یا همانطور که تئوریسین چپ، ریچارد لیشتمن گفت:

«از دهان خرس اتحاد شوروی و اژدهای چین کمونیست» آزاد خواهند ساخت.

 

بازسازی سرمایه داری در اروپای شرقی، در عمل، جنبشهای آزادیبخش بسیاری را در کشورهای جهان سوم که از اتحاد شوروی کمک می گرفتند، بشدت تضعیف نمود و موجب سر کار آمدن رژیمهای راستگرایی شد که دوش بدوش ضدانقلابیون آمریکایی در سرتاسر جهان فعالیت می کنند.  باید اضافه کرد که سرنگونی کمونیسم چراغ سبزی بود برای کمپانیهای غربی با عطش نامحدود به استثمار. آنها دیگر مجبور نیستند کارگران خود را به آن قانع کنند که آنها بهتر از برادران طبقاتی خود در روسیه زندگی می کنند، آنها دیگر ضرورت آن را احساس نمی کنند که بخاطر وجود سیستم رقیب، زندگی کارگران خود را در تا حد معینی تأمین نمایند. به همین سبب، طبقه سرمایه داران بسیاری از دستاوردهای مبارزاتی کارگران غرب را اینک باز می ستاند. اکنون، بدترین شکل سرمایه داری در شرق مسلط شده و در غرب هم مسلط خواهد شد.

درست به همین سبب، «سرمایه داری برابری طلب» جایگزین «سرمایه داری انسانی» می شود.  به باور ریچارد لوینس: «در تجاوزگری نوین و امیدبخش سرمایه داری جهانی، ما آن چه را که کمونیسم و طرفداران آن در مخفی گاه نگه می داشتند، می بینیم ».(Monthly review, 9/96). چپ های ضدکمونیست در اثر بی توجهی به نقش کشورهای کمونیستی در ممانعت از یکه تازی بدترین غرایز سرمایه داری غرب و امپریالیسم و قبول کمونیسم بمثابه شرّ مطلق، از پیش بینی تلفات و ضایعات بعدی عاجز ماندند.

برخی از آنها هنوز هم از درک این مسئله عاجزند.

افزودن نظر جدید