این ستاره، این گل زیبای شکفته در باغ مردم ایران را، رژیم ولایت فقیه گرفت و کشت

مجتبی سلام!

خنده هایت هنوز هم در جانم جاری است

از حدود پائیز سال ۱٣۵٣ تا پائیز سال ۱٣۵۶ اطلاع مشخصی از او نداشتم. خرداد یا تیرماه ۱٣۵۶ از مشهد به اصفهان منتقل شدم. پیداکردن او جزو مهمترین کارهایم بود. مثل اینکه به من الهام شده باشد، مطمئن بودم که او را پیدا خواهم کرد. آنقدر دلم می خواست او را پیدا کنم که باورم شده بود که او زنده است و زندانی نیست و من او را پیدا خواهم کرد. پیش خود می گفتم اگر مجتبی را پیدا کنم، از طریق او خواهم توانست بسیاری از دوستان و رفقا را پیداکنم و به سازمان و کارهایمان سر و سامانی بدهیم.

صبح یکی از روزهای اوایل پائیز بود، با قصد پیداکردن او، رفتم به دانشگاه اصفهان. چند دقیقه ای، رفت و آمدهای درب دانشگاه را زیر نظر گرفتم. همه چیز عادی بنظرم رسید. تعداد اندکی از دانشجویان در حال رفت و آمد بودند. تصمیم گرفتم برای کسب اطلاعات درباره مجتبی، از دانشجویان کمک بگیرم. بعد از کمی دقت و انتظار، رفتم پیش یکی از آنها گفتم سلام. گفت سلام. گفتم آقا ببخشید شما دانشجو هستید؟ گفت بله. گفتم من دنبال یک دانشجوی پزشکی می گردم. شما دانشجوی پزشکی هستید؟ گفت نه جونم من دانشجوی پزشکی نیستم، چی چی میخوای؟ حرفم را تکرار کردم و گفتم خوب، میتونی کمکم کنی؟ گفت البته. و ادامه داد، من تعدادی از بچه های پزشکی را می شناسم، ولی شما کی را میخوای، اسمش چی چیه، سال چندست؟ از لهجه شیرین اش متوجه شدم که اصفهانی است. گفتم راستش را بخوای، نمیدونم دقیقا سال چند ست، فکر می کنم سال پنجم باشه. او اهل سراب و اسم کوچکش مجتبی است. گفت من اونو نمی شناسم، بیا با هم بریم تو، پرس و جو کنیم. من نمی خواستم توی دانشگاه بروم. گفتم ببخشید من نمیتونم بات بیام، چون همینجا منتظر کسی هستم. گفت باشه من الان میرم پرس و جو می کنم اگر پیداش کردم می فرستم پیش شما. گفتم خیلی ممنون قربون محبتت، اگر پیداش کردی بگو بیاد همینجا. من همینجا منتظرش هستم.

بعداز رفتن او، رفتم کمی دورتر ایستادم، جائی که بتوانم از آنجا، محل قرار را کنترل کنم. حدود ۱۰ دقیقه ای گذشت، خبری از او نیامد. توی فکر بودم که چه بکنم. ناگهان متوجه شدم مجتبی آرام و متفکر مثل همیشه و یواش یواش مثل سرابی ها می آید. آمد و آمد و آمد و همانجا که با دانشجو ی اصفهانی قرار گذاشته بودیم ایستاد. دور و برش را نگاهی انداخت و کسی را نیافت. لحظه ای که از دور دیدمش، باور نمی کردم که او زنده است و یا در زندان نیست. به محض اینکه دیدمش، بی اختیار خیز برداشتم بسویش که در آغوش بگیرم و بوسه بارانش کنم. ولی نرفتم. وای چقدر سخت و تلخ بود این لحظه. نرفتم و منتظر ماندم که او ازآنجا فاصله بگیرد تا در لحظه و جای مناسبی سراغش بروم. او چندبار دیگر، اطرافش را، بررسانه نگاهی انداخت و باز، آشنائی نیافت. این بار به دنبال یافتن کسی که نمی دانست کیست و برای چه آمده است، راهی ی اطراف درب دانشگاه شد و در حالیکه چشمانش همچنان بدنبال یافتن کسی بود از انجا فاصله گرفت. در یکی از گردش های چشمان مهربان و نگرانش بود که برق چشمان ما درهم گره خورد. او مثل کسی که هنگام خواب دیدن از خواب پریده باشد و هنوز گرفتار آن باشد، نگاهم کرد. نگاهش، سرشار از ناباوری بود. او به ذهنش خطور نمی کرد که جوینده اش منم و هنوز زنده ام. مجتبی حدس نمیزد که بعداز ضربات سهمگین به سازمان در اردیبهشت و تیر سال ۱٣۵۵، من در دانشگاه اصفهان، در پائیز سال ۱٣۵۶ ، دنبال او بگردم. دیگر به او امان ندادم تا بیش از آن، در خواب و رویا و تردید سیر کند. رفتم جلو با صدای بلند و شاد گفتم مجتبی سلام. او نیزبه من امان نداد تا بیش از آن به فکر رعایت مسائل امنیتی باشم، دوان دوان و خندان بسویم آمد، یکدیگر را بغل کردیم و سر بر شانه هم گذاشتیم گرم. مجتبی گفت: مشدی، سن سن، سن اوزونسن. هچ اینانمرام. یتیم به سوز هارداسیز؟ من اولدوم آخی ارتباطسزلیقدان (مشدی توئی، توخودت هستی. اصلا باورم نمیشه. پسر پس شما کجائید؟ آخر من از بی ارتباطی مردم).

در آن روزگاران سخت که ماموران سازمان امنیت رژیم شاه با تمام قوا، کوچه به کوچه، خانه به خانه، درپی نابود کردن بقایای سازمان فدائیان و تک تک فدائیان بودند، می گرفتند و می کشتند آنها را، یافتن یک رفیق گمشده، زندگی بخش و شورانگیز بود. تا آن لحظه که مجتبی را یافتم، تعداد زیادی از دوستان و رفقای بسیاز نزدیکم را از دست داده بودم و جانم پر زخم و درد بود. در چنین روزگار سخت و پردرد و رنج بود که، همشهری، دوست و رفیق خود را زنده یافتم. هنگامیکه صدای شاد خنده هایش را شنیدم، سر بر شانه هم نهادیم و نفس گرمش را لمس کردم، شعله و گرمای بودن، زنده بودن، زندگی کردن و ادامه زندگی، با تمام قامت زیبایشان در جانم زبانه کشید. خوشحال بودم. زیبائی های ناب زندگی، بی تابانه در جان زخمی و پر دردم، کج می شد و مج میشد و می رقصید و ندا می داد، زندگی زیباست، ما هستیم، زنده ایم و زندگی را ادامه خواهیم داد تا زندگی بهتر. خنده ها و صفا و صمیمیتش مرحم زخمها و دردهای جانم شده بودند.

کاش من شاعر - نقاشی بودم و از آن زیبائی های ناب دنیای درون مجتبی که سرشار از عشق به زندگی، دوست داشتن دیگری، مهربانی، خنده، متانت، شجاعت و انصاف بود، شعر- تابلوئی می ساختم و آنرا با احترام، به زن بزرگی تقدیم می کردم که «چتر حمایتش پیوسته بالای سر او بوده است». مریخ را می گویم. زنی که مجتبی «همواره او را می خواسته است».

 

بعداز دیدار، به کوچه باغ های زیبای اصفهان روانه شدیم. مدتی بعد، هنگامیکه مطمئن شدیم، تحت نظر و تعقیب نیستیم، به زیبا باغ دنجی پناه بردیم. در گوشه ای از باغ که بتوانیم از آنجا رفت و آمدها را زیرنظر بگیریم نشستیم. در حین صحبت و بگو بخند و سوال و جواب از هم درباره ضربات و علل و عوامل آن و اینکه از دوستان و رفقا و آشنایان کی زنده است و چه کسی ازمیان ما رفته است و چگونه رفته است و کی رفته است و چه کسی زندان است، مجتبی گفت که از اواخر سال ۱٣۵۴ ارتباطش با سازمان قطع شده، تلاش هایش برای برقراری ارتباط بی نتیجه و تا این لحظه بی ارتباط مانده است. خندیدم و گفتم مجتبی شانس آوردی که ارتباطت قطع شده بود وگرنه یا جزو شهدا بودی ویا درزندان بودی و هر روز چندبار می مردی و زنده می شدی. گفت آری ضربات ۱٣۵۵ بسیار وسیع و نابودکننده بود و من بعداز مدتی تلاش برای ارتباط گیری کم کم از وجود سازمان ناامید می شدم. خوب الان وضع سازمان چطور است. گفتم مجتبی کم کم داریم جون می گیریم اگر سه چهارماه دیگه ضربه نخوریم وضعمان خوب میشود.

او را از دوران کودکی می شناختم. پدرش در بازار سراب، کنار مغازه پدر من، مغازه داشت. شاگردی بسیار زرنگ و باهوش بود. در دبستان و دبیرستان همیشه جزو شاگردهای اول یا دوم بود. (مجتبی مطلع سرابی، رحیم حسینی نسب و علی رضا متفکر آزاد، شاگردهای دبیرستان فردوسی - رشته ریاضی، همکلاسی و جزو بهترین شاگردهای کلاس بودند. رتبه شاگرد اولی، میان این سه کوچولوی باهوش دست بدست می گشت. رابطه ام با مجتبی و رحیم تا زمان دستگیری ام در ۲۰ مهرماه ۱٣۵۰ ادامه داشت. سال ۱٣۴۹ علی رضا متفکر آزاد دانشجوی دانشگاه تهران شد و به مجاهدین پیوست و متاسفانه قبل از انقلاب کشته شد. مجتبی مطلع سرابی سال ۱٣۴۹ در رشته پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شد و درسال ۱٣۵٣ به سازمان فدائیان وصل شد. رحیم حسینی نسب در رشته مدیریت صنعتی دانشگاه قزوین قبول شد و بعد به سازمان فدائیان پیوست. زنده است و زنده باشد).

مجتبی مطلع سرابی بعد از قطع شدن ارتباطش با سازمان تا پائیز ۱٣۵۶، و بعد از قطع امید از ارتباط گیری مجدد با سازمان، در حین تحصیل در دانشگاه به فعالیت سیاسی خود ادامه داده بود. در این دو سال، ارتباطات زیادی با سمپات های سازمان در دانشگاه اصفهان، ذوب آهن و در شهرهای بروجرد، خرم آباد و اهواز برقرار کرده بود. براستی او به تنهائی یک شبکه بود. چند ماه بعد از اینکه ارتباطش دوباره با سازمان وصل شد، در حالیکه یک ساک پر از اعلامیه و کتاب های سازمان را حمل می کرد در شهر اصفهان توسط مامورین سازمان امنیت دستگیر شد. مجتبی با تحمل شکنجه های سخت و با هوشیاری تمام، قرار سازمانی با مسئول خود و نام هیچ یک از افراد شبکه خود را لو نداد و همه سالم ماندند. تعداد زیادی از ما، زنده ماندن خود را مدیون او هستیم. رژیم دیکتاتوری محمدرضاشاه نتوانست او را بکشد. او زنده ماند و بعداز آزادی از زندان، به فعالیت سیاسی خود در صفوف فدائیان ادامه داد.

اما این ستاره، این گل زیبای شکفته در باغ مردم ایران را، رژیم ولایت فقیه گرفت و کشت.

مجتبی، بعد از انقلاب، از مسولین سازمان در اصفهان بود. سال ۱٣۶۵ در حالیکه مسول گروه مرکزی تشکیلات مخفی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در آذربایجان بود، توسط مامورین رژیم دستگیر شد.

«در یکی از این رفت و آمدها خواهرم زنگ زد و گفت: مجتبی را فردا ساعت هشت صبح برای ملاقات می آورند و گفته اند هر کس که بیاید می تواند ملاقاتش کند اگر برایتان امکان دارد بچه ها را بیاورید دختر کوچکش را که در زندان بدنیا آمده بود مجتبی ندیده بود. همه ما بار سفر بستیم اما امکان نداشت که بتوانیم به موقع خودمان را بدر زندان برسانیم در یکی از توقف ها بینِ راه مادرم برای راننده تعریف کرد که چرا ما با این همه بچه ی کوچک برای رسیدن عجله داریم. راننده گقت: من خودم شما را دمِ درِ زندان پیاده می کنم حتی اگر جریمه بشوم شما را به موقع می رسانم و مسیرم را به در زندان تغییر می دهم. ساعتی از هشت گذشته بود که مجتبی را آوردند اما در تمام مدت ماموران ناظر بودند. وقتی آمدیم مجتبی شرح این دوران را روی یک تکه کاغذ نازکی که در یک فرصت مناسب به درون جیب مانتو خواهرم گذاشته بود شرح داده و گفته بود که بر او چه رفته است. گفته بود در تهران با حمید منتظری روبرویش کرده بودند و نوشته بود که حمید شجاعانه با من روبرو شد و گفت: مجتبی، از نظر اطلاعاتی، ما در تور بوده ایم اما بدان که ما برای آزادی و عدالت اجتماعی مبارزه می کردیم، ما جانی نبوده ایم. مجتبی نوشته بود که هر از چندی برگه ای به او می دهند تا نظرش را بنویسد او نوشته بود که من پیوسته از عقایدم دفاع کرده ام و گفته ام ما برای آزادی، صلح و عدالت اجتماعی مبارزه کرده ایم و این مبارزه ای بر حق است و من هنوز به این ها پای بندم. در مورد فلسفه و دین هم نظرم را همانگونه که بوده نوشته ام و نوشته بود که مدتها کتابهای مطهری را داده بودند که بخواند. در پایان به خواهرم خطاب کرده بود که سیمای تو همیشه بعنوانِ زنی صبور، فداکار که چترِ حمایتش پیوسته بالای سرم بوده و زنی که همواره می خواسته ام در خاطرم نقش بسته است. خواسته بود که هر چه پیش آمد، بیاد بیاور که من هرگز از عقایدم رو برنگرداندم». (برگرفته از نوشته بانو صابری).

رژیم نیستی پرست, استبدادمحور و شادی کش جمهوری اسلامی، مجتبی را، این ستاره و این گل زیبای شکفته در باغ مردم ما را بجرم دفاع از زندگی، آزادی، صلح، عدالت اجتماعی و شادی، دستگیر کرد و همراه هزاران ستاره و گل زیبای دیگر کشت.

 

صدای خنده های شاد و بی ریایش را، هنوز هم می شنوم. وقتی که می خندید، امواج شاد، مهربان و شفاف جان شیفته و عاشقش، در چهره نجیب و ملایمش، تماشائی بود. وقتیکه با مشکلات و سختی ها روبرو می شد و یا با تو مساله ای پیدا می کرد، در چهره و کلامش می توانستی نجابت، مهربانی، ملایمت و توانائی و امیدورای را بخوانی. او چنان نجیب، آرام و مهربان و چنان توانا در کارهایش بود، که بخودی خود، ترا به مهربانی و احترام و امیدواری وا میداشت.

فقدان این ستاره، این گل, زیبا، از زخم های جان زخمی و پردردم است. یادش گرامی باد.

افزودن نظر جدید