دیالوگ شهروندی، دیالوگ ملی و سیاست حذفی

یکی از ویژگیهای جنبشهای دموکراتیک معاصر، خیزش و بالندگی ارزشهای ملی ملیتهای تحت ستم در ایران می باشد که بخاطر سیاستهای آپارتایدی و آسیمیله گرانه قدرتهای حاکم تحت سلطه قرار گرفته بودند. تمامی ماشینهای امنیتی، تبلیغاتی، سرمایه ای، نظامی، آکادمیک و حقوقی نظامهای قبلی در این مسیر کار می کردند تا سیاست حذف ملیتهای غیر فارس را با حدت و شدت هر چه تمامتری به پیش ببرند. همیشه همه تقصیرهای عقب ماندگیها را به گردن "عربها" یا "ترکها" و دیگر ملیتهای "متجاوز" بیاندازند. تصویری که در آن این "قومهای متجاوز" به ایران ارائه بدهند که گویا این آنها هستند که از خارج به ایران حمله کرده و "تمدن بزرگ و پاک آریایی" را غارت کرده و پس از قتل عام، ایران را ویران کرده و با سلطه خود بر این آب و خاک موجب عقب ماندگی این مرز و بوم گردیده اند.

در صورت عامیانه آن، ترکها را مضحکه سر سفره هایشان بکنند، کردها لیاقت داشتن فرماندار و استاندار بومی را نداشتند، لذا باید از اصفهان و شیراز کسانی را فرستاد تا آنها را اداره بکنند، بلوچ و ترکمن که انگار وجود خارجی نداشتند. هیچکدام از این ملیتها نه تنها امکان آن را نداشتند تا رادیو، تلویزیون، کلاس درسی، فرهنگسرای علمی و هنری به زبان ملیتها خود داشته باشند، بلکه هر گونه فعالیت فرهنگی در این زمینه به شدت سرکوب می شد. هویت تاریخی مستقل آنها باید انکار می شد و تاریخ، زبان و هویت آنها را سردمداران حکومتی آن گونه که منافع سلطه گران آپارتایدی ایجاب می کرد تعریف و نفسیر می کردند.

خاطره کتابسوزانهای راه انداخته شده به دنبال سقوط حکومت ملی آذربایجان بعد از سال بیست و پنج شمسی، هنوز از خاطره پدران ما زدوده نشده است. سیاستی که از زمان روی کار آورده شدن رضا خان میر پنج توسط انگلیسیها و سپس نزدیکی ایشان به آلمان نازی در ایران پایه گزاری گردید، بر بنیه حذف کردن همه ملیتهای غیر فارس و آسیمیله کردن آنها در ملیت فارس استوار بود. سیاستی که بر بنیه های تعریفی از ایران استوار بود که در آن از بدو تاسیس یک نژاد، یک ملیت و یک زبان حاکم بوده و بقیه متجاوزان و مهاجمانی بوده اند در مرحله های مختلف تاریخ دو هزار و پانصد ساله با این سرزمین هجوم آورده، اسکان یافته و مهمان نژاد آریایی و ملیت فارس بوده اند.

بیش از هشتاد سال کار تبلیغاتی، سرمایه ای، سیاسی و آکادمیک در این زمینه نسلهایی از روشنفکرانی را تحویل این جامعه داده است که در اذهانشان غیر از آموزه های نژاد پرستانه و آپارتایدی بر پایه های جغرافیای واحد، نژاد واحد، زبان واحد و یک "ملت واحد مقدس" چیز دیگری وجود ندارد. آیا نسلهای نوین و جوانی که تازه به عرصه سیاسی پای می گذارند، از ویروسهای چنین بیماریهایی در امن هستند؟ متاسفانه نه. آموزه هایی که به این نسلهای جدید داده می شود، توسط همان نسلهای بیمار گذشته صورت می گیرد که تاثیرات این بیماریها در تک تک سلولهای وجودشان، موجب شده است تا این بیماری حالت مزمن و غیر قابل اصلاح پیدا کند. خیلی از این بیماریها با عوض شدن نسل و آمدن نسلهای نوین قابل رفع می باشند.

خوشبختانه کارهای اکادمیک و علمی خستگی ناپذیر صورت گرفته از طرف روشنفکران و محققین این ملیتها، موجب گردیده است تا آنها به زبان خویش تاریخ و هویت خود را از زاویه های دیگری تحقیق، تعریف و تفسیر کرده و در معرض مطالعه همگان قرار بدهند. از طرف دیگر تکنولوژی نوین اینترنتی این امکان را فراهم کرده است تا با وجود امکانات خیلی کم مادی و انتشاراتی، این آثار امکان آن را بیابند تا به دست خوانندگان آنها و بخصوص نسل جوان دست یافته و مورد مطالعه قرار بگیرند. این مساله امکان آن را فراهم می آورد تا ما از یک دیدگاه افلاطوفی مدینه فاضله مقدس ایران آریایی بیرون آمده و بپذیریم که در این کشور ملیتهای مختلف با زبانها، فرهنگها، تاریخ و هویتهای مختلف در کنار همدیگر زندگی می کنند و این خود یک نعمتی است که کشور ما را به گلستانی پر عطر و بو از گلهای متنوع تبدیل کرده که همگی می توانند در کنار همدیگر زندگی کرده و از ثروت پر بار و زیبای تاریخی، هنری، فرهنگی و اقتصادی همدیگر بهره مند گردند.

مقاله آقای فرخ نعمت پور در مورد عراق به بازتابهای خروج نیروهای نظامی امریکایی از عراق و آغاز مجدد تشنجهای مذهبی قومی در آن کشور می پردازد. این مقاله "هویت شهروندی" را در کنار هویتهای قومی و مذهبی مورد بررسی قرار می دهند. ایشان در کنار برجسته کردن ارزشهای مدرن، دموکراتیک و حقوق بشری "هویت شهروندی" مشکلات موجود و اصطکاکهای پیش آمده بخاطر اختلافات هویتهای ملی و مذهبی را در عراق پس از خروج آمریکا برجسته می کنند. آیا این هویتها همدیگر را نقض می کنند، یا مکمل همدیگر هستند؟ آیا در ایران علتهای احتمال اصطکاکهای دینی، ملی و هویتی از کجا ناشی می شوند؟ این پارامترها در مسیر گذر تاریخ معاصر با چه ویژگیهایی و در چه مسیرهایی حرکت می کنند؟

در جوامع مدرن اگر این مشکلات تا حدود قابل توجهی حل شده است، به این علت می باشد که آنجا جریانهای فکری ساختاری به چنان بلوغی از نظر بینش اجتماعی، انسانی و سیاسی رسیده اند که بتوانند در حالی که حضور و وجود هویت کامل طرف مقابل را قبول کرده و به آن احترام می گذارند، در کنار آن با نقد سالم همدیگر به رقابت و یا همکاریها و ائتلافهای سیاسی اجتماعی با همدیگر می پردازند. ایا در ایران برخورداری ملیتها از تمامی حقوق ملی دموکراتیک، یا برخورداری تمامی پیروان ادیان و مذاهب مختلف از آزادی کامل در بجا آوردن مراسم دینی خویش چگونه می تواند به شیوه سیویل و مدنی به پیش برده شود؟ آیا پایه های چنین راهکارهایی باید به بعد از عبور از جمهوری اسلامی ایران واگذار شود، یا بطور کلی نادیده گرفته شده و به حال خویش رها گردد و یا اینکه بصورتهای تقابلی و انتاگونیستی با آنها رفتار گردد.

یکی از سوالهای اساسی که در این زمینه مطرح است این می باشد که آیا حقوق شهروندی در یک نهاد " نیشن ستیت" حقوق فرهنگی هویتی ملیتهای مختلف را بصورت خانواده ای متشکل از چندین برادر و خواهر در کنار همدیگر در درون خویش جا داده و به رسمیت می شناسد، یا اینکه آنرا حذف کرده و آحاد جامعه را بصورت افراد منفردی در نظر می گیرد که آنها را "شهروندان منفرد ایرانی" قلمداد کرده هویتهای ملی، تاریخی و فرهنگی آنها را بصورت عناصر خارجی تلقی کرده و حذف و یا دفع می کند؟

دو جبهه بزرگ نیروی فکری که می تواند راهکارهای انسانی و دموکراتیک را در این زمینه ها ارائه داده و با همدیگر بصورتی بالنده به رقابت بپردازند، یکی اندیشه های لیبرال دموکراسی و دیگری سوسیال دموکراسی می باشند. بقیه جریانهای فکری بارهایی از سکتاریسم، ارتجاعی بودن، دگماتیسم، دیکتاتوری و فاشیسم را در خود حمل می کنند که بصورتی بیماری مزمن به مضامین دیالوگها و پلاتفورمها و راهکارهای سیاسی سرایت می کنند. شاید بشود بزرگترین فرقهای فکری سوسیال دموکراسی و لیبرال دموکراسی را در تعریف آنها از عدالت اجتماعی، نقش دولت در اداره امور سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، و بالاخره موقعیت آنها در ارتباط با نظام سرمایه داری تعریف کرد.

هر دوی این اردوگاه فکری از درون انقلاب علمی صنعتی اروپا و غرب بیرون آمده و پایه های آنها بر مبنای ارزشهای حقوق بشری استوار می باشد. با غنی تر شدن تعریف ما از ارزشهای حقوق بشری و حقوق انسانی، این اردوگاههای فکری بیشتر و بیشتر با ارزشهای دموکراتیک، انسانی بالنده و مدرن عجین می گردند. در شرایطی که اکثریت فعالین سیاسی سازمانهای سیاسی سرتاسری و سازمانهای سیاسی ملیتهای مختلف کشور ایران در کشورهای غربی زندگی می کنند، آیا بیشتر آنها به این ارزشهای انسانی دموکراتیک و مدرن مسلحند، یا از بیمارهای دیگر نام برده شده در بالا رنج می برند.

واقعیت سیاسی اردوگاه جنبش دموکراتیک در ایران نشان می دهد که این جنبش به دو بخش جنبشهای ملیتها و جنبشهای سرتاسری تقسیم می گردند که نه تنها بصورتی مستقل از همدیگر به پیش می روند، بلکه هم همدیگر را نادیده گرفته و انکار می کنند، هم تلاش می کنند تا همدیگر را از میدان حذف بکنند. آیا اگر با چنین بافتهای فکری به عرصه بعد از جمهوری اسلامی ایران وارد شویم، وضعیت ما مشابه عراق نخواهد بود؟ چرا در شرایطی که نقش عمده صاحبنظران و رهبران سازمانهای سیاسی به یکی از دو اردوگاههای سوسیال دموکراسی و یا لیبرال دموکراسی وابسته هستند، ما در مورد راه حل مساله ملیتها با چنان وضعیت انتاگونیستی غیر انسانی و غیر دموکراتیک مواجه هستیم؟

به نظر من دوستان ازاده ما در جنبش لیبرال دموکراسی و سوسیال دموکراسی سرتاسری ایران در تعریف خویش از حقوق شهروندی، بخش مربوط به هویت ملی فرهنگی آحاد جامعه را از آنها حذف می کنند. آنها با در کنار همدیگر قرار دادن انسانهای منفرد بی هویت و یا مونو هویتی آریایی به آنها حقوق شهروندی تعریف شده در جوامع مدنی غربی را متعلق می دانند. از طرف دیگر دوستان آزاده ما در جنبشهای ملی دموکراتیک در ایران بطور کلی حقوق شهروندی را در سطح کشوری نفی کرده و آنر در چهارچوبه محدود و تنگ ملی خویش جای داده و تعریف می کنند. چنین تعریفی موجب می گردد که بخش قابل توجهی از هویت شهروندی واحد در چهارچوبه ایران که بخاطر مهاجرت آحاد ملیتها به استانهای دیگر، گستره امتزاج سرمایه در مقیاس کشوری و محدود و بسته نبودن آن به عرصه های ملیتی، تشکیل نهادهای وسیع مدنی سرتاسری و بالاخره ازدواجهای فرا ملیتی در عرصه جامعه مدنی نوین، نادیده گرفته شده و به فراموشی سپرده می شود.

یکی از علتهای اصلی شکل گیری سیاستهای حذفی از طرف هر دو اردوگاه، ربوده شدن سیاستهای آزادگان سوسیال دموکراسی و لیبرال دموکراسی در جنبش سرتاسری و جنبشهای ملیتها از طرف افراطی گران می باشد. سوسیال دموکراسی و لیبرال دموکراسی ایرانی سعی می کند به هر قیمتی شده فصل مشترکهایی با جناحهای اقلیتی ارتجاعی درون حکومتی از یک طرف و بازماندگان اندیشه های آپارتایدی از طرف دیگر بیابد. استراتژی فصل مشترک یابی با نژاد پرستان و ارتجاعیون خصوصا برای جنبش سوسیال دموکراسی به قیمت خیلی گرانی تمام شده و هنوز هم ما تاوانش را می دهیم. تنها راه دست یابی به چینین فصل مشترکهایی در این می باشد که سوسیال دموکراسی و لیبرال دموکراسی یا از ارزشهای دموکراتیک و انسانی خویش خویش عدول کند، و یا اینکه از نقش یک سازمان سیاسی کاری استعفا داده و به یک محفل مشاوره ای تبدیل گردد. بازتاب سیاست فصل مشترک یابی با ارتجاعیون و نژاد پرستان به این منجر می شود که سوسیال دموکراسی و یا لیبرال دموکراسی نه تنها از پتانسیل دموکراتیک جنبشهای ملی در ایران نتواند استفاده درست بکند، بلکه سیاست تخریبی و خطرناک حذفی و تقابل با آنها را پیشه کند. آیا این است تعریف این دوستان از حقوق شهروندی؟

نقطه مقابل چنین نگرش و عملکردی جنبشهای ملی و بخصوص جنبش ملی دموکراتیک آذربایجان را با بیماری مشابهی مواجه کرده است. تعریف حقوق شهروندی، حقوق بشر و تمامی آزادیهای فردی و اجتماعی، عدالت اجتماعی و استقرار حقوق دموکراتیک در چهار چوبه محدود ملیت آذربایجان و انکار هویت شهروندی کشوری بخش اعظم مردم این ملیتها با همان تعریفی که در بالا ارائه شد، تعریف می شود. ائتلاف به هر قیمت با افراطیون و انتاگونیستهای ملی که غیر از تخریب و ویرانی به هیچ چیزی باور ندارند، موجب می گردد تا سوسیال دموکراسی و لیبرال دموکراسی در درون جنبش ملیت آذرابایجان از ارزشهای حقوق بشری خویش عدول کرده و به نحو مشابه سوسیال و لیبرال دموکراسی سرتاسری تسلیم افراطیون گردیده و با اصرار به دنبال فصل مشترک کامل و جامع و استراتژیک با افراطیون انتاگونیست می گردند. در نتیجه آنها هم بصورتی مشابه از پتانسیلهای دموکراتیک و حقوق بشری بیشتر و بیشتر عدول کرده و نقش غیر فعالی در سیاست جاری جنبش دموکراتیک مردمی ایفا می کنند. آنها تقریبا در مقابل تمام خیزشهای مردمی فرا ملیتی و سرکوبهای غیر بشری رژیم سکوت مطلق اتخاذ می کنند. آنها به هیچگونه اعتراض مشترک با سازمانها ی سیاسی فراملی علیه دیکتاتوری و استبداد نمی زنند.

سیاست درست باید مبتنی بر تعمیق و گسترش ظرفیتهای دموکراتیک، مدنی و انسانی جنبش آزادیخواهانه مردمی از طریق دیالوگها و ائتلافات فشرده و گسترده از یک طرف و ایزوله و مستحیل کردن جریانهای افراطی، ارتجاعی، آپارتایدی از طرف دیگر میسر می باشد. سیاست اصرار استراتژیک روی فصل مشترک یابی با پیروان اندیشه های افراطی ارتجاعی و فاشیستی، تنها و تنها به قیمت عدول از ارزشهای انسانی، مدنی و دموکراتیک میسر می باشد. نتیجه چنین سیاستهای بازتاب خود را در فاصله گیری سازمانهای آزادیخواه ملیتها وسازمانهای سرتاسری از همدیگر نشان می دهد.

در شرایطی که خوشبختانه از نظر فکری و نظری در این زمینه ها گامهای قدرتمندی به پیش برداشته شده و در صحبتهای جداگانه اندیشمندان سیاسی جریانهای سرتاسری و جریانهای ملی به این واقعیتها می پردازند که حضور همدیگر را درک کرده و قبول بکنند و سیاستهای حذفی را اشتباه می دانند، هیچگونه گامهای عملی در راه غلبه بر این مشکلات برداشته نمیشود. آیا اگر می خواهیم ایران به وضعیت نفرت آمیز قومی مذهبی ملی مشابه عراق دچار نشود، دیالوگ مدنی را به موقعی واگذار خواهیم کرد که کار از کار گذشته باشد؟ ضرورت عمق بخشیدن به ظرفیتهای انسانی و دموکراتیک جنبش مردمی فقط و فقط بستگی به گسترش یابی دیالوگهای دموکراتیک نیروهای سوسیال و لیبرال دموکراتیک ملی و غیر ملی دارد، نه تمرکز روی فصل مشترک یابی با ارتجاعیون و نژاد پرستان آریایی و غیر آریایی. هنوز در زمینه برداشت گامهای عملی در این راه متاسفانه هیچ نشانه ایی نه از طرف سازمانهای سرتاسری، نه سازمانهای ملی آذربایجانی دیده نمیشود. نمیدانیم کدام جریان در این زمینه قدم اول را بر خواهد داشت؟بدون تغییر جهت استراتژیک در این زمینه ها بعید نیست در آینده با واقعیت تلخی مشابه اصطکاکهای موجود در عراق مواجه گردیم. این تغییر جهت امروز باید صورت بگیرد که فردا دیر است.

افزودن نظر جدید