چشم در راه پیام آور صبح

 

راهها منتظرانند و شب آوا خاموش

کاکلی در ته کرتی در خواب،

هد هد دل نگران،

بر سر شاخه ی اوجا، تنها!

روز و شب،

می گذرند از پی هم

جاده خالی ست و

از همدل و همراه تهی

نه سواری در راه،

نه غباری تا ماه

و نه ازشیهه اسبی،

به کنامی خبری؛

ونه از چاوش بیدارسری ،

کولبارش بر دوش

خیزرانش درمشت.

هد هد د ل نگران

نیمه شب بال زنان

می کشد پای به دور

می برد بر ره پر پیچ و خم دره،نگاه

با هر آن سایه جنبنده که هست

می کند درد دل خویش بیان:

« روی در روی بیابانم ومی بینیم آه

که چه غارت زده ام

کوله بار غم این راه دراز

کرده ام گر چه چنین قامت پست

ولی هر گرته شادی که به راه

گشته از تو  بر پا

ارمغانی ست ز باغ سحرم!

هم از این روست که در دهشت این قحطستان

با دلی تشنه تر از قلب کویر

گون سوخته ی حسی را

کز توام مانده نشان

بر جگر می فشرم!

و به ره با همه درد

عطشان می نگرم!

گرچه گویند به طعنه هرآن:

"بس کن از بستن امید به هیچ!

این شب تیره محال است، شود آبستن!"

ولی من با همه درد

بندی دال سیاهی که  گرفته ست مرا در منقار

عطشان، دلنگران

می زنم نقب به هر کوهه که سد گشته به راه

خواب و بیدار ترا می جویم

در شب تار ترا می پویم

وبدل دارم امید

کز تو آید خبرم!»

مرداد ۱۳۵۱

بخش: 

افزودن نظر جدید