بس کن ای آفتاب!

جنگل عزا گرفته بر این خاک سوگوار
از زرد زخم مزرعه آتش گرفته دشت،
بر دل نشانده تاول مهتاب زخمنا ک
آن آبی بلند
!آن باغ سرگذشت

بس کن ای آفتاب!
در زیر چشم تو
دیرنده سال هاست
کز هر کجای شب
خون می چکد به خاک!

خون گیاه باور
خون بلوغ عشق
خون برادرانم
یاران همنفس
این پر گرفته گان افتاده در قفس!

بنگر که هر کنار
هرسوی این دیار
در شهر و کوه و جنگل
یکریز ،بی امان
جاریست خون عشق!

هرگوشه،هر کنام
خونخوار کرکسان،
بردار می کنند
عقابان روزگار!

بنگر چگونه باز
در شهر بی بهار
در هر گذار و راه
فواره می کشد ز تن شهر قلب سرخ!

بس کن ای آفتاب!
بر گیر این نقاب!
سوزان  تر از همیشه
بیرون شو از حجاب

اردیبهشت ماه ۵۱

بخش: 

افزودن نظر جدید