رهایی در عشق

وقتی بر خدنگ ماری دهان گشاده،

خطوط منقوش هوس

پوشش فریبی است

بر اندام زهری کشنده.

 

پرنده عشق

در حیرتی میخکوب

از پریدن باز می ماند.

 

و ما با احساسی گنگ،

در بوسه ای به زهر آمیخته

و اندیشه ای گول

در بهت دهانی خشکیده،

با چشمانی که بینایی از جانش گریخته

به هم می آمیزیم.

 

و هراسان از نوسان سایه ای بر دیوار

از ورای پرده ای که فرو خواهد افتاد.

 

در زیر سنگینی نگاهی نا باور،

نه از اوج به فرود

چون پرنده ای که خستگی اش را

بر شاخه ای فرو می نشاند.

 

که چون آوار

از بام لذتی مسموم

در دم فرو می ریزیم.

 

و در می یابیم

که دیگر دیر شده است.

 

و لذتی که می بایست

بر شاخه های شوقی رقصنده

شکوفه هایی بپرورد

بالنده.

 

به یکباره

رنگ می بازد

پژمرده می شود

و فرو می ریزد.

 

و من می مانم و شاخه ای خشکیده

و تو می مانی و تنهایی

تنهایی و یاس

تنهایی و نفرت

تنهایی و کابوس

 

و پنجره چوبین

بروی مهتاب بسته می ماند.

 

و از حجله ای که بایست

عطر شوقی برخیزد

فزاینده.

دور می شویم

دور

دورتر

 

و در صحرایی برهوت

جایی که هر سبزه در خویش می خشکد

آوای فروپاشی حیات را می شنویم.

 

می شنویم و می بینیم

که ما کجا و طرح زیبای زیست

بر تابلوی درخشان عشق ....؟

" گم شده ایم، گم! "

بی درک هیچ معنایی

از نوازشی عجین

در آمیزش دو نگاه.

* * *

با نهیب به خود

باید که فریاد بر کشیم:

- نه!

اینگونه غرق شدن در گرداب لذت را

نمی جویم دگر بار.

 

که دریا را جستجو گرم،

چون ماهیان کوچ

در جاری رودی رونده

که میل تداوم خویش را

در آبهای گرمی می جویند

زیبنده.

 

تا جریان خیالمان را

که می بویند

و نوازش نگاهمان را

که می جویند

و آمیزش دستانمان را

که می یابند

در هم بیامیزیم

 

و با هر تماس از نو زاده شویم

 

چرا که خواهان وسعتیم

وسعتی وسیعتر

خواهان حیرتیم

حیرتی عمیق تر

و خواهان لذتیم

لذتی شریفتر

 

تا طرح زیبای عشق را

بر سنگفرش زیستن

طرحی زنیم یگانه

 

با درکی شگرف

از تلاقی دو نگاه

در امتداد هماغوشی

بخش: 

افزودن نظر جدید