چرا اینجاییم

ایران جدید و دنیای جدید

قرنها جامعه متکی بر طبیعت و نیروهای آن بستر وجودی بشربوده اند. این دوره بسیار طولانی، بروزهای بسیار متنوعی پیدا کرده است که ما تجربه مشخص انسان به حساب می آوریم. در واقع در این مسیر پر تلاطم، انسان برای حفظ "بودن" اش، تلاشهای بسیاری کرده است و طبعا حاصل آن آن چیزی است که تمدن می نامیم. تمدن ،همیشه، از همان ابتدایی ترین لحظاتش، حاصل تقلای انسان برای حفظ خود بوده است. در این "مبداء"، انسان به دوراهی یی میرسد که دیگر از مسیر طبیعت خارج شده وبه راهی وارد می شود که در خود، بالقوه و بالفعل، از سه عنصر یا عامل تشکیل شده است.

این سه عامل یا عنصر عبارتند از "طبیعت"، "ضد طبیعت"، و "نا طبیعت". منظور از "طبیعت" همان بستر اصلی است که انسان را حداقل در "جسمیت" اش در خود نهفته داشته است؛ اصطلاحاتی از قبیل "مادر- طبیعت" اشاره به این جنبه بنیادی می باشد. "ضد طبیعت" به مفهوم "شکستن" گردش آن –با دست و مغز- میباشد که انسان هم درآن جایی "خالی" کند برای خود، و هم جایی بسازد باز هم برای خود؛ این جای خالی "ضد طبیعت" اخص میباشد، و جای "ساخته شده" همان "ناطبیعت" است. بنابراین، بطور اخص، تمدن "ناطبیعت" است در حالیکه سایرعناصر را نیز درخود نهفته دارد. این سایرعناصر، در واقع، مصالح "بیهوده" و ناکارآمدی می باشند که در مسیر "ساختن" بوجود آمده اند.

انسان که هدفش، اساسا، این "ساختن" بوده است، از حاصل کار یا این "مقصد"، رویاهای فراوانی ساخته است که اگراینها را از میان برداریم، ادبیات، هنر ، وعلم همگی وهمزمان "لغو" میشوند و با این "الغاء"، انگیزه کوشش و کشش حیات نیز از میان برداشته می شود. ادبیات، هنر وعلم – نخستین "بیرون سازی " (اکسترنالیزایشن) – انسان هستند. و اینها، درحقیقت، انسان "ناانسانی" هستند که زاده خود او و هم راهبر و راهنمای او می شوند. "سنگ محکی" که مرجع سنجش وتصحیح – خالص شدن از طبیعت و ضد طبیعت- و آنچه ما نقد مینامیم، همین "ناانسان" میباشد. بدون "بیرون سازی" فوق، اساسا، انسان حتا "بودن" اش را نیزاز کف می دهد. این جدل بین انسان و "ناانسان"، انسان عادی در پی "نان وآب" روزمره و "ناانسان" رویا ها، که نهفته، مفهوم طبیعت وهم ضد طبیعت دارد، در مسیر خود برای "نان و آبش" بازوانش را ورزش داده است، و در تصحیح و آرایش "ناانسان"، رویاهایش، ومغزش را چنین کرده است؛ و این هردو، از یکسو نیروهای تبدیل طبیعت به ضروریات انسانی را تشکیل داده اند، و از سوی دیگر، این ضروریات را در میان خود تقسیم وتوزیع کرده اند. این چنین، با کمی "گذشت"، آنچه "نیروهای تولیدی" و "روابط تولیدی" نامیده شده اند، شکل می گیرند.

در این "جنگ" با طبیعت، بمحض دست یافتن به غنایم، انسان در درون "خود" در گیرجنگ "تقسیم غنایم" شده است وهر جنگ تقسیم غنایم نیز بنوبه خود به رفتن و دست یافتن به غنایم بیشتر یا جدید، یعنی باز هم جنگ با طبیعت، ختم شده است. این دو جنگ- غنیمت و توزیع آن- خود چگونگی جنگ با طبیعت و جنگ با خود را نیز معین کرده اند. آنچه که این دو جنگ را میراند، چیزیست که "رهبری" مینامیم، وآنچه که هریک از این دو جنگ را به تنهایی اداره میکند، "فرماندهی" می نامیم. رهبری مقصد و جهت راه وچگونگی آنها را در بر میگیرد و فرماندهی، به چگونگی راه و رسیدن به مقصد می پردازد. انسان تا رنسانس از این دو عنصر "رهبری" و "فرماندهی" درکی نداشت در حالیکه کم و بیش همیشه در اقداماتش منعکس بوده اند.

این انعکاس یا "کاربرد"، برای نخستین بار، در دو حوزه اتفاق افتاده اند. در زندگی "گله داری" و" صحرا نشینی" از یکسو، و از سوی دیگر در جنگ. این هردو، مستقیما، به فعالیت طبیعت و نیروهای آن متکی نبوده اند؛ زایمان احشام وحفظ و اداره انها در جا بجایی های پیوسته از یکسو و "تخلیه" مراتع از اهالی پیشین با جنگیدن، از سوی دیگر، به اقدامات اجرایی پایه داده اند که آگاهی از چند و چون "اگر نرویم چه میشود و اگر برویم چه میشود"، را ضروری میکرده اند. در این شیوه "بودن"، جنگ نیزخود از جمله ابزارو شیوه تولید است. اینها کاربرد عملی آنچه که بعدها –اواخر قرون میانه و با رنسانس، و بالاخره" صنعت" – "رهبری و فرماندهی" نامیده شده و جنگ و جدل های عملی، اندیشه یی، صلح آمیز وهم خشونت آمیز را پایه داده اند. در واقع به معنی اراده و تدبیر یا "عقل عملی". ادبیات، هنر، و علم – در هر شکل بروز آنها این کشمکش ها را منعکس کرده اند. از واقعیت انتزاع کردن و مفهوم و مقوله ساختن، اساسا"، پدیده رنسانسی و بعد میباشد؛ تا پیش از این، از تعابیر مقوله و مفهوم ساخته شده بود که به "اسکولاستیسیسم" شناخته شده است. علم متکی بر تجربه پدیده ایست رنسانسی و ویژه صنعت.

در تمام این پهنه سرگذشت انسان، دو زمینه بازتولید شکل میگیرد، یکی کشاورزی (کارش)، ودیگری گله داری- اولی اساسا در سرزمین حاکمیت طبیعت و نیروهایش (زمین- پایه)، و دومی در سرزمین هنوز بسیار بدوی و خام "ناطبیعت" - نیروی اراده و تدبیر، "عقل عملی" (مغز- پایه)- انجام گرفته اند. و آنچه که "خدایگان گرایی شرقی" (استبداد شرقی) نامیده شده است، ترکیب تجمیعی این دو شیوه "تولید بقایی" بوده است. و بالاخره، شیوه "تولید گسترده" صنعتی در نخستین بروز تاریخی اش، سرمایه داری، استقرار مییابد. این شیوه تولیدی جدید، صنعت، ، در پیوستگی با "ناطبیعت" حاصل اراده و عقل عملی (مغز- پایه)، و در گسستگی با "طبیعت"، بعنوان حاصل نیروهایش (زمین- پایه)، شکل میگیرد. اسطوره گری باستان در یونان و حتا سرزمین های دیگر، اساسا، این کش و واکش را درجنگ دایمی خدایان - له وعلیه یکدیگرمنعکس کرده اند. در ایران سرزمینی و فرهنگی خودمان، خیام و مولوی بوجود آمده اند. خیام در لبه اراده و تدبیر یا "عقل عملی" ، با افلاک درگیر شده و بدنبال "اراده و تدبیر" اعلا "فسانه نگفته" در خواب شد، و مولوی در لبه "حاکمیت طبیعت و نیروهایش"، در "ظن خود" یار خود شد و "اسرا ر نایافته" در خواب شد- هردو ازعشق و مشگلات جدایی شروع کردند و در تردید و سرگشتگی پایان گرفتند- مفهوم و مقوله سازی از تعابیر.

بالاخره، حافظ در خیام، پی جویی "اراده و تدبیر" اعلا را، لغو کرد، و از مولوی گمگشتی در پی اسرار را لغو کرد و مشرب "رندی- قلندری" را جایگزین آنها کرد و ما را ازخطر دق کش شدن سلیپسیستی خیامی، و ذرات ابدی مولویی رهایی بخشید – و این الغایات، هرچند موجب "کرانه گیری عارف" شدند، اما راه عقل و و تخیل هدفمند را بر ما بستند. از "دل خیام"، در پیوست و گسست با آن، نهایتا"، کانت سر بر آورد، واز "دل مولوی"، در پیوست و گسست با آن، نهایتا"، هگل سر بر آورد. مارکس بر خلاف حافظ، "اراده و تدبیر" را باز گرداند و "عقل کانتی" را جایگزین آنها کرد، فسانه کنکاش را فرو انداخت و نظریه را جایگزین آن کرد، و "ظن و یاری" را از اسرار بیرون آورد و هگل را سروته کرده و روی پای واقعیت قرار داد، تردید را وانهاد، و دیالکتیک تغییر و تحول را جایگزین آن کرد- و این چنین "نظریه تغییر و تحول" را با استقرار "اراده و تدبیر" بعنوان "عقل عملی"، و کنکاش بعنوان "عقل نظری"، تدوین کرد؛ و این سربرآوردن جامعه صنعتی میباشد.

مارکس بنا بگفته خودش "تفسیر جهان" را واداشت تا "تغییر جهان" را برگزیند. تفسیر جهان یک فعالیت عمدتا اندیشه یی است که مارکس با "سروته" کردن هگل، به آن "دست و پای" واقعیت را داد که راه را بر تغییر جهان بگشاید. پس از او، اساسا، همانطور که او گقته بود، تغییر جهان غلبه پیدا کرد و انگلس را به سمت مارکس تغییر دهنده اراده و عقل عملی سوق داد و با این اولویت جدید، مارکس با گذار از "رهبر" به "پیشوا"، بالاخره، در لنین به "فرمانده" مبدل شد. در واقع در این گذار از رهبری به فرماندهی، مصلحت "لحظه" جانشین "نقد گذشته و تولید تاریخ" شد. و با استقرار اتحاد شوروی، حفظ نخستین "تغییرجهان" تفوق کامل یافت و به ساختار تبدیل شد.

در چنین شرایطی، دستورالعمل نگهداری و اداره این "تغییر جهان"، روند "نقد گذشته و تولید تاریخ " را موقتا به حاشیه راند تا این "تغییر" استقرار یابد. آنچه که با انگلس شروع شده بود، و از لنین، نه نظریه پرداز و رهبر، بلکه پیشوا فرمانده ساخته بود که مصلحت را بر نقد مقدم بدارد، در تحولات بعدی، و پیچیدگی های پیش آمده، بسیاری و بخصوص ترتسکی را از لبه "نقد خالص" بزیر انداختند، در حالیکه استالین را هنوز نتوانسه اند از لبه "عمل خالص" فرواندازند- لنین هسته مارکس را گرفت و از تفسیر به تغییر گذار داد. و هنوز "عقل لنینی" در اعتبار اساسی اش ماندگار مانده است- برای تغییر جهان باید ابتدا قدرت سیاسی را گرفت تا اجرا و اعمال برنامه های تغییر امکان پذیر شود. انچه تغییر کرده است اینستکه این لنین – مارکس مصلحت گرا- چگونه دوباره درشرایط متحول جهان میتواند، به مارکس مصلحت گرای جدید، متحول گردد - قدرت سیاسی امروز چیست و چگونه باید برای گرفتن آن اقدام کرد، در زمان استقرار جانمعه صنعتی اخص، "کی کیست و چی چگونه" است، و این بازگشت مارکس مصلحت گرای جدید است.

و اما گرامشی مورد مهرورزی، کی بود وچه میگفت. آدرس گرامشی از این قرار است که انقلاب ایتالیا که ظاهرا به "اشغال کارخانه ها" با شعار"اینجا هم بمانند روسیه" با شکست روبرو شده بود، سرخوردگی و بحران روانی ناشی از شکست، و بحران ناشی از انتظارات پیش از جنگ اول، و توحش و تخریب این جنگ، امید ها و آرزوهای ناشی از سر برآوردن دولت جدید روسیه، و بالاخره کشمکش ها و پیجیدگی های جنگ داخلی و نوید رهایی ناشی از اکتبر روسیه که زیر فقر و بحران ناشی از جنگ تزاری و ضد انقلاب دست و پا میزد، و بسیاری وقایع دیگر، از جمله تحولات آلمان و شکست در آلمان، همگی هم "عقل عملی" را به مشگل کشیده بودند و هم "عقل نظری" در واماندگی، دست و پا میزد- سرشناس ترین رهبران و نظریه پردازان، یکی پس از دیگری از میان میرفتند و هم خلاء اینها، و هم چرا یی این اتفاقات، در و پیکر آن روزگار را در نوردیده بودند.

گرامشی از رهبران کمونیست های ایتالیا در کنار موسولینی از سوسیالیست های ایتالیا و سردبیر روزنامه "آوانتی" ارگان حزب سوسیالیست، هردو در مجلس ایتالیا نماینده بودند. پدیده نوظهوری در حال شکل گرفتن بود که نه فرصت پرداختن به آن، و نه کسی برخوردار از تجربه و خردمندی کافی برای درک آن، وجود داشتند. اگر در روسیه جنگ داخلی و تهاجم از بیرون در جریان بودند، در بقیه جهان، همین اهداف، بعنوان اقدامات پیشگیرانه، در حال شکل گیری بودند، و نازیسم آلمان و فاشیسم ایتالیا- بعنوان ابزار اصلی این پیشگیری- در حال تدارک. چیزی طول نکشید که روزگار را چنان بر اروپا و جهان تنگ کردند که نتیجه اش تخریب کامل اروپای صنعتی و پیشرفته شد. " این مغز باید متوقف شود" ظاهرا جمله ایست که موسولینی در اشاره به گرامشی در مجلس ایتالیا ادا کرده بود. "رژه فاشیست" ها در رم و دستگیری گرامشی، قدرت را دیگر در دست فاشیست ها و در راس آنها موسولینی میدید و قرار می داد. این مرد نیمه گوژ پشت، بنام آنتونیو گرامشی، سفر مجلس به زندان و تبعید را شروع کرد که نهایتا "این مغز از کار بیفتد".

اما جامعه ایتایا در آنزمان، با تمام مشگلات و عقب ماندگی هایش، هم بنیانگذار رنسانس بود، و هم خود دیگر جامعه یی صنعتی شده بود. مهمترین ویژگی جامعه صنعتی در تفاوت با پیش از خود، اینستکه این جامعه، اساسا" بصورت یک "نهاد" متولد میشود و دیگر برای همیشه نهاد میماند- روح دموکراتیک جهان صنعتی اساسا حاصل این نهاد گونگی این شکل بندی جدید نیروها و روابط تولیدی میباشد که نقش فرد را چه در فردیت خود و چه در قامت یک حزب و گروه بجایی میرساند که نمیتوانند سرنوشت همگان را برای مدتی طولانی و شکست ناپذیردر اختیار خود بگیرند و نگهدارند. گرامشی را هم بشکرانه این ویژگی نتوانستند خاموش کنند- هم در زندان فریاد زد و هم صدای فریادهای ناشنیده اش بعدا شنیده شد.

گرامشی بعنوان رهبر چیزی که بعدا بزرگترین حزب کمونیست غرب میشود و رهبرانش در تحولات آنروز و بعدهای اتحاد شوروی و سایر کشورهای سوسیالیستی "اعمال نفوذ" فکری و تجربه یی پیدا میکنند، در چنین آتش و خونی قرار گرفته بود و بالاخره باید "چیزی" میگفت و "موضعی" میگرفت.

آدرس دیگر گرامشی به حوزه فرهنگی ایتالیا باز میگردد که" بندتو کروچه" فیلسوف مشهور و پر نفوذ آن بود که در سر قرن مسئله "اصلاح روشنفکران" را مطرح کرده و به آن پرداخته بود. عملا، فضای "روشنفکری" ایتالیا در حیطه نفوذ او بود، و گرامشی هم بسیاری اوقات به این نقش هم اشاره میکند و هم میپردازد. از سوی دیگر بنا به گفته خود همین فیلسوف پرنفوذ "بالاخره همه کاتولیک هستیم" و ایتالیا سرزمین سلطنت مسیح در قاموس واتیکان است. خوب این مرد قوزی روزبروز مریض الحال تر، در زندان باید به بسیاری امور میپرداخت. شوروی و کشمکش های بیرونی و درونی قدرت جدید و وقایع جاری در آن؛ هیتلرو حزب "سوسیالیسم ملی"، با انتخابات در یک جامعه وسیعا صنعتی، قدرت را میگیرد- حتا با احتساب وقایع خیابانی و گروههای فشار کشت و کشتار و تخریب و تلافی جویی. در خود ایتالیا نیز بر همین منوال موسلینی و حزب فاشیست قدرت را تصاحب میکند، و گرامشی باید بالاخره در اینباره نیز چیزی میگفت و موضعی میگرفت. برخی "شباهت" های بیرونی بین وقایع اتحاد شوروی و این تحولات، و ترس از اینکه جنگ داخلی را "بردیم" اما "جنگ خارجی" به سرعت در حال آمدن است، تابلو را دیگر از تحمل هرمغزی خارج کرده بودند- و بعدا معلوم شد که "پاشنه" جهان در حال در رفتن بود و فرو ریختن همه چیز و همه کس و میلیونها قربانی.

نقد گرامشی در نخستین ایستگاهش او را به سمت نقد فرهنگی و ارتباطات خرد روزمره می برد چون برای سطح کلان، پاسخی وجود نداشت با اینکه سوالات بسیار بودند. این از یکسو دروازه را بروی کروچه باز میکرد، و از سوی دیگر، بازگشت به هگل" با پریدن از یا بازبینی" مارکس. توده های کاتولیک و رفتار کلیسا با فاشیسم و نازیسم، و بعدا شرکت در جنگ پاتیزانی رهایی بخش و ضد جنگ کاتولیک ها و کمونیست ها، طبعا عناصری جدید و مهم در تحولات بودند و دیگر با ستیزه جویی پیش و پس از اکتبر روسیه تفاوتی چشمگیر پیدا کرده بودند.

این چنین، بطریقی، باید از "تغییر جهان" بعنوان اولویت نخست به سمت ضرورت دوباره "تفسیر جهان" بازگشت و برای این کار، دلایل بسیاری وجود داشتند، که اگر هم آن تفسیر را نقض نمیکردند، اما سردرگمی یی هولناک را بوجود آورده بودند- صف بندیها مرزهایشان شکسته بنظر میرسید. بازگشت باید به سمت "مارکس- رهبر میشد" و از آنجا با سروکله هگل روبرو شدن- در "استراحتگاه تفکر هگلی" میشد آرام گرفت زیرا اندیشه و عمل از هم خالص نبودند، و مضمون و روش نیز در تمایز نبودند، حداقل در "عقل عملی روزمره"، هگل برای هر پرسشی پاسخی داشت- شاید شبیه مولوی و حافظ بعنوان سرود خوانان دوران رکود وافول، چیزی مشابه آنچه در اروپا میگذشت – القابی مشابه لسان الغیب به حافظ.

اما از سوی دیگر، گرامشی شاید بعنوان نخستین "تاثیر گیر از مارکس" و در جایگاه یی که حزب کمونیست و رهبریش داشتند- در زمینه استقرا و پختگی جامعه صنعتی- با این جابجایی ها، مارکسی دیگر را نیز کشف کرد و آن مارکس رهبر بود و نه پیشتاز و فرمانده، و پس یافتن هسته نقد او که روحش تولد دنیای صنعت بود و نقد ناپذیری و قطعیت و ضرورت آن بعنوان جانشین قرنها تزلزل، توحش و فقر وفلاکت ناشی از تنگ نظری طبیعت و نادانی انسان

در این مارکس رهبر که نقد ابزار اصلی اش بود، بازگشت دوباره به هگل و حتا پیش از او نه تنها از غیر ممکن ها نبود بلکه ازسر مصلحت اندیشی (ضروریات زمانه) نیز میتوانست پذیرفته باشد- بازگشت به مراجع پیشین و حتا حرکت دوباره از مقصد- چیزی که امروز به بنیاد گرایی مشهور است. اما این اقدام در همان نخستین قدم، گرفتن قدرت را بعنوان اولویت اول کنار میگذارد، و در دومین قدم این تحولات چیزی بنام "لنین مصلحت اندیش" را نیز به میان میآورد و اینکه روش لنینی در شرایط عمیقا تغییر کرده جهان، میتواند دیگر معتبر نباشد، در حالیکه هسته آن یعنی "گرفتن قدرت سیاسی برای طرح و اجرای برنامه یی ارزش ها و اهداف" هنوزپا برجا میماند. گرامشی شاید " کوتاه" آمده بود، اما همان هدف را با ابزار فرهنگی دنبال میکرد که بعدها در چین بنام "سوسیالیسم چینی" و بالاخره به جمله "گربه مهم است که موش بگیرد"، یعنی عقل عملی زمانه، که در غرب به آنچه پراگماتیسم نامیده شده است، روییده بود. و این ناشی از تغییراتیست که در جهان و یک یک کشورها بوجود آمده اند و تحولات ناشی از رشد نیروهای تولیدی و طبعا تغییرات بالقوه ی روابط تولیدی در آنها.

و اما تجربه ایران. در ایران نه فاشیسم در قدرت است و نه در حال قدرت گرفتن، و نه گرامشی یی در زندان است. حتا رژیم پیشین نیز که از دل کودتا آمده بود و نه ، میلیونها نفر از پچ پچ تا جنگ مسلحانه در کوچه و خیابان، و شهر و روستا، هیچوقت به یک رژیم فاشیستی تحول پیدا نکرد. بسیاری اتفاقات آنقدر که در عقب ماندگی تاریخی ایران و کشورهای مشابه ریشه دارند، در چگونگی رژیمهای مستقر در آنها ندارند، که این خود نیز، جزیی از آن عقب ماندگی است. کشمکش سی و چند ساله ایران، همچون بسیاری کشورهایی که این مرحله را گذرانده اند، ناشی از "بحران رشد" است و مشابه فریاد حامله ایست که تولد حیات نو آرامش میکند، و نه بیماری در آستانه مرگ که استقرار مرگ، آرام و ساکتش میکند و پایان حیات، یعنی، "بحران افول".

افزودن نظر جدید