منشور ما، وجود ما، و ریشه ها یشان

من اصولا به روند های سیاسی نمی پردازم. دوم اینکه تقریبا هیچوقت از نقل قول استفاده نمیکنم. وبالاخره اینکه نه به اشخاص می پردازم و نه از کسی نام می برم. سعی ام این است که به یک ضرورت، تا حد امکان، پاسخگو باشم. این ضرورت پایه گذاشتن نه اندیشه آزاد- چیزی که خیلی ها از دهن پر کنی آن لذت میبرند، بلکه پایه گذاری یا تقویت نفس اندیشیدن می باشد، در گسست و پیوست با ضروریات ودیگران پیشین وجاری، و پسین، هر سه تیره؛ گذار از "روشنفکری" به "متفکری"، دوگانه یی، که در ایران با ترجمه یک کاسه شده، با یکدیگر خلط شده اند.

 

شرط نخست اینستکه هراندیشه یی معیار نهایی اش واقعیتی است که می خواهد مصداق انتزاع شده یا ذهنی آن باشد و نه اندیشه بخودی خود، شیوه یی که مستعد "سیندرم وهم" است. شرط دوم اینستکه اندیشیدن اصلا بمعنی همگون اندیشیدن نیست وپس، بریدن درازها و کشیدن کوتاه ها. که اینها البته وظایفی قطعا پژوهش گرانه هستند و کار نه جمعی- عددی، بلکه بدون قید و شرط کاری نهادی میباشند و فقط در موسسات خاص پژوهشی و دانشگاهی امکان پذیر- حتا هر گروه و دسته یی و حزبی نیز باید این ضروریات را در چنین مکانهایی جستجو و دنبال کند.

 

یکی ازوظایف هر تحول بزرگ ناشی از نقد گذشته برای تولید تاریخ، پاسخگویی به ضروریات فوق است که در تمام تجربیات و تحولات عظیم در ابعاد انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه، و تحولات بزرگی از قبیل انقلاب استقلال آمریکا و مشابه اینها، اگر تکلیف و اولویت نخست نبوده باشند، حتما شرط شکلگیری، بخصوص ماندگاری این تحولات بوده اند. منظور از "نقد گذشته برای تولید تاریخ"، روند بازسازی گذشته، استخراج و تدوین طرح آینده، و برنامه اجرایی برای تحقق این طرح بعنوان زمان بندی وظایف و مسئولیت ها در حال، در رهگذر اندیشه میباشد- تنها صورتی که اساسا چیزی بعنوان اندیشه ساخته شده و بروز مییابد- تنگاتنگی تصویر و مصداق یعنی "پراکسیس" (جهد انسانی).

 

انقلاب فرانسه "انسکلوپدی" را تدوین کرد که در حقیقت منشور دنیای نو است که "داشت میآمد"، و مشابه این، "انسکلوپدی اکامی علوم اتحاد شوروی" میباشد که این را یا میتوان متممی بر انسکلوپدی انقلاب فرانسه دانست و یا منشور آینده جامعه بشری که دروازه و افق فراگیری را چنان باز کرد که دیگر "کسی" بیرون نماند- حاشیه محسوب شدگان نیز امکان "سربرآوردن" پیدا کردند – یک میلیارد و سیصد میلیون چینی و بهمین مقدار هندی و بعد برزیلی و ایرانی و اهالی بسیاری نقاط دیگرجهان، در کمتر از یک قرن- جا و امکان ورود به تمدن پیدا کردند- رهایی و حضور سازنده ، یعنی، دموکراسی؛ ضرورت های دوگانه نقد منفی برای "بودن" و نقد اثباتی برای "شدن".

 

در این زمینه – با تمام اهمیت و عظمتش- هر تحولی باید خود و گذشته وآرمانهایش را در ارزشها و اهداف اندازه خویش مقدمتا بیان کند و بعد به جهان و هستی بپردازد. در واقع باید اول اعتبار "گوینده" را مستقر کند و بعد اعلام پیام برای جهان و بشریت، و وسیعترین، یعنی، هستی - هرچند این مقدمه خود ، قبلا در روند وقایع، اعتبار، شان و مقام اش را بروز داده باشد.

 

در ایران ما نیز از همین قاعده گریزی نیست؛ و باید وقایع اش حتما ارتباط خود را با پیش از خود و بعد از خود، و جهان و، در صورت ادعای تمدن سازی و حتا هستی آفرینی، با این ابعاد نیز نشان دهند. در این رابطه "ما که بودیم و چه کردیم و چه گفتیم" هایمان را باید در اتصال با دیگران و وقایع مشابه نشان دهیم.- در غیر اینصورت تند بادی یا رگباری می شویم که نادانسته می آید و نا دانسته ناپدید می شود. اگر "میخ را نکوبیم"، جایی برای خود نخواهیم داشت و تنها در پی "بیجایی"، متوهمانه سرگشته و حیران خاموش می شویم- "...دودی کو؟..".

 

درایران و از ایرانیان سرزمینی و فرهنگی، بخصوص، در دورانیکه "عصر طلایی اسلامی" نامیده شده است، "غولهایی" (جاینتز، تایتانز) برخاسته اند که، بدون اغراق، باید پدران و بنیانگذاران دنیای مورد افتخار امروز بشریت محسوب شوند. اروپا یونان را یا از خاطر برده بود و یا در انبارکتابخانه صومعه های نوک کوهها، بلعن و به سرزنش، و بالاخره، تمجید وصله، درخمره گذشته انداخته بود- کسی از گذشته و "کمی انطرف تر" دیگر چیزی نمی دانست و شاید اصولا احتیاجی نبود چون مسیحیت "اول و آخر، و هم وسط" انسان وهستی را، یکبار برای همیشه، یافته و بیان کرده بود وغافل از گالیله ها و زمزمه "بهرحال میگردد"ها یشان. این غولها در اروپا ممنوع القلم نبودند؛ ممنوع الحیات بودند و حتا بسیار پیشتر، با "تفتیش"، ممنوع النیت نیزشده بودند.

 

این "غولها"، اما، کاری دیگر را پیشه کرده بودند، نوشتن "منشور" دنیایی که نطفه هایش درحال بسته شدن بود. این، شاید، نخستین بار بود که بشریت به انگیزه و زیرلوای یک پیام، والبته با شمشیر نیز، از چین تا اسپانیا را بهم متصل می دید. از قرن هفتم میلادی تا، عمدتا"، قرن دهم این نطفه بسته شده بود. قرن دهم تا دوازدهم، هم اوج صعود است وهم، شروع نزول تا قعر سقوط می باشد. ایرانیان سرزمینی و هم فرهنگی – در هردو شانه ی قدسی و عرفی همراه اسپانیا یی ها، یهودیها، وعرب ومسلمان ها، و حتا، هندی وچینی ها، نقش محوری را بعهده داشتند. اینها شرق را به غرب، وغرب را به شرق آوردند و یونان را با ترجمه و تفسیر، وحاشیه نویسی بر "غولهایش" –سقراط، افلاتون وارسطو، به خاطره ها باز گرداندند. چنان جنبشی را هم بنا نهادند و هم به آن افزودند که برای همیشه باید "غولهای جمعبندی کننده" بشریت گذشته، پایه گذار آینده وهمراه وراهنمای معاص، محسوب گردند.

 

در ایران قرن شانزدهم میلادی نیز "غولهای" جدیدی بازهم زاده می شوند که گرچه آن نقش پیشینیان شان را نداشته اند، اما شاید بعلت "شلوغی" تحولات اروپا چندان مورد توجه یا قرار نگرفته اند و یا از اعتماد بنفس امپراتوری عظیم اسپانیا تا چین برخوردار نبوده اند. قبلا همه گوشها در انتظار شنیدن از "شرق" بودند، ودراین زمان که در پی افول چند قرنی و ازهم پاشیدگی واضمحلال می آمد، دیگر هم گوشها و هم بمرور چشمها در انتظارمعجزه "غرب" بودند. دیگر کسی از خود نمی پرسید که "اینها" از کجا آمده اند و چگونه چنین شدند. حال دیگر، شرق خود را فراموش کرده بود.

 

آقای احسان طبری، که از دوران ساختن "کسانیکه دیگر سرشان به تنشان می ارزید" آمده بود، وظیفه "انسکلو پدی ایران" را بعهده میگیرد. در نوشته اش بشکلی دیگر، به این نکته اشاره می کند که دیگران (آیندگان) مبدایی ، و شاید مبنایی، برای حرکت داشته باشند. "برخی بررسیها در باره جهانبینی ها و جنبشهای اجتماعی ایران" عنوان این انسکلوپدی ایران است. طبعا اهمیت این کاردراین نیست که "همه اش" کارفردی بوده باشد – که قطعا نباید باشد که قضیه ورای توان یک فرد است و پس هم اقتباس و جعمبندی است، وهم سهم "احسانی" که از کار "غولهایی" که معرفی کرده است، کمتر نمی باشد.

 

اینکار از اعتبار انسکلوپدیایی عظیمی برخوردار است. اواندیشه و تجربه وساختن را مبنا داشته است وموفق نیزشده است. حتا اگر تنها اقتباس نیز محسوب شود، می تواند مقدمه یی برمنشور "رنسانس ایران" محسوب گردد. اگر جنبش ترجمه، تفسیر وحاشیه نویسی واقتباس وتدوین توسط متفکرین و دانشمندان "عرب-اسلام-ایران- وغیر"، خاطره یونان و گذشته یشان را به اروپا باز گرداندند، این نوشته چنین کاری را برای ایرانیان – هم سرزمینی و هم فرهنگی انجام داده است. فردوسی مدعی "عجم زنده کردم بدین پارسی" بود، و این نوشته هدفش ، ظاهرا، بازگشت حیات به ایران، اسلام و بطور کلی "شرق" بوده است واز این راه به بشریت و جهان نیز پرداخته است.

 

آثار با قیمانده از کار این "غولها" یا روایی هستند به شعر یا به نثر ویا مستقیما برخوردارازساختاری مستحکم در حوزه اندیشه. اولابلای "استعاره ها و تمثیلات"، قطعات "نوشته و نویسنده" را جستجو کرده ویافته، و به آنها اعتبار ساختاری- اندیشگی داده است. او البته خود نیز واقف بوده است که تنها "حرف اول" چیزی بین برداشت اولیه (ایمپرشن) و فرآوری ماده خام و مصالح برای رفتن بسوی "حرف آخر" را احتمالا، زده است.

 

در یکی از این نوشته ها، وقتی به "ایران هزار و پانصد میلادی" و "بعد نزدیک" میپردازد، ملا صدرا را نیز نام میبرد. البته طبق روال گفته شده "اسکچی" نیز از افکارش میدهد- و نه قضاوتی در خور. ملا صدرا، چند قرن پیشتر، به رابطه "اندیشه و موضوع اندیشه" یا به گفته آنزمان و طبعا تخصصی درمفهوم و مقولات و زبان فلسفه "جوهر و وجود"، پرداخته است و جمعبندیی از گذشتگان در این باره ارائه داده است که اگر بزبان امروز ما بازگردانیم، میتوان مشابه هگل و بعد از هگل، به دو تعبیر "چپ ملا صدرا" و "راست ملاصدرا" رسید- او "جوهر" و "وجود" را سنتز میکند و به "وجود" اصالت میدهد و "جوهر" را شکلی از بروز "وجود" میداند. این هردو جهتگیری پیشینیان واستنتاج پسینیان را درخود دارد که همان است که می تواند "چپ ملاصدرایی" و "راست ملاصدرایی" تعبیر شود. پذیرش "هست" بعنوان اصیل، هم دستآوردی و جمعبندیی بزرگ بوده است و هم راه را برای تغییر و تحول می گشاید: برای "جوهری دیگر" باید "وجود" را دگرگون کرد. ودر اینجا دوراهی معمول تمام این مراحل تفکر و تحول درسایر فرهنگ ها و تجربیات، اختیار انسانی در این روند که گردش روزگاران بعدی نشان میدهد که تا پاسخ پنجاه وهفت این سوال هنوز باقی می ماند. تغییر "وجود" و تولد "جوهر" نو. این نشان می دهد که برغم رکود وافول چندین قرنی، هسته تحول و امکان "اختیار انسانی" هنوز فعال بوده است.

 

در ایران، از یکسو، اندیشه واندیشیدن بطورکلی، و بخصوص درحوزه فلسفه، باید ازدام وبیماری تعبیر بلاواسطه سیاسی ازهر پدیده وکار "مغز"، بدون قید و شرط بیرون آمده و رهایی یابد، ودرچنین مباحثی از واژه های "چپ و راست" بمعنی سیاسی تعبیر نشود که اندیشه واندیشیدن درخود ونه در کاربرد - به آلت جرم تبدیل گردند. خواه در حکومت اسلامی یا هرحکومت دیگری، هیچ اندیشه یی نباید برای کاربردش مورد باز خواست قرارگیرد؛ اندیشه نقد می شود و نه محاکمه – نه سیاه و سفید است و نه چپ و راست، و حتا غلط و درست. اندیشه ها در طیفی صف می بندند تا در راه احتمالا تحقق خود، خود را به اثبات برسانند. این تمایزات و تقسیم کارها خود هم دموکراسی هستند و هم دموکراسی پرور و دموکراسی پناه.

 

ازسوی دیگر، لغو آن نگاه عامیانه تاریخ نویسی یی که بعد ازبسیاری گفتن ها، هرانسانی را از نفس" کردن" زده و پشیمان می کند - "تا بوده و بوده است در بر پاشنه ظلم چرخیده است" - یعنی، گله و شکایت، و سرزنش و وزن کردن فله یی بشر و تمدنش. یا مشابه برخورد هایی از قبیل "ما همیشه مورد سرکوب مستبدین و تجاوز

بوده ایم" و یا " تا قرن هفتم صاحب همه چیز بودیدم که ا ز آن ببعد روبه به توحش ونابودی گذاشتیم" که حاصل رفتاری چنین برخوردهایی"دق مرگی روحی" بوده است وعزا منشی، و یا "بزن بر طبل بی عاری" و الکی خوشی که خیام و حافظ، ومولوی توجیه و مجوزشان شده اند. حافظ خرقه آلوده به می در بازار می تواند مجوز حبس و کشتن عده یی گردد، و همان حافظ در انتهای بازار، مجوز حبس و کشتن عده یی دیگر.

برهمین مصداق، خیام و مولوی نیز مشابه حافظ هستند. اگر کسی مایل است که اینها را دیالکتیکی بداند، باید متوجه باشد که اینها دیالکتیک ازهم پاشیدگی و افول هستند و نه دیالکتیک یگانگی وساختن. فقط درزمانه های بحرانهای بزرگ و رکود و افول است که همه همزمان هم محق هستند وهم نیستند، هم مجرمند وهم دربرائت، و بالاخره، همه چیز امکانپذیر است- درکی انحرافی وعامیانه از آزادی و دموکراسی، و حتا شیرازه جامعه. ما نباید وحدت و یگانگی مورد نظر خود را با استنتاج از بریده بریده ها و لکنت زبانها، بعنوان منظور ونیت نویسندگان و شعرایمان، وهم متفکرین وهنرمندانمان بشمارآوریم. آنها باید قادر باشند خودشان بارخودشان را بردوش بکشند تا ما بتوانیم محکی برای قضاوتشان داشته باشیم. این اتفاقی است که بالاخره دراروپا "پاشنه در" را برگردشی دیگر انداخت. که همان آزادی، دمکراسی وصنعت می باشد. آمدن این سه، درسرگذشت اروپا، البته همراه باعدالت اجتماعی نیز بوده است. در بعد زمانه وقایع و تحولات. در حقیقت، تحقق این سه ضرورت، خوانش دیگری ازعدالت اجتماعی می باشد، که در روند حقیقی با "پس و پیش" به وقوع می پیوندند. دموکراسی یک وضعیت " بودن" و "شدن " یک جامعه است ونه ناشی از اراده ، لطف و بخشش این گروه یا آن گروه اجتماعی یا سیاسی، این فرد مصلح یا آن فرد مصلح تر، بهمین جهت، دموکراسی هم جبر است وهم اختیار، میوه است و نه دانه یا تنه درخت که تنها با حوصله و کوشش باغبان بدست آمدنی می باشد. این دمکراسی همسن وهمزاد صنعت است ونه، بخطای رایج جانبدارومغلطه آمیز، سرمایه داری. با صنعت، بشر دیگرهیچ راهی جز زیستن دموکراتیک ندارد، درحالیکه، سرمایه داری بدون دموکراسی نیزمی تواند باشد. تجربه نازیسم آلمان و فاشیسم ایتالیا اثبات این نظربوده است. حال اگربرده داران و فئودالها نیز از بد حادثه دمکراسی خواه شوند، اشکالی نیست، اما همیشه خطری هست.

افزودن نظر جدید