دانش تحول و خرد تغییر

پیوست و گسست در تحول اجتماعی- طبقات و نقش ها

آنچه سرمایه داری مینامیم و مصداق بیرونی آن، ازبحرانهای دهه های پایانی قرن نوزدهم تا مشخصا جنگ اول جهانی، بتدریج جایگاه خود، بعنوان رهبری تاریخی – نقد گذشته فئودالی کشاورزی - را از دست می دهد.

سرمایه در حقیقت و جایگاه تاریخی اش، بعنوان "پول" متولد میشود.  وظیفه ابتدایی آن، "محک تطبیقی ارزشی" برخی محصولات اضافه برمصرف که با یکدیگر قابل مبادله می شدند، بود. تا پیش از این،  یا  اصولا محصول اضافی وجود نداشت و یا اگر هم وجود داشت، جنبه ماندگار نداشته و بنابراین بین "موجود و نا موجود" نوسان می کرد.  این اضافه محصول باید به چنان پایداریی میرسید که مبادله و پس بازار، شکل میگرفت. این وضعیت برای کالاهای تجملی نیز وجود داشت که ضرور میکرد که این "تجملی ساز" برای تامین احتیاجاتش، با طرفهای دیگری که این احتیاجات را برآورده میکردند، وارد مبادله گردد. تا زمانی که، در کل تولید محصولات، تحولی چشمگیر بوجود نیامده بود، "محک" میتوانست هر شیئی باشد، و نمک یکی از اینها بود. وزن و حجم نمک و احتیاج به آن، عملا" با افزایش محصولات و تنوع آنها، فاصله بین تولید کننده و مصرف کننده، و بالاخره، انباشت آن، با گذار از فلزات قیمتی ومسکوکات، به اسکناس و اعتبار نامه و نهایتا به چک و سفته مبدل شد.

در حقیقت، این "محک" بمرور به همه چیز "پا" داد تا اینکه نفس مالکیت قابلیت تحرک و بنابراین قابلیت مبادله، و قابلیت تنوع پیدا میکند- شکلگیری و استقرارمالکیت خصوصی - پرایوت پراپرتی که به اصل لاتین، بمعنی "مالکیت سلب شده" میباشد که در سرمایه داری، بمعنی انتقال به درون سرمایه یا درست تر، خود "نفس سرمایه" شده است؛ "ارزش" اعتبار بیرونی پیدا میکند که با کار یکی شده و قانون "ارزش – کار" شکل میگیرد. واقعه یی که هسته تمام تحولات و دگرگونیهای بشری میشود. این روند از یکسو سرعت تولید وتنوع محصولات، و از سوی دیگر، تقسیم کار و تخصصی شدن را به روندی شیوع یابنده تبدیل می کند.

خود "محک" بمرور به ارزش مصرف و بر این اساس به ارزش مبادله، و نهایتا خود به محصول و کالا تحول پیدا میکند.  "محک" خود به کالایی که، بالقوه هرکالایی ویا محصولی میتواند باشد، فرا میروید. در این مرحله که "محک" دیگر میتواند "همه چیز" باشد، عملا، میتواند تمام احتیاجات انسان را نیزدر بر بگیرد و ازاین مسیر خود انسان نیزبه آن قابل تبدیل می شود (مقدمات کار دستمزدی یا شکل گیری و اعمال قانون "ارزش- کار").  شرایط منطقی، و هم، تسلسل زمانی (لوژیک و کرونولژیک)  دیگر فراهم شده اند که "محک" خود از تسریع کننده مبادله و تجارت، به تسریع کننده تولید، و بالاخره بالقوه به خود تولید تحول بیابد.  سرمایه داری بنابراین یعنی روند تولید "محک"- تولید و بازتولید "محک"، در واقع همان روندیست که انباشت مینامیم. سرمایه داری تنها دیگر "محک" را تولید و باز تولید و بالاخره انباشت میکند- بیرونی شدن کار بعنوان ارزش عینی در سرمایه- در فارسی ترکیب "کار" و" گر" بمعنی جدایی کار از کننده کار بسیار گویاست.  بزبان دوران پختگی اش و خروج از تمام رمزآلودگی واستتارش، سرمایه داری یعنی تولید عریان "محک"، و محک نهایتا یعنی "پول" یا سنجنده همگانی،  یا حامل وعامل قانون "ارزش- کار" – یعنی سرمایه، و بمعنی کار انباشت شده میباشد.

 

شروع پایان مالکیت نه تنها در شکل خصوصی اش، بلکه تقلیل به "تصاحب" تنها که ضرورت هرگونه اقدام انسانی میباشد، و تبعا در روند تولید و باز تولید نفس "هستی اجتماعی" -  روند اجتماعی شدن کار و "لغو" رابطه حقوقی که مالکیت نامیده شده است.  انسان آزاد که بخشی از توان کاری اش را بفروش میرساند یا در لایه های پایین تر و اوایل رشد سرمایه داری، اجاره یا رهن خود برای استخراج کار یا ارزش- واسط بین برده داری و کارگردستمزدی.

در واقع مثل اینستکه جامعه و جهان تنها و تنها به تولید و بازتولید "سنجنده همگانی" بعنوان نه دیگر مادرتطبیقی ارزشها، بلکه خود "نفس ارزش" میپردازند. و اینچنین، "نظام" تولید و بازتولید دیگر به تولید "تصور وخیال"، اعتقاد، و آرزو تحول پیدا میکند. تمام محصولات، عملا، اعتبار خود را بعنوان "ارزش مصرف" از دست داده و از این مسیر نیز تبعا "ارزش" مبادله خویش را نیز وانهاده، و روند معکوس تاریخی شروع میشود- "محک" یا "سنجنده همگانی" خود نیز در ورطه سقوط قرار میگیرد، و نهایتا به مشتی "قول و قرار های" کلامی یا کاغذی تبدیل میشود. اگر از زبان رایج تورم استفاده کنیم، در حقیقت، تورم فراگیر و مطلق میشود- امپراتوری روم از قرن اول تا قرن سوم میلادی بعنوان یک "اقتصاد" پولی و مبادله پایه و استقرار یافتگی بازار، بمرور به مبادله کالا به کالای دوران ابتدایی باز میگردد- و در قرن پنجم میلادی، دیگر اصولا، به یک ملوک الطوایفی در جنگ و گریز و کشت و کشتار تحول مییابد، و تا قرون میانه پایانی – حدود دوازده وسیزده- بمدت تقریبا هفتصد سال، چنین میماند.

 

سرمایه داری بطور اخص از زمانی است که سرمایه وارد روند تولید میشود- شاید با تسامح بتوان قرن شانزدهم  را مبداء و اواخر قرن نوزدهم را پایان سرمایه داری محسوب کرد- ورود سرمایه به روند تولید، و خروج سرمایه از روند تولید- تمام "معجزه سرمایه داری" را میتوان قرون هفدهم و هیجدهم دانست و قرن نوزدهم روند معکوس شروع شده و بحرانهای پی در پی  در نیمه دوم قرن نوزدهم آخرین کوشش هایش میباشند. باصطلاح وظیفه نقد گذشته یا تولید تاریخ – یا نقش رهبری کننده – یعنی استخراج و تدوین قانون "ارزش- کار"، بیرونی شدن کار بعنوان "ارزش مطلق"، مقدمه نقد بعدی یا شکلگیری و استقرار "قانون عمومی مدیریت و برنامه ریزی منابع" یا احتمالا آنچه  سوسیالیزم یا حتا کمونیسم نامیده شده است.

 

 در واقع، هم جنگ جهانی اول و هم انقلاب اکتبر روسیه، دو واقعه یی هستند که این دگرگونی را در نظام سرمایه داری منعکس میکنند، در حالیکه از سوی دیگر، با نازیسم و فاشیسم، و جنگ جهانی دوم، دیگر سرمایه داری، اساسا، با خشونت بلاواسطه و تنبیهی، اعمال حضور و کنترل میکند. با این دگرگونی، سرمایه داری جایگاه رهبری اش از یکسو به "اکتبر روسیه – اتحاد شوروی" و از سوی دیگربه دستگاهی بسیار گسترده و متنوع برای نفوذ و کنترل عقیدتی (ایدئو لوژیک) محول میگردد. "جنگ سرد"، "طبقه متوسط"، "رویای آمریکایی"، و بالاخره، "جامعه خدماتی"، مفاهیمی ساخته شده برای جانشینی ناتوانی در اعمال رهبری هستند که حتا خود جنگ خشونت آمیز و " کینزیسم"  نیز در آن، چنین هدفی را دنبال میکنند. اینچنین،  برغم سطحی نگریها، سرمایه داری از یک نظام "تولید گسترده" ارزش مصرف- مبادله، به یک نظام " تولید ایدئولژی" برای حفظ خود مبدل میگردد.    سرمایه داری از باز تولید خود با "رضایت اهالی" باز میماند- مصرف تولید میکند و نه دیگر "ارزش مصرف"، و راهی جز، اعمال شعبده بازانه خود، ندارد- از رهبری به فرماندهی گذار میکند.  این پدیده را، بخصوص، د ر جنگهای سالهای اخیر میتوان مشاهده کرد که جنگ را با همه جوانبش "میفروشد" یا به "رهن و اجاره" واگذار میکند.  جنگ نیز در پایان اعتبار کاربردی اش از "ارزش مصرف" تهی شده و دیگر " ارزش مبادله" یی آن نیز سقوط میکند.  در واقعه یازده سپتامبر نیویورک، در حقیقت، ارزش مصرف جنگ، چه بمعنی کاربرد سنتی اش و چه در کاربرد ایدئولژیک اش، از اعتبار میافتد. سرمایه داری یکی از کارآ ترین  ابزار اعمال خود را نیز از دست میدهد.  امروزه تنها "شعبده بازی خبری- اطلاعاتی" بعنوان وسیله اعلان وجود یا "اعمال" خود برایش باقیمانده است.  مرز بین جنگ حقیقی و جنگ کامپیوتری – حقیقی و مجازی-  نیز مخدوش شده است -  سرمایه به روح سرگردان تبدیل شده است – شاید بتوان نوشته مانیفست را چنین تغییر داد "شبحی در جهان میگردد که شبح سرمایه داریست ...هم میخنداند و هم میگریاند، در پی تخریب برای ساختن است"...

 

علوم در تمام رشته های شناخته شده شان نیزاز تجربه گرایی عینی به "تجربه گرایی" ذهنی گذار کرده و عملا به عوامل کنترل و حفظ مبدل میگردند (رفتارشناسی حیوانی برای الگوسازی انسانی ، ژنتیک، مدیریت درد) - روانشناسی، جامعه شناسی، پزشگی، بترتیب باید تناقضات ایجاد شده وناشی از "سیندرم وهم" را سرکوب، منحرف و یا به "خود تقصیری" مبدل کنند. در چنین شرایطی، "نظام اجتماعی" از حوزه "عرفی" به حوزه "قدسی" گذار کرده و رقیب مذاهب شده و برای اعمال " قداست" خود از "قدسی گرایی نهادی" مذاهب رفع هویت کرده و آنها را، با ابزار مختلف، به " حوزه عرفی" وادار به عقب نشینی میکند- دولت (استیت) دیگر مستقیما  خود از حفظ خودش یک مذهب میسازد. نفس جامعه، و "هست آن" – بعلت ناتوانی در "شدن" – به تردید و توهم  میگراید تا اینکه "هست آن" که با تجربه گرایی قرن شانزدهم، بعنوان واقعیت بیرونی و خارج از ذهن بازشناخته و تجربه شده بود، به "هست" بعنوان "تصویر ذهنی" مبدل میگردد."ماییم" که تصمیم میگیریم به ذهنیاتمان اعتبار عینی خارج از ذهن بدهیم و یا تردید را جانشین تمام اشیائ درونی و بیرونی ذهنمان کنیم – پایان ارزش مصرف حیات و بازگشت به سمت پیش رنسانس.

 

و اما این وضعیت در سرگذشت بشر بی سابقه نیست.  بارها مرزبندی ما با طبیعت بهم خورده است و احتیاج به بازتعریف خود و تمایز آن از طبیعت پیدا کرده ایم و از اینجا به دو مسیر رفته ایم، یکی مسیر قدسی و دیگری مسیر عرفی را طی کرده است. دیر یا زود،  قدسی و عرفی، بالاخره،  در مقابل لغو جهان، به ائتلاف رسیده و بشریت را نجات داده اند- تعیین و تعریف دوباره مرز ما با طبیعت.

 

جامعه انسانی، بنابراین، یک فرضیه است که برای ماندن باید دایما خود را بازتعریف کند- این کار را عادتا انقلاب نامیده ایم - بصورت قدسی (پیامبران)  یا عرفی (احزاب)- اما قانون انقلاب ها، نهایتا" قانون اعلای حفظ بشریت است از راه شدن و دوباره شدن، و پس معنی پیروی از قانون اعلا، در عمل، "شدن" برای بودن است و نه "بودن" برای شدن- انقلاب مهمترین اقدام کلان انسانی است که در حوزه علت ها و معلول ها لازم شده و وقوع پیدا میکند و از آن نیزگریزی نیست.  اما پیاده کردن خواسته هایش از آنجایی که "بودن" در "هست" تداوم مییابد، و از قانون تدایی گرایی انعکاسی روزمره پیروی میکند، تابع"منطق تبدیلی"(ترنسفرمیسم) میباشد.  شکلگیری دولت (استیت) متمرکز و قدرتمند ضرورت این دوره است که باید اهداف کلان انقلاب با شیوه "کند و ضعیف" تبدیلی (ترنسفرمیسم) در ابعاد سالها، و همراه بسیاری مخاطرات و پس و پیش رفتن ها، به اجرا درآیند- نقش تمرکز،  پر کردن این خلاء بین اهداف کلان جهتگیری از یکسو، و مقصد و اجرای خرد، راه وراهیابی مقاطع میانی از سوی دیگر، میباشد.  خطر جنگ و خود جنگ ممکن است که این تمرکز را منحرف کنند.  شرط پیشگیری از انحراف، نخست مشارکت دوستان و گسترش به دوستان جدید از یکسو، و آرایش از هسته دوستان بسمت مرددین و احتمالا نادوستان میباشد- قطعا اخراج دشمنان بدون اغماض.  در چنین آرایشی، در زمان صلح کارها با مشارکت پیش میروند، و در زمان جنگ، مرددین و نادوستان نخستین تلفات برای دفاع را میدهند بدون گله و شکایت- زیرا خود، عقیده و راهشان را به آزمایش گذاشته اند، اگر پیروز شوند تصحیح نیز میشوند و از تردید به یقین میرسند و خود را صاحبخانه میبینند، و اگر پیروز نشوند، باید جای خود را به لایه های طرفدارتر داخلی بدهند، و همینطور تا مرکز اگر لازم شود، و الا پیروزی نهایی پیروزی همگانی خواهد بود و ماندگان، طرفداران خردمندتر، با یقین تر، و با تجربه تر میباشند- طبقه انقلابی یا بیان هدفی- برنامه یی آنها.

 

از سوی دیگر، مشکلی اساسی در ایران و تمام گروهها و فرهنگ آن باید حل شود که ویژه بحرانها و رکود و افول های طولانی است.  مشکلی که انقلابی گری نیست، بلکه محافظه کاری ناشی از ترس و بی ثباتی آینده است که خود را با فرار به جلو بروز میدهد- "پیشرفت باروکی" یا روبه عقب بجلو رفتن-  با آینه عقب رانندگی کردن. در این فرهنگ "یکی به نعل یکی به میخ" و "نعلهای وارونه"، ساختن عملا، غیر ممکن است  در حالیکه ساختن تنها راه حل میباشد- "شدن" مقدم بر "بودن" برای تداوم "بودن"، چیزیست که میتوانیم "انقلابیگری پس از واقعه بنامیم"- واین یا به ماجراجویی، نئولیبرالیسم ویلانگرد، و یا به فاشیسم میانجامد (عبرت برخی گروهها در این سالها).  تفاوت بنیادی "چپ اجتماعی" (سازنده) با سایرین در این است که "شدن" را در خدمت "بودن" میداند وعمل میکند. بهمین دلیل اتحاد شوروی به آلمان تبدیل نشد، و آلمان، "اتحاد شوروی" شکست خورده یی بود که از ترس، محافظه کاری را به "شدن" برای "شدن" تبدیل کرده بود- انقلاب ناشی از سرخوردگی و بیم و برای اثبات خود در تلافی جویی؛ اینقدر انقلابی که میخواست جهانی دیگر را  بسازد که همه آلمانی یا آلمانی ریشه باشند. و این جز تخریب "بودن" واقعی جهان موجود نبود، که خود نقطه حرکت برای اقدامات خودشان نیز بوده است- بهمین دلیل، تخریب جهان، تخریب پایه وجودی خود آلمان نیز بود. یک قشر یا "شبه طبقه"، در قاموس یک حزب و"شدن" بعنوان ایدئولژی و نه برنامه تحول و ساختن، دیر یا زود، خود را نیز نابود میکند. اصولا ماندگاری طبقاتی ضرورتی است که هیچوقت به نابودی خود اقدام نمیکند. این کارتنها از گروه بندیهای جامعه شناسانه، عملکردی (فانکشنال) امکان بروز مییابد – از نقشها و نه طبقات.  متاسفانه درک "چیزی نداشتن جز زنجیر خویش" چنین خطری را در خود نهفته دارد.

 

نفوذ مسیحیت، حضور واتیکان، خصوصیات مردمگرایانه ایتالیا و بخصوص حزب کمونیست، و حتا تفاوت سوسیالیست های ایتالیا، وهم عقب ماندگی بوژوازی ایتالیا که آنرا هنوز از "توده" متمایز و منفک نکرده بود و در مقابل آنها، و بالاخره خصوصیات جهانوطنی– رنسانسی- اینتلی گنسیای ایتالیا، همگی عواملی بودند که "بودن" را قرنها بود که ساخته بودند، و پس "شدن" را برای تداوم این "بودن" میخواستند- وارثان خردمند دوران گذشته امپراتوری، که شاید تجربه به آنها این درس را داده بود که " اگر از امپراتوری صرفنظر میکردیم و دخل و خرج میکردیم، امروزبیشتر بشمار میآمدیم"- در بهترین حالت موسولینی و حزبش کاریکاتور هیتلر و حزبش شدند، و در بهترین حالت، هیتلر و حزبش خشن ترین تجسم موسولینی و حزبش شدند- شاید به همین دلیل، کل پدیده نام فاشیسم گرفته است که اشاره به یک هسته نظری و تجربی مشترک میباشد.

 

اگر چنین وضعیتی بی سابقه نبوده است، پس سئوال اساسی این است که – ورای تعبیرعامیانه از طبقات و منافع آنها- چه عامل یا عواملی موجب چنین شرایطی میشوند، یا اینکه شاید درک ما از طبقات و منافعشان خطاست و یا اصولا نگاه طبقاتی، بخودی خود، مشگل اساسی میباشد.  اما این سوالات و چگونگی پاسخ به آنها، در اصل وقایع تغییری به وجود نمی آورند.

 

طبقات در "بودن" هستی اجتماعی وجود دارند، و نه در "شدن" این هستی. در"شدن" ما با گروه بندیهای واسط یا باصطلاح جامعه شناسانه، عملکردی (فانکشنال)، یعنی نقش ها، سرو کار داریم و ازمنطق تغییرات تدایی گرای تکاملی پیروی میکنیم، نه علت و معلولی، در حالیکه طبقات در حوزه علت و معلولی قرار دارند.  بهمین دلیل، کاربرد طبقات  در روندهای روزمره تنها بمعنی تمسخر هرگونه خرد نظریه پردازانه میباشد. طبقات حقیقی هستند اما در حوزه "بودن" و نه در روند "شدن" اجتماعی- طبقات را در نقشه یی که خانه و خیابانها را نشان میدهند، نمیتوان دید؛ آنها را تنها در نقشه یی که جاده ها و مبداء و مقصد ها را نشان میدهند میتوان دید؛ تنها از میانه میان مدت به بالا قابل رویت میشوند.  بهمین دلیل، با فقر و ثروت، کارگر کارخانه یا شکم گنده و ماشین بنز، مستقیما، هیچ ارتباطی ندارند- اینها ادراکات اخلاقی، آنارشیستی، ساختارگرایانه و پوزیتیویستی هستند در حوزه نقش ها که مانع درک علمی نقادانه از گذشته انسان و طبقات (تولید تاریخ) میباشند.

هرچند از سندیکاهها بهره میبرند، اما احزاب مراکز و مراجع طبقات هستند- هرچقدر اینها دیر تر در روند تحولات و در قد و نیم قد و بی هویتی وضعف یا نبود پایگاه اجتماعی شکل بگیرند، دستیابی به اهداف، بین مشگلی تا غیر ممکنی، نوسان خواهد کرد.

 

 و بالاخره، مسئله جنگ، تحریم و تخم پاشی برای کودتای آینده در ایران

تصور بیجایی است اگر ایران – دولت (استیت) و حکومت (گاورنمنت)-، یعنی تمام ایران و ایرانیان، یک لحظه خود را از فرود این "شبح مضحک و خطرناک" بر سر خود، بری بدانند. روزی بمب اتم ساخته شد که بگفته روزولت یا ترومن، هنگام گفتگو با استالین "در جیب داشته باشم"  که امروز را آنروز تجربه نکنند؛ بکارش نیز بردند و از جنگ دوم تا پایان "جنگ سرد" سرمایه داری را با "دستگاه تنفس" نگهداشتند. اما امروز بالاخره در قرارگاه تاریخی اش با بحرانی بزرگتر و فراگیر تر روبروست- شرط جلوگیری از جنگ پیروزی قطعی و ماندگار در ایران است، و این پیروزی مشروط به همین پیروزی از خلیج فارس تا سراسر شمال آفریقا و جنوب مدیترانه است- و همه باهم در مبارزه علیه فقر و نابودی، تحقیر و فراموشی، و بیداری و کشف بودن و چگونه بودن های پیشین بپا خاسته اند. سرایگاههای اصلی سرمایه داری نیز خیلی"شلوغ" شده اند. همه ی چشمها و گوشها بسوی ایران است که آیا قادر خواهد شد که زیر جسد سرمایه داری تخریب و کشته نشود.

 

افزودن نظر جدید