خورشید را گر می توان کشتن

خورشید را گر می توان کشتن

ای زندگی

آهنگ خاموشاندن بس اخگران داری

در هیمه دان جان پرغوغای ما، اما

 

آیا نمی دانی

کین آتش جان را نباشد هیچ گه آهنگ خاموشی

تا می دمد خورشید ما هرروز

از پشت کهساران دامن گستر البرز

و می فشاند نور آتشگون

بر دامن این خاک زرین فام؟

هان زندگی!

از دیرگاهان تابه کی

این سان فراموشی؟

 

این اخگر جان سوز ما یکراست

با آتش خورشیدمان

این مام اخگرها

بوده ست در پیوند.

 

پرتو گرفته ست از میانین آذرخورشید

هرگز نمیرد از نهیب بی امان تو

دراین سخن هرگز نکن تردید.

 

ما شب روان تا ساحت صبحیم

این اختران شب شکن تا بامدادان رهنمای ما

خورشید را گرمی توان کشتن، کنون بر کُش

ای زندگی آهنگ اخگر کشتن اَر داری

این سان که تو خوش می روی جانا!

در کار خاموشانیدن تابنده اخگرها

تنها دل ما راهیان راه شب را تا سحرگاهان

آشفته می داری.

 

3 /3/91(12/5/23)

 

 

نام تو باشد زندگی یاخود چنانستی؟

گرخود چنانستی چرا با مرگ

آمیختی تو راه خود را ازازل جانا؟

نام تو گر شد زندگی، اما

همپای جاوید تو، مرگ اهرمن خو، چون کند غوغا؟

 

انسان خدای مهر ومانایی

برشهخدای کین و میرایی

چون تور وایرج، هر دو همزادان و هردو از تبارتو

در پرتو رخشان دانش بی گمان روزی

در گرمگاه رزم خود

پیروزخواهد شد.

برمام خود بی باک خواهد تاخت

هستی به کام فاتح آن روز خواهد شد.

بخش: 

افزودن نظر جدید