عندلیب باغ بی قرار

ای نای پر خروش توده ی زحمت

دانای قصه های دل انگیز صبح كار

لكنت گرفته شهر

بی بانگ خوشنوای تو انگار

وقتی كه سفره های خالی مان شد درفش تو

وقتی كه مزد نسیه ی ما را زدی چو سنگ

بر شیشه های تیره ی سرمایه های هار

وقتی كه شهر را

پر كردی از چراغ و دیده شد پسِ آن شیشه های تار

دانستم این كه تو را نیز

با استناد به "قانون"!

در بند می كنند

ای عندلیب باغ رهایی

در انتظار نغمه ی دیگر نشسته ایم

این باغ

بی سرود شمایان

میدانِ بازِ بانگ كلاغ است

در انتظار توست

پشت قفس باغِ بی قرار

بخش: 

افزودن نظر جدید