مرگ عزیزان را من باور نمی کنم

در سوگ دایە معصومە

مرگ را باور می کنیم، اگرچە باورش سخت است. اما آنگاە کە مرگ کسی با بهترین خاطرات همراە باشد (بهترین نە از این لحاظ کە خوشبخترین ایام بودە اند، بلکە از این لحاظ کە ما را با پر امیدترین ایامها، تلاشها و فداکاریها پیوند می دهند)، قبول آن از دشوارترین کارهاست. و شاید بهتر باشد کە مرگ چنین کس یا کسانی را قبول نکنیم، و هموارە با آنان و یادشان بە زندگی ادامە دهیم. چە باک! کە یاد عزیزان زندگی را نە دشوارتر، بلکە زیباتر می کند.

و دایە معصوم از زمرە چنین انسانهایی بود.

تابستان سال شصت و پنج است. ایام تاریک جنگ ایران و عراق، و مردم شهر ما از ترس بمبارانهای وحشیانە بە شهرهای دیگر و یا بە روستاهای اطراف پناە بردەاند. ظهر آنچنان گرمیست، کە کمتر کسی را یارای بیرون رفتن است. و ما در زیر سقفی آجری و سیمانی کە رویش با قیر پوشیدە شدە است در انتظار ساعتهای مقداری خنک تر روز، بعد از ناهار بە استراحت مشغولیم،... در اندیشە خورشید، آنگاە کە بە پشت رشتە کوە زیبای مقابل کوچ می کند، و شاید بار دیگر درختان و خاک فرصت نفسی فرح بخش بیابند. و درست در همین هنگام همهمەای از بیرون بە درون خانە درز می کند، همهمەای کە سرانجام بە ضجەهای دردناک فرامی روید. بە بیرون نگاە می کنیم. چند ماشین آنجا جلو خانە، درست در چند دە متری ماندە بە سەراە، توقف کردەاند. بە سرعت از خانە خارج می شوم. دایە معصوم را می بینم کە در میان پسرانش و همراە با سایر اعضای فامیل در ماشینهایند، و رقص ریتمیک عزاداریش را می بینم کە همراە ضجەها و شیونهایش بە او تصویری دیگر می دهند،... تصویر دردی جانکاە،... و من می فهمم کە فاجعەای دیگر رخ دادە است.

و فاجعە آنجا سر سەراە است. جسد گلولە خوردە یکی از پسرهایش کە با برگ بلوط پوشیدە شدە است، آنجا در پشت یک تویوتا قرار دارد. پتو می خواهند، و من با عجلە از منزل یک پتو می آورم. اما در درون دوست دارم کە جسدش را کماکان شاخەهای بلوط بپوشانند.

و اگرچە مرگ یک انسان در جوانی و در پی آرزوهای بزرگ آن هم با گلولەای، فاجعەای است، اما برای من فاجعە بزرگتر آنجاست، درست پشت سر من در ماشینی،... دایە معصومە.

درست یک سال پیش بود کە پسر کوچکترش در جوانی در سن بیست سالگی زندگی را در حادثەای غیرمترقبە بدورد گفت،... در اواخر بهار سال شصت و چهار. و چندین سال پیش نیز بعد از انقلاب، برادرش در برابر جوخە مرگ قرار گرفت. زندگی را گاهی عجب دشوار است!

بدرود دایە معصومە عزیز، بدرود!

بە یاد می آورم اتاقی را کە پنجرەای بە کوچە داشت. آنجا شبها کتابها را باز می کردیم، و در لابلای سطورشان در پی آرزوهای بزرگ بە آدمها فکر می کردیم،... بە خودمان، بە شهرمان، بە کشور و بە حوادث بزرگی کە می بایست اتفاق می افتادند. بە یاد می آورم چشمهایت را و نگاههایت را،... کە می دانستی بە چە مشغولیم، اما همیشە صبوری و همدلی و همراهی در محبتت،... در قلب پر مهرت.

بدرود دایە معصومە نازنین!

توضیح:

دایە معصومە رحیم زادە، مادر رفیق از دست رفتەامان "ابوبکر محمودی" است کە در سن بیست سالگی در منطقە سقز بە علت غرق شدن در رودخانە، زندگی را بدرود گفت. دایە معصومە چند روز پیش در اثر بیماری در شهر بانە برای همیشە از دنیا رفت.

افزودن نظر جدید